نقص و عيب خويش كرد و از خواب گران بيدار نمود - انّكَ لا تَهْدى مَنْ احْبَبْتَ . 28 : 56[1]و ما انْتَ بمُسْمِعٍ مَنْ في الْقُبُور . 35 : 22[2]آرى ، آنهايى كه چون نويسندهء بيچارهء از همه جا بى خبر دلشان زنده به حيات معرفت و محبّت الهيّه نيست مردگانىاند كه غلاف بدن قبور پوسيدهء آنها است ، و اين غبار تن و تنگناى بدن مظلم آنها را از همهء عوالم نور و نور على نور محجوب نموده : وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ الله لَه نوُرا فَمالَه مِنْ نور 24 : 40 .[3]اين طايفه هر چه حديث و قرآن از محبّت و عشق الهى و حبّ لقاء و انقطاع به حق بر آنها فرو خوانند ، به تأويل و توجيه آن پردازند و مطابق آراء خود تفسير كنند - آن همه آيات لقاء و حبّ اللَّه را به لقاء درختهاى بهشتى و زنهاى خوشگل توجيه نمايند . نمىدانم اين گروه با فقرات مناجات شعبانيه چه مىكنند كه عرض مىكنند : الهى ، هب لي كمال الانقطاع إليك ، و انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتّى تخرق ابصار القلوب حجب النّور فتصل إلى معدن العظمة و تصير ارواحنا معلَّقة بعزّ قدسك . الهى ، و اجعلنى ممّن ناديته فