بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 124


يكسره دست از پا خطا نكنيم و با سردى و سستى مخلَّد در ارض طبيعت بمانيم . نه ، چنين نيست كه توّهم شده است . بلى ، من نيز گويم كه مقام خاص كمّل اهل اللَّه براى احدى ميسور نيست ، ولى از براى مقامات معنويّه و معارف الهيّه مدارجى بى پايان و مراتبى فراوان است كه بسيارى از آن مقامات و معارف و حالات و مدارج را براى نوع ميّسر است اگر سردى و سستى خود آنها بگذارد و عناد و تعصب اهل جهل و عناد دست از قلوب بندگان خدا بردارد و شيطان راه سلوك آنها نگردد .
پس ، ادب حضور براى ما آن است كه در اول امر چون از مرتبهء حسّ و ظاهر تجاوز ننموديم و جز عظمت و جلالت دنيايى چيزى در نظر نداريم و از عظمتهاى غيبيّهء الهيّه بى خبر هستيم ، محضر حق را بايد چون محضر سلطانى عظيم الشّأن كه قلب عظمت او را ادراك كرده بدانيم ، و به قلب خود بفهمانيم كه همهء عظمتها و جلال و كبرياها جلوه اى از عظمت عالم ملكوت است كه تنزّل كرده در اين عالم ، و عالم ملكوت در جنب عوالم غيبيّه قدر محسوسى ندارد . پس به قلب بفهمانيم كه عالم محضر مقدّس حق است و حق تعالى حاضر در جميع امكنه و احياز است ، و خصوصا نماز كه اذن خاصّ حضور است و ميعاد مخصوص ملاقات و مراودهء با حضرت احديّت است . پس ، چون قلب را مستشعر به عظمت و حضور كرديم و لو اينكه در اول امر با تكلَّف باشد ، ولى كم كم قلب انس مىگيرد و اين مجاز حقيقت پيدا مىكند . پس ، چون به آداب صوريّهء معامله با مالك الملوك و سلطان السّلاطين قيام نموديم و ادبهاى حضور ظاهرى را به جا آورديم ، در دل نيز تأثير حاصل شود و قلب استشعار عظمت نمايد و كم كم به نتايج مطلوبه انسان برسد . و همينطور راجع به اثارهء حبّ و عشق كه آن نيز با تحصيل و رياضت حاصل شود .
پس ، در اول امر رحمتهاى صوريّه و الطاف حسّيّه حق تعالى را به قلب وانمود بايد كرد و مقام رحمانيّت و رحيميّت و منعميّت را به قلب رساند تا كم كم قلب انس گيرد و از ظاهر به باطن اثر حاصل آيد و مملكت باطن از آثار جمال نورانى گردد و نتايج مطلوبه حاصل شود . و انسان اگر قيام به امر كند و


صفحه 125


جهاد در راه خدا نمايد ، حق تعالى از او دستگيرى فرمايد و او را از ظلمات عالم طبيعت به يد غيبى نجات دهد ، و ارض مظلمهء قلب او را به نور جمال خود روشن فرمايد و او را مبدل به سموات روحيه فرمايد . و مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَه فيها حُسْنا انّ الله غَفُورٌ شَكُور . 42 : 23[1]فصل دوم در بعضى از آداب و اسرار تكبيرات اذان و اقامه است بدان كه چون اذان اعلام حضور قواى ظاهره و باطنهء نفس است در محضر ربوبيّت براى ثناى ذات مقدّس به حسب جميع اسماء و صفات و شئون و آيات زيرا كه نماز ، چنانچه اشاره به آن شد ، ثناى جامع است و مورد اين ثناء ذات مقدس است به حسب جلوه به اسم اعظم كه مقام احديّت جمع اسماء است در حضرت واحديت ، و مقام تجلَّى به جمع و تفريق و ظهور و بطون است در حضرات اعيان و اسماء عينيّه ، پس ، سالك در اول امر متوجه به كبرياى ذات مقدس شود به حسب اين شأن جامع ، پس ، اعلان عظمت و كبرياى آن را كند اوّلا به قواى ملكوتيّه و ملكيّهء مملكت خود ، و ثانيا به ملائكة اللَّه موكَّله به ملكوت قواى منتشره در مملكت نفس ، و ثالثا به موجودات عوالم غيب و شهادت ، و رابعا به ملائكة اللَّه موكَّله به ملكوت سموات و ارضين .
پس ، به حسب چهار تكبير ، كبرياى اسم اعظم را به جميع سكنهء عوالم غيب و شهادت مملكت داخلى و خارجى اعلان كند ، و اين خود ، اعلان عجز خود از قيام به ثناى ذات مقدس است و اعلام قصور خود از اقامهء نماز است ، و اين خود از امور شاملهء سلوك و آداب محيطهء ثنا و عبادت است كه در تمام احوال


