بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 15

بيمارى‌هاى روحى ممكن است بيمارى‌هاى بدنى نيز ايجاد كنند. امروزه روانشناسان معتقدند برخى بيمارى‌هاى بدنى انسان با بيمارى‌هاى روانى ارتباط دارد. براى مثال، افسردگى ممكن است با اختلال در كار دستگاه گوارش ناراحتى‌هاى خاصى را ايجاد كند.

بيمارى‌هاى روحى مستقيم و غيرمستقيم در از ميان بردن آرامش روانى انسان مؤثرند و تنها راه خلاصى از آنها، آگاهى عميق از علم اخلاق و عمل به توصيه‌هاى آن است.

4. نشاط و شادابى زندگى اجتماعى انسان تا حد زيادى در گرو اخلاقى زيستن افراد است. به سخن ديگر، سلامت و بيمارى روحى اعضاى جامعه بر زندگى اجتماعى آنها نيز تأثير مى‌نهد.

در جامعه‌اى كه اصول اخلاقى رعايت مى‌شود، زندگى اجتماعى از نشاط برخوردار است و جامعه به‌راحتى مى‌تواند به اهداف موردنظر خود در ابعاد اقتصادى و سياسى برسد.

بنابراين سعادت فردى و اجتماعى انسان- چنان‌كه علماى اخلاق معتقدند- در گرو تخلق به فضيلت‌هاى انسانى و پاك بودن نفس از رذيلت‌هاى اخلاقى است؛ آن‌سان كه خداوند در سوره شمس پس از آنكه به نفس انسانى سوگند ياد مى‌كند و بيان مى‌دارد كه بايد و نبايد و شايسته و ناشايسته را به نفس انسانى الهام كرده، چنين ادامه مى‌دهد:

قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا^ وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا؛[1]كه هر كس آن را پاك گردانيد، قطعاً رستگار شد؛ و هر كه آلوده‌اش ساخت، قطعاً درباخت.

شايد به دليل نقش محورى اخلاق در سعادت فردى و اجتماعى انسان است كه خداوند يكى از اهداف اساسى بعثت پيامبران و به‌ويژه پيامبراسلام صلى الله عليه و آله را تزكيه نفس انسان‌ها از آلودگى‌ها بيان كرده است:

هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِى ضَلَالٍ مُّبِينٍ؛[2]اوست آن كس كه در ميان بى‌سوادان فرستاده‌اى از خودشان برانگيخت، تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد، و [آنان‌] قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند.

[1]- شمس( 91): 9 و 10

[2]- جمعه( 62): 2


صفحه 16

از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود: «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلَاقِ؛[1]

همانا مبعوث شدم تا مكارم اخلاق را تكميل كنم.» بر پايه اين روايت نيز جايگاه والاى اخلاق و تزكيه نفس مردم از آلودگى‌ها و آراستن آنها به فضايل اخلاقى در رسالت پيامبراسلام صلى الله عليه و آله روشن مى‌شود. در روايت‌هاى ديگرى از ايشان آمده است: «اسلام همان نيك‌خويى است.» و «نيك‌خويى نيمى از دين است.»[2]كه همه اين سخنان بيانگر آن است كه اخلاق و تهذيب اخلاقى جايگاهى بس والا در دين اسلام دارد.

البته ناگفته پيداست پيامبراكرم صلى الله عليه و آله تنها در مقام سخن به اخلاق و فضايل اخلاقى ارج نمى‌نهاد، بلكه در عمل و رفتار او نيز فضايل اخلاقى جايگاهى ويژه داشت. در قرآن اخلاق پيامبر صلى الله عليه و آله چنين ستوده شده:

وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ؛[3]و راستى كه تو را خويى والاست!

