94- فراموشكارِ دستورات الهى نيست
«ولا يَنْسى ما ذُكِّر»
ترجمه:پرهيزگار آنچه را از ناحيه الهى به او تذكر داده شده فراموش نمىكند.
شرح:تذكّر و نسيان دو امر متقابل است، در يك لحظه نمىشود فردى هم متذكّر و هم ناسى باشد، از صفات پرهيزگاران اين است كه آنچه را خداوند در آيات كريمه خود به صورت واجبات و احكام و عبرتها و حكايتهاى پندآموز و عقائد و اخلاق بيان فرموده در حافظه خود هميشه مانند تابلوئى در مقابل ذهن دارند و ذهنشان از آنها غفلت نمىكند.
يكى از محققين در توضيح نسيان و تذكر مىگويد: «ادراك در ما عبارت از حصول صورتى عقلى يا حسى در قوهاى از قوههاى ما ا ست؛ و اين قوه را مُدركِه نامند و حفظ، عبارت از وجود اين صورت در قوه ديگرى است كه فوق اين قوه است و آن را خِزانه و حافظه نامند، و تذكّر، عبارت از حاضر كردن اين صورت است يكبار ديگر از حافظه، بعد از اين كه در آن مخزون شد، و نسيان عبارت از زوال و از بين رفتن آن صورت از مُدرِكة و حافظه
است و سهو عبارت از زوال آن صورت از مُدركة فقط است نه حافظه».[1]
پس متقى آنچه را كه خداوند فرموده، در خاطر دارد و نسيان و غفلت نمىكند، زيرا دائماً عمل به آن اعمال مىكند و دائماً ملاحظه و مداومت بر حاضر كردن آن دستورات در صفحه ذهن دارد، و گرچه براى او سهو رخ دهد ولى نسيان به او دست نمىدهد، به طورى كه دستورات الهى از حافظه او محو شود. گوئى حافظه آنها كتاب الهى است كه دستورات آن در آن نقش بسته است و هر روز و هر شب به سراغ آن مىروند.
اصولا نسيان و فراموشى در جائى است كه مطلبِ دانسته شده كه در حافظه جا گرفته، توجه به آن نشود ولى وقتى مطلبى است كه هر چند وقت يك بار انسان، آن را از حافظه بيرون كشيده و مورد نظر و توجه قرار مىدهد، فراموش نمىشود.
كسى كه احكام و دستورات و مطلوبهاى الهى را مورد توجه قرار داد و در حافظه خود با ممارست حفظ كرد، اعمال خودرا سعى مىكند بر اين دستورات و اين كتاب الهى وفق دهد، تا اين كه در عمل هم كتابى ديگر شود، كتابى كه عملا آنچه را خداوند فرموده نشان مىدهد، چنين انسانى هر وقت بخواهد سخن گويد، يا فعلى انجام دهد، بر كتاب خداوند عرضه مىكند و آنچه او مىخواهد مىگويد و آنچه او مىطلبد، انجام مىدهد، چنين شخصى موجبات غفلت را زدوده و قلب را متوجه ياد حق و دستورات حقّه كرده است و او است كه به مقصد فلاح و رستگارى حركت مىكند و خواهد رسيد.
چون توضيح بيشتر را در ضمن فرازهاى سابق تحت عنوان غفلت و ذكر دادهايم، به همين مقدار بسنده مىكنيم.
مرحوم الهى، در ذيل اين فراز(و لا ينسى ما ذكر)گويد:
تذكرهاى قرآن را كند گوش
نسازد ياد جانان را فراموش
[1]. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 12، صفحه 152 ..
به ياد دوست دل را زنده دارد
به جان نقش جمالش برنگارد
دل غافل زيادش غرق خون باد
گل شادى ز بستانش برون باد
سر فارغ ز سوداى نكوئى
دم چوگان چرخ افتد چو گوئى
كسى كز جان نمىجويد نشانش
برون باد از بهشت عاشقانش
به خاطر دار نقش يار و خوش باش
مشو غافل وز اين معنى به هُش باش
كه ياد حق گر از دل شد فراموش
كند ديوت، غلام حلقه در گوش
وگر با ياد حق باشد روانت
بود رشك بهشت خُلد، جانت
الهى بر نگار اين نقش در دل
مكن جانم ز فكر دوست غافل
به ذكر خويش جان را آگهى بخش
گداى كوى را شاهنشهى بخش
ز مهر دوست روشن كن روانم
كه رشك ماه گردد تيره جانم
به دل از ياد جانان فَرَّهى[1]ده
به سر چون عاشقان شورِ شَهى ده
[1]. شكوه، شوكت، جلال، نيرو (فرهنگ عميد) ..
