بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 183

1. از بين بردن آرامش:چنان‌كه بيمارى جسمى آرامش آدمى را مى‌ربايد، حسادت نيز به همين‌سان زندگى را بر انسان تلخ مى‌كند. اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌فرمايد:

سه چيز است كه دارنده آن از زندگى شيرين بى‌بهره است: كينه، حسد و بدخلقى.

شخص كينه‌توز هميشه معذب و همّ و غمش چندين برابر است.[1]

زندگى‌اى منغَّص‌تر از زندگى حسود و كينه‌توز وجود ندارد.[2]

2. تحليل بردن بدن و نابود كردن آن:بر پايه بسيارى از روايات، حسد سلامت بدنى انسان را از ميان مى‌برد و بدن را تضعيف مى‌كند. در روايتى از امام على عليه السلام آمده است:

قلب‌هايتان را از حسد پاك كنيد كه حسد بدن را مى‌خورد و مى‌سوزاند. چنان‌كه زنگار، آهن را مى‌خورد و نابود مى‌كند، حسد نيز بدن را مى‌خورد و از ميان مى‌برد.[3]

3. از بين بردن ارزش اعمال نيكو:اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌فرمايد:

حسد رفتارهاى نيكوى انسان را مى‌خورد و از ميان مى‌برد، چنان‌كه آتش هيزم را مى‌خورد و نابود مى‌كند.[4]

4. نابود كردن دين و ايمان:امام‌صادق عليه السلام مى‌فرمايد:

حسد و خودبينى و فخر فروشى، آفت دين هستند.[5]

در روايتى از امام‌باقر عليه السلام آمده است:

حسد ايمان را مى‌خورد و نابود مى‌كند، چنان‌كه آتش هيزم را مى‌خورد.[6]

[1]- تميمى آمدى، غررالحكم و دررالكلم، ص 299

[2]- همان، ص 300

[3]- همان

[4]- همان، ص 301

[5]- محمدبن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 307

[6]- همان، ص 306


صفحه 184

خلاصه آنكه حسد همان‌گونه كه اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌فرمايد؛ درختى است كه ميوه‌اى جز بدبختى دنيا و آخرت ندارد.[1]از اين رو بر هر مؤمنى است كه براى پاك كردن قلب خود از اين صفت بكوشد.

منشأ حسد و راه مبارزه با آن‌

براى اينكه بدانيم چگونه و با چه شيوه‌اى مى‌توانيم با اين صفت مبارزه كنيم، نخست بايد علت‌ها و ريشه‌هاى پيدايش حسد را بررسى كنيم. ملااحمد نراقى شش منشأ و علت براى حسد برمى‌شمرد:

1. خباثت و پستى نفس:چنين كسى به سبب خبث باطن نمى‌تواند نعمتى را بر ديگران ببيند. به همين رو، از نعمت و آسايش و رفاه ديگران غمگين و از بدبختى و رنج ديگران خوشحال مى‌شود.

2. دشمنى:چرا كه هر كسى دوست دارد دشمنش خوار و زبون باشد.

3. ميل به شهرت و آوازه:چنين كسى دوست ندارد رقيبى براى او وجود داشته باشد.

4. رقابت:زيرا هر دو در صدد رسيدن به يك مطلوب‌اند و موفقيت يكى به معناى شكست ديگرى است.

5. تكبر:شخص متكبر دوست ندارد كسى با او هم‌رتبه يا از او بالاتر باشد.

6. تعزز:طبع شخص نمى‌پذيرد كه ديگرى بر او گردنكشى كند، از اين رو دوست ندارد ديگران صاحب نعمت و مكنتى شوند و بر او فخر بفروشند.

همه اينها را مى‌توان در دوستى دنيا و نعمت‌هاى آن خلاصه كرد و گفت منشأ حسد چيزى جز دوستى دنيا و نعمت‌هاى آن و از سويى ممكن نبودن دسترسى همه مردم به آن نعمت‌ها نيست.[2]

فيض كاشانى كينه را نيز يكى از ريشه‌هاى حسد مى‌داند:

حسد نتيجه كينه و كينه خود حاصل خشمى است كه نتوانسته ارضا شود. كينه آن است

[1]- تميمى آمدى، غررالحكم و دررالكلم، ص 299.

[2]- بنگريد به: ملااحمد نراقى، معراج السعاده، ص 232- 229.


صفحه 185

كه آدمى نسبت به ديگرى در قلب خود سنگينى احساس كند و از او متنفر باشد و اين حالت را ادامه دهد.[1]

در روايات نيز به برخى از ريشه‌ها و علل حسد اشاره شده است. اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌فرمايد:

اسلحه شخص پست، حسادت است.[2]

بر پايه اين روايت، يكى از ريشه‌هاى حسادت، پستى شخصيت حسود است.

