بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 105

در برخى روايات، احسان به والدين بر جهاد نيز مقدم شده است. امام‌صادق عليه السلام فرمود:

مردى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد: اى رسول‌خدا! به جهاد در راه خدا علاقه و براى اين كار نشاط دارم. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: در راه خدا جهاد كن. اگر كشته شوى، زنده‌اى و در نزد خداوند روزى مى‌خورى و اگر [بيرون از ميدان جنگ‌] بميرى، مزد تو به عهده خداوند است و اگر [سالم‌] برگردى، مانند روزى كه متولد شدى، از گناهان پاك برگشته‌اى. مرد عرض كرد: اى رسول خدا! پدر و مادرى دارم سالخورده كه گمان دارند به من انس گرفته‌اند و دوست ندارند به جهاد بروم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: نزد آنان بمان. سوگند به آن‌كه جانم در دست اوست! انس گرفتنِ يك‌شبانه روز آنان با تو بهتر از يك سال جهاد در راه خداست.[1]

منشأ احسان‌

اسلام در اولويت‌بندى احسان به ديگران، والدين را در اولويت نخست و پس از آن خويشاوندان و در رتبه سوم احسان به ديگران را قرار داده است. علامه طباطبايى در ذيل آيه 83 از سوره بقره‌[2]مى‌فرمايد:

خداوند در اين آيه، به ترتيب اهميت، به مردم دستور داده نخست به والدين، سپس به خويشاوندان احسان كنند. در ميان خويشاوندان نيز يتيمان را بر ديگران مقدم كرده و در آخر فقرا را بيان كرده است.[3]

در موارد متعددى نيز خداوند احسان به والدين را پس از پرستش خداوند يگانه بيان كرده كه اين خود گوياى مدعاى ماست. از سوى ديگر، نيز خداوند به‌كرّات عقوق والدين را بعد از شرك به خداوند بيان كرده كه نشان مى‌دهد عقوق والدين از بزرگ‌ترين گناهان است.[4]

[1]- همان، ص 161

[2]-« وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بنى‌اسرائيل لَا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللّهَ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً وَذِى الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَقُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْناً وَأَقِيمُواْ الصَّلوةَ وَآتُواْ الزَّكَوةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا مِّنكُمْ وَأَنتُم مِّعْرِضُونَ؛ و چون از فرزندان اسرائيل پيمان محكم گرفتيم كه: جز خدا را نپرستيد، و به پدر و مادر، و خويشان و يتيمان و مستمندان احسان كنيد، و با مردم‌[ به زبانِ‌] خوش سخن بگوييد، و نماز را به پا داريد، و زكات را بدهيد؛ آنگاه، جز اندكى از شما،[ همگى‌] به حالت اعراض روى برتافتيد.»( بقره( 2): 83.)

[3]- محمدحسين طباطبايى، الميزان، ج 1، ص 221

[4]- بنگريد به: همان، ج 7، ص 396


صفحه 106

اما چرا احسان به والدين از چنين جايگاه بلندى در نظام اخلاقى اسلام برخوردار است؟ در پاسخ مى‌توان به دو مطلب اشاره كرد: نخست آنكه از يك‌سو به مقتضاى حكم عقل، پاداش نيكى جز نيكى نيست و شرع نيز همين حكم را تأييد مى‌كند:

هَلْ جَزَاء الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ؛[1]مگر پاداش احسان جز احسان است؟

از سوى ديگر، پدر و مادر پس از خداوند بزرگ‌ترين ولى‌نعمت فرزندان هستند؛ زيرا اصل وجود آنها از والدين است و پس از آن نيز پرورش فرزندان و رشد آنها مرهون زحمات آنهاست. بنابراين فرزندان نيز به حكم عقل مى‌بايد به والدين خود نيكى كنند.

دوم آن‌كه، اگر فرزندان به والدين خود نيكى نكنند- چنان‌كه علامه طباطبايى گفته است- افراد انگيزه‌اى براى تشكيل خانواده و توالد و تربيت فرزندان نخواهند داشت و درنتيجه به‌تدريج جامعه بشرى از ميان خواهد رفت.[2]

احسان به ديگران نيز امرى ضرورى است؛ چرا كه آنان همنوعان انسان هستند، و جملگى‌شان فرزندان يك پدر و مادرند كه اين مستلزم احسان و نيكى به آنهاست. بدين سبب، امام‌على عليه السلام در نامه خود به مالك‌اشتر مى‌نويسد:

قلب خود را از مهربانى و محبت و لطف به آنان [/ مردم مصر] مالامال كن و چون گرگ آدمخوارى مباش كه خوردن مردم را غنيمت مى‌شمارد؛ چرا كه مردم دو دسته‌اند: يا برادر دينى تو هستند يا همنوع تو.[3]