يكى از رفتارهاى پيامبر صلى الله عليه و آله كه نشان‌دهنده اخلاق والاى اوست، رفتارش با مشركانْ پس از فتح مكه است. مشركان مكه از هيچ نامردمى در حق پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان دريغ نكردند و پس از هجرت ايشان به مدينه در جنگ‌هاى متعدد برخى از بهترين ياران و خويشان پيامبر صلى الله عليه و آله را به شهادت رساندند و حتى كمر به قتل خود حضرت بستند، اما با اين همه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از فتح مكه فرمان عفو عمومى صادر كرد و همه زشتكارى‌هاى آنان را ناديده گرفت.

پيامبر صلى الله عليه و آله نه‌تنها خود به فضايل اخلاقى آراسته بود، بلكه به فضايل اخلاقى ديگران نيز ارج مى‌نهاد. سال نهم هجرى خاندان حاتم طايى به سرپرستى عُدى بن حاتم، هنوز مسلمان نشده بودند. در اين سال دختر حاتم طايى به اسارت مسلمانان درآمد. هنگامى كه دختر وى نزد رسول‌خدا صلى الله عليه و آله آمد، گفت: اى محمد! پدرم از دنيا رفت و سرپرستم عُدى ناپديد شد. اگر صلاح مى‌دانى مرا آزاد كن و سرزنش قبيله‌هاى عرب را از من دور ساز، چرا كه پدرم بردگان را آزاد مى‌ساخت؛ از همسايگان نگهبانى مى‌نمود؛ به مردم غذا مى‌رسانيد؛ آشكارا سلام مى‌كرد

و در

[1]- محمد محمدى رى‌شهرى، ميزان الحكمة، ج 3، ص 149

[2]- همان، ص 137 و 138

[3]- قلم( 68): 4


صفحه 17

حوادث تلخ روزگار ياور مردم بود. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: اين صفت‌ها از آنِ مؤمنان راستين است. اگر پدرت مسلمان بود، ما براى او طلب آمرزش مى‌كرديم. سپس فرمود: به پاس احترام به فضايل اخلاقى پدرش، او را آزاد كنيد.[1]

تجربه بشرى نيز نشان داده كه انسان بدون پايبندى به اصول اخلاقى نمى‌تواند زندگى آرامى داشته باشد. در دوران معاصر در كشورهاى غربى به دنبال پيشرفت‌هايى كه در زمينه علوم‌تجربى به‌دست آمد، به‌تدريج توجه به اصول اخلاقى و فضايل كم‌رنگ شد و حتى در برخى موارد با اخلاق و فضايل اخلاقى مبارزه گرديد، اما اخيراً به سبب آسيب‌هايى جدى كه از اين طريق به جامعه و افراد وارد شده، توجه به اخلاق فزونى يافته است. ليكونا در اين باره مى‌گويد:

واقعاً ما را چه مى‌شود؟ نوزادان در آشغال‌دانى، يك‌ونيم ميليون سقط جنين در هر سال، افزايش مداوم سوءاستفاده‌هاى جنسى و بدنى از كودكان، فقير بودن يك‌چهارم كودكان! نسل‌هاى آينده ما اين امور را در پنجاه يا صد سال بعد، چگونه خواهند ديد؟

نظرسنجى‌ها نشان مى‌دهد بسيارى از مردم آمريكا به اين نتيجه رسيده‌اند كه اين كشور دچار انحطاط معنوى و اخلاقى شده است. اين درك و حس فزاينده وجود دارد كه مدارس، خانواده‌ها، كليساها، همه انجمن‌ها و گروه‌ها و آنهايى كه در طول تاريخ مسئول انتقال ميراث اخلاقى به جوانان بوده‌اند، بايد گردهم آيند و با يارى يكديگر اخلاق كودكان و به‌طوركلى فرهنگ ما را رشد دهند.

مدارس نيز دريافته‌اند كه بايد پرورش اخلاقى انجام دهند. آنها بايد پرورش اخلاقى را بالاترين اولويت خود قرار دهند؛ زيرا اين هدف زيربناى ديگر كارها در مدرسه است.[2].

