بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 31

اين مقوله مورد توجه فلاسفه و عرفاى مسلمان نيز بوده است. ابن‌مسكويه مى‌نويسد:

راه [متخلق شدن به فضايل اخلاقى‌] اين است كه ماهيت و چيستى نفس خود را بشناسيم و بدانيم براى چه آفريده شده است؛ يعنى كمال و غايت آفرينش آن چيست.[1]

خواجه نصيرالدين طوسى مقاله اول اخلاق ناصرى را به بحث درباره ماهيت نفس انسانى و كمال و غايت آن و راه رسيدن به آن اختصاص داده است. غزالى نيز در مقدمه كيمياى سعادت به همين مسائل پرداخته و خودشناسى، خداشناسى و دنياشناسى را لازمه رسيدن به سعادت دانسته است. حافظ مى‌گويد:

حجاب چهره جان مى‌شود غبار تنم‌

خوشا دمى كه از آن چهره پرده برفكنم‌

چنين قفس نه سزاى چو من خوش‌الحانى است‌

روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم‌

عيان نشد كه چرا آمدم كجا رفتم‌

دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم‌

در ميان مكتب‌هاى فلسفى غرب مكتب اگزيستا نسياليسم بيش از ديگر مكاتب به اين موضوعات پرداخته است. يكى از فيلسوفان اين مكتب معتقد است:

زندگى در يك جهانِ كاركردى‌شده، جريانى بى‌هدف مى‌شود؛ استفاده از آلات بى‌آنكه غايت به‌وضوح تعريف‌شده‌اى در كار باشد؛ سيرى بى‌مقصد. وقتى كه احساس كرامت و هدفدارى در زندگى از ميان برخيزد، همه چيز بالمآل بى‌اهميت مى‌شود. ... در چنين جهان درهم‌شكسته‌اى آدمى هميشه اسير نوميدى و پوچ‌انگارى است. به دليل اهميت اين موضوعات، اين فيلسوفان مى‌كوشند به تأمل در انسان و مسائل و مشكلات وجودى او- كه يكى از مهم‌ترين آنها معنادارى زندگى است- بپردازند و انسان را در حل اين مشكلات يارى كنند.[2]

[1]- ابن مسكويه، تهذيب الأخلاق، ص 27

[2]- سم كين، گابريل مارسل، ص 25 و 26


صفحه 32

در اينجا نمى‌خواهيم اين پرسش‌ها را از ديدگاه فيلسوفان، عارفان مسلمان و انديشمندان غربى بررسى كنيم، بلكه مى‌كوشيم به‌اختصار به هدفمندى انسان از ديدگاه آيات و روايات بپردازيم.

از نظر متون اسلامى، آفرينش جهان بيهوده و عبث نيست. در آيات متعددى به‌صراحت اين موضوع بيان شده است:

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَاماً وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ؛[1]همانان كه خدا را [در همه احوال‌] ايستاده و نشسته، و به پهلو آرميده ياد مى‌كنند، و در آفرينش آسمان‌ها و زمين مى‌انديشند [كه:] پروردگارا، اينها را بيهوده نيافريده‌اى؛ منزهى تو! پس ما را از عذابِ آتش دوزخ در امان بدار.

در آيه ديگرى آمده است:

وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاء وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ؛[2]و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است به بازيچه نيافريديم.

اين آيات به‌روشنى بر هدفدار بودن جهان هستى دلالت دارند. بر اساس اين آيات نه‌تنها كل جهان هستى، بلكه همه موجودات براى تحقق هدفى آفريده شده‌اند. از اين رو در برخى آيات، خداوند خاصه به آفرينش انسان‌ها اشاره كرده آن را هدفدار مى‌داند:

أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ؛[3]آيا پنداشتيد كه شما را بيهوده‌

آفريده‌ايم و اينكه شما به سوى ما بازگردانيده نمى‌شويد؟

بدين سان، خداوند انسان‌ها را مخاطب قرار داده، به آنها يادآور مى‌شود كه از آفرينش آنان هدفى داشته است.

