او به بقاء مىانديشد و بقاء در آخرت است.
بينش و انديشه او چنين عملى را به او توصيه مىكند، زيرا بينش او بينشى توحيدى است كه خدمت به خلق را بعد از عبادت خالق افضل چيزها مىشمارد. در روايتى از امام عسكرى (عليه السلام) رسيده كه «دو خصلت است كه بالاى آن چيزى نيست.
يكى ايمان به خداوند و دوّمى نفع رساندن به برادران دينى و انسانى»«خصلتان ليس فوقهما شىء الايمان باللّه و نفع الاخوان».
پرهيزگار مىداند نفس او امر كننده به پليديها است (امّاره به سوء) و دشمنى شناخته شده است و از اين رو توجه به خواهشهاى آن نمىكند، تا به سختى افتد، سختى او مايه راحتى مردم و راحتى او مايه ناراحتى مردم است، او ظلم به احدى نمىكند و جز آسايش خلق به چيزى نمىانديشد.
از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه از پدران خود نقل كردند، در وصيت و سفارش نبىاكرم (صلى الله عليه و آله) به على (عليه السلام) است كه فرمودند:
«يا على افضل الجهاد مَنْ اصبَحَ لايَهُمّ بِظُلم احَد»:
«اى على با فضيلتترين جهاد اين است كه فرد صبح كند و اهتمام به ظلم احَدى نداشته باشد».
نظر پرهيزگاران به آخرت است زيرا آن سراى باقى و محل استقرار ابدى استوَإِنَّ الْاخِرَةَ هِىَ دَارُ الْقَرَارِ[1]و هر عاقلى خانه اقامت خود را آباد مىكند، نه منزلگاههاى ميان راه را، مولى على (عليه السلام) مىفرمايند:
«مَنْ عَمَر دارَ اقامته فهو العاقل»:
«كسى كه خانه اقامتى خود را بنا كند و آباد سازد، او عاقل است».[2]
در جاى ديگر مىفرمايند:
«انّك مخلوق للاخرة فاعمل لها، انّك لم تُخْلَق للدنيا فازهد فيها»:
«تو اى انسان، براى آخرت آفريده شدهاى، (تا آنجا سكونت كنى) پس براى آنجا عمل انجام بده و براى دنيا و سكونت در آن آفريده نشدهاى، پس در
[1]. سوره غافر، آيه 39.
[2]. غررالحكم (ميزان الحكمه، جلد 1، بحث آخرت، صفحات 31 تا 40) ..
آن زاهد باش و براى آن كار مكن (هدف را آخرت قرار بده!)[1]» آرى به فرموده مولى على (عليه السلام) هر كس همت خود را براى آخرت قرار داد، به
آرزوى خود رسيد«مَنْ جعل كلّ همّه لَاخرته ظفر بالمأمول»و هر كس براى دنيا و به قصد دنيا فعاليت كرد دچار خسارت شد.[2]
مرحوم الهى، در ذيل«نفسه منه فى عناء و الناس منه فى راحة»چنين گويد:
به خلق آسايش آرد خويش را رنج
كه جويد در خراب خويشتن گنج
تو نيز ايجان چو مردان وفا كيش
جهان را نوش باش و خويش را نيش
(الهى) جهد كن تا مىتوانى
كه مردم را به آسايش رسانى
و در ذيل«اتعب نفسه لاخرته»گويد:
كشد رنج سفر آن جان آگاه
كه يابد ملك جاويدان در اين راه
تن آسائى رها كرد آن دل آزاد
كه آسايد در اقليم روان شاد
فرو ماندن به چاه تنپرستى
روان را جاودان دارد به پستى
دو روزى رنج بر دَرِ دانش و دين
پرستش كن وصال دوست بگزين
سفرگاهيست گيتى، باش هشيار
كز اينجا رفت بايد تا بَر يار
ترا رنج سفرگر باشدت هوش
به منزل چون رسى گردد فراموش
نماند رنج و ماند شادمانى
در آن دولتسراى جاودانى
و در ذيل«و اراح الناس من نفسه»گويد:
ز رنج آرد به راحت مردمان را
نشاند فتنه دور زمان را
همه راحت بود بر خلق بىرنج
وجودش خلق را شاديست چون گنج
بكوش اى جان كه بر بيگانه و خويش
وجودت نوش شايد بود نِى نيش
[1]. غررالحكم (ميزان الحكمه، جلد 1، بحث آخرت، صفحات 31 تا 40).
[2]. غررالحكم (ميزان الحكمه، جلد 1، بحث آخرت، صفحات 31 تا 40) ..