بنابراين اخلاق نقش بسيار مهمى در سعادت فردى و اجتماعى انسان دارد و به همين رو از ديگر علومْ برتر است و يا دست‌كم در زمره علومى است كه بر ديگر علوم برترى دارند.

پس از بررسى اهميت و ضرورت علم اخلاق، حال بايد پرسيد علم اخلاق چيست؟ از چه مسائلى بحث مى‌كند و با علوم ديگر چه رابطه‌اى دارد؟

[1]- ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسايل، ج 11، ص 193

[2]- 1.،؛""؛،. 971، 2،. 2


صفحه 18

تعريف علم اخلاق‌

از آنچه در باب اهميت و ضرورت علم اخلاق گفتيم، تا حد زيادى ماهيت و تعريف اين علم نيز آشكار شد. با اين همه، براى به‌دست دادن تعريفى دقيق از علم اخلاق مى‌بايد معناى لغوى واژه اخلاق روشن شود.

اخلاق جمع «خُلق» است. خُلق حالت و كيفيتى باطنى است كه با چشمِ سر و حواس ظاهرى، دريافتنى نيست. در مقابل، «خَلق» عبارت است از حالت و كيفيتى محسوس كه با چشمِ سر و حواس ظاهرى دريافتنى است. در زبان فارسى صورت در معناى دوم به‌كار مى‌رود و سيرت در معناى اول. صورت به ويژگى‌هاى ظاهرى انسان مانند رنگ پوست، مو، بلندى و كوتاهى قد، چاقى و لاغرى و زشتى و زيبايى گفته مى‌شود و سيرت نيز به ويژگى‌هاى باطنى و معنوى انسان مانند مهربانى، نرم‌خويى و شجاعت كه اين ويژگى‌ها با حواس ظاهرى دريافتنى نيستند، گرچه مى‌توان آثار آنها را مشاهده كرد. بنابراين اخلاق صفت‌ها و ويژگى‌هاى باطنى و معنوى انسان است.

هر خُلق مقتضى رفتار خاصى است. كسى كه صفت و خُلق سخاوت را داراست، به نيازمندان انفاق مى‌كند، و در سختى‌ها به ديگران كمك مالى مى‌دهد. وجود يك صفت در فرد موجب مى‌شود وى رفتارهاى متناسب با آن را بدون احساس سختى و بى‌هيچ تفكر و تأمل جدى انجام دهد. كسى كه سخاوت در وجود او نشسته، به ديگران مى‌بخشد، بى‌آنكه نياز داشته باشد در باره درستى اين عمل بينديشد و يا اين عمل براى او سخت و سنگين باشد؛ درست به مانند راننده‌اى باسابقه و ماهر كه بدون تأمل و احساس اضطراب رانندگى مى‌كند.

از سوى ديگر، خُلق ممكن است امرى پسنديده و يا ناپسند باشد. براى مثال، راست‌گويى و دروغ‌گويى دو صفت‌اند، اما يكى پسنديده است و ديگرى ناپسند. به صفت پسنديده فضيلت و به صفت ناپسند رذيلت مى‌گويند.

اكنون كه معناى واژه اخلاق روشن شد، مى‌توانيم به تعريف علم اخلاق بپردازيم.

ابن‌مسكويه علم اخلاق را تعريف نكرده، اما مى‌توان از مجموعه نوشته‌هاى او به تعريفى از اين علم رسيد. از علم اخلاق دست يافت. وى هدف از تأليف كتاب تهذيب الاخلاق را چنين بيان مى‌كند:

هدف از تأليف اين كتاب اين است كه صفت‌هايى را در خودمان به‌وجود بياوريم كه موجب‌


صفحه 19

شود رفتارهاى صادر از ما زيبا و پسنديده باشند و درعين‌حال اين رفتارها به‌آسانى و بدون مشقت و سختى از ما صادر شوند.[1]

وى در باره خُلق نيز مى‌گويد:

حالتى است كه باعث مى‌شود افعال مناسب با آن بدون نياز به فكر و تأمل از فرد صادر شود.[2]

بنابراين، از نظر ابن‌مسكويه علم اخلاق، صفت‌هاى خوب و بد و راه‌هاى اكتساب صفت‌هاى خوب و دورى از صفت‌هاى بد را بيان مى‌كند.

