در روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است:
محبت علىبن ابىطالب زشتىها را نابود مىكند، چنانكه آتشْ هيزم را.[1]
همچنين ايشان فرمود:
سوگند به آنكه مرا به حق برانگيخت! خداوند از هيچ بندهاى كار نيكى را نمىپذيرد تا از او درباره محبت علىبن ابىطالب بپرسد.[2]
اكنون كه جايگاه محبت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام در اسلام آشكار شد، بهتر آن است كه اندكى از مفهوم محبت نيز سخن بگوييم.
مفهوم محبت
محبت در لغت به معناى دوستى و علاقه است كه مىتوان آن را به طور كلى به محبت خود و محبت ديگران تقسيم كرد. دوستى ديگران از يكسو محبت به پدر و مادر و همسر و فرزند و از سوى ديگر محبت به هموطنان و همنوعان را دربرمىگيرد. اما آنچه از ويژگىهاى مؤمن به شمار مىآيد و در متون دينى بر آن تأكيد شده، محبت به خداوند و پس از آن محبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام است. البته اين بدان معنا نيست كه مؤمن به ديگران محبتى ندارد، بلكه آنان را دوست دارد و اين محبت در طول محبت وى به خداست. به ديگر سخن، زبان حال مؤمن اين است: «عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از او است.»[3]
[1]- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 27، ص 136
[2]- همان، ص 311
[3]- مولوى عشق به خدا را با ديگر عشقها و محبتها مقايسه مىكند و عشق خدا را بر آنها ترجيح مىدهد؛ چرا كه محبتهاى ديگر فانى و زوالپذيرند:
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ)
منشأ محبت
علماى اخلاق معتقدند منشأ همه محبتها، فطرت كمالجوى آدمى است. به سخن ديگر، خداوند گوهر وجود انسان را چنان سرشته كه دوستدار كمال و دشمن نقص است. بدين رو، هر انسانى صرفنظر از دين و جهانبينى مقبول خود و نژاد و زمان و مكانى كه در آن مىزيد، دوستدار كمال است. انسان، زيبايى، توانايى و دانايى را دوست دارد؛ زيرا هر يك از اينها كمال است و از جهل، زشتى، ضعف و مانند آن نيز بيزار است.
بر پايه جهانبينى اسلامى خداوند كمال مطلق است و هيچ ضعف و نقصى در او راه ندارد.
همه كمالهاى موجود در اين جهان نيز جلوهاى از كمال خداوند است. بدين سبب، اگر كسى خداوند را چنانكه بايد، بشناسد و بداند او داراى همه صفات كمالى است و همه كمالات ديگر موجودات پرتويى از كمال الهىاند، خودبهخود شيفته و دوستدار او خواهد شد.[1]
پيامبر صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام نيز بر پايه جهانبينى اسلامى، از همه مردمان برتر و كاملترند.
در روايات مختلفى به اين مطلب اشاره شده كه اين بزرگان مقربترين مردمان نزد خداوند هستند و كلماتى كه آدم از پروردگار آموخت و با توسل به آنها از خدا آمرزش خواست و خداوند نيز آن را اجابت كرد، جز نام مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام نبود. افزون بر اين، در روايات اسلامى تصريح شده كه هدف از آفرينش آسمان و زمين و جهان هستى، فراهم آمدن زمينه براى آفرينش پيامبر صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام است.[2]بدين ترتيب، اگر كسى خداوند و پيامبر صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام او را بهدرستى بشناسد و با صفتهاى كمالى آنها آشنا شود، خودبهخود محبت آنان در دل او جاى مىگيرد.
[1]- اين مطلب در ادبيات اسلامى نيز بازتابى گسترده دارد:
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ)
[2]- بنگريد به: محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 15، ص 12 و ج 24، ص 2
در روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است: شعيب چنان به سبب محبت به خدا گريست كه چشمانش كور شد. خداوند چشمانش را به او بازگرداند، اما شعيب باز چنان گريه كرد تا كور شد.
بار چهارم خداوند به او وحى كرد تا چه زمانى چنين خواهى كرد؟ اگر اين گريه از ترس عذاب جهنم است، تو را از آن نجات دادم و اگر براى شوق به بهشت است، آن را در اختيار تو نهادم.
