بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 71

مؤمن در آرامش است؛ زيرا از كسى جز خدا نمى‌ترسد و از سوى ديگر مى‌داند خداوند او را هيچ‌گاه به حال خود رها نمى‌كند و او را در هر حال يارى خواهد كرد:

وَكَانَ حَقًّا عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ؛[1]و يارى كردن مؤمنان بر ما فرض است.

دومين اثر توكل بى‌نيازى از غيرخدا و دستيابى به عزت است. امام‌صادق عليه السلام مى‌فرمايد:

بى‌نيازى و عزت در گردش‌اند. پس هرگاه به توكل برسند، در آنجا ساكن مى‌شوند.[2]

بديهى است كسى كه در اين جهان جز خداوند را مؤثر و فاعل مستقل نمى‌داند، تنها از او اميد يارى دارد؛ چرا كه مى‌داند كسى نمى‌تواند بر خلاف خواست و اراده‌اش كارى انجام دهد و او را يارى كند. بى‌نيازى از ديگران نيز فرد را نزد آنان گرامى و عزيز مى‌كند، از آن رو كه سرچشمه همه پستى‌ها نيازمندى و گشودن دست نياز به سوى ديگران است.

سومين اثر توكل قدرتمندى است. از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است:

هر كه مى‌خواهد قدرتمندترين مردم باشد، بر خداوند توكل كند.[3]

توكل موجب مى‌شود مؤمن از همه مردم قدرتمندتر گردد؛ زيرا مؤمن، به خالق جهان هستى- كه حاكم بر همه چيز و سرچشمه همه قدرت‌هاست- اتكا دارد.

راه رسيدن به صفت توكل‌

توكل چنان‌كه پيش‌تر گفتيم، نتيجه شناخت خدا و ايمان به اوست. بنابراين براى ايجاد و تقويت اين صفت بايد معرفت و ايمان خود به قدرت و لطف خداوند را تقويت كنيم. از اين رو بايد در آفرينش جهان هستى و نشانه‌هاى قدرت و عظمت خداوند انديشيد. تفكر و انديشه در

اين امور به‌تدريج شناخت و ايمان به خدا و قدرت و عظمت او را در انسان تقويت مى‌كند. افزون بر اين تفكر در حالات متوكلان و لطف و رحمت خداوند نسبت به آنان نيز سودمند است.

[1]- روم( 30): 47

[2]- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 68، ص 126

[3]- همان، ص 151


صفحه 72

5. شكر

شكر وجه تمايز زندگى انسانى از حيوانى است.[1]و در قرآن و روايات بر آن بسيار تأكيد شده است. در برخى آيات، خداوند به‌صراحت انسان را به شكرگزارى از خود فرامى‌خواند:

بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَكُن مِّنْ الشَّاكِرِينَ؛[2]بلكه خدا را بپرست و از سپاسگزاران باش.

در آيه‌اى ديگر مى‌فرمايد:

فَاذْكُرُونِى أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُواْ لِى وَلَا تَكْفُرُونِ؛[3]پس مرا ياد كنيد، تا شما را ياد كنم؛ و شكرانه‌ام را به جاى آريد؛ و با من ناسپاسى نكنيد.

آنچه به‌روشنى اهميت اين صفت را نشان مى‌دهد، اين است كه خداوند خود را نيز داراى اين صفت مى‌داند:

مَّا يَفْعَلُ اللّهُ بِعَذَابِكُمْ إِن شَكَرْتُمْ وَآمَنتُمْ وَكَانَ اللّهُ شَاكِرًا عَلِيماً؛[4]اگر سپاس بداريد و ايمان آوريد، خدا مى‌خواهد با عذاب شما چه كند؟ و خدا همواره سپاس‌پذير [حقّ‌شناسِ‌] داناست.

قرآن شكرگزارى از خداوند را نتيجه حكمت و فرزانگى مى‌داند:

وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ وَمَن يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ؛[5]و به راستى، لقمان را حكمت داديم كه: خدا را سپاس بگزار و هر كه سپاس بگزارد، تنها براى خود سپاس مى‌گزارد؛ و هر كس كفران كند، در حقيقت، خدا بى‌نياز ستوده است.

