بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 519

يكى دز نزد بزرگى، از فقر و تهيدستى گله مى‌كرد، آن بزرگ گفت: مى‌خواهى چشم نداشته باشى و ده هزار درهم داشته باشى؟ گفت نه، گفت: مى‌خواهى عقل نداشته باشى و آن مقدار داشته باشى، گفت، نه، گفت: مى‌خواهى گوش و دست و پاى نداشته باشى، و آن مقدار داشته باشى گفت نه، گفت پس خدا در نزد تو پنجاه هزار درهم جنس و كالا گذاشته چرا گله مى‌كنى؟![1]

ابن سماك بر يكى از خلفا وارد شد، در حالى كه در دست آن خليفه ظرف آبى بود كه مى‌آشاميد، به سماك گفت، مرا موعظه كن، گفت: آيا اگر همه اموال خود را بايد مى‌دادى‌

تا اين آب را بخورى وگرنه عطشان مى‌ماندى اين كار را مى‌كردى؟ گفت بله، گفت اگر تمام سلطنت و پادشاهى خود را بايد مى‌دادى، آيا ترك سلطنت مى‌كردى؟ گفت بله، گفت پس خوشحال به پادشاهى نباش كه مساوى با آشاميدن مقدار كمى آب است.[2]

از اين روشن مى‌شود كه نعمت آشاميدن آب در موقع عظش، از پادشاهى تمامى زمين بيشتر است.

حكايت شده كه يكى از حافظان و قاريان قرآن دچار فقر شد و كار بر او مشكل شد، در خواب ديد، كسى مى‌گويد: آيا دوست دارى، سوره انعام را از ذهنت پاك كنيم و فراموشت گردانيم و هزار دينار در عوض آن به تو دهيم گفت: نه، گفت: سوره هود (عليه السلام) چطور؟ گفت نه، گفت: سوره يوسف (عليه السلام) چطور؟ گفت نه همينگونه سوره‌هائى را شماره كرد، سپس گفت: با تو قيمت صد هزار دينار است و تو شكايت مى‌كنى؟ صبح كرد در حالى كه معلوماتش به خاطر ناشكرى از او گرفته شده بود.[3]

نكته‌اى كه در آخر تذكر آن لازم است اين كه: سعى كنيد در زندگى شكرگزار

[1]. كيمياى سعادت، جلد 8، صفحه 379 و 380.

[2]. محجة البيضاء، جلد 7، صفحه 219 و 218.

[3]. محجة البيضاء، جلد 7، صفحه 219 و 218 ..


صفحه 520

مردم باشيد، تا شكرگزار خدا شويد، اگر كسى به شما خدمتى كرد قدر نعمت او را بجا آوريد، تا خداوند نيز نعمتش بر شما افزون كند.

كيفر كفران نعمت‌

در كوفه مرد صرّافى بود، كه ثروت و مال فراوانى داشت، يكى از ملازمين اميران كوفه با او آشنائى و دوستى داشت وقتى‌

كه مختار كشته شد و مصعب بن زبير روى كار آمد، وى خود را در خطر ديد، و به دوست خود (صرّاف) پناهنده شد.

صراف هم روى دوستى و آشنائى كه با او داشت، وى را پناه داد و مدت دو سال از او و عائله‌اش پذيرائى كرد، و مخفيانه او را در خانه خويش نگاه داشت و مخارج او و عائله‌اش را مى‌داد، او هم از وضع خانه و پولهاى صراف كاملا آگاه شده بود.

وقتى كه حجاج بن يوسف ثقفى روى كار آمد، او از مخفيگاه خود درآمد و از مأمورين و مقرّبين حجاج گشت.

روزى حجاج به او گفت: كسى را از ثروتمندان كوفه كه دوست ابوتراب «على (عليه السلام)» باشد، سراغ ندارى؟

او هم به حكم نمك‌شناسى و قدردانى از زحمات صراف، گفت: چرا؟! و فوراً مرد صراف را معرفى كرد و اضافه كرد كه مبلغ هشت هزار دينار هم از مال «مصعب» نزد او است، حجاج هم بلافاصله او را احضار كرد و دستور داد صراف را تحت شكنجه قرار دهند، و آن مبلغ گزاف را از او بگيرند.

وقتى كه خواستند صراف را بزنند گفت: مرا نزد حجاج ببريد كه با او كارى دارم، مأمورين به گمان اينكه مى‌خواهد پولها را بدهد وى را رها كرده نزد حجاج بردند.

حجاج به او رو كرد و گفت: زود باش پولها را بده و آزاد شو!


صفحه 521

صراف گفت: من اصلا با مصعب آشنائى نداشته‌ام و پول از او نزد من نيست.

حجاج گفت: چرا حتماً پول نزد تو هست، چون مأمور من گزارش داده است.

صراف گفت: مأمورى شما دروغ گفته است و تنها گناه من اين بوده كه در وقتى كه جان او در خطر بود، من مدت دو

سال او را در خانه خود مخفى نگاه داشتم و تمام مخارج او و همسرش را پرداخته‌ام حجاج همسر و فرزندان مأمور را احضار كرد، آنان هم همان طورى كه صراف گفته بود گواهى دادند و گفتار او را تصديق كردند.