خواجه نصيرالدين طوسى در تعريف علم اخلاق آورده است:

علم است به آنكه نفس انسانى را چگونه خلقى اكتساب تواند كرد كه جملگى افعالى كه به ارادت او از او صادر شود، جميل و محمود بود.[3]

بنابراين از نظر خواجه اين علم بيان‌كننده صفت‌هايى است كه انسان بايد در خود ايجاد كند تا رفتارهاى ارادى صادرشده از او همگى نيكو و پسنديده باشد. از اين رو، وى در علم اخلاق، هم از صفت‌هاى خوب و بد و هم از چگونگى كسب صفت‌هاى خوب و دورى از صفت‌هاى بد بحث مى‌كند.

ملا احمد نراقى در معراج السعاده تعريفى از علم اخلاق به دست نداده است، اما در بيان فايده اخلاق گفته است:

فايده علم اخلاق پاك ساختن نفس است از صفت‌هاى رذيله و آراستن آن به ملكات جميله كه از آن به تهذيب اخلاق تعبير مى‌شود.[4]

بر اين پايه، از نظر ايشان در علم اخلاق از فضايل و رذايل و از چگونگى اكتساب فضايل و زدودن رذايل بحث مى‌شود.

[1]- ابن‌مسكويه، تهذيب الاخلاق و تطهير الاعراق، ص 27

[2]- همان، ص 51

[3]- خواجه نصيرالدين طوسى، اخلاق ناصرى، ص 48

[4]- ملا احمد نراقى، معراج السعاده، ص 19


صفحه 20

از تعريف‌هاى پيش‌گفته روشن مى‌شود كه موضوع علم اخلاق فضيلت‌ها و رذيلت‌ها و راه‌هاى ايجاد فضيلت‌ها و مبارزه با رذيلت‌هاست. با اين همه، برخى معتقدند اخلاق افزون بر صفت‌هاى اخلاقى، رفتارهاى اخلاقى را نيز شامل مى‌شود.[1]بنابراين به نظر مى‌رسد در ميان علماى اخلاق اختلاف‌نظر باشد كه آيا موضوع علم اخلاق شامل رفتارهاى شايسته و ناشايسته است يا تنها منحصر به صفت‌هاى شايسته و ناشايسته؟ با توجه به اينكه صفت‌هاى نفسانى تنها از آن رو اهميت دارند كه منشأ رفتارهاى خوب يا بد مى‌شوند، علم اخلاق صفت‌هاى خوب و بد و رفتارهاى شايسته و ناشايسته را نيز دربرمى‌گيرد. به‌ويژه آنكه از نظر علماى اخلاق، انجام افعال شايسته و دورى از رفتارهاى ناشايست در صورتى از حالت اتفاقى خارج شده و به صورت دائمى درمى‌آيد كه انجام رفتارهاى خوب و دورى از رفتارهاى زشت، در وجود شخص تثبيت و يا به صفتى از صفت‌هاى اخلاقى او تبديل شده باشد. بنابراين مى‌توان علم اخلاق را اين‌گونه تعريف كرد: علم اخلاق علمى است كه صفت‌هاى نفسانى خوب و بد (فضايل و رذايل) و اعمال و رفتار اختيارى خوب و بد و نيز شيوه تحصيل صفت‌هاى نفسانى خوب (فضايل) و انجام اعمال پسنديده و شيوه دورى از صفت‌هاى نفسانى بد (رذايل) اعمال ناپسند را بيان مى‌كند.