چو بتوان شد دواى دردمندان
نشايد گشت درد مستمندان
به رنج مردم از خورسند گردى
به زنجير ستم پابند گردى
و اگر خوشنودى از آسايش خلق
تو را آسيب دوران نفشُرَد حلق
ز من بنيوش و جاى بد، نكوئى
به كار خلق كن گر پاك خوئى
107- كنارهگيرىاش از روى زهد است
108- معاشرتش توأم با مهربانى است
109- دورىاش از روى تكبر نيست
110- نزديكىاش به خاطر مكر و خدعه نيست
«بُعدُه عَمّن تَباعَدَ عنه زُهدٌ و نَزاهَةٌ و دُنُوّه ممّن دَنا منه لينٌ و رحمة، لَيسَ تَباعُدُه بِكِبر و عَظَمة و لا دُنُوّه بِمَكر و خَديعة»
ترجمه: دورى او از كسى كه از او دورى مىكند از روى زهد و به خاطر پاك ماندن است و معاشرتش با كسى كه به او نزديك مىشود توأم با نرمش و مهربانى است، دورى كردن او از روى تكبر و بزرگى نيست و نزديك شدن او نيز از روى مكر و نيرنگ نمىباشد.
شرح: پرهيزگار بر طبق ديدگاه توحيدى خود به افرادِ حقگرا منعطف و از افراد باطلگرا دور مىشود، اين دور شدن و كنارهگيرى از فرد يا گروهى خاص نه به عنوان تكبر و بزرگى و فخرفروشى است، بلكه به خاطر پاك ماندن و آلوده نشدن به صفات اهل باطل است و نزديك شدن و تمايل به فرد و گروهى خاص نه به خاطر
فريفتن و سوء استفاده باشد، بلكه به خاطر برخورد نرم و آميخته با مهربانى است، به خاطر اين است كه آنها همسفران او در كوى حقّند، ملاك دورى و نزديكى آنها از كسى از روى فساد اخلاق مثل تكبر و مكر و
حيله نيست؛ بلكه از روى ارزشهاى بالنده اخلاقى مثل كنارهگيرى از فساد و براساس رحمت و عطوفت است.
اساساً فردى كه داراى نظم و انضباط است نمىتواند، در همه احوال و با همه متمايل و يا از همه كنارهگيرى كند اگر كسى با همه نرمى نشان داد و به هر دسته و فرقهاى متمايل شد بايد رگههاى نفاق را در او جستجو كرد. مگر مىشود انسان با اين همه انسانها و اين همه افكار جور واجور هماهنگ شود. و اگر با همه تندى كرد، او بيمار است و تعادل روحى ندارد.
بعضى فقط براى پول كسى رفيق او مىشوند، تا وقتى مثل گاو شيرده، مىشود او را دوشند، او را مىدوشند و تا وقتى مثل شتر، سوارى دهد، سوارى مىكشند، وقتى ديگر بهره نداد مثل تفاله كه در دهان است او را دور مىاندازند.
پرهيزگاران از زمره اين افراد نيستند كه ملاك رفاقت آنها بهرهكشى باشد، پرهيزگاران مانند منافقين نيستند، كه وقتى به مؤمنان مىرسند، بگويند ايمان آورديم و وقتى با دوستان شيطان صفت خود خلوت كردند، بگويند ما با شمائيم و آنها را مسخره كرديموَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ ءَامَنُوا قَالُوا ءَامَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ[1]در صفات اخلاقى آنها مكر و حيله راه ندارد، زيرا مكر و حيله تاريكى است كه با نورانيت درون آنها سازگار نيست.
مرحوم الهى قمشهاى، اين بلبل گلزار عشق و عرفان در ذيل«بعد عمّن تباعد عنه زهد و نزاهه و دنوه ممن دنى منه لين و رحمة ليس تباعده بكبر و عَظَمَة و لا دُنُوُّه بمكر و خديعه»چنين مىسرايد:
چو دور از خلق گردد در تفرّد
نزاهت خواهد و زهد و تجرّد
[1]. سوره بقره، آيه 14 ..
نى از مردم بكبر و ناز دور است
چنان كز طبع ارباب غرور است
و اگر نزديك گردد آن وفادار
بجز اشفاق و رحمت نيستش كار
شود نزديك با مردم كه شايد
درى از عشق بر دلها گشايد
نى از مكر و فريب آيد به نزديك
سخن اينجا رسيد اى عقل ناهيك
گريز اى عقل كامد عشق خونريز
و يا پروانه شو، ز آتش مپرهيز
روان بگذار و تن بسپار جانسوز
دل از شمع جمال شه بيفروز
بر آتش زن كه شمع بزم لاهوت
روزد جان و سوزد جسم ناسوت
بيفشان بال و پركان طرفه صياد
بگيرد جسم و جان را سازد آزاد
روح بىقرار همام به ملكوت پرواز كرد!
قال: فَصَعِقَ همّام صعقَة كانتَ نَفْسُه فيها
ترجمه:(راوى مىگويد): هنگامى كه سخن به اينجا رسيد، ناگهان همّام نالهاى از جان بركشيد كه روحش همراه آن از كالبدش خارج شد.