[1]- آل عمران( 3): 191

[2]- انبياء( 21): 16؛ دخان( 44): 38

[3]- مؤمنون( 23): 116


صفحه 33

افزون بر اين آيات كه به‌صراحت هدفدار بودن جهان هستى و انسان را بيان مى‌كنند، پاره‌اى از صفت‌هاى خداوند نيز بر همين مطلب دلالت دارند. براى مثال، يكى از صفت‌هاى خداوندْ حكيم بودن است كه در آيات متعددى به آن اشاره شده است:

يَا مُوسَى إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ؛[1]اى موسى، اين منم خداى عزيز حكيم.

فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَقَالَ إِنِّى مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّى إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ؛[2]پس لوط به او ايمان آورد و [ابراهيم‌] گفت: «من به سوى پروردگار خود روى مى آورم، كه اوست ارجمند حكيم.»

وَهُوَ الَّذِى يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَى فِى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ؛[3]و اوست آن كس كه آفرينش را آغاز مى‌كند و باز آن را تجديد مى‌نمايد؛ و اين [كار] بر او آسان‌تر است. و در آسمان‌ها و زمين نمونه والا [ى هر صفت برتر] از آنِ اوست، و اوست شكست‌ناپذير سنجيده‌كار.

إن اللَّهَ كَانَ عَلِيماً حَكِيماً؛[4]خدا همواره داناى حكيم است.

كار حكيمانه در مقابل كار عبث و گزاف است. بنابراين حكيم بودن خدا بدين معناست كه او كار عبث و بيهوده و بى‌هدف انجام نمى‌دهد. از اين رو، افزون بر آياتى كه به‌صراحت هدفمندى جهان آفرينش و انسان را بيان مى‌كنند، حكيم بودن خداوند كه در آيات متعددى بدان تصريح شده نيز بيانگر بيهوده نبودن آفرينش جهان هستى و انسان است. پس از آنكه دريافتيم خداوند از آفرينش جهان هستى و انسان هدفى داشته، حال بايد پرسيد كه هدف از آفرينش جهان هستى و انسان چيست؟

هدف انسان‌

بر اساس متون اسلامى هدف از آفرينش جهان هستى فراهم آمدن زمينه مناسب براى‌ آفرينش

[1]- نمل( 27): 9

[2]- عنكبوت( 29): 26

[3]- روم( 30): 27

[4]- احزاب( 33): 1


صفحه 34

انسان است. خداوند در سوره هود مى‌فرمايد:

وَهُوَ الَّذِى خَلَق السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍ وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاء لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا؛[1]و اوست كسى كه آسمان‌ها و زمين را در شش هنگام آفريد و عرش او بر آب بود، تا شما را بيازمايد كه كدام‌يك نيكوكارتريد.

در آيه ديگرى نيز همين معنا را بيان مى‌كند:

إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا؛[2]در حقيقت، ما آنچه را كه بر زمين است، زيورى براى آن قرار داديم، تا آنان را بيازماييم كه كدام يك از ايشان نيكوكارترند.

از اين دو آيه برمى‌آيد كه هدف از آفرينش جهان هستى و زمين و پديده‌هاى زمينى، فراهم شدن زمينه مناسب براى آفرينش انسان است.

اكنون بايد دانست هدف از آفرينش انسان چيست؟ براى پاسخ به اين سؤال مى‌بايست به آياتى در اين باره مراجعه كرد. در دو آيه‌اى كه پيش‌تر آمد، مراد از آفرينش زمين و آسمان‌ها و هدف از آراستن زمين، آزمايش انسان است و هدف از اين آزمايش نيز مشخص شدن نيكوكاران. بنابراين مقصود از آفرينش آسمان‌ها و زمين، آفرينش انسان است و هدف از آفرينش انسان نيز آزمايش او، تا نيكوكاران از بدكاران تميز داده شوند.

