خلاصه درس
تجمّل گرايى يعنى رغبت كردن و گرايش به تجملات و ظواهر زندگى.
دراسلام، موضوع جمال وتجمّل، امرى پسنديده محسوب شده و مورد سفارش قرار گرفته است. يعنى استفاده از تجمّل درجهت مثبت، جزء برنامه روزانه مسلمانان است، چنانچه سيره عملى معصومين:نيز چنين بود. البته تجمّل و خودآرايى نبايد براى انسان هدف باشد، بطورى كه او را وابسته و اسير كند. و آزادگى و شرافت او رانابود كند، و نبايد ازحد عرفى تجاوز كند. كه اين امر براى توده مردم بويژه مسؤولان، علماو روحانيون، آفت بزرگى است، كه اگر به جان آنها بيفتد، آثار نامطلوبى از خود به جاى مىگذارد، آنها را ازتعهّدات اجتماعى باز مىدارد، وابسته واسير ماديات مىكند، اعتبار اجتماعى آنها را از بين مىبرد، از لذتهاى معنوى محرومشان مىكند، و سرانجام، اجتماع را به انحطاط و سقوط مىكشاند. اين، ارمغان شوم تجمّل گرايى در جامعه اسلامى است.
پرسش
1- تجمّل گرايى يعنى چه؟ و تاريخچه آن را بنويسيد.
2- تجمّل گرايى را ازديدگاه اسلام به اختصار توضيح دهيد.
3- آثار شوم تجمّل گرايى را بيان كنيد.
4- چگونه تجمّل گرايى براى علما و مسؤولان آفت محسوب مىشود؟
درس سيزدهم زهد
زهد و فضيلت آن
«زهد» در لغت يعنى «پارسايى»، «گرفتن اقلّ كفايت از حلال وترك زايد آن، ضد رغبت.»[1]به عبارت ديگر، زهد يعنى بى رغبتى و بىاعتنايى به چيزى، به خاطر كوچك دانستن آن. زاهد كسى است كه از دنيا و امور دنيايى، ازروى ميل و رغبت، به خاطر كوچك دانستن آن، دورى كند وبه اندك آن قناعت نمايد، تا سبكبار و سبكبال در مسير فرمانبردارى خدا قدم نهاده، انوار و تجلّيات الهى در دلش وارد شده و از نزديكان درگاه خداوند شود.
پيامبر اكرم6زهد را سبب محبت به خداوند مىشمارد و مىفرمايد:
[1]- لغت نامه دهخدا، ج 27، ص 559.
«أِنْ ارَدْتَ انْ يُحِبَّكَ اللَّهُ فَازْهَدْ فِىالدُّنْيا»[1]
اگر مىخواهى خداوند تو را دوست بدارد، در دنيا زاهد باش.
پر واضح است كسى كه خداوند اورا دوست بدارد، در بالاترين درجات خواهد بود، و از اين رهگذر مىتوان گفت، زهد از بالاترين مقامات براى انسان آرمانخواه و هدفدار است. وعلى7مىفرمايد:
«الزُّهْدُ اصْلُ الدّينِ»[2]زهد، اصل و ريشه دين است.
همچنين مىفرمايد:
«عَلَيْكَ بِالزُّهْدِ فَانَّهُ عَوْنُ الدّينِ»[3]زهد داشته باش، بدرستى كه آن ياور ديناست.
زهد دو جنبه دارد، جنبه روانى و جنبه عملى.[4]
بعد روانى زهد، عدم دلبستگى به دنيا و مظاهر آن است. بعد عملى زهد عبارت است از چشم پوشيدن از برخى مصارف و بهرهمنديها براى تأمين مصالح فردى و عمومى.
زهدى كه در حالات روحى انسان، متجلّى مىشود، از عاليترين صفات مؤمنان مىباشد كه درهمه حال وبراى همه كس، مطلوب است. زهد به اين معنا، آزاد شدن انسان از اسارت تمايلات نفسانى و مظاهر دنيوى است. رسيدن به درجات عالى كمال براى انسان ممكن نيست، مگر با راسخ شدن چنين روحيهاى در او، كه جاذبههاى مادى او را اسير نكرده و جهت نبخشد. در روايات متعدّدى[5]آمده است كه زهد مورد نظر اسلام، در آيه زير خلاصه مىشود:
[1]- محجّة البيضا، ج 7، ص 351.