شرح:آرى اهل معرفت و پرهيزگاران واقعى گاهى به جائى مىرسند كه تأثير موعظه در آنها اينگونه نمودار مىشود،
همّام گرچه مردى عابد و زاهد و اهل رياضت بوده چنانكه در روايت كافى آمده
«كانَ عابِداً ناسِكاً مُجْتهداً»[1]
و گرچه اهل تقوى و قلبش مملوّ از حكمت و روحش سرشار از زيركى و ذكاوت بوده، چنانكه از سؤالش پيدا است، ولى هر چه قلب او وسيع باشد، در مقابل قلب على (عليه السلام) كه چون دريا است، قابل مقايسه نيست، مسلماً قلب كوچك همّام تاب تحمل فشار آن
[1]. در اصول كافى جلد 3 صفحه 32 داستان همام و سئوال او از حضرت به صورت ديگرى نقل شده است و عبارت (كان عابداً ناسكاً مجتهداً درهمان مدرك آمده است ..
معلومات را نداشت، چون استخر كوچك تحمل آب دريا ندارد و جاى تعجب نيست كه همّام صيحهاى زند و از هوش رود[1]آن هم از هوش رفتنى كه جان خود را روى آن بگذارد!
تجلّى اين حقايق بر قلب همّام، همانند تجلّى الهى بر كوه طور براى موسى (عليه السلام) بود كه از عظمت آن مدهوش شدفَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَخَرَّ مُوسَى صَعِقاً[2]نه فقط موسى (عليه السلام) مدهوش شد كه كوه طور با آن سختى و عظمت نيز منهدم شد.
مرحوم الهى در ذيل اين فراز چنين مىسرايد:
چون سلطان سخن در سوز و در ساز
به لحن عشق كرد اين قصّه آغاز
سرانجام آن حريف عشق بنياد
بزد فرياد و رفت از هوش و جان داد
نمود آن عاشق اسرار ازل گوش
به پاى شمع شد پروانه مدهوش
شنيد از گوش دل آواى معشوق
فكند از شوق سر در پاى معشوق
بلى رسم و ره عشاق اين است
طريق جان فشانيشان چنين است
تأثير موعظه بر قلوب مؤمنان
فقال اميرالمؤمنين (عليه السلام) «اما و اللّه لقد كُنتُ اخافها عليه ثمّ قال (عليه السلام): هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها».
ترجمه:اميرالمؤمنين على (عليه السلام) فرمود: «به خدا قسم من از اين پيشامد مىترسيدم سپس فرمود: مواعظ و پند و اندرزهاى بليغ و رسا به آنان كه اهل موعظهاند چنين مىكند».
[1]. همان مدرك، صفحه 324 (فَصاح همامُ صيحةً ثم وقع مغشيا عليه).
[2]. سوره اعراف، آيه 143 ..
شرح:حضرت سوگند مى خورند كه از اين پيشآمد بر همّام مىترسيدند و لذا در ابتدا از جواب تفصيلى اجتناب كردند و به جواب مختصر قناعت كردند«يا همّام اتّق اللّه و احِسن فان اللّه مع الذين اتّقوا و الذين هم محسنون»:«اى همّام از خدا بترس و نيكى كن، زيرا خداوند با افراد تقوا پيشه و كسانى است كه احسان مىكنند». ولى او به اين جواب راضى نشد و اصرار ورزيد تا اين كه امام (عليه السلام) براى او تفصيلا اين خطبه را انشاء فرمودند و چه بسا اگر او هنوز هم تحمل مىداشت حضرت به سخنان خود ادامه مىدادند ولى مرگ او حضرت را ساكت و آن درياى معلومات را كه متلاطم شده بود، آرام كرد.
آرى موعظهاى كه از دل برخيزد اينگونه بر دل نشيند، ولى مهم اين است كه خود را اهل «مواعظ بالغة» كنيم، تا در ما تأثير گذارد قلبى كه از سخنى همچون سنگ شده و قساوت رذائل اخلاقى بر آن حاكم است، موعظه در آن مؤثر نيست، قلبِ رام، پذيرش دارد وگرنه قلب وحشى، گريزان است و از موعظه و پند بيزار!
مرحوم الهى در ذيل اين فراز«فقال اميرالمؤمنين(عليه السلام): اما و اللّه لقد كُنت اخافُها عليه»چنين گويد:
از آن پس گفت شه زان داشتم بيم
كه دل بازد، كند جان نيز تسليم
گران بودم سخن گفتن در اين باب
كه تابد مهر و گردد ماه بىتاب
برون از پرده افتد راز جانش
بياسايد ز قيد تن روانش
و در ذيل«ثم قال(عليه السلام)هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها»چنين مىگويد:
پس آنكه شاه فرمود از سرناز
كه راز اين سان كند با محرم راز
اگر سرّ ازل، مَحرم كند گوش
در افتد تا ابد سرمست و مدهوش
ز دام تن پرد مرغ روانش
بياسايد ز درد هجر جانش
سخن اين بود و پند اين بود و راز اين
حق اين بود و حقيقت بى مجاز اين