رابطه علم اخلاق با ديگر علوم‌

دانشمندان مسلمان علوم را به دو دسته نظرى و عملى تقسيم مى‌كنند. علوم نظرى تنها با شناخت حقيقت امور سر و كار دارد، اما علوم عملى به امور عملى انسان مى‌پردازد. به بيان ديگر، علوم نظرى ناظر به هست‌ها و علوم عملى ناظر به بايدهاست. علم اخلاق از علوم عملى است و به همين روى، گزاره‌هاى موجود در آن ناظر به بايدهاست.

افزون بر اخلاق، در حقوق نيز با گزاره‌هاى ناظر به بايدها سر و كار داريم و از اين رو بايد تفاوت علم اخلاق با اين علم روشن شود. از سوى ديگر، علم اخلاق با برخى علوم ديگر مانند فلسفه اخلاق، تعليم و تربيت و روانشناسى نيز رابطه نزديكى دارد، بدين جهت بايد رابطه‌

[1]- استاد مصباح يزدى موضوع علم اخلاق را اين‌گونه بيان كرده است: موضوع اخلاق اعم از ملكات اخلاقى است و همه‌كارهاى ارزشى انسان را دربرمى‌گيرد؛ كارهايى كه متصف به خوب و بد مى‌شوند و مى‌توانند براى انسان كمالى فراهم آورند يا موجب پيدايش رذيلت و نقصى در نفس شوند


صفحه 21

با اين علوم نيز روشن شود. در اين قسمت نخست تفاوت علم اخلاق با حقوق و سپس رابطه آن با فلسفه اخلاق، روانشناسى و علوم تربيتى را بررسى مى‌كنيم.

علم اخلاق و علم حقوق‌: اين دو علم هر دو از علوم عملى‌اند و گزاره‌هاى آنها تجويزى است، اما با اين همه، تفاوت‌هايى نيز دارند كه در اينجا برخى از آنها را به‌اختصار بيان مى‌كنيم:

نخست اينكه دستاورد علم حقوق كه به صورت قانون عرضه مى‌شود، ضمانت اجراى بيرونى دارد؛ بدين معنا كه دولت موظف است قوانين را پس از تصويب اجرا كند و متخلفان را به مجازات رساند. در مقابل، قواعد اخلاقى ضمانت اجراى بيرونى ندارند؛ بدين بيان كه حكومت عهده‌دار اجراى قواعد اخلاقى نيست و اگر كسى از ارزش‌ها يا هنجارهاى اخلاقى سر پيچد، دولت وى را مجازات نمى‌كند، چراكه تنها ضمانت اجرايىِ قواعد اخلاقى، وجدان درونى انسان‌هاست.

دوم آنكه علم حقوق عهده‌دار وضع قوانينى است كه روابط اجتماعى مردم را در اين دنيا نظم مى‌بخشد، از اين رو به رفتارهاى فردى انسان‌ها و رفتارهاى آنها در ارتباط با خدا و تنظيم اين رفتارها توجهى ندارد؛ درحالى‌كه اخلاق تنظيم همه رفتارهاى انسان را برعهده دارد، خواه اين رفتارها فردى باشد يا جمعى، در ارتباط با خدا باشد، يا در ارتباط با خود و يا ديگران.

سوم آنكه هدف نهايى اخلاق اين است كه انسان را به كمال شايسته انسانى برساند، اما هدف حقوق تنها تأمين مصالح دنيوى افراد جامعه است و به مصالح معنوى آنها توجهى ندارد.

البته بايد گفت ممكن است برخى قواعد اخلاقى به صورت قانون درآيد. براى مثال، توهين به ديگران كه نوعى سرپيچى از قواعد اخلاقى است، در قانون نيز جرم محسوب شود.

در اين صورت قاعده اخلاقى مذكور ويژگى‌هاى قانون حقوقى را نيز خواهد داشت.