[2]- شرح غرر الحكم، ج 1، ص 131.
[3]- شرح غررالحكم، ج 4، ص 287.
[4]- اقتباس از كتاب درآمدى بر اقتصاد اسلامى، ج 1، ص 402 به بعد.
[5]- بحارالانوار، ج 70، باب الزهد و درجاته.
«لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ»[1]
تاآنكه بر آنچه از دست شما رفته است، تأسّف نخوريد و بدانچه به دست شما رسيده است، شاد نشويد.
بنابراين، زهد به معناى برخوردار نشدن از دنيا نيست، بلكه برخوردارى از دنيا و نعمتهاى الهى است به طريقى كه موجب غفلت انسان نگردد. چنانكه امام صادق7مىفرمايد:
«لَيْسَ الزُّهْدُ فىِ الدُّنْيا بِاضاعَةِ الْمالِ وَ لا بِتَحْريمِ الْحَلالِ، بَلِ الزُّهْدُ فىِ الدُّنْيا انْ لا تَكُونَ بِما فى يَدِكَ اوْثَقُ مِنْكَ بِما فى يَدِاللَّهِ عَزَّوَجَلَّ»[2]
د در دنيا ضايع كردن مال و حرام نمودن حلال نيست، بلكه زهد در دنيا به اين است كه اعتماد تو نسبت به آنچه در دستت مىباشد، بيشتر نباشد از اعتمادت نسبت به آنچه در دست خداوند عزوجل است.
با توجه به آنچه گذشت، اصل زهد، همين دلبسته نبودن به دنياست. البته پيدايش چنين خصلتى در انسان ونيز حفظ آن با تنعّم وبرخوردارى ازهمه لذايذ دنيا نمىسازد.
براى ايجاد روحيه عالى عدم دلبستگى به مظاهر دنيا و حفظ اين روحيه، لازم است انسان تحت شرايط خاصّى، از برخى مصارف و لذّات دنيا چشم بپوشد و زهد عملى جهت چنين تمرينى لازم است. برخى ازدلايل و شرايط ويژهاى كه زهد عملى را ايجاب مىكند، به شرح زير است:
1- كمتر مصرف كردن يا چشم پوشى از مصرف برخى اشياء، به جهت ندرت آنها نسبت به نيازمردم؛ تا اينكه زمينه استفاده ديگران فراهم آيد. دراين گونه زهد، انسان در مصرف خود، محدوديتهايى قائل مىشودتا ديگران در رفاه و آسايش بيشترى قرار گيرند.
2- زهد مقام رهبرى: قرارگرفتن فرد در مقام رهبرى ايجاب مىكند زندگى
[1]- حديد، آيه 23.
[2]- بحارالانوار، ج 70، ص 310.
زاهدانه داشته باشد؛ تا از طرفى براى رفاه خويش در اموال مردم، دست نيفكند و آنها رابه خود اختصاص ندهد و از طرف ديگر، مردم محروم و ضعيف الحال جامعه، باديدن وضعيت زندگى حاكم خويش، دلگرم شوند و احساس حقارت واظهار ملالت نكنند.
از اميرمؤمنين7نقل شده كه فرمود:
«أِنَّ اللَّهَ جَعَلَنى اماماً لِخَلْقِهِ، فَفَرَضَ عَلَىَّ التَّقْديرَ فى نَفْسى وَ مَطْعَمى وَ مَشْرَبى و مَلْبَسى كَضُعَفاءِ النَّاسِ، كَىْ يَقْتَدِىَ الْفَقيرُ بِفَقْرى وَ لا يُطْغِى الْغَنّىَ غِناهُ»[1]
همانا خداوند مراامام خلقش قرار داده و بر من لازم فرموده كه در خودم، خوردن و نوشيدن و پوششم (زندگى خود را) مانند ضعفاى مردم تنظيم كنم، تا اينكه فقير به فقر من اقتدا كند وثروت، ثروتمند را به طغيان واندارد.