حجاج اطمينان پيدا كرد كه صراف درست مى‌گويد و مأمور كفران نعمت كرده است، از اين رو دستور داد صراف را آزاد كنيد و به جرم بيوجدانى و خيانت مأمور را هزار چوب زنيد و ريسمانى به گردن او بيندازيد و او را در كوفه بگردانيد و اعلام كنيد، اين است كيفر كسى كه كفران نعمت كند، دستورات او عملى شد و مأمور به كيفر رسيد.[1]

مرحوم الهى، در ذيل اين فراز(و فى الرخاء شكور)چنين گويد:

چو او را دولت و نعمت شود يار

گزارد منعمش را شكر بسيار

نگردد غره دولت چو جاهل‌

كه از منعم به نعمت گشته غافل‌

مبند اى جان اگر منعم شناسى‌

در نعمت به قفل ناسپاسى‌

فراوان گو سپاس ايزدى را

ز ايزد خواه فيض سرمدى را

چو گوئى شكر بر نعمت فزايند

دَرِ صد لطف بر رويت گشايند

سپاس و شكر آن شه گو الهى‌

كز او درويش يابد پادشاهى‌

به هر عضوى سپاسى بايد گفت‌

نه تنها با زبان اين در توان سفت‌

كه از هر موئى ار گوئى ثنائى‌

هنوز اندر سپاسش بينوائى‌

[1]. زينت المجالس 7 صفحه 653 ..


صفحه 522

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 523

90- به خاطر دشمنى ظلم نمى‌كند

91- به خاطر دوستى مرتكب گناه نمى‌شود

لا يحيفُ عَلى مَنْ يُبْغِض و لَايَأثِمُ فيمن يُحِبّ‌

ترجمه:پرهيزگار بر كسى كه با او دشمنى دارد ظلم روا نمى‌دارد و بخاطر كسى كه دوستش دارد گناه نمى‌كند.

شرح:مولى در اين دو فراز اشاره به دو مطلب مهم مى‌كنند، يكى اينكه پرهيزگار اگر به واسطه معيارهاى انسانى اسلامى با كسى عداوت و دشمنى پيدا كرد، ظلمى بر او روا نمى‌دارد، با اينكه زمينه و انگيزه ظلم كه بُغْض و عداوت است موجود است و ديگر اين كه اگر برحسب همان معيارها با كسى دوستى ورزيد به خاطر دوستى مرتكب گناه نمى‌شود، براى رضا و خشنودى او پا روى اصول اعتقادى خود نمى‌گذارد، معمولا اگر انسان با كسى دشمن شد، شيطان وسوسه مى‌كند كه به او ضربه‌اى زند، و توجيهاتى نيز در جلو پاى او مى‌گذارد، كه چنين و چنان كن، او بود كه به تو اهانت كرد، او بود كه حق تو را پايمال كرد، او بود آبروى تو را بُرد، او بود ستم به تو روا داشت ...

حتى اگر خودش نتواند در برابر او بايستد، نفس مى‌گويد دوستان ديگر خود


صفحه 524

را ببين و وادارشان كن او را تنبيه كنند و گاهى مى‌گويد، ادب كنند يعنى وجهه اخلاقى به مسئله مى‌دهد، در حالى كه عمل خود و دوستانش ضد اخلاقى است.

از طرف ديگر وقتى انسان دوستى پيدا كرد، دلش مى‌خواهد هر چه او مى‌گويد، انجام دهد و اين در عشقهاى مجازى بين دو جنس مخالف بيشتر است، خدا نكند پسرى عاشق دخترى نااهل يا برعكس دختر عاشق پسرى نااهل شود، كه چه بسا اين عشق و محبت كاذب انسان را كور و كر مى‌كند و حتى پا روى اعتقادات و اصول مسلم و پذيرفته شده عقلى و نقلى مى‌گذارد، و دست به گناه آلوده مى‌كند و محدوديتهاى مرزهاى الهى را مى‌شكند، چه بسا پسر جوان به خاطر محبوبش بى‌نماز و بى اعتقاد مى‌شود و فكر مى‌كند اگر در برابر اين دوست معشوقش نماز خواند و ظواهر دين را رعايت كند، امّل و غير مترقى است و چه بسا دختر بواسطه اين كه پسرى را دوست مى‌دارد و او نااهل است و خانواده‌اش بى‌حجاب است، دست از حجاب خود مى‌كشد و حريم عفّت را مى‌شكند!

مولى در اين دو فراز مرز حبّ و بغض را مشخص مى‌كنند، كه نبايد از محدوده شرعى خارج شود مثل بعضى قضات و يا امراء جور مباش، كه وقتى بغضى كس را به دل گرفتند، در صدد ظلم به او هستند و نه مثل كسى باش كه به خاطر دوست داشتن كسى، اگر خلاف كرد، حكم شرعى او را نگويد به خاطر حُبّ مُفرط به همسرش، دلش نمى‌آيد، بگويد چادر نازك و جوراب نازك مپوش چون رنجيده خاطر مى‌شود بدين ترتيب خدا را مى‌رنجاند، تا همسرش رنجيده نشود!