شعيب در پاسخ گفت:
خدايا! تو مىدانى كه گريه من نه براى ترس از جهنم است و نه براى شوق به بهشت، بلكه تنها به سبب محبت توست.[1]
محبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام نيز نمونههاى بسيارى دارد: هنگامى كه در ابتداى بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله بلال حبشى به او ايمان آورد، ارباب بلال او را به بيابانهاى اطراف مكه مىبرد و برهنه بر روى شنهاى تفتيده مىخوابانيد و سنگى بزرگ بر سينه او مىگذاشت و از او مىخواست تا از پيامبر صلى الله عليه و آله و دين او بيزارى جويد. اما هر چه بلال را بيشتر شكنجه مىداد، او در عقيده و محبت خود به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله راسختر مىشد.[2]
حالكه منشأ محبت به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام معلوم گرديد، بايد دانست اين محبت چه آثار و پيامدهايى دارد؟
آثار و پيامدهاى محبت
در روايتى از اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است:
محبت خدا آتشى است كه بر چيزى نمىافتد، مگر اينكه آن را مىسوزاند و نورى الهى است كه بر چيزى نمىتابد، مگر اينكه آن را روشن مىكند و نسيمى الهى است كه بر چيزى نمىوزد، مگر اينكه آن را به حركت در مىآورد و آبى الهى است كه هر چيزى را حيات مىبخشد و زمينى الهى است كه هر چيزى در آن مىرويد.[3]
[1]- همان، ج 16، ص 380
[2]- جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ج 1، ص 231
[3]- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 67، ص 23
در روايتى ديگر آمده است:
مردى از پيامبر صلى الله عليه و آله راجع به [زمان برپايى] قيامت پرسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: براى آن روز چه آماده كردهاى؟ مرد گفت: محبت خدا و رسولش را. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: با همان كه دوستش مىدارى، محشور مىشوى.[1]
بر اساس اين روايات محبت به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام كاستىهاى محبان را مىزدايد و صفتهاى كمالى را در آنان ايجاد مىكند. به ديگر سخن، محبت خدا و اولياى الهى افزون بر اينكه خود صفتى مطلوب است، بهوجودآورنده ديگر فضيلتها و نابودكننده رذيلتها نيز مىباشد. البته بايد دانست تنها محبت واقعى اين آثار را درپى دارد. از اين رو در منابع دينى براى محبت واقعى خداوند و اولياى او نشانههايى را برشمردهاند؛ مانند علاقه به ذكر خدا[2]و عمل به دستورهاى خدا و پيامبر:
قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ؛[3]بگو:
«اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشايد، و خداوند آمرزنده مهربان است.»
برپايه اين آيه، محبت خدا مستلزم پيروى از پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ چرا كه پيروى از او خواسته خداست. بنابراين اگر كسى مدعى محبت به خدا باشد، ولى از خدا و رسول او پيروى نكند، در واقع از محبت خدا بىبهره است.
حال اين پرسش مطرح است كه چگونه مىتوان خود را بدين فضيلت آراست؟
راه رسيدن به محبت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام
همانگونه كه پيشتر گفتيم، محبت به كمال، ريشه در فطرت آدمى دارد، از اين رو به هر نوع كمالى عشق مىورزد. اما به فعليت رسيدن اين ويژگى فطرى نيازمند شناخت كمال و صاحبان كمال است و هر اندازه اين شناخت دقيقتر و عميقتر باشد، محبت نيز ريشهدارتر خواهد بود.
[1]- همان، ج 27، ص 85
[2]- ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسايل، ج 5، ص 786
[3]- آلعمران( 3): 31
بنابراين اولين گام براى رسيدن به محبت خدا و اولياى او، معرفت به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام است كه براى ريشهدار شدن اين شناخت تفكر در صفات آنان و آثار و نشانههاى عظمت خداوند بسيار مؤثر است. از اين رو در روايتى از امامصادق عليه السلام آمده است:
خردمندان كسانىاند كه [در آفرينش جهان هستى و آفريدههاى خداوند] مىانديشند تا از آن، محبت خدا را به ارث برند.[1]
2. تسليم بودن در برابر خدا
اين صفت، محورىترين صفت مؤمن است كه او را از ديگران متمايز مىكند. در آيهاى از قرآن آمده است:
فَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ^ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ؛[2]پس [بدانيد كه] خداى شما خدايى يگانه است، پس به [فرمان] او گردن نهيد. و فروتنان را بشارت ده؛ همانان كه چون [نام] خدا ياد شود، دلهايشان خشيت يابد.