3- زهد عملى به عنوان وسيلهاى براى رسيدن به زهد روحى: دوجنبه زهد بر هم اثر متقابل دارند. يعنى گاهى براى ورزيده شدن در زهد روانى لازم مى شود كه انسان از برخى لذتها و بهرهمنديها چشم بپوشد. از باب مثال لباس كهنه و مندرس بپوشد كه بواسطه آن، دل، خاضع و نفس، رام مىگردد.
شايد اگر اين دلايل و موجبات نمى بود زهد عملى يعنى كاهش مصرف از نظر اسلام، هيچ ضرورت مستقلّى نداشت.
ويژگيهاى زاهد
زاهد واقعى را چگونه بشناسيم؟ چه صفاتى او رااز ديگران متمايز مىكند؟ به عبارت ديگر اسلام چهره حقيقى زاهد را با چه ويژگيهايى ترسيم كرده است؟
در تعاليم اسلامى ويژگيهايى را براى اشخاص زاهد بر شمردهاند كه به بعضى از آنها مىپردازيم:
[1]- اصول كافى، ج 1، ص 410.
الف- تحقير دنيا
دنيا پيش زاهد، كوچك است وآن را تحقير و سرزنش مىكند. تحقير كردنش به خود دنيا، نعمتها ومواهب الهى بر نمىگردد، بلكه به دوستى دنيا بر مىگردد كه ريشه گناهان است، او از دنيا و عطاياى آن براى رسيدن به كمالات معنوى و اخروى بهرهمىگيرد كه امام باقر7فرمود:
«نِعْمَ الْعَوْنُ الْدُّنْيا عَلَى الْآخِرَةِ»[1]
دنيا خوب كمكى براى آخرت است.
پس، زاهد، حب دنيا را از دل بيرون كرده استتا حبّ او به محبوب اصلى محفوظ باشد، چرا كه دو دوستى متضاد دريك دل نمىگنجد. او در دنياى خاكى و ميان مردم زندگى مىكند، كارو مسؤوليت و مال و ثروت هم دارد ولى دل به هيچ كس وهيچ چيز جز خدا نمىبندد، به عنوان نمونه على7در موارد گوناگونى از نهجالبلاغه دنيا را سرزنش و تحقير كرده است. ازجمله مىفرمايد:
«وَ اللَّهِ لَدُنْياكُمْ هذِهِ أَهْوَنُ فى عَيْنى مِنْ عِراقِ خِنْزيرٍ فى يَدِ مَجْذُومٍ»[2]
به خدا سوگند! اين دنياى شما درچشم من خوارتر از استخوان بىگوشت خوكى است كه در دست بيمار جذامى باشد.
با اين حال، آن بزرگوار مثل ديگران از عطاياى دنيا بهره مىگرفت، در كارهاى اجتماعى از كارگرى گرفته تا رهبرى حضور فعّال داشت، دست به كارهاى توليدى همچون زراعت ومانند آن مىزد، ولى درآمد آن را انباشته نمى ساخت، بلكه همه را در راه خدا انفاق مىكرد.
امام7بااين رفتارش نشان داد، كه تحقير دنيا به معناى رها كردن آن و گوشه نشينى نيست، بلكه به معنى دل نبستن واسير آن نشدن است.
[1]- بحارالانوار، ج 73، ص 127.
[2]- نهج البلاغه، فيض، حكمت 228.
ب- ايثار
همان طور كه ذكر شد «زهد اسلامى» لازمه انتخاب زندگى ساده و بىتكلّف است، وبر اساس پرهيز ازتنعّم، تجمّل و لذّت گرايى است. و زاهد از آن جهت، ساده، بىتكلّف و دركمال قناعت زندگى مىكند، و برخود تنگ مىگيرد، تا ديگران رابه آسايش برساند. يعنى در شرايطى كه ديگران محتاج و فقيرند، ايثار مىكند، خودش را فداى ديگران مىكند وآنچه دارد به نيازمندان مىبخشد، زيرا قلب حسّاس و درد- آشناى او وقتى به نعمتهاى جهان، دست مىيازد كه انسان نياز مندى نباشد، واز اينكه نيازمندان رابخوراند، بپوشاند و آنان رابه آسايش برساند بيش از آن لذّت مىبرد كه خود بخورد، بپوشد و استراحت كند. او محروميت، گرسنگى، رنج و درد را از آن جهت تحمّل مىكند كه ديگران برخوردار، سير وبى دردسر زندگى كنند.