از اين آيه برمى‌آيد كه شكرگزارى از خداوند دستورى تعبدى نيست، و اگر هم دستورى‌

[1]- محمد محمدى رى‌شهرى، ميزان الحكمة، ج 4، ص 1484

[2]- زمر( 39): 66

[3]- بقره( 2): 152

[4]- نساء( 4): 147

[5]- لقمان( 31): 12


صفحه 73

نبود، عقل انسان به او فرمان شكرگزارى مى‌داد. در روايتى از على عليه السلام آمده است:

اولين چيزى كه در ارتباط با خدا بر شما واجب است، شكرگزارى از نعمت‌هاى خدا و جستجوى رضايت اوست.[1]

اگر خداوند براى سرپيچى از دستورهاى خود وعده عذابى هم نداده بود، انسان براى سپاسگزارى از نعمت‌هاى او، مى‌بايد از دستورهاى او سرپيچى نكند.[2]

مفهوم شكر

شكر در لغت به معناى شناخت نعمت و سپاسگزارى از نعمت‌دهنده است. برخى از لغت‌شناسان گفته‌اند شكر به اين معناست كه فرد با زبان از نعمت‌دهنده سپاسگزارى كند و خود را وقف اطاعت از او كرده، به خود بباوراند كه نعمت‌دهنده مولاى اوست. شكر خدا نيز به معناى اعتراف به نعمت‌هاى خداوند و سرپيچى نكردن از دستورهاى او است.[3]

شكر سه عنصر دارد: شناختى، قلبى و رفتارى.[4]عنصر شناختى شكر اين است كه آدمى بداند همه نعمت‌ها از آنِ خداوند است و ديگران تنها واسطه‌اى ميان خداوند و اويند تا نعمت‌ها به او رسد. عنصر قلبى آن است كه انسان با مشاهده نعمت‌هاى خداوند دلشاد شود و عنصر عملى نيز آن است كه نعمت‌هاى خداوند را در راهى كه او دستور داده، به‌كار برد.

امام‌صادق عليه السلام مى‌فرمايد:

كسى كه خداوند نعمتى به او عطا كند و او قلباً بداند كه خداوند اين نعمت را به او داده است، شكر نعمت را به جا آورده است.[5]

شكر نعمت، دورى از حرام‌هاست و اتمام شكر به اين است كه بگويد: الحمد لله رب العالمين.[6]

[1]- محمد محمدى رى‌شهرى، ميزان الحكمة، ج 2، ص 1484

[2]- همان

[3]- بنگريد به: ابن‌منظور، لسان العرب؛ فخرالدين الطريحى، مجمع البحرين

[4]- ابوحامد محمد غزالى، كيمياى سعادت، ج 2، ص 360

[5]- محمدبن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 96

[6]- همان


صفحه 74

شكر هر نعمت- هرچند بزرگ باشد- اين است كه خدا را بر آن، سپاس گويى.[1]

در سيره معصومان عليهم السلام شكر جايگاه ويژه‌اى دارد. به‌عنوان مثال پيامبر صلى الله عليه و آله شبى در خانه عايشه بود. عايشه از ايشان پرسيد: چرا خودتان را چنين به زحمت مى‌اندازيد، با اينكه خداوند همه گناهان شما را آمرزيده است؟ پيامبر صلى الله عليه و آله در جواب فرمود: «آيا نبايد بنده‌اى شاكر باشم؟»[2]

در روايت ديگرى آمده است: پيامبر صلى الله عليه و آله سوار بر شتر در حال مسافرت بود. ناگهان از شتر پياده شد و پنج بار سجده كرد. هنگامى كه سوار شد، اصحاب به او عرض كردند: اى رسول خدا! كارى انجام دادى كه ما انجام نمى‌دهيم؟ فرمود:

آرى، جبرئيل نزد من آمد و از جانب خداوند بشارت‌هايى داد. براى هر بشارت الهى سجده‌اى كردم.[3]

هشام‌بن احمر نيز نقل مى‌كند:

در اطراف ميدنه همراه با امام‌كاظم عليه السلام بوديم كه ناگهان امام عليه السلام از مركب پياده شد و به سجده افتاد و سجده امام طولانى شد. سپس سر برداشت و سوار شد. عرض كردم: فدايت شوم! سجده را طولانى كردى؟ فرمود: نعمت‌هايى را كه خداوند به من عطا كرده بود، به خاطر آوردم و دلم خواست از خداوند سپاسگزارى كنم.[4]

منشأ شكر

چرا مؤمن شكرگزار نعمت‌هاى خداوند است؟ از نظر قرآن تفاوت مؤمن و كافر در سپاسگزارى مؤمن، و ناسپاسى كافر در برابر خداوند است. خداوند در قرآن مى‌فرمايد:

إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا؛[5]ما راه را بدو نموديم؛ يا سپاسگزار خواهد بود و يا ناسپاسگزار.

[1]- همان

[2]- محمدبن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 95

[3]- همان، ص 98

[4]- همان، ص 99

[5]- انسان( 76): 3


صفحه 75

در آيه‌اى ديگر آمده است:

فَاذْكُرُونِى أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُواْ لِى وَلَا تَكْفُرُونِ؛[1]پس مرا ياد كنيد، تا شما را ياد كنم؛ و شكرانه‌ام را به جاى آريد؛ و با من ناسپاسى نكنيد.