[1]- « هر كس كار نيكى انجام دهد ما به نيكى كار او مىافزاييم ، همانا خدا بسيار آمرزنده و شكر گزارنده است . » ( شورى - 23 ) .


صفحه 126


نماز نصب العين سالك بايد باشد . و از اين جهت در اذان و اقامه مكرر ذكر شود و در نماز دائما تكرار شود ، در انتقال از هر حالى به حال ديگر اعادهء آن شود كه در قلب سالك قصور ذاتى خود و عظمت و كبرياى ذات مقدس تمكين پيدا كند .
و از اين جا ادب آن نيز معلوم شود كه بايد سالك در هر تكبيرى قلب و قواى خود را متذكر كند به عجز خود و كبرياى حق . و به وجه ديگر ممكن است كه اين تكبيرات اوّليّهء اذان هر يك اشاره به مقامى باشد : پس اول ، اشاره باشد به تكبير از توصيف ذاتا . و دوم ، به تكبير از توصيف وصفا . و سوم ، به تكبير از توصيف اسما . و چهارم ، تكبير از توصيف فعلا . پس گويى كه سالك گويد :
اللَّه اكبر از توصيف ذات يا تجلَّيات ذاتيّه و از توصيف صفات و اسماء و افعال يا تجلَّيات به حسب آنها .
و في حديث طويل عن امير المؤمنين عليه السلام انّه قال : و الوجه الآخر « اللَّه اكبر » فيه نفى كيفيّته ، كانّه يقول ( اى المؤذّن ) : اللَّه اجلّ من ان يدرك الواصفون قدر صفته الَّذى هو موصوف به ، و انّما يصفه الواصفون صفته على قدرهم لا قدر عظمته و جلاله . تعالى اللَّه عن ان يدرك الواصفون صفته علوّا كبيرا . . . الحديث[1]و از آداب مهمّهء تكبيرات آن است كه سالك مجاهده نمايد و با رياضات قلبيّه قلب را محلّ كبرياى حق جلّ جلاله قرار دهد ، و كبر شأن و عظمت و سلطان و جلال را به ذات مقدّس حقّ جلّ و علا منحصر كند و سلب كبريا از ديگر موجودات نمايد ، و اگر در دل از كبرياى احدى اثرى باشد كه آن را پرتو كبرياى حق نبيند و نداند ، قلبش مريض و معلل است و مورد تصرف شيطان


[1]- « وجه ديگر » اللَّه اكبر « اين است كه كيفيّت و چگونگى را از او نفى مىكند ، گويى اذان گوينده مىگويد : خدا والاتر از آن است كه وصف كنندگان صفت او را ( آنچنانكه هست ) ادراك كنند . وصف كنندگان به قدر ادراك خود او را وصف مىكنند نه به قدر عظمت و جلال او . خدا بسيار برتر از آن است كه وصف گويان صفت او را دريابند . . . » . بحار الانوار ، ج 81 ص 131 ، « كتاب الصّلوة » ، « باب الاذان و الاقامة » ، حديث 24 .