در اين روايت، امام عليه السلام احسان و محبت به مردم مصر را بر دو پايه برادرى دينى و همنوعى استوار مى‌كند. در روايتى از امام‌صادق عليه السلام آمده است:

همانا مؤمنان برادرند؛ فرزندان يك پدر و مادرند و هرگاه يكى از آنها دچار مشكلى شود، ديگران نيز دچار بى‌خوابى مى‌شوند.[4]

[1]- الرحمن( 55): 60

[2]- بنگريد به: محمدحسين طباطبايى، الميزان، ج 7، ص 396

[3]- نهج‌البلاغه، ص 427

[4]- محمدبن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 165


صفحه 107

در اين روايت نيز امام عليه السلام همدردى مؤمنان با يكديگر را ناشى از داشتن يك پدر و مادر مى‌داند.

البته بديهى است خويشان هر فردى به سبب نزديكى و تعامل بيشترى كه با فرد دارند، در مقايسه با ديگران سزاوارتر به احسان هستند. از اين رو در قرآن خويشان در رتبه دوم قرار گرفته‌اند.

آثار احسان‌

احسان به ديگران پيامدهاى بسيارى دارد كه به برخى از مهم‌ترين آنها اشاره مى‌كنيم:

1. همراهى خداوند:بر اساس برخى از آيات، خداوند همواره همراه نيكى‌كننده است و او را در مشكلات يارى مى‌كند:

إِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَواْ وَّالَّذِينَ هُم مُّحْسِنُونَ؛[1]در حقيقت، خدا با كسانى است كه پروا داشته‌اند و [با] كسانى [است‌] كه آنها نيكوكارند.

2. محبوبيت:كسى كه به ديگران نيكى مى‌كند، محبوب آنها مى‌شود. اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌فرمايد:

با احسان دل ديگران به‌دست مى‌آيد.

احسان و نيكى به ديگران سبب محبت است.

آن‌كه احسانش زياد شود، مردم او را دوست مى‌دارند.[2]

3. بزرگى و عظمت:كسى كه به مردم نيكى كند، در نظر آنان بزرگى و عظمت مى‌يابد. در كلمات گهربار اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است:

نيكى عين آقايى است.

به مردم نيكى كن تا ارج و قَدرت افزون گردد.

[1]- نحل( 60): 128

[2]- تميمى آمدى، غررالحكم و دررالكلم، ص 385


صفحه 108

هرگاه نيكى‌ها افزون و تحمل زياد شود، جلالت و بزرگى محقق مى‌شود.

بزرگى و بلندى مرتبه با احسان است.[1]

4. جلب نعمت و دفع بلا:كسى كه به ديگران نيكى مى‌كند، ديگران نيز در مقابل به او نيكى مى‌كنند و از اين راه نعمت‌هاى وى زياد و بلاها از او دفع مى‌گردد. على عليه السلام مى‌فرمايد:

نيكى كن تا به تو نيكى كنند.

نيكى نعمت‌ها را جارى و بلاها را برمى‌گرداند.[2]

5. سركوبى دشمنان و اصلاح آنان:معمولًا مردم مى‌پندارند بهترين راه براى از ميان برداشتن دشمنى‌ها و كارهاى ناشايست، مقابله‌به‌مثل است؛ حال آنكه بر اساس مبانى دينى، بهترين راه براى مقابله با زشت‌كارى‌ها نيكى‌كردن است، زيرا اين كار موجب مى‌شود دور و تسلسل باطلِ خشونت و زشت‌كارى قطع شود و از سويى دشمن نيز به خود آمده، از كرده‌هاى خود پشيمان گردد. البته اين روش هميشه و درمورد همه افراد كارايى ندارد، اما در بيشتر موارد موفقيت‌آميز است. سيره پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نيز بر همين اصل استوار بود؛ چنان‌كه به هنگام فتح مكه همه مشركان را بخشيد. على عليه السلام مى‌فرمايد:

نيكى كردن تو به دشمنان و حسودانى كه با تو حيله كرده‌اند، براى آنان بسيار ناراحت‌كننده‌تر از زشت‌كارى تو به آنهاست و اين كار آنان را به اصلاح فرامى‌خواند.[3]

راه نيكوكار شدن‌

چنان‌كه پيش‌تر گفتيم، احسان به ديگران از دو چيز مايه مى‌گيرد: نخست احسانى كه ديگران به شخص كرده‌اند و دوم همنوعى و ريشه در پدر و مادر واحد داشتن. بنابراين نخستين شرط براى ايجاد انگيزه احسان به ديگران، توجه يافتن به اين مطلب است. اما اين به‌تنهايى كافى نيست؛ زيرا چه‌بسا موانعى در كار است كه نمى‌گذارند انگيزه احسان به فعليت برسد.