گاه نيز شكر و كفر در مقابل هم به كار رفته‌اند:

قَالَ الَّذِى عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُ قَالَ هَذَا مِن فَضْلِ رَبِّى لِيَبْلُوَنِى أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّى غَنِيٌّ كَرِيمٌ؛[2]كسى كه نزد او دانشى از كتاب [الهى‌] بود، گفت: «من آن را پيش از آنكه چشم خود را بر هم زنى برايت مى‌آورم.» پس چون [سليمان‌] آن [تخت‌] را نزد خود مستقر ديد، گفت: «اين از فضل پروردگار من است، تا مرا بيازمايد كه آيا سپاسگزارم يا ناسپاسى مى‌كنم.

و هر كس سپاس گزارد، تنها به سود خويش سپاس مى‌گزارد، و هر كس ناسپاسى كند، بى‌گمان پروردگارم بى‌نياز و كريم است.»

بنابراين ريشه ايمان، روحيه سپاسگزارى است و ريشه كفر روحيه ناسپاسى. از اين رو بايد گفت سپاسگزارى در برابر نعمت و نعمت‌دهنده از بديهيات است؛ اساساً تفاوت زندگى انسانى و حيوانى در شكرگزارى كردن يا نكردن است. از اين رو، كسانى كه در برابر نعمت‌هاى خداوند ناسپاس‌اند يا نعمت‌هاى خداوند را نمى‌شناسند و از آن غافل‌اند، همان طغيان‌گران‌اند.

بنابراين دليل شكرگزارى مؤمن در برابر نعمت‌هاى خداوند عبارت است از:

1. فطرت انسانى سالم كه شاكر بودن در برابر نعمت و صاحب نعمت را اقتضا مى‌كند؛

2. شناخت نعمت‌هاى الهى و اينكه همه آنها از آنِ خداوند است؛

3. توجه به نعمت‌هاى الهى.

مراتب و درجات شكر

شكر نيز مانند ديگر صفت‌هاى ايمانى مراتب و درجاتى دارد. به هر ميزان كه شناخت فرد از نعمت‌هاى خداوند ژرف‌تر و دلشادى او صافى‌تر و استفاده او از نعمت‌ها در مسير مطلوب‌

[1]- بقره( 2): 152

[2]- نمل( 27): 40


صفحه 76

خداوند باشد، درجه شكر او نيز بالاتر خواهد بود. غزالى منشأ دلشادى كسى كه نعمتى به او مى‌رسد را يكى از اين سه چيز مى‌داند: 1. نيازى از نيازهاى او تأمين شده است؛ 2. وى آن نعمت را نشانه توجه و عنايت خداوند به خود مى‌داند؛ 3. آن را وسيله‌اى مى‌داند براى تقرب بيشتر به خداوند.[1]دلشادى اول اساساً شكر نيست، دومى نيز گرچه شكر است، هنوز به اوج آن نرسيده اما سومى بالاترين مرتبه شكر است. در روايات آمده است: حقِ شكرگزارى از خداوند، آن است كه انسان بداند نمى‌تواند نعمت‌هاى خداوند را چنان‌كه بايسته است، شكر بگويد؛ زيرا شكرگزارى از نعمت‌هاى خداوند نيز نعمتى ديگر از جانب اوست بر انسان.[2]

آثار شكر

در روايات علاوه بر آثار اخروى شكر به آثار دنيوى آن نيز اشاره شده كه مهم‌ترين آن افزايش نعمت و دوام آن است. در آيات و روايات بر اين موضوع تأكيد شده كه شكرگزارى در برابر نعمت‌ها موجب افزايش نعمت مى‌شود:

وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِى لَشَدِيدٌ؛[3]و آنگاه كه پروردگارتان اعلام كرد كه اگر واقعاً سپاسگزارى كنيد، [نعمت‌] شما را افزون خواهم كرد، و اگر ناسپاسى نماييد، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود.

در روايات نيز همين مضمون بيان شده است. پيامبر صلى الله عليه و آله مى‌فرمايد:

خداوند باب شكر را بر بنده‌اى نمى‌گشايد تا باب زيادى نعمت را بر او ببندد.[4]

در روايتى ديگر از امام‌صادق عليه السلام مى‌خوانيم:

آن را كه بر تو نعمتى داده است، سپاس بگزار و بر آن كه سپاس مى‌گزارد، نعمت ده، كه‌

[1]- ابوحامد محمد غزالى، كيمياى سعادت، ج 2، ص 360

[2]- امام‌صادق عليه السلام فرمود:« خداوند به موسى وحى فرستاد كه اى موسى! مرا چنان‌كه بايد، شكر كن. موسى عرض كرد: خدايا! چگونه تو را چنان‌كه سزاوار تو است شكر كنم، درحالى‌كه هر شكرى كه به‌جا مى‌آورم، نعمتى است كه به من عطا مى‌كنى؟ خداوند فرمود: موسى! اكنون كه دانستى شكر تو هم نعمتى است از سوى من، شكر مرا به‌جا آوردى.»( محمدبن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 98.)