در روايتى ديگر مى‌فرمايد:

حسد بردن دوست بر نعمت دوست، از دون‌همتى است.[3]

بر اساس اين روايت، پست‌همتى و نداشتن همت بلند موجب حسدورزى است.

در روايتى ديگر از آن حضرت آمده است:

كسى كه به وضعيت خود راضى است، دچار حسد نمى‌شود.[4]

بر اين مبنا نيز يكى از علت‌هاى حسادت زياده‌خواهى و قانع نبودن به داشته‌هاى خود است.

اكنون كه ريشه‌ها و علت‌هاى حسد مشخص شد، مى‌توانيم راه‌هاى مبارزه با آن را بررسى كنيم. يكى از مهم‌ترين راه‌هاى مبارزه با حسد، شناسايى علت‌هاى آن و ريشه‌كن كردن آنهاست. البته ممكن است ريشه‌هاى حسد در افراد، متفاوت باشد، از اين رو ضرورى است هر كسى با تأمل در خود، علت‌هاى حسدورزى را بازشناسد و در از بين بردن آنها بكوشد.

يكى ديگر از راه‌هاى مبارزه با حسد، تفكر در آثار مهلك آن است. حسود بايد با خود بينديشد آيا حسدورزى كه در واقع هيچ زيانى به محسود نمى‌رساند، به اندازه‌اى‌ سودمند است كه بتواند

[1]- ملامحسن فيض كاشانى، صافى، ج 1، ص 171

[2]- تميمى آمدى، غررالحكم و دررالكلم، ص 300

[3]- همان

[4]- همان


صفحه 186

زيان‌هاى ناشى از حسد را جبران كند؟ اميرالمؤمنين عليه السلام در روايتى مى‌فرمايد:

خود را از شدت و گزندگى يخبندان، كينه، خشم و حسادت حفظ كنيد و براى مبارزه با آنها سازوبرگ لازم ازقبيل تفكر و تدبر در آثار و پيامدهاى سوء آنها و ... را فراهم كنيد.[1]

راه ديگر براى مبارزه با حسد كه مكمل راه‌هاى پيشين است، دورى كردن از عمل به مقتضاى حسادت و انجام دادن رفتارهايى متضاد با آنهاست. براى مثال، هنگامى كه فرد با دوستى برخورد مى‌كند كه به او حسادت مى‌ورزد، به جاى روى ترش كردن بكوشد با خوشرويى و به نيكى با او سخن بگويد و به جاى عيبجويى، نيكى‌هاى او را براى ديگران بيان كند. اگر مدتى بدين‌گونه رفتار كند، به‌تدريج حسادت و كينه، كم‌رنگ و ضعيف شده و محبت و خيرخواهى جاى آن را مى‌گيرد.

6. تكبر

تكبر از صفات ناپسندى است كه در قرآن بسيار مذمت شده است. آنچه موجب شد شيطان سر از اطاعت خداوند بپيچد و از درگاه الهى رانده شود، تكبر او در برابر خداوند و برتر دانستن خود از آدم بود. خداوند مى‌فرمايد:

وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ؛[2]و چون فرشتگان را فرموديم: «براى آدم سجده كنيد»، پس بجز ابليس- كه سر باز زد و كبر ورزيد و از كافران شد- [همه‌] به سجده درافتادند.

بسيارى از كسانى كه در برابر دعوت انبيا مى‌ايستادند و از پذيرش آن سر باز مى‌زدند، متكبران بودند. در قرآن درباره حضرت صالح عليه السلام مى‌خوانيم:

قَالَ الْمَلأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُواْ مِن قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُواْ لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَالِحاً مُّرْسَلٌ مِّن رَّبِّهِ قَالُواْ إِنَّا بِمَا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ^ قَالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُواْ إِنَّا بِالَّذِيَ آمَنتُمْ بِهِ‌

[1]- همان، ص 301

[2]- بقره( 2): 34


صفحه 187

كَافِرُونَ؛[1]سران قوم او كه استكبار مى‌ورزيدند، به مستضعفانى كه ايمان آورده بودند، گفتند: «آيا مى‌دانيد كه صالح از طرف پروردگارش فرستاده شده است؟» گفتند: «بى‌ترديد، ما به آنچه وى بدان رسالت يافته است مؤمنيم.»؛ كسانى كه استكبار مى‌ورزيدند، گفتند:

«ما به آنچه شما بدان ايمان آورده‌ايد كافريم.»