زاهد بر اساس «زهداسلامى» از اجتماع گريز ندارد، وايثار او زاييده علايق و عواطف اجتماعى است و جلوه عاليتريناحساسات انسان دوستانه وموجب استوارى بيشتر پيوندهاى اجتماعى است.
ج- همدردى
«زاهد» در غم مستمندان و محرومان همدردى وشركت مىكند. او دردرجه اول مىكوشد كه وضع موجود مبنى بر پرخورى ظالم و گرسنگى مظلوم را دگرگون سازد و در درجه دوم با ايثار وتقسيم آنچه در اختيار دارد به بازسازى وضع تابسامان مستمندان مىكوشد؛ اما وقتى مىبيند كه بطور عملى راه برخوردار كردن و رفع نيازمنديهاى مستمندان بسته است، با همدردى و شركت عملى در غم مستمندان، بر زخمهاى دل آنان مرهم مىگذاردو دردهاى اجتماعى را تسكين مىدهد.
زندگى زاهدانه پيغمبر اكرم صلىاللّه عليه وآله واميرالمؤمنين7و ساير ائمّه گواه بر اين مطلب است كه چگونهبا محرومان جامعه همدردىو درغم آنان شركت مىكردند. به عنوان نمونه اميرمؤمنان على (ع) در نامه خود به عثمان بن حنيف
مىنويسد:
«أَاقْنَعُ مِنْ نَفْسى بِانْ يُقالَ اميرُ الْمُؤْمِنينَ وَ لا اشارِكَهُمْ فى مَكارِهِ الْدَّهْرِ؟ اوْ اكوُنَ اسْوَةً لَهُمْ فى جُشُوبَةِ الْعَيْشِ»[1]
آيا باعنوان ولقب اميرالمؤمنين كه روى من نهاده ومرا با آن خطاب مىكنند، خودم راقانع سازم، ودر سختيهاى روزگار با مؤمنان شركت نداشته باشم، يا براى آنان در خشونت وسختى زندگى سرمشق نباشم؟
و نيز در همان نامه مى فرمايد:
«... هَيْهاتَ أَنْ يَغْلِبَنى هَواىَ وَ يَقوُدَنى جَشَعى أِلى تَخَيُّرِ الْاطْعَمَةِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجازِ اوِ الْيَمامَةِمَنْ لا طَمَعَ لَهُ فىِ الْقُرْصِ وَ لا عَهْدَ لَهُ بِالشَّبَعِ، اوْ أَبيتَ مِبْطاناً وَ حَوْلى بُطُونٌ غَرْثى و اكْبادٌ حَرّى»[2]
چگونه ممكن است هواى نفس بر من غلبه كند، ومرا به سوى انتخاب بهترين غذاها بكشاند، در صورتى كه شايد در «حجاز» يا «يمامه» افرادى يافت شوند، كه اميد همين يك قرص نان را هم ندارند، و دير زمانى است كه شكمشان سير نشده است، آيا سزاوار است شب رابا سيرى صبح كنم، در صورتى كه در اطرافم شكمهاى گرسنه و جگرهاى سوزان قرار دارد؟!
د آزادى و آزادگى
انسان زاهد، نيازها را كم مى كند تا از قيد اسارت اشياء واشخاص رها گردد.
يك سلسله قيدها هست كه بشر خودش، براى خودش به وجود مى آورد، و در نتيجه، خواه ناخواه دست و پايش بسته مىشود، وبه مقدار متناسب باآن قيدها آزادى از او سلب مىشود. به طور مثال افرادى را در زندگى مىبينيد كه به نوعى غذا، لباس، اتومبيل، منزل، دخانيات وامثال آن دل بسته وخوگرفتهاند به گونه اى كه اگر زمانى يكى
[1]- نهج البلاغه، فيض، نامه 45.
[2]- همان مدرك.