در اين آيه، خداوند مؤمنان را به تسليم و فروتنى در برابر خود فرامىخواند و ويژگى فروتنان را ترس و خشيت از خدا بيان مىكند. قرآن در آيه ديگرى مؤمنان را به بازگشت به سوى خدا و تسليم شدن در برابر او پيش از فرارسيدن عذاب الهى، فرامىخواند:
وَ أَنِيبُوا إِلى رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ؛[3]و پيش از آنكه شما را عذاب دررسد، و ديگر يارى نشويد، به سوى پروردگارتان بازگرديد، و تسليم او شويد.
افزون بر اين، خداوند از پيامبران خود نيز مىخواهد در برابر او تسليم باشند و آنان هم به نيكى اجابت كردهاند. قرآن در سوره نمل از زبان پيامبراسلام صلى الله عليه و آله بيان مىكند كه
[1]- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 67، ص 25
[2]- حج( 22): 34 و 35
[3]- زمر( 39): 54
خداوند به وى دستور داده تا تنها پروردگار مكه را بپرستد و از تسليم شدگان در برابر او باشد:
إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هَذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِى حَرَّمَهَا وَلَهُ كُلُّ شَيْءٍ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ؛[1]من مأمورم كه تنها پروردگار اين شهر را كه آن را مقدّس شمرده و هر چيزى از آنِ اوست پرستش كنم، و مأمورم كه از مسلمانان باشم.
خداوند به ابراهيم عليه السلام مىفرمايد:
إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ؛[2]هنگامى كه پروردگارش به او فرمود: «تسليم شو»، گفت: «به پروردگار جهانيان تسليم شدم.»
ابراهيم عليه السلام فرزندان خود را نيز به تسليم در برابر خداوند فرا مىخواند:
وَوَصَّى بِهَا إِبْرَاهِيمُ بَنِيهِ وَيَعْقُوبُ يَا بَنِيَّ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى لَكُمُ الدِّينَ فَلَا تَمُوتُنَّ إَلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ؛[3]و ابراهيم و يعقوب، پسران خود را به همان [آيين] سفارش كردند؛ [و هر دو در وصيتشان چنين گفتند:] «اى پسران من، خداوند براى شما اين دين را برگزيد؛ پس، البته نبايد جز مسلمان بميريد.»
اساساً پيروان دين اسلام را از اين رو مسلم و مسلمان مىخوانند كه در برابر خداى واحد تسليماند.
مفهوم تسليم بودن در برابر خداوند
تسليم خدا بودن به معناى پيروى بىچون و چرا از دستورهاى اوست كه در متون دينى آن را تعبد و عبادت مىخوانند. در روايتى از امامصادق عليه السلام آمده است:
عبادت، سجود و ركوع نيست، بلكه اطاعت است. كسى كه مخلوق خدا را به بهاى عصيان خدا پيروى كند، در واقع مخلوق را عبادت كرده است.[4]
[1]- نمل( 27): 91
[2]- بقره( 2): 131
[3]- بقره( 2): 132
[4]- محمدبن حسن حرّ عاملى، وسايل الشيعه، ج 16، ص 155
از همين رو در روايات نيز بر اطاعت و پيروى از خدا بسيار تأكيد شده است. امامصادق عليه السلام در نامهاى به اصحاب خود به آنان توصيه مىكند:
در پيروى از خدا تمام توان خود را بهكار گيريد كه جز با پيروى از خدا و دورى از حرامهايى كه در ظاهر و باطن قرآن حرام شده، به خيرهايى كه نزد خداست، دست نمىيابيد.[1]
سعيدبن هلال از ياران امامباقر عليه السلام مىگويد: با گروهى از شيعيان بر امام وارد شديم.