همچنين درباره فرعون و اطرافيان او آمده است:

ثُمَّ بَعَثْنَا مِن بَعْدِهِم مُّوسَى وَهَارُونَ إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ بِآيَاتِنَا فَاسْتَكْبَرُواْ وَكَانُواْ قَوْماً مُّجْرِمِينَ؛[2]سپس، بعد از آنان موسى و هارون را با آيات خود، به سوى فرعون و سران [قوم‌] وى فرستاديم، و [لى آنان‌] گردنكشى كردند و گروهى تبهكار بودند.

از اين رو، خداوند به‌صراحت مى‌فرمايد:

لَا جَرَمَ أَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ؛[3]شك نيست كه خداوند آنچه را پنهان مى‌دارند و آنچه را آشكار مى‌سازند، مى‌داند، و او گردنكشان را دوست نمى‌دارد.

در روايات نيز اين صفت به‌شدت مذمت شده است. پيامبر صلى الله عليه و آله مى‌فرمايد:

سه دسته‌اند كه خداوند روز قيامت با آنها سخن نمى‌گويد و به آنها نگاه نمى‌كند و آنان را از گناهانشان پاك نمى‌كند و براى آنان عذابى دردناك است: پير زناكار و حاكم ستمگر و فقير متكبر.[4]

از امام‌صادق عليه السلام روايت شده است:

در روز قيامت متكبران به شكل مورچه‌هايى درمى‌آيند و مردم آنها را لگدمال مى‌كنند تا خداوند از محاسبه اعمال مردم فارغ شود.[5]

[1]- اعراف( 7): 75 و 76

[2]- يونس( 10): 75

[3]- نحل( 16): 23

[4]- محمدبن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 311

[5]- همان


صفحه 188

در جهنم وادى‌اى براى متكبران وجود دارد به نام سقر. اين وادى از شدت گرماى خود به خداوند شكايت مى‌كند و از او مى‌خواهد تا به او اجازه دهد نفسى تازه كند. پس نفسى مى‌كشد و جهنم آتش مى‌گيرد.[1]

اميرالمؤمنين عليه السلام تكبر را حماقت،[2]دام بزرگ شيطان،[3]بزرگ‌ترين گناه، دردناك‌ترين عيب، زينت ابليس‌[4]و زشت‌ترين صفت‌[5]مى‌داند.

بدين‌ترتيب، در نظام اخلاقى اسلام تكبر يكى از صفات رذيله و بلكه بدترينِ اين صفت‌هاست.

مفهوم تكبر

تكبر از كبر، يعنى بزرگى گرفته شده است؛ بدين معنا، كه انسان خود را درحالى‌كه واقعاً بزرگ نيست، بزرگ ببيند. ملامهدى نراقى در تعريف تكبر مى‌گويد: تكبر حالتى است كه آدمى خود را از ديگرى بالاتر ببيند. درنتيجه، چنين شخصى از همنشينى با ديگران مضايقه دارد؛ با آنها هم غذا نمى‌شود؛ در كنار آنها نمى‌نشيند؛ از ديگران انتظار سلام دارد و ....[6]

عُجب يكى ديگر از صفت‌هاى ناپسند است كه با تكبر تفاوت دارد. عُجب كه از عَجَب مشتق شده، بدين معناست كه انسان چنان شيفته توانايى‌ها و ويژگى‌هاى خود شود كه حالت تعجب و شگفتى به او دست دهد و بدون اينكه خود را با ديگران مقايسه كند، با ديدن توانايى‌هاى خود دچار خودپسندى شود؛ درحالى‌كه انسان تنها زمانى دچار تكبر مى‌شود كه خود را با ديگران مقايسه كند و به اين نتيجه برسد كه از آنها برتر است. از اين رو، شُبَّر مى‌نويسد:

[1]- همان، ص 310

[2]- بنگريد به: تميمى آمدى، غررالحكم و دررالكلم، ص 309

[3]- همان

[4]- همان

[5]- همان

[6]- بنگريد به: ملامهدى نراقى، جامع السعادات، ص 216


صفحه 189

عُجب آن است كه انسان بدون مقايسه خود با ديگرى نعمت‌هاى خود را بزرگ شمارد و نعمت‌دهنده را فراموش كند.[1]

در روايات نيز تكبر نزديك در همين معنا به‌كار رفته است. از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است:

بزرگ‌ترين تكبر غَمص مردم و سفاهت حق است. راوى مى‌گويد: عرض كردم غمص چيست و سفاهت حق به چه معناست؟ فرمود: اين است كه حق را نشناسى و بر اهل حق طعن زنى. كسى كه چنين كند، با خداوند بر سر رداى الهىِ تكبر به دشمنى برخاسته است.[2]