حال ممكن است پرسيده شود خداوند كه از همه چيز و از گذشته و حال و آينده آگاه است و مى‌داند چه سرنوشتى در انتظار هر يك از آدميان است، چرا آنان را مى‌آزمايد؟

پاسخ اينكه، امتحان و آزمايش الهى بدين معنا نيست كه خداوند نمى‌داند كدام‌يك از انسان‌ها نيكوكار مى‌شوند و كدام‌يك بدكار، بلكه خداوند زمينه‌اى فراهم مى‌آورد تا هر يك از آدميان با اختيار و آگاهى تصميم بگيرند راه حق را برگزينند يا راه باطل را و بر آن اساس نيكوكار شوند يا بدكار؛ مانند معلمى كه امكانات لازم را در اختيار دانش‌آموز خود قرار مى‌دهد تا

[1]- هود( 11): 7

[2]- كهف( 18): 7


صفحه 35

دانش‌آموز در امتحان ثابت كند كه موضوعات آموزش داده‌شده را به‌خوبى آموخته است يا نه.

در واقع مراد خداوند از آزمايش انسان‌ها رفع جهل نيست، بلكه مى‌خواهد زمينه‌اى فراهم آورد تا هر كس در عمل، راه درست را برگزيند.

اما در اين ميان ممكن است افرادى از اين فرصت و زمينه سوءاستفاده كرده، به زشتى روى آورند. خداوند در قرآن مى‌فرمايد:

وَلَوْ شَاء رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَا يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ^ إِلَّا مَن رَّحِمَ رَبُّكَ وَلِذَلِكَ خَلَقَهُمْ؛[1]و اگر پروردگار تو مى‌خواست، قطعاً همه مردم را امّت واحدى قرار مى‌داد، در حالى كه پيوسته در اختلافند؛ مگر كسانى كه پروردگار تو به آنان رحم كرده، و براى همين آنان را آفريده است.

از آنچه گفتيم، روشن شد كه هدف نهايى از آفرينش انسان اين است كه زمينه‌اى فراهم شود تا انسان‌ها با اختيار خود به اعمال صالح روى آورند و شايسته دريافت رحمت الهى شوند.[2]

اما پرسش ديگر اينكه، چه رفتارى شايسته و نيكوست تا انسان با انجام آن شايستگى دريافت رحمت الهى را بيابد؟ قرآن در پاسخ به اين سئوال مى‌فرمايد:

وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ؛[3]و جنّ و انس را نيافريدم جز براى آنكه مرا بپرستند.

اين آيه به روشنى هدف از آفرينش انسان را عبادت و پرستش خداوند بيان كرده است.

بنابراين روشن مى‌شود نيكوكارى از نظر قرآن همان انتخاب راه بندگى خداوند و پايبندى به لوازم آن است و اين همان راه راستى است كه خداوند انسان‌ها را به انتخاب آن فراخوانده است:

وَأَنْ اعْبُدُونِى هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ؛[4]و اينكه مرا بپرستيد؛ اين است راه راست.

[1]- هود( 11): 118 و 119

[2]- براى توضيح بيشتر درباره اين آيه بنگريد به: محمدتقى مصباح يزدى، معارف قرآن، ص 168

[3]- ذاريات( 51): 56

[4]- يس( 36): 61


صفحه 36

خداوند رحمت و نعمت خود را بر كسانى كه در اين مسير گام زنند ارزانى مى‌دارد:

اهْدِنَا الصِّرَاطَ المُسْتَقِيمَ^ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمْتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلَا الضَّالِّينَ؛[1]به راه راست ما را راهبر باش؛ راه آنهايى كه برخوردارشان كرده‌اى، همانان كه نه درخور خشم‌اند و نه گمگشتگان.