صفحه 127


است ، و چه بسا باشد كه تصرّفات شيطانيّه سبب شود كه غير حق را در قلب سلطان كبريا از حق بيشتر شود و قلب او را اكبر از حق شناسد ، و در اين صورت انسان در زمرهء منافقان محسوب گردد . و علامت اين مرض مهلك آن است كه انسان رضاى مخلوق را مقدم بر رضاى حق دارد و براى خوشنودى مخلوق خالق را به سخط آورد .
و في الحديث ، قال الصّادق عليه السلام : اذا كبّرت ، فاستصغر ما بين العلا و الثّرى دون كبريائه ، فانّ اللَّه اذا اطَّلع على قلب العبد و هو يكبّر و في قلبه عارض عن حقيقة تكبيره ، قال : يا كاذب ، أ تخدعني ؟ و عزّتى و جلالى لا حرمنّك حلاوة ذكرى و لا حجبنّك عن قربى و المسارّة بمناجاتى .[1]مىفرمايد : چون تكبير گفتى ، كوچك شمار در محضر كبرياى آن ذات مقدس از عرش تا فرش را ، زيرا كه خداوند تبارك و تعالى اگر بنده اى را ببيند كه تكبير گويد ولى در قلبش علتى است از حقيقت تكبير ، يعنى آنچه به زبان آورده قلب موافقت نكند ، فرمايد : اى دروغگو ، با من خدعه ميكنى ؟ به عزت و جلالم قسم است كه از شيرينى ذكر خود تو را محروم مىكنم و از قرب خود تو را محجوب نمايم و از سرور به مناجات خويش تو را محتجب كنم .
اى عزيز ، اين كه قلوب بيچارهء ما از حلاوت ذكر حق تعالى محروم است و لذّت مناجات آن ذات مقدس در ذائقهء روح ما وارد نشده و از وصول به قرب درگاه محتجب و از تجليات جمال و جلال محروميم ، براى آن است كه قلوب ما معلَّل و مريض است و توجّه به دنيا و اخلاد به ارض و احتجاب به حجب مظلمهء طبيعت ما را از معرفت كبرياى حق و انوار جمال و جلال محجوب نموده . تا نظر ما به موجودات نظر ابليسى استقلالى است ، از شراب وصل نخواهيم چشيد و به لذت مناجات نايل نخواهيم شد . تا در عالم وجود عزّت و كبريا و عظمت و جلال براى كسى مىبينيم و در حجاب بتهاى


[1]- مصباح الشّريعة ، « الباب الثالث عشر ، فى اختام الصّلوة » . المحجّة البيضاء ، چاپ مكتبهء صدوق ، ج 1 ، ص 385 . مستدرك الوسائل ، « كتاب الصّلوة » ، « ابواب افعال الصّلوة » ، باب 2 ، حديث 9 . .


صفحه 128


تعيّنات خلقيّه هستيم ، سلطان كبرياى حقّ جلّ جلاله در قلب ما تجلَّى نكند .
پس ، از آداب تكبير آن است كه سالك واقف در صورت آن نشود و به لفظ تنها و لقلقهء لسان اكتفا نكند ، بلكه در اوّل امر ، به قوّت برهان و نور علوم الهيّه قلب را از كبرياى حقّ و قصر عظمت و جلال به ذات مقدّس جلَّت عظمته و به فقر و ذلَّت و مسكنت كافّهء سكنهء امكانى و قاطبهء موجودات جسمانى و روحانى با خبر كند ، و پس از آن ، به قوّت رياضت و كثرت مراودت و انس تامّ قلب را زنده به اين لطيفهء الهيّه نمايد و سعادت و حيات عقلى روحانى بخشد . و چون فقر و ذلَّت ممكن و عظمت و كبرياى حقّ جلَّت قدرته نصب العين سالك شد و تفكَّر و تذكَّر به حدّ نصاب رسيد و قلب را انس و سكونت حاصل شد ، در همهء موجودات آثار كبريا و جلال حق را به عين بصيرت مشاهده كند و علل و امراض قلبيّه علاج شود ، پس ، لذت مناجات و حلاوت ذكر اللَّه را در يابد و قلب مقرّ سلطان كبرياى حق جلّ جلاله شود ، و در ظاهر و باطن مملكت آثار كبريا ظاهر گردد و قلب و لسان و سرّ و علن با هم موافق شوند ، پس ، تمام قواى باطن و ظاهر و ملك و ملكوت تكبير گويند و يكى از حجب غليظه مرتفع شود ، و يك مرحله به حقيقت نماز كه معراج قرب است نزديك شود .
و اشاره به بعض از آنچه ذكر شد نموده در حديثى كه از علل منقول است از حضرت صادق سلام اللَّه عليه در حديث طويلى كه در آن حديث وصف معراج را فرموده :
قال : انزل اللَّه العزيز الجبّار عليه محملا من نور ، فيه اربعون نوعا من انواع النّور كانت محدقة حول العرش ، عرشه تبارك و تعالى تغشى ابصار النّاظرين . امّا واحد منها فاصفر ، فمن اجل ذلك اصفرّت الصّفرة . و واحد منها احمر ، فمن اجل ذلك احمرّت الحمرة . الى ان قال : فجلس فيه ثمّ عرج به إلى السّماء الدّنيا . فنفرت الملائكة إلى اطراف السّماء ، ثمّ خرّت سجّدا ، فقالت :
سبّوح قدّوس ربّنا و ربّ الملائكة و الرّوح ، ما اشبه هذا النّور بنور ربّنا فقال جبرئيل : اللَّه اكبر ، اللَّه اكبر . فسكت الملائكة ، و فتحت السّماء ، و اجتمعت