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
95- كسى را با لقب زشت نمىخواند
«ولا يُنابِزُ بالالقاب»
ترجمه:پرهيزگار قلب زشت روى كسى نمىگذارد.
شرح:صفتى ديگر از پرهيزگاران كه از صفاى باطن و روح سالم آنها نشأت مىگيرد، اين است كه كسى را با لقب زشت نمىخوانند.
اين خصلت زشت كه گاهى ديده مىشود، بعضى به خاطر خنداندن ديگران از روى مسخره كسى را با القاب زشت صدا مىكنند اين از موارد فُحش است كه سابقاً گفته شد، پرهيزگاران از آن دورند، پرهيزگاران واقعى سخن نيك گويند و اگر سخنى نيك براى گفتن نداشته باشند، سكوت مىكنند، آنها را به مجالسى كه مؤمنين در آنها مسخره مىشوند، راهى نيست، اگر در مجلسى هم باشند و چنين عملى از ديگرى سر زند از آن جلوگيرى مىكنند.
در عرب رسم بوده كه سه گونه اسم داشتهاند: 1- نام شخص، مثل على و حسن يا زهرا و زينب. 2- كنيه كه با لفظ اب و ام مىآمده، مثل ابوطالب يا امكلثوم. 3- لقب كه معنا و وصفى را در آن لحاظ كردهاند مثل اميرالمؤمنين و سيدالشهداء (عليهما السلام).
لقب مىتواند بر دو گونه باشد: يكى: براى احترام و تشريفات مثل القاب
سلاطين و يكى براى سرزنش كردن، و اين نوع است كه در قرآن از آن نهى شده است.
«وَلَا تَنَابَزُوا بِالْالْقَابِ بِئْسَ الاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْايمَانِ»: «لقبهاى زشت بر يكديگر مگذاريد، چقدر بَد است فردى بعد از ايمان آوردن، اسم فاسق و كافر بر او نهاده شود».[1]
اين قسميى از آيه يازده سوره حجرات است، در آن آيه مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، گروهى (از مردان) گروه ديگر را مسخره نكند، شايد آن گروه بهتر از اين گروهى باشد كه مسخره مىكند و نه زنانى از زنان ديگر، شايد آنها بهترا ز اينان باشند و يكديگر را مورد طعن و عيبجوئى قرار ندهيد و با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد، بسيار بد است كه بر كسى بعد از ايمان نام كفر بگذاريد و آنها كه توبه نكنند ستمگر و ظالمند».[2]
در مورد شأن نزول اين آيه مفسران مختلف گفتهاند: از جمله اين كه: عبارت«لا يَسْخَر قومٌ مِنْ قوم»:«گروهى از مردان گروه ديگر را مسخره نكنند»، درباره «ثابت بن قيس» (خطيب پيامبر (صلى الله عليه وآله)) نازل شده است كه گوشهاى سنگينى داشت و هنگامى كه وارد مسجد مىشد كنار دست پيامبر (صلى الله عليه وآله) براى او جائى باز مىكردند، تا سخن حضرت را بشنود، روزى وارد مسجد شد، در حالى كه مردم از نماز فراغت پيدا كرده و هنوز جاى خود نشسته بودند، او جمعيت را مىشكافت و مىگفت: جا بدهيد! تا به يكى از مسلمانان رسيد و او گفت همين جا بنشين! او پشت سرش نشست، امّا خشمگين شد، هنگامى كه هوا روشن گشت «ثابت» به آن مرد گفت: كيستى؟ او نام خود را برد و گفت فلان كس هستم، «ثابت» گفت: فرزند فلان زن؟! و در اينجا نام مادرش را با لقب زشتى كه در جاهليت
مىبردند ياد كرد، آن مرد شرمگين شد و سر خود را به زير انداخت، آيه نازل شد و مسلمانان را از اين گونه
[1]. سوره حجرات، آيه 11.
[2]. سوره حجرات، آيه 11 ..