بنابراين راه راست، راه كسانى است كه خداوند نعمت‌هاى خود را بر آنان ارزانى مى‌دارد و كه اين راه را انتخاب نمى‌كنند، يا گمراه‌اند و يا افزون بر گمراهى مورد خشم خداوند نيز هستند.

اكنون اين پرسش مطرح مى‌شود كه راه و رسم عبوديت و بندگى خداوند چيست و چگونه مى‌توان آن را به‌جاى آورد؟

آيين بندگى‌

چنان‌كه گفته شد، تنها راه براى نايل شدن انسان به هدف آفرينش خود، بندگى خداست كه نه ذلت انسان، بلكه اوج رفعت و عين ربوبيت اوست. در روايتى از امام‌صادق عليه السلام آمده است:

بندگى گوهرى است كه باطن آن پروردگارى است.[2]اين روايت به بهترين و رساترين بيان، رابطه بندگى خدا و فرمانروايى و سرورى را تبيين كرده است؛ به بيان ديگر بندگى خدا موجب مى‌شود انسان به‌سرعت درجات كمال را بپيمايد و حتى به مقام ربوبيت برسد.

در روايت ديگرى مراد از مقام ربوبيت كه بنده خدا به آن مى‌رسد، توضيح داده شده است.

خداوند خطاب به انسان‌ها مى‌فرمايد:

اى فرزند آدم! من زنده‌اى هستم كه هيچ‌گاه نمى‌ميرد. دستورهاى مرا اطاعت كن تا تو را زندگى ابدى بخشم. اى فرزند آدم! من هرچه اراده كنم، تنها با دستور من ... محقق مى‌شود.

دستورهاى مرا اطاعت كن تا تو را به مقامى برسانم كه هرچه اراده كردى، تنها با دستور تو به‌وجود بيايد.[3]

[1]- حمد( 1): 5 و 6

[2]-« العبوديه جوهر كنهها الربوبيه فما فقد من العبوديه وجد فى الربوبيه و ما خفى عن الربوبيه أصيب فى العبوديه.»( منسوب به امام صادق عليه السلام، مصباح الشريعه، ص 8.)

[3]- ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسايل، ج 11، ص 258


صفحه 37

در روايت ديگرى از امام‌صادق عليه السلام اين مطلب با صراحت بيشترى بيان شده است:

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند عزوجل مى‌فرمايد: محبوب‌ترين چيزى كه بنده‌اى با آن به من تقرب مى‌جويد، انجام واجبات است. بنده با انجام نوافل به اندازه‌اى به من نزديك مى‌شود كه محبوب من مى‌شود. هرگاه به اين مقام رسيد، من گوش او و چشم او و زبان او و دست او مى‌شوم. اگر مرا بخواند، اجابتش مى‌كنم و اگر از من بخواهد، خواسته‌اش را برآورده مى‌كنم.[1]

بدين ترتيب روشن مى‌شود بندگى خدا عين عزت و رفعت و كمال است، ولى اين مقام در صورتى به‌دست مى‌آيد كه بنده آيين بندگى خدا را بداند. به بيان حافظ:

تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن‌

كه دوست خود روش بنده‌پرورى داند

راه و رسم بندگى خدا را از كجا بايد جويا شد؟ ما نيز همانند غزالى معتقديم اين كيمياى بندگى كه انسان را از حضيض حيوانيت به اوج قرب ربوبى مى‌رساند جز در خزانه ربوبيت يافت نمى‌شود و خزانه خداى تعالى در زمين، دل پيغمبران است. پس هركه اين كيميا جز از حضرت نبوت جويد، راه غلط كرده باشد و آخر كار وى قلّابى، و حاصل كارش پندارى و گمانى باشد و در موسم قيامت افلاس وى پيدا شود و قلابى وى آشكارا گردد.[2]از اين رو راه و رسم بندگى را بايد در متون اسلامى، يعنى قرآن و سنت جستجو كرد.

