كمال گوسفندان فربهى دان
تو فربه خواه جان، گر هستى انسان
توئى آدم، خليفه ايزد پاك
به نيرومندى جان، نِز[1]تن خاك
بكاه از جسم و جان را فربهى بخش
به سرّ عشق دل را آگهى بخش
[1]. نز به معنى «بِكِش» امر است و مصدر آن «نزيدن» به معنى كشيدن اسب (فرهنگ عميد) ..
36- قيافه پرهيزگاران
«يَنْظُر الَيْهم النّاظر فَيحْسَبُهُم مَرْضى و ما بَالقومِ مِنْ مَرَض و يقولُ: قد خُولِطُوا و قَدْ خالَطَهُم امرٌ عظيم»
ترجمه:بيننده وقتى به قيافه پرهيزگاران نظر مىكند، آنها را مريض مىپندارد، ولى هيچ مرضى در وجود آنها نيست و آن بيننده گويد: آنها ديوانه شدهاند، در حالى كه انديشهاى بس بزرگ آنان را به اين وضع درآورده است.
شرح:از بس خوف بر پرهيزگاران مستولى شده و آنها را به عبادت كشانده، اجسام آنها نحيف و رنگهاى آنها زرد شده به طورى كه وقتى آنها را مىبينند، تصور مىكنند، افراد مريضى هستند، در حالى كه اگر انسانهاى سالمى وجود داشته باشد، آنها هستند، مردم به هم مىگويند اعمال و رفتارى كه اينها انجام مىدهند، به انسانهاى متعارف و سالم شبيه نيست، اينها از نظر روانى مريضند، ولى آنها ديوانه عالم ديگرى هستند، روان آنها با عالم مادّه و كثيف هم سنخ نيست؛ آنها توجه به ملأاعلى دارند، آنها زندان شدگان در اين بدنهاى لاغرند، اگر اين ديوانگى است، صد رحمت بر آن!
دشمن جان من است
عقل من و هوش من
كاش گشوده نبود
چشم من و گوش من
اعمال و رفتار اين عاشقان در منطق دنياپرستان به هيچ وجه قابل توجيه نيست، آنها كشش درك اين عاشقان را
ندارند، و از اين روى آنها را ديوانه مىپندارند، در شب كه همه به خواب ناز فرو رفتهاند، شب زندهدارى و عبادت و راز و نياز در منطق بيخردان، بىخردى است. مىگويند مگر انسان عاقل هم با خود چنين مىكند، در حالى كه اگر چشم بصيرت داشتند مىديدند خودشان هزارها بار بدتر براى امور دنيوى خود تلاش مىكنند و تا پاى جان و هلاكت به دنبال مال و جاه و منال هستند.
يكى از خادمان حرم مطهر اميرالمؤمنين (عليه السلام) نقل كره بود كه طبق معمول ساعتى قبل از طلوع فجر براى روشن كردن چراغهاى حرم مطهر بدان جا رفتم، ناگهان از طرف پائين پاى حضرت امير صداى گريهاى شنيدم و شگفتزده شدم كه معمولا اين وقت شب زوّار به حرم مشرف نمىشوند، وقتى آهسته آهسته پيش رفتم، ديدم مرحوم شيخ انصارى است كه صورتش را بر ضريح مقدس گذاشته و مانند مادر جوان مرده مىگريد و با زبان دزفولى با سوز و گداز مىگويد «آقاى من، مولايم، اى ابالحسن، يا اميرالمؤمنين، اين مسؤوليتى كه اينك به دوشم آمده، بس خطير است و مهم، از تو مىخواهم مرا از لغزش و اشتباه و عدم عمل به وظيفه مصون دارى، و در طوفانهاى حوادث ناگوار همواره راهنمايم باشى و الّا از زير بار مسؤوليت- رهبرى و مرجعيت- فرار خوهم كرد و آن را نخواهم پذيرفت».[1]آرى مثل شيخ انصاريها مزّه خوف را چشيدند و به مقصد رسيدند.
نكته
قابل توجه اينكه در اين فراز از خطبه، نحيف و لاغر بودن جسم و رنگ پريدگى از علائم متقيان شمرده شده است، آيا انسان درشت هيكل و فربه نمىتواند متقى باشد؟ جواب اين است: در علم اصول هم بحث شده كه بعضى چيزها جنبه
[1]. مقدمه مكاسب كلانتر، جلد 1، صفحه 123، به نقل از سيماى فرزانگان، جلد 3، صفحه 137 ..