صفحه 129


الملائكة ، ثمّ جاءت و سلَّمت على النّبىّ صلَّى اللَّه عليه و آله افواجا . . . الحديث .[1]و در اين حديث شريف اسرارى بزرگ است كه دست آمال ما از آن كوتاه است . و آنچه ذكر كردنى است اكنون از مقصد ما خارج است ، مثل سرّ تنزل محمل از نور ، و سرّ كثرت انوار ، و سرّ كثرت نوعيّه ، و سرّ عدد اربعين ، و سرّ تنزيل خدا آن را ، و سرّ احاطهء آنها حول عرش ، و حقيقت عرش در اين مقام ، و سرّ اصفرار صفره و احمرار حمره به واسطهء آنها ، و سرّ نفور فرشتگان ، و سجده كردن آنها و تسبيح و تقديس آنها ، و تشبيه كردن آنها آن را به نور پروردگار ، الى غير ذلك كه بيان در اطراف هر يك طولانى است . و آنچه تناسب با اين مقام دارد و شهادت بر مطلب ما مىدهد ، آن است كه ملائكة اللَّه به واسطهء تكبير جبرئيل ساكت و مطمئن شدند ، و اجتماع بر گرد شمع جمع ولىّ مطلق كردند ، و به واسطهء تكبير فتح آسمان اول گرديد و يكى از حجب ، كه بين راه عروج إلى اللَّه بود ، خرق گرديد . و بايد دانست كه اين حجب كه در اذان خرق و رفع شود غير از حجبى است كه در تكبيرات افتتاحيه است ، و شايد پس از اين اشاره به اين معنى بيايد ان شاء اللَّه .
و شايد اين كه در اقامه دو تكبير وارد است ، براى آن است كه سالك قواى خود را در محضر اقامه نموده و از كثرت تا اندازه اى رو به وحدت رفته تكبير ذات و اسماء و يا اسماء و صفات كند ، و شايد در تكبير ذات و اسماء تكبير صفات و افعال منطوى باشد .


[1]- خداوند عزيز جبّار بر پيامبر محملى از نور فرستاد كه چهل نوع از انواع نور در آن بود كه بر اطراف عرش خداوند تبارك و تعالى حلقه زده بودند چنانكه چشم هر بيننده را خيره مىساخت . يكى از آنها نور زرد بود ، پس به اين جهت زردى زرد شد . و يكى از آنها سرخ بوده ، براى آن سرخى سرخ شد . - تا اينكه فرمود : پس پيامبر در آن نشست ، سپس به آسمان دنيا عروج كرد ، پس ملائكه به اطراف آسمان گريختند و سپس به سجده افتاده و گفتند : منزّه و مقدّس است پروردگار ما و پروردگار ملائكه و روح ، اين نور چقدر شبيه به نور پروردگار ماست پس جبرئيل گفت : اللَّه اكبر ، اللَّه اكبر . پس ملائكه ساكت شدند و آسمان باز شد و ملائكه مجتمع گشته و سپس آمدند و گروه گروه بر پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله سلام كردند . . » . علل الشّرائع ، ج 2 ، ص 312 ، « باب علل الوضوء و الاذان و الصّلوة » ، حديث 1 .