[1]- همان

[2]- همان

[3]- همان، ص 387


صفحه 109

يكى از موانع مهم احسان به ديگران، به‌ويژه والدين، تكبر و غرور است. خداوند در ادامه آيه‌اى كه در آن به احسان به والدين و نزديكان امر مى‌كند، مى‌فرمايد:

إِنَّ اللّهَ لَا يُحِبُّ مَن كَانَ مُخْتَالًا فَخُورًا؛[1]خدا كسى را كه متكبّر و فخرفروش است دوست نمى‌دارد.

برخى مفسران گفته‌اند با توجه به اين آيه، تكبر يكى از مهم‌ترين علت‌هاى سر باز زدن از اداى حقوق مردم به‌ويژه والدين است.[2]

بنابراين براى رسيدن به مقام احسان مى‌بايد نخست به منشأ احسان، يعنى ولى‌نعمتى و همنوعى ديگران توجه يافت و سپس مانع احسان، يعنى تكبر و غرور را از ميان برداشت.

2. عدل و انصاف‌

عدل و انصاف از ديرباز در اخلاق جايگاه والايى داشته‌اند. بسيارى از مباحث در آثار افلاطون و ارسطو به چيستى جامعه عادل، فرد عادل، چگونگى تربيت انسان عادل و چگونگى تشكيل جامعه عادل اختصاص يافته است.

در اخلاق اسلامى نيز عدالت جايگاهى ممتاز دارد. خداوند در قرآن‌كريم همه را به عدل فرامى‌خواند:

إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاء ذِى الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ؛[3]در حقيقت، خدا به دادگرى و نيكوكارى و بخشش به خويشاوندان فرمان مى‌دهد و از كار زشت و ناپسند و ستم باز مى‌دارد. به شما اندرز مى‌دهد، باشد كه پندگيريد.

به‌ويژه پيامبر صلى الله عليه و آله را به رعايت عدالت ميان مردم دستور مى‌دهد:

وَقُلْ آمَنتُ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ مِن كِتَابٍ وَأُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ؛[4]و بگو: «به هر كتابى كه خدا نازل كرده است ايمان آوردم و مأمور شدم كه ميان شما عدالت كنم.»

[1]- نساء( 4): 36

[2]- بنگريد به: مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج 3، ص 387

[3]- نحل( 16): 90

[4]- شورى( 42): 15


صفحه 110

در آياتى ديگر، خداوند به مؤمنان دستور مى‌دهد پيوسته و در هر شرايطى عدالت را رعايت كنند:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاء لِلّهِ وَلَوْ عَلَى أَنفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالاقْرَبِينَ إِن يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقَيرًا فَاللّهُ أَوْلَى بِهِمَا فَلَا تَتَّبِعُواْ الْهَوَى أَن تَعْدِلُواْ وَإِن تَلْوُواْ أَوْ تُعْرِضُواْ فَإِنَّ اللّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا؛[1]اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، پيوسته به عدالت قيام كنيد و براى خدا گواهى دهيد، هر چند به زيان خودتان يا [به زيان‌] پدر و مادر و خويشاوندان [شما] باشد. اگر [يكى از دو طرفِ دعوا] توانگر يا نيازمند باشد، باز خدا به آن دو [از شما] سزاوارتر است؛ پس، از پىِ هوس نرويد كه [درنتيجه از حق‌] عدول كنيد. و اگر به انحراف گراييد يا اعراض نماييد، قطعاً خدا به آنچه انجام مى‌دهيد، آگاه است.

در آيه‌اى ديگر چنين امر مى‌كند:

إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُم بَيْنَ النَّاسِ أَن تَحْكُمُواْ بِالْعَدْلِ إِنَّ اللّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُم بِهِ إِنَّ اللّهَ كَانَ سَمِيعاً بَصِيرًا؛[2]خدا به شما فرمان مى‌دهد كه سپرده‌ها را به صاحبان آنها ردّ كنيد؛ و چون ميان مردم داورى مى‌كنيد، به عدالت داورى كنيد. در حقيقت، نيكو چيزى است كه خدا شما را به آن پند مى‌دهد. همانا خداوند شنواى بيناست.

در روايات نيز بر صفت عدالت بسيار تأكيد شده است؛ آن‌گونه كه پيامبر صلى الله عليه و آله در سفارش به اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌فرمايد:

اى على! سرور رفتارها سه خصلت است: انصاف با مردم و مواسات با برادر دينى خود براى رضاى خداوند و ياد خداوند در هر حال.[3]

در اين روايت، رعايت عدل و انصاف جزئى از حقيقت ايمان به شمار آمده است.