طريقيت دارد، نه موضوعيت، يعنى بعضى چيزها راهى براى تشخيص موضوعى است، نه اين كه خود اين چيز در آن موضوع دخالت داشته باشد، مثل اين كه مىگويند انسانها روى دو پا راه مىروند، حال اگر انسانى را ديدم كه عاجز بود و چهار دست و پا راه مىرفت، يا اصلا راه نمىرفت و با چرخ حركت مىكرد، آيا انسان نيست؟ پس روى دو پا حركت كردن طريق و راه براى شناختن انسان است نه دخيل در انسانيت انسانى داشته باشد، پس روشن شد كه لاغر بودن يكى از راههاى شناخت متقين است در صورتى كه همراه با صفاتى ديگر باشد و الا بسيارى از فسقه و فجره هم لاغراندام هستند، پس لاغر بودن دخل در تقوى به نحو موضوعى ندارد، ولذا چه بسا افراد پرهيزگارى را مىبينيم كه فربه و چاق هستند، حتى بعضى از ائمه ما مثل امام پنجم (عليه السلام) نيز نقل شده هيكل درشتى داشتهاند و فربه بودهاند.
پس اين صفات، از قيود و صفات غالبى است كه شايد بتوان گفت اكثر متقيان داراى اين صفات هستند كه مولى ذكر مىكنند و به عبارت ديگر عناوين صفات به نحو عنوان مشير است نه عنوان حقيقى، يعنى با اين صفات مولى اشاره به پرهيزگاران مىكنند نه خود اينها مثل لاغراندام بودن و رنگ پريدگى عنوان موردنظر مولى باشد كه ارزش آنها به اينها باشد، ارزش متقيان به تقواى درونى و شجره ايمان آنهاست كه اينگونه ميوهها و ثمراتى را به بار مىآورد.
پس به سه بيان سؤال فوق را جواب داديم: 1- اين صفات طريقت دارد 2- عنوان مشير است 3- قيد غالبى است. با اين توضيحات، روايتى كه از مولى على (عليه السلام) نقل شده، بهتر روشن مىشود، در روايت آمده كه در شبى مهتابى، مولى على (عليه السلام) از مسجد خارج شدند، به دنبال حضرت جماعتى نيز حركت كردند، پس از مدتى حضرت ايستادند و فرمودند: شما كه هستيد؟ گفتند: شيعه شما هستيم اى اميرالمؤمنين، حضرت با فراست و دقت به چهرههاى آنها نظر انداختند و فرمودند: چرا در شما سيماى شيعه نمىبينم؟ گفتند: سيماى شيعه چيست اى اميرالمؤمنين؟
حضرت جواب دادند:«صُفْر الوجوه مِن السَهَر، عَمْشُ العيون مِنَ البكاء حَدبُ الظهور من القيام خَمصُ البطون مِنَ الصيام ذَبْلُ الشفاه مِنَ الدعاء عَلَيهم غَبرةُ الخاشعين»:«زردى صورت از شب زندهدارى، كم سوئى چشم از شدت گريه، پشت خميدگى از ايستادن (زياد)، فرو رفتگى شكم از روزه، خشكيدگى لبان از دعا، بر آنها گرد و غبار خشوع نشسته و از خاشعين هستند».[1]
از كسانى كه داراى اين صفات بود، حضرت يحيى (عليه السلام) بود، داستان حالات حضرت يحيى (عليه السلام) را مرحوم مجلسى در عين الحيوة خود از رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) آورده كه خلاصه آن را نقل مىكنيم:
حضرت يحيى (عليه السلام)[2]وقتى خردسال بود روزى به بيتالمقدس آمده و رهبانان و
[1]. شرح خوئى، جلد 10، صفحه 130.
[2]. حضرت يحيى از انبياء بنىاسرائيل بود كه معاصر عيسى بن مريم (عليه السلام) بوده و نبوت حضرت عيسى (عليه السلام) را تصديق كرد. خداوند حضرت يحيى (عليه السلام) را در سنّ پيرى، حضرت زكريا را در حالى كه مادرش هممسِن بود بطور خرق عادت اعطاء فرمود و چنانكه از روايات به دست مىآيد، مانند امام حسين (عليه السلام) شش ماهه به دنيا آمد. او در زمان هيرودس پادشاه يهودى مذهب متولد شد (درباره حضرت يحيى (عليه السلام) مىتوانيد به جلد 9، ميزان الحكمه، صفحه 542 به بعد مراجعه فرمائيد، در آنجا از منابع اناجيل نيز كمك گرفته است).