در روايتى از امام‌صادق عليه السلام نيز آمده است:

تكبر آن است كه مردم را كوچك شمارى و حق را [به رسميت‌] نشناسى.[3]

در روايتى ديگر عمربن يزيد مى‌گويد: به امام‌صادق عليه السلام عرض كردم: من غذاى خوب مى‌خورم و از عطرهاى خوشبو استفاده مى‌كنم و بر مركب عالى سوار مى‌شوم و غلامم به دنبال من حركت مى‌كند. آيا به نظر شما اين تكبر است تا آن را رها كنم؟ امام عليه السلام مدتى سكوت كرد و فرمود: متكبر ملعون كسى است كه مردم را غمص كند و حق را [به رسميت‌] نشناسد و نپذيرد. عرض كردم: حق را ناآگاه نيستم و پذيرفته‌ام، ولى غمص مردم چيست؟ فرمود: كسى كه مردم را كوچك شمارد و بر آنها بزرگى بفروشد، متكبر است.[4]بر پايه اين روايت، تكبر آن است كه انسان ديگران را كوچك شمرده، از پذيرش حق سر باز زند.

اقسام تكبر و درجات آن‌

دانشمندان اخلاق براى تكبر اقسامى را برشمرده‌اند كه اين تقسيم‌بندى بر اساس فردى است كه انسان نسبت به او تكبر مى‌ورزد. شُبَّر تكبر را سه قسم بيان مى‌كند:

1. تكبر در برابر خدا:گاه شخص متكبر ربوبيت خداوند را نمى‌پذيرد و درنتيجه به درگاه الهى

[1]- عبدالله شُبَّر، اخلاق، ص 285

[2]- محمدبن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 310

[3]- همان

[4]- همان، ص 311


صفحه 190

دعا و استغفارى هم ندارد. افرادى مانند فرعون و نمرود دچار اين نوع تكبر بودند.

خداوند مى‌فرمايد:

وَقَالَ فِرْعَوْنُ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَيْرِى فَأَوْقِدْ لِى يَا هَامَانُ عَلَى الطِّينِ فَاجْعَل لِّى صَرْحاً لَّعَلِّى أَطَّلِعُ إِلَى إِلَهِ مُوسَى وَإِنِّى لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكَاذِبِينَ؛[1]و فرعون گفت: «اى بزرگان قوم، من جز خويشتن براى شما خدايى نمى‌شناسم. پس اى هامان؛ برايم بر گِل آتش بيفروز و برجى [بلند] براى من بساز، شايد به [حالِ‌] خداى موسى اطّلاع يابم، و من جدّاً او را از دروغگويان مى‌پندارم.»

نمرود نيز در گفتگو با ابراهيم عليه السلام، خود را خداى مردم بيان مى‌كند:

أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِى حَآجَّ إِبْرَاهِيمَ فِى رِبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّيَ الَّذِى يُحْيِى وَيُمِيتُ قَالَ أَنَا أُحْيِى وَأُمِيتُ قَالَ إِبْرَاهِيمُ فَإِنَّ اللّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِى كَفَرَ وَاللّهُ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ؛[2]آيا از [حالِ‌] آن كس كه چون خدا به او پادشاهى داده بود [و بدان مى‌نازيد، و] با ابراهيم درباره پروردگارش محاجّه [مى‌] كرد، خبر نيافتى؟ آنگاه كه ابراهيم گفت: «پروردگار من همان كسى است كه زنده مى‌كند و مى‌ميراند.» گفت: «من [هم‌] زنده مى‌كنم و [هم‌] مى‌ميرانم.» ابراهيم گفت: «خدا [ىِ من‌] خورشيد را از خاور برمى‌آورد، تو آن را از باختر برآور.» پس آن كس كه كفر ورزيده بود مبهوت ماند. و خداوند قوم ستمكار را هدايت نمى‌كند.

2. تكبر در برابر انبيا و امامان:بسيارى از مردم خود را از پيامبران صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام برتر دانسته، و از پذيرش دعوت آنان امتناع مى‌كردند. هنگامى كه پيامبراسلام صلى الله عليه و آله به پيامبرى مبعوث شد، مردم مكه مى‌گفتند چرا قرآن بر مردى بزرگ از شهر مكه يا مدينه نازل نشد و به همين جهت از پذيرش دعوت او سر باز مى‌زدند:

وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ؛[3]و گفتند: «چرا اين قرآن بر مردى بزرگ از [آن‌] دو شهر فرود نيامده است؟»

[1]- قصص( 28): 38

[2]- بقره( 2): 258

[3]- زخرف( 43): 31