كارهاى زشت نهى كرد.[1]
و گفتهاند«وَلا نِساءٌ مِنْ نِساء»:«گروهى از زنان، زنانِ ديگر را مسخره نكنند» درباره «ام سَلَمِه» نازل گرديد كه بعضى از همسران پيامبر (صلى الله عليه وآله) او را به خاطر لباس مخصوصى كه پوشيده بود، يا به خاطر كوتاهى قدش مسخره كردند، آيه نازل شد و آنها را از اين عمل بازداشت.[2]
نكته قابل ذكر اين كه«تَنابُزوا بالالقاب»امروزه خصوصاً نسبت به غيرعرب در لقب تنها نيست، بلكه هر اسم خواه به صورت لقب يا غيرلقب، اگر اراده مسخره و سرزنش و كوچك شمردن از آن شد، نكوهيده و مبغوض خداوند است.
در آيه فوق خداوند به سه حكم در زمينه اخلاق اجتماعى اشاره كرده است، مسخره نكردن، عيبجوئى نكردن، صدا نزدن به القاب زشت).
قرآن كتابى است كه آمده تا فرهنگ جامعه اسلامى را براساس معيارهاى اخلاقى پىريزى كند، در اين آيه خداوند به سه ريشه از ريشههاى اختلاف پرداخته، تا با قطع آنها اختلافات نيز برچيده شود و درگيرى و نزاع پايان پذيرد.
خداوند در اين آيه سه عامل مهم جنگ و نزاع را شمرده و در آيه ديگر كه مورد بحث ما نيست نيز به سه عامل ديگر (گمان بد، تجسس، و غيبت) اشاره كرده است.
در مورد
«تَنابُزوا بالالقاب»
در حديثى آمده كه روزى «صفيه» دختر «حىّ ابن اخطب» (همان زن يهودى كه بعد از ماجراى فتح خيبر مسلمان شد و به همسرى پيغمبر اسلام (صلى الله عليه وآله) درآمد)
روزى خدمت پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمد، در حالى كه اشك مىريخت، پيامبر (صلى الله عليه وآله) از ماجرا پرسيدند، گفت: عايشه مرا سرزنش مىكند و مىگويد: «اى يهودىزاده!» پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمودند: «چرا نگفتى پدرم هارون است و
[1]. تفسير نمونه، جلد 22، صفحه 177.
[2]. همان مدرك ..
عمويم موسى (عليه السلام) و همسرم محمد (صلى الله عليه وآله)» و در اينجا بود كه آيه نازل شد «لا تنابزوا بالالقاب، بئس الاسم الفسوق بعد الايمان»[1]
جالب اينجا است كه در همين آيه مىگويد: «لا تلمزوا انْفُسَكُم»: «نفسهاى خود را عيبجوئى نكنيد). عوض اين كه بگويد ديگرى را عيبجوئى نكنيد»، مىگويد: خودتان را عيبجوئى نكنيد، و اين نشان دهنده اين است كه در فرهنگ قرآن مؤمنان به منزله ء نفس واحدى هستند كه عيبجوئى از ديگرى عيبجوئى از خود است و اين مايهاى براى اختلاف و كشمكش است.
اين گونه برخورد با ديگران كه با عيبجوئى و سرزنش و با نام زشت صدا زدن باشد، موجب عداوت و دشمنى در صفوف مسلمين است و به اين جهت، نهى از آن شده است.
آنقدر اين خصلت در نزد خداوند، مبغوض است كه سورهاى به نام «هُمَزَه» (عيبجوئى و سرزنش كننده) در قرآن آمده و با لحنى شديد وعده عذاب و آتش به دارنده اين خصلت مىدهد.
مرحوم الهى، در ذيل اين فراز(و لا ينابز بالالقاب)گويد:
به نام زشت مردم را نخواند
نكوهش بر زبان هرگز نراند
خلائق را بالقابى كه زشت است
نخواند هر كه او نيكو سرشت است
نيارد از زبان بر خلق بيداد
بخوش گفتار هر دل را كند شاد
[1]. بعضى در تفسير اين جمله احتمال ديگرى دادهاند و آن اينكه خداوند مؤمنان را نهى مىكند، از اينكه بعد از ايمان به خاطر عيبجوئى مردم نام فسق را بر خود پذيرند، تفسير نمونه، تفسير اول را با توجه به صدر آيه و شأن نزولى كه ذكر شد مناسبتر ديده است ..