صفحه 130


فصل سوم در بعض آداب شهادت به الوهيت است و بيان ارتباط آن با اذان و نماز بدان كه از براى الوهيّت مقاماتى است كه به حسب جمع به دو مقام تعبير شود : يكى ، مقام الوهيّت ذاتيّه ، و ديگر ، مقام الوهيّت فعليّه است . و اگر مقصود از شهادت بر قصر الوهيّت در حق الوهيّت ذاتيّه باشد ، حقيقت آن با تكبير قريب به هم مىشود اگر مشتق از « اله في الشّيء » اى ، تحيّر فيه باشد ، يا مشتق از « لاه » به معناى « ارتفع » باشد ، يا مشتق از « لاه ، يلوه » به معناى « احتجب » باشد . و در اين صورت ، ربط آن به اذان و صلوة معلوم شود پس از مراجعه به باب تكبير ، و ادب آن نيز معلوم گردد . و اعادهء آن گر چه خالى از بعض فوائد نيست ولى منافى با اختصار است . و اگر از « اله » به معنى « عبد » باشد و مراد « مألوه » به معناى « معبود » باشد ، پس سالك بايد شهادت صورى به قصر معبوديّت را به حق تعالى جلَّت عظمته منطبق كند به شهادت قلبى باطنى ، و بداند كه اگر در قلب معبود ديگرى باشد ، در اين شهادت منافق است .
پس ، با هر رياضتى است شهادت به الوهيّت را به قلب برساند ، و از كعبهء دل بتهاى بزرگ و كوچك را كه به دست تصرّف شيطان و نفس امّاره تراشيده شده در هم شكند و فرو ريزد تا لايق حضور حضرت قدس گردد . و تا بتهاى حب دنيا و شئون دنيويّه در كعبهء دل است ، سالك را راه به مقصد نيست . پس ، شهادت به الوهيت براى اعلان به قواى ملكيّه و ملكوتيّه است كه معبودهاى باطله و مقصودهاى معوجه را زير پا نهند تا بتوانند به معراج قرب عروج كنند .
و اگر مقصود از قصر الوهيّت الوهيّت فعليّه باشد ، كه عبارت اخراى تصرّف و تدبير و تأثير است ، پس چنين شود معنى شهادت كه شهادت مىدهم كه متصرّفى در دار تحقق و مؤثّرى در غيب و شهادت نيست جز ذات مقدس


صفحه 131


حق جلّ و علا . و اگر در قلب سالك اعتماد به موجودى از موجودات و اطمينان به احدى از آحاد باشد ، قلبش معلَّل و شهادتش زور و مختلق است .
پس ، سالك بايد حقيقت لا مؤثّر في الوجود الا اللَّه را اوّل با برهان حكمى مستحكم كند ، و از معارف الهيّه ، كه غايت بعثت انبياء است ، فرار نكند ، و از تذكَّر حق و شئون ذاتيّه و صفاتيّه اعراض نكند كه سرچشمهء تمام سعادتها تذكَّر حق است : وَمَنْ اعْرَضَ عَنْ ذِكْرى فَانَّ لَه مَعيْشَةً ضَنْكا 20 : 124 .[1]و پس از آن كه به حقيقت اين لطيفهء الهيّه كه سر چشمهء معارف الهيّه و باب الابواب حقايق غيبيّه است با قدم تفكَّر و برهان رسيد ، به قدم تذكر و رياضت قلب را با آن مأنوس كند تا قلب ايمان آورد به آن . و اين اول مرتبهء صدق مقالهء او است ، و علامت آن ، انقطاع به حق و چشم طمع و اميد از جميع موجودات پوشيدن است ، و نتيجه آن توحيد فعلى است كه از مقامات بزرگ اهل معرفت است . و چون سالك إلى اللَّه قصر جميع تأثيرات را در حق كرد و چشم طمع را از جميع موجودات جز ذات مقدّسش بست ، لايق محضر مقدّس شود ، بلكه قلبش فطرتا و ذاتا متوجّه به آن محضر شود . و شايد تكرار شهادت براى تمكين باشد و مقصود از شهادت يكى از دو شهادت باشد . و شايد تكرار نباشد و يكى اشاره به الوهيّت ذاتيّه ، و ديگر اشاره به الوهيّت فعليّه باشد ، در اين صورت ممكن است اعادهء آن در آخر براى تمكين باشد ، و از اين جهت به لفظ شهادت آنجا ذكر نشده .
تنبيه عرفانى بدان كه از براى شهادت مراتبى است كه ما به بعض مراتب آن اكتفا مىكنيم به حسب مناسبت اين اوراق .
اول ، شهادت قوليّه است . و آن معلوم است . و اين شهادت قوليّه اگر مشفوع با شهادت قلبيه نشود ، و لو به بعض مراتب نازلهء آن ، شهادت نخواهد


[1]- « هر كس از ياد من روى گردان شود ، زندگانى سختى خواهد داشت . » ( طه - 124 ) .