نام حضرت يحيى (عليه السلام) 5 مرتبه در قرآن در سورههاى آلعمران، انعام، مريم و انبياء آمده است. از امتيازات وى اين بود كه در كودكى به مقام نبوت رسيد، قرآن وى را توصيف به «حصور» كرده و «حصور» به معنى كسى است كه از هر جهتى در محاصره قرار گيرد و در اينجا طبق بعضى روايات به معنى خوددارى از ازدواج است و مانند حضرت عيسى مسيح (عليه السلام) تا آخر عمر مجرد زيست.
از منابع اسلامى و مسيحى بدست مىآيد كه «يحيى» پسرخاله «عيسى» بوده است، در منابع مسيحى، تصريح شده كه يحيى، حضرت مسيح را غسل تعميد داده و لذا او را «يحياى تعميد دهنده» نامند (غسل تعميد غسلى است كه مسيحيان به فرزندان خويش دهند و معتقدند او را از گناه پاك مىكند).
حضرت يحيى كتاب آسمانى ويژهاى نداشت و به تورات موسى (عليه السلام) عمل مىكرد، البته عدهاى پيرو يحيى هستند و كتابى را هم به او نسبت مىدهند، و شايد «صابئين موحّد» پيروان وى باشند (اعلام قرآن، صفحه 667) به نقل از تفسير نمونه، جلد 13، صفحه 21- 20. براى مطالعه درباره زندگى و شهادت حضرت يحيى (عليه السلام) مىتوانيد به جلد 13 تفسير نمونه از صفحه 16 تا 30 مراجعه كنيد) ..
احبار را ديد كه پيراهنهائى از مو
پوشيدهاند و كلاههاى پشمى بر سر نهادهاند، و زنجيرها در گردن كرده خود را بر ستونهاى مسجد بستهاند، به نزد مادر آمده و پيراهن موئى و كلاه پشمى طلبيد، مادر وى با پدرش حضرت زكريا (عليه السلام) صحبت كرد، حضرت زكريا (عليه السلام) به يحيى (عليه السلام) گفت تو طفل كوچكى هستى، چه چيزى باعث شده دست به اين كار زنى؟ جواب داد پدر مگر از من خردسالتر مرگ را نچشيده است؟ حضرت زكريا (عليه السلام) جواب داد بلى، و به مادرش امر كرد هر چه خواهد بكن، حضرت يحيى (عليه السلام) از آن به بعد لباس موئى پوشيد و به عبادت برخاست به طورى كه پس از مدتى بدنش نحيف شد و روزى به بدن خود نظر كرد و گريست، خطالب الهى به او رسيد اى يحيى آيا گريه مىكنى براى لاغر شدن بدنت به عزّ و جلال خدوم سوگند اگر يك نظر به جهنم كنى، پيراهن آهن خواهى پوشيد به جاى اين پيراهن، حضرت بسيار گريست به حدّى كه صورتش زخم شد، خبر به زكريا (عليه السلام) رسيد، حضرت زكريا (عليه السلام) به او گفت: چرا چنين مىكنى؟ من از خداى خود فرزندى طلبيدم كه موجب سرور من باشد گفت اى پدر شما گفتيد در ميان بهشت و جهنم گردنه و عقبهاى است كه
نمىگذرد از آن مگر بسيار گريه كنندگان از خوف الهى، حضرت زكريا (عليه السلام) در پاسخ وى جوابى نداشت و مادرش براى وى دو پاره نمد آماده كرد تا روى دو گونهاش گذارد تا آب چشم او را جذب كرده به صورتش آسيبى نرسد، ولى مگر گريه او تمامى داشت، به قدرى گريه مىكرد كه دو نمد خيس مىشد و وقتى فشار مىداد، آب از لابلاى انگشتانش مىچكيد.
هرگاه حضرت زكريا (عليه السلام) مىخواست بنىاسرائيل را موعظه كند، به چپ و راست مىنگريست، تا مبادا يحيى (عليه السلام) در آنجا باشد و بر اندوه او افزوده شود، روزى كه حضرت يحيى نبود، مشغول موعظه شد، در وسط صحبت يحيى (عليه السلام) كه سر خود را در عبا پيچيده بود، در ميان مردم نشست، و زكريا (عليه السلام) او را نديد، فرمود: حبيب من جبرئيل مرا خبر داد كه حق تعالى مىفرمايد در جهنم كوهى است آن را «سكران»
نامند و در ميان كوه و پائين كوه وادى هست كه آن را «غضبان» نامند، زيرا از غضب الهى افروخته شده است و در آن وادى چاهى است كه صد سال عمق آن است و در آن چاه تابوتهائى از آتش است، و در آن تابوتها صندوقها و جامهها و زنجيرها از آتش است.