[1]- نساء( 4): 135

[2]- نساء( 4): 58

[3]- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 72، ص 27


صفحه 111

اميرالمؤمنين عليه السلام درباره عدل مى‌فرمايد:

عدل رأس ايمان و مجمع نيكى‌ها و برترين مراتب ايمان است.[1]

عدل بهترين خوى است.[2]

در روايتى ديگر مى‌خوانيم: ابومالك از امام‌سجاد عليه السلام پرسيد: همه شرايع دين اسلام كدام است؟ امام عليه السلام فرمود: «سخن به حق گفتن و داورى به عدالت كردن و وفاى به عهد كردن.»[3]

امام‌باقر عليه السلام نيز در روايتى مى‌فرمايد:

كسى كه با نيازمند مواسات كند و با مردم به انصاف رفتار كند، حقيقتاً مؤمن است.[4]

مفهوم عدل و انصاف‌

عدل و داد متضاد جور و ستم است. در كتاب‌هاى لغت در معناى عدالت گفته‌اند: عدل آن است كه نيكى را به نيكى، و بدى را به بدى پاسخ دهى.[5]

همچنين عدالت يعنى به حق حكم و داورى كردن.[6]به خداوند نيز از اين رو عادل مى‌گويند كه در داورى‌ها و حكم‌هاى خود بر كسى ستم روانمى‌دارد. بدين سبب، در زبان عربى عادل به كسى گفته مى‌شود كه در رفتارهاى خود از حق عدول نمى‌كند و در داورى ميان مردم نيز به حق حكم مى‌كند. بديهى است رفتار و منش چنين فردى مقبول مردم واقع مى‌شود و تنها اوست كه شايستگى دارد در دادگاه حاضر شود و گواهى دهد.

انصاف نيز مترادف عدل است. در روايات متعددى امام على عليه السلام بر اين مطلب تأكيد فرموده است كه در اينجا به دو نمونه بسنده مى‌كنيم:

عدل همان انصاف است.[7]

[1]- تميمى آمدى، غررالحكم و دررالكلم، ص 446

[2]- همان

[3]- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 72، ص 26

[4]- همان، ص 25

[5]- فخرالدين الطريحى، مجمع البحرين، ماده« عدل»

[6]- همان؛ ابن‌منظور، لسان العرب

[7]- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 72، ص 29


صفحه 112

عدل آن است كه در داورى انصاف را رعايت كنى و از جور و ستم دورى كنى.[1]

عدل در كتاب‌هاى اخلاق به معناى ديگرى به كار مى‌رود و آن عبارت است از صفتى نفسانى كه بر اثر پيروى كامل قوه عامله از قوه عاقله به وجود مى‌آيد.[2]البته برخى گفته‌اند عدالت آن است كه همه قواى نفسانى، يعنى غضبيه و شهويه پيرو قوه عاقله باشند.[3]اين معنا، از آثار افلاطون و ارسطو وارد فرهنگ اسلامى شده و افزون بر اينكه چندان با فرهنگ اسلامى سازگار نيست، ابهام و دشوارى‌هايى نيز دارد، از اين رو در تفسير آن قول‌هاى گوناگونى مطرح شده است.[4]

در فقه، عدل در معناى ديگرى به كار مى‌رود و آن پيروى از دستورهاى خداوند و دورى كردن از گناهان كبيره است. علامه طباطبايى مى‌گويد: عدالت فقهى ملكه‌اى نفسانى است كه مانع از ارتكاب گناهان كبيره مى‌شود.[5]وى در ادامه مى‌افزايد:

اين معنا از عدالت همان است كه از معارف اهل‌بيت عليهم السلام برمى‌آيد. در جامعه دينى، تنها افرادى مقبول و مرضى مردم واقع مى‌شوند كه رفتارشان مطابق دستورهاى شرع باشد و از ارتكاب محرمات الهى بپرهيزند.[6]

در علم كلام نيز عدل در دو معنا به كار مى‌رود: يكى اداى حقِ صاحبِ حق‌(اعطا كل ذى حق حقه)و دوم هر چيزى را در جاى مناسب خود قرار دادن‌(وضع كلى شى‌ء فى موضعه)كه معناى دوم، معناى اول را دربر مى‌گيرد و شامل تمام رفتارهاى درست و بجا نيز مى‌شود.[7]

بنابراين، عدالت گاه به معناى رعايت حقوق ديگران و گاهى نيز به معناى رفتار درست است كه رعايت حقوق ديگران بخشى از آن مى‌باشد.

[1]- تميمى آمدى، غررالحكم و دررالكلم، ص 446.

[2]- بنگريد به: ملااحمد نراقى، معراج السعاده، ص 18.

[3]- همان.

[4]- روانشناسى قدما از انسان و قواى نفسانى او امروزه موردقبول نيست، اين معنا از عدالت هم اعتبار خود را از دست داده است.

[5]- محمدحسين طباطبايى، الميزان، ج 6، ص 219.

[6]- همان.

[7]- محمدتقى مصباح يزدى، آموزش عقايد، ج 1، ص 192.