حكماء گفته‌اند محبت پنج نوع است: طبيعى، مثل محبت اولاد، ارادى مثل محبت دوستان و ياران، شَهَوىّ (از روى شهوت و ميل درونى) مثل محبت همسران، نفعى مثل محبت انعام كنندگان و الهى مثل محبت اهل خير.[1]

پرهيزگار واقعى به خاطر هيچكدام از اين محبتها و دوستيها مرز و حدود را

[1]. اخلاق محتشمى، صفحه 33 ..


صفحه 525

نمى‌شكند.

به خاطر دوستى، خلاف مكن، حق را ناحق مكن، ستم به ديگرى منما.

حُبّ و بغض دو نيرو در روان آدمى است، كه يكى جذب و ديگرى دفع مى‌كند، در صورتى اين دو نيرو خوب عمل مى‌كنند كه برآيند حاصل از اينها تحقق منوّيات الهى باشد، حبّ و بغض نبايد انگيزه‌اى براى تجاوز و شكستن حدود باشد، بلكه بايد وسيله‌اى براى سرعت دادن به حركت معنوى باشد.

به خاطر بغض ديگرى ظلم به او مكن، كه مولى فرمودند:

«البَغْىُ سائَقٌ الى الحين»:

«ظلم و تجاوز انسان را به هلاكت مى‌برد».[1]

بغى شوم است گِرد بَغْى مگرد

بغى بيخ حيات را بكند

مرد را از از صَفِ بقا ببرد

ناگه اندر كف فنا فكند[2]

فكر مكن اگر به او ظلم كردى هنرى كرده‌اى و پيروزى و افتخارى نصيب خود كرده‌اى، كه مولى على (عليه السلام) فرمودند:«لا ظَفَر مع البغى»: «با ظلم، پيروزى حاصل نمى‌شود».[3]

هر كه از راه بغى چيزى جست‌

ظفر از راه او عنان بر تافت‌

ور ظفر يافت منفعت نگرفت‌

پس چنان است آن ظفر كه نيافت‌[4]

مرحوم الهى، در ذيل فراز«لا يحيف على من يبغض»چنين گويد:

ز بد خواهى گرش خاطر غمين است‌

نه هرگز بر جفايش در كمين است‌

به دشمن هم نخواهد جور و بيداد

كه جانش راست زيب دانش و داد

درى غير از نكوكارى نشايد

به روى دوست يا دشمن گشايد

[1]. «مطلوب كل طالب» از وطواط، صفحه 118.

[2]. «مطلوب كل طالب» از وطواط، صفحه 118.

[3]. همان مدرك، صفحه 74.

[4]. همان مدرك، صفحه 74 ..


صفحه 526

ستمگر شمع جان خود گدازد

روان خويشتن را تيره سازد

ستمگر بر هلاك خود تواناست‌

هلاك خود نخواهد هر كه داناست‌

ستمگر خوار سازد خويشتن را

روان را زار سازد خسته تن را

كسى كو ناتوان را ستم كرد

دو عالم خويش را زار و دژم كرد

بينديش از جفاى خلق و هشدار

كه بيند كيفر خود هر جفا كار

به نيكى كوش و در بيداد مخروش‌

نسازد دهر كيفر را فراموش‌

چو تير نيك و بد جست از كمانت‌

خودى، گر نيك پندارى نشانت‌

جهان آئينه وَش هر نقش بندد

اگر خندى به رويت باز خندد

و گر گريد ز دستت دل فكارى‌

بگرياند جهانت روزگارى‌

حكايت‌

شنيدم گفت: مرغ ناتوانى‌

كه صيدش كرد باز سخت جانى‌

مباش ايمن ز آه خسته جانم‌

كه باز چرخ سوزد از فغانم‌

ستمديده چو آه از دل برآرد

بر ستمگر شرار قهر بارد

نكرد اين نكته گوش آن باز و ناگاه‌

به شكل تير صيادى شد آن آه‌

نكرد طعمه‌اش آن ناتوان را

كه داد اندر كف صياد جان را

بر آن صياد نيز اين رفت بيداد

كه با وى گرگ خونخوارى در افتاد

بر آن گرگ از جفاى آسمان باز

پلنگى چيره شد چون مرغ و شهباز

چه آمد بر پلنگ تيز چنگال‌

تو دانى در جهان اين بوده احوال‌

گر امروز از تو مسكينى بنالد

دگر روزى سپهرت گوش مالد

مرحوم الهى در ذيل فراز«و لا يأثم فيمن يُحِبّ»گويد:

دل روشن نسازد از گنه تار

به راه دوستان آن نيك رفتار

ز عصيان رنج نپذيرد به جانش‌

كه آسايد روان دوستانش‌