ايشان فرمود:
اى شيعيان آلمحمد! بدانيد كه ما با خداوند قوم و خويش نيستيم و بر خداوند حجتى نداريم و كسى نمىتواند به خداوند تقرب جويد، مگر با پيروى از او. آنكه مطيع خداوند باشد، ولايت ما براى او سودمند است و آنكه عاصى بر خداوند باشد، ولايت ما او را سودمند نخواهد بود.[2]
در اينجا ممكن است اين پرسش مطرح شود كه آيا اطاعت بىقيد و شرط از خدا با عاقل بودن انسان ناسازگار نيست؟ در پاسخ بايد گفت خداوند از انسان تسليم و تعبد در برابر خود را خواسته است، اما هيچگاه او را به كارى نامعقول و ناپسند دستور نداده و نمىدهد. بهعكس، خداوند در قرآن بهصراحت مىفرمايد:
إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاء ذِى الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ؛[3]در حقيقت، خدا به دادگرى و نيكوكارى و بخشش به خويشاوندان فرمان مىدهد و از كار زشت و ناپسند و ستم باز مىدارد. به شما اندرز مىدهد، باشد كه پند گيريد.
در آياتى ديگر بهصراحت بيان شده كه خداوند انسان را به زشتىها فرمان نمىدهد، بلكه
اين شيطان است كه چنين مىكند:
وَإِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً قَالُواْ وَجَدْنَا عَلَيْهَا آبَاءنَا وَاللّهُ أَمَرَنَا بِهَا قُلْ إِنَّ اللّهَ لَا يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاء أَتَقُولُونَ
[1]- ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسايل، ج 11، ص 256
[2]- همان
[3]- نحل( 16): 90
عَلَى اللّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ؛[1]و چون كار زشتى كنند، مىگويند: «پدران خود را بر آن يافتيم و خدا ما را بدان فرمان داده است.» بگو: «قطعاً خدا به كار زشت فرمان نمىدهد، آيا چيزى را كه نمىدانيد به خدا نسبت مىدهيد؟»
الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَاء وَاللّهُ يَعِدُكُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَفَضْلًا وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ؛[2]شيطان شما را از تهيدستى بيم مىدهد و شما را به زشتى وامىدارد؛ و [لى] خداوند از جانب خود به شما وعده آمرزش و بخشش مىدهد، و خداوند گشايشگر داناست.
سيره پيامبراسلام صلى الله عليه و آله نيز گوياى اين مدعاست؛ امامصادق عليه السلام مىفرمايد: مردى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى رسولخدا! آمدهام با شما بيعت كنم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بيعت مىكنم به شرط اينكه پدرت را بكشى. مرد منصرف شد و دست خود را كشيد. دوباره گفت: اى رسولخدا! با من بيعت كن. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به اين شرط كه پدرت را بكشى. مرد گفت: آرى، به اين شرط كه پدرم را بكشم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اكنون دانستم كسى را بر خدا و پيامبر و مؤمنان برنمىگزينى. ما تو را فرمان نمىدهيم پدرت را بكشى، بلكه دستور مىدهيم او را گرامى بدارى.[3]
در واقع هدف پيامبر صلى الله عليه و آله از بيان اين شرط آن بود كه فرد در بيعت خود با پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ غرض ديگرى جز اطاعت از وى در سر نداشته باشد. به ديگر بيان، هدف پيامبر صلى الله عليه و آله آزمودن اين فرد بوده است؛ چنانكه وقتى خداوند به ابراهيم عليه السلام دستور داد فرزند خود اسماعيل را قربانى كند، تنها مىخواست او را در اطاعت بىقيد و شرط از خود بيازمايد.
آثار تسليم بودن در برابر خدا
در منابع دينى، آثار تسليم خدا بودن و پيروى از او بيان شده است. در روايتى از امام حسن عليه السلام اطاعت از خدا منشأ عزت و هيبت شمرده شده است[4]و روايتى ديگر پيروى از خدا را سبب
[1]- اعراف( 7): 28
[2]- بقره( 2): 268
[3]- مجلسى، بحارالانوار، ج 24، ص 245
[4]- همان، ص 258