علم اخلاق و فلسفه اخلاق‌: چنان‌كه گفته شد، علم اخلاق از صفت‌هاى خوب و بد، رفتارهاى متناسب با آنها و راه‌هاى كسب صفت‌هاى خوب و دورى از صفت‌هاى بد بحث مى‌كند. براى مثال، وقتى در علم اخلاق از صفت شجاعت به‌عنوان فضيلت سخن مى‌رود، رفتارهايى چون نترسيدن از جنگ و حضور در جبهه، حمله كردن به صفوف دشمن و مانند آن، متناسب با اين صفت ذكر مى‌شوند و آن‌گاه علم اخلاق راه‌هاى ايجاد صفت شجاعت را در انسان بيان مى‌كند.


صفحه 22

در صورتى مى‌توان از اين مباحث سخن گفت كه نخست پذيرفته باشيم صفت‌ها و رفتارهاى انسانى خوب و بد دارند؛ انسان بايد رفتارهاى خوب را انجام دهد و از رفتارهاى زشت دورى كند؛ بايد صفت‌هاى خوب را در خود ايجاد و نفس خويش را از صفات‌زشت پاك كند؛ معيارهايى براى خوبى و بدى صفت‌ها و رفتارها وجود دارد و .... دوم اينكه تصويرى روشن از معناى مفاهيمى چون خوب و بد، زشت و زيبا و ... داشته باشيم. اين موضوعات در فلسفه اخلاق مورد بررسى قرارمى‌گيرد. افزون بر اين، گزاره‌هاى مورد بحث در علم اخلاق از نوع گزاره‌هاى ناظر به بايد (گزاره‌هاى تجويزى) هستند، حال آنكه گزاره‌هاى فلسفه اخلاق، گزاره‌هايى‌اند ناظر به واقع و هست‌ها (گزاره‌هاى توصيفى).

بنابراين فلسفه اخلاق با علم اخلاق دو تفاوت اساسى دارد: نخست اينكه در فلسفه اخلاق، مفروضات علم اخلاق بررسى مى‌شود و ديگر آنكه گزاره‌هاى آن توصيفى است.

علم اخلاق و تعليم و تربيت‌: تعليم و تربيت عبارت است از مجموعه‌اى از اعمال عمدى و هدفدار يك انسان (مربى) بر انسان ديگر (متربى)؛ به‌ويژه عمل يا تأثير فرد بالغ و مجرب بر كودك و نوجوان، براى ايجاد صفت‌هاى اخلاقى و علمى يا مهارت‌هاى حرفه‌اى. به سخن ديگر، تعليم و تربيت فراهم كردن زمينه‌ها و عوامل شكوفاسازى استعدادهاى آدمى است، در جهت رشد و تكامل اختيارى او به سوى هدف‌هاى مطلوب و بر اساس برنامه‌اى سنجيده.[1]

از سوى ديگر، انسان ابعاد مختلفى دارد؛ مانند مادى و جسمانى، علمى، عاطفى، اخلاقى و دينى. علم اخلاق با شناسايى صفت‌هاى پسنديده و ناپسند و رفتارهاى متناسب با آنها و با به كار بستن روش‌هاى مناسب در صدد است بعد اخلاقى انسان را جهت داده، آن را در مسير رشد و كمال هدايت كند؛ درحالى‌كه تعليم و تربيت بر آن است تا همه ابعاد وجودى انسان، از جمله بعد اخلاقى او را به رشد و كمال رساند. بنابراين هدايت بعد اخلاقى انسان به سوى رشد و كمال، در علم اخلاق و تعليم و تربيت مشترك است و اخلاق جزئى از تعليم و تربيت به شمار مى‌رود.

با اين همه، علم اخلاق و تعليم و تربيت از دو جهت با يكديگر تفاوت دارند: نخست آنكه علم اخلاق ضمن بيان چگونگى تخلق انسان به اخلاق نيكو، خود را عهده‌دار بيان صفات و رفتارهاى

[1]- دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، فلسفه تعليم و تربيت، ص 366