معارف بيان‌شده در قرآن و سنت سه‌گونه‌اند: اعتقادات، احكام و اخلاق. اعتقادات پايه و اساس احكام و اخلاق اسلامى را تشكيل مى‌دهد و احكام و اخلاق نيز بيان‌كننده دستورهاى عملى‌اند؛ با اين تفاوت كه احكام بيشتر ناظر به ظاهر اعمال و رفتار بنده است و اخلاق بيشتر ناظر به روح و باطن اعمال او. از اين رو مى‌توان گفت بخش مهمى از آداب بندگى خدا در اخلاق اسلامى بيان شده و براى دست يافتن به كمال و سعادت راهى جز آشنايى عميق با

علم اخلاق اسلامى و تخلق به فضايل اخلاقى نيست. روايتى نبوى نيز مؤيد همين معناست:

إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلَاقِ؛[3]تنها براى تكميل فضايل اخلاقى برانگيخته شدم.

[1]- محمدبن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 352

[2]- ابوحامد محمد غزالى، كيمياى سعادت، ص 5

[3]- ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسايل، ج 11، ص 187


صفحه 38

اگر مفاد اين روايت را ضميمه آياتى كنيم كه وظيفه پيامبر صلى الله عليه و آله را دعوت مردم به بندگى خدا و ابلاغ دستورهاى الهى و بيان آيين‌بندگى مى‌دانند، روشن مى‌شود مكارم اخلاق در واقع همان آيين و رسم بندگى خداست كه پيامبر صلى الله عليه و آله مبعوث شده تا آن را كامل براى مردم بيان كند.

افزون بر اين، بر اساس برخى روايات اخلاق و ايمان معادل يكديگرند. از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده است:

أَكْمَلُكُمْ إِيمَاناً أَحْسَنُكُمْ خُلُقاً؛[1]

كامل‌ترين شما از نظر ايمان نيك‌خوترين شماست.

در اين روايت حُسن خلق معادل كمال ايمان دانسته شده؛ يعنى هر چه اخلاق فرد نيكوتر باشد، ايمان او نيز كامل‌تر است. در روايت ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله مى‌خوانيم:

أَقْرَبُكُمْ مِنِّى مَجْلِساً يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَحْسَنُكُمْ خُلُقاً وَ خَيْرُكُمْ لِأَهْلِهِ؛[2]

نزديك‌ترين افراد به من در روز قيامت كسى است كه از همه نيك‌خوتر باشد و بيش از ديگران به خانواده‌اش رسيدگى كند.

بر پايه اين روايت رابطه مستقيم و مثبتى ميان ايمان و درجات آن با اخلاق و ميزان تخلق به آن وجود دارد؛ به گونه‌اى كه مى‌توان گفت اخلاق اسلامى و تخلق به آن معادل تدين به دين اسلام است. بنابراين دست‌كم بخش عمده‌اى از آداب ديندارى و بندگى را بايد در اخلاق اسلامى كاويد.

حال بايد پرسيد آيا انسان توانايى عمل به دستورهاى اخلاقى اسلام، تزكيه نفس از رذايل و آراستن آن به فضايل اخلاقى را دارد؟ به عبارت ديگر، آيا انسان مى‌تواند اخلاقى زندگى كند؟

توانمندى انسان براى اخلاقى زيستن‌

اين بحث پيشينه‌اى طولانى دارد و تقريباً همه كتاب‌هاى اخلاقى به آن پرداخته‌اند.[3]در ادامه مى‌كوشيم

[1]- محمدبن حسن حرّ عاملى، وسايل الشيعه، ج 12، ص 152

[2]- همان، ص 153

[3]- بنگريد به: ابن‌مسكويه، تهذيب الاخلاق، مقاله دوم، ص 51؛ ابوحامد محمد غزالى، كيمياى سعادت، ج 1، ص 65؛ ملامهدى نراقى، جامع السعادات، ج 1، ص 22؛ ملااحمد نراقى، معراج السعاده، ص 17