[3]- ابراهيم( 14): 7

[4]- محمدبن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 94


صفحه 77

نعمت‌ها هرگاه شكرگزارى شوند، زوال نمى‌پذيرند و هرگاه ناسپاسى شوند، دوام نمى‌آورند. شكر موجب زيادى نعمت و مانع دگرگونى آنهاست.[1]

راه رسيدن به صفت شكر

چنان‌كه در بحث منشأ شكر بيان شد، علت ناسپاسى مردمان، يا ناآگاهى آنان از نعمت‌هاى خداوند است (چرا كه نمى‌دانند همه نعمت‌ها از سوى اوست)، يا غفلت آنان از اين نعمت‌ها و يا آنكه در برابر خدا سر عصيان و طغيان دارند كه براى به‌دست آوردن صفت شكر بايد موانع پيش‌گفته مرتفع شود.

عالمان اخلاق راه‌هايى براى اين منظور پيشنهاد كرده‌اند:

نخست اينكه انسان، خداوند و نعمت‌هاى او را بشناسد و بداند هر نعمتى كه به او مى‌رسد، از جانب خداست. آسان‌ترين راه براى شناخت نعمت‌هاى خداوند، تفكر در جهان آفرينش و موجودات آن است و اينكه خداوند چگونه امكانات و ابزارهاى لازم براى تأمين نيازهاى هر موجودى را فراهم آورده و منابع مورد نياز آنها را در محيط پيرامونشان آفريده است.

دوم اينكه انسان توجه كند كه خداوند نعمت‌هاى بسيارى در اختيار مردم نهاده كه از آنها غافل‌اند. براى مثال، هوا، آب، چشم، گوش، عقل و ديگر اعضاى بدن كه همه از نعمت‌هاى بزرگ الهى است، اما از آنجا كه اين نعمت‌ها از همان آغاز همراه آدمى بوده، اساساً آنها را نعمت نمى‌شمارد. غزالى نقل مى‌كند كه فردى نزد بزرگى، از بينوايى خود گله مى‌كرد. بدو گفت: خواهى كه چشم نداشته باشى و در برابر، ده‌هزار درهم داشته باشى؟ مرد گفت: نه. گفت:

عقل؟ گفت، نه. گفت: گوش و دست و پاى؟ گفت نه. گفت: پس خداوند پنجاه هزار درهم مال نزد تو دارد؛ چرا از او گله مى‌كنى؟[2]

6. صبر و استقامت‌

شايد در قرآن و روايات، پس از ايمان به خدا هيچ صفتى مانند صبر ستايش و به آن توصيه نشده است. شهيد مطهرى مى‌نويسد: قرآن‌كريم در سوره عصر ضمن تأكيد،

با يك قسم مى‌فرمايد: بشر

[1]- همان

[2]- ابوحامد محمد غزالى، كيمياى سعادت، ص 380


صفحه 78

بدون داشتن چهار خصلت، زيانكار و بدبخت است:

ايمان، عمل صالح، تشويق و واداشتن به حق و تشويق و توصيه به خويشتن‌دارى و استقامت و صبر.[1]از اين رو، خداوند به كرّات پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤمنان را به صبر و پايدارى فراخوانده است:

فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْاْ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ؛[2]پس، همان گونه كه دستور يافته‌اى ايستادگى كن، و هر كه با تو توبه كرده [نيز چنين كند] و طغيان مكنيد كه او به آنچه انجام مى‌دهيد بيناست.

در آيه‌اى ديگر نيز پيامبر صلى الله عليه و آله را به صبر مى‌خواند و از ناشكيبايى برحذر مى‌دارد:

فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَى وَهُوَ مَكْظُومٌ؛[3]پس در [امتثال‌] حكم پروردگارت شكيبايى ورز، و مانند همدم ماهى [يونس‌] مباش؛ آنگاه كه اندوه‌زده ندا درداد.

مؤمنان را به صبر و توصيه ديگر مؤمنان به صبر دعوت مى‌كند:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛[4]اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، صبر كنيد و ايستادگى ورزيد و مرزها را نگهبانى كنيد و از خدا پروا نماييد، اميد است كه رستگار شويد.

در جايى ديگر، به مؤمنان دستور مى‌دهد از صبر و نماز يارى گيرند:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ؛[5]اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، از شكيبايى و نماز يارى جوييد؛ زيرا خدا با شكيبايان است.

[1]- مرتضى مطهرى، حكمتها و اندرزها، ص 43

[2]- هود( 11): 112

[3]- قلم( 68): 48

[4]- آل عمران( 3): 200

[5]- بقره( 2): 153