چون يحيى (عليه السلام) اينها را شنيد، سر برداشت و فرياد برآورد:«و اغفلتاه»:چه بسيار غافليم از سكران، سپس برخاست و سر به بيابان گذارد، حضرت زكريا (عليه السلام) به مادرش امر كرد به دنبال او رود كه مىترسم زنده او را نيابى، و سراغ او را از چوپانى گرفت، گفت او را در فلان عقبه ديدم كه مىناليد و مىگفت: «خدايا به عزت تو، اى مولاى من آب سرد نخواهم چشيد، تا مكان و منزلت خود را نزد تو ببينم». مادرش او را به خدا سوگند داد تا به خانه برگردد، حضرت قبول كرده و به اصرار مادر پيراهن موئى را درآورد و پشمين
پوشيد و از غذائى كه نقل شده، عدس بوده تناول كرد و به خواب رفت.
در خواب به او ندا رسيد اى يحيى، خانه بهتر از خانه من و همسايه بهتر از من مىطلبى، چون اين ندا شنيد برخاسته و گفت خداوندا از لغزش من درگذر به عزّت تو ديگر سايهاى نطلبم به غير از سايه بيتالمقدس، لباس موئين را پوشيد و روانه بيتالمقدس براى عبادت در كنار رهبانان شد و هر چه مادرش مانع شد كارگر نيفتاد، و آخر زكريا (عليه السلام) گفت رهايش كن كه پرده از قلبش كنار رفته و از عيش دنيا انتفاع نمىبرد.[1]
و عاقبت هم در راه خدا و خوب از او به شهادت رسيد، در بعضى روايات دارد كه: دختر برادر پادشاه موجب شد تا او شهيد شود، زيرا روزى از يحيى (عليه السلام) خواست تا او را به ازدواج خود درآورد و او امتناع كرد، و از اين روى مادر دختر، او را زيبا نموده روانه كاخ كرد و به او گفت اگر شاه از تو چيزى خواست، سر يحيى را از او
[1]. عين الحيوة مرحوم مجلسى، صفحه 299 و ثمرات الانوار محمدبن ابى الفتح، صفحه 221 ..
بخواه و او چنين كرده؛ و پس از شهادت حضرت يحيى (عليه السلام)، سر او را در تشتى طلا گذارده و به آن زن هديه كرد.[1]حضرت يحيى (عليه السلام) تا آخر عمر هم از بس در عبادت به سر برد و كنارهگيرى كرد، زن اختيار ننمود.[2]
در مورد احوال خائفين و سرگذشت آنها مىتوانيد به كتاب عين الحيوة مرحوم مجلسى از صفحه 288 به بعد مراجعه كنيد.
مرحوم الهى، اين بلبل شيوا در ذيل(ينظر اليهم الناظر فيحسبهم مرضى و ما بالقوم من مرض)چنين گويد:
هم آنان را زاندوه جدائى
تو پندارى مريض بى دوائى
تو پندارى كه آنان دردمندند
چو پر بشكسته مرغى در كمندند
وليكن نيست در تنشان گزندى
ز عشق آمد به جانشان دردمندى
خوشا دردى كه عشق آرد به جانها
بميرد بى چنين دردى روانها
خوشا بر جسم و جان بيمارى عشق
خوشا فرياد و آه و زارى عشق
مكن محروم از اين دردم خدا را
ببخشا بر مس من كيميا را
الهى در تب عشقم بسوزان
چو شمعم ز آتش غم بر فروزان
دلم چون چشم او بيمار گردان
به رويش چشم دل بيدار گردان
به درد عشق جانم مبتلا ساز
ز لعل يار دردم را دوا ساز
دواى درد جانم عشق يار است
مرا با حال بى جانان چه كار است؟
سپس در ذيل(و قد خولطوا و لقد خالطهم امر عظيم)گويد:
هم آن پاكان به فيض عشق جانان
چو مجنونند پيش قوم نادان
به عقل كل چو جانى رهنمون گشت
تو پندارى كه در دشت جنون گشت
[1]. ميزان الحكمه، جلد 9، صفحه 545.
[2]. ميزان الحكمه، جلد 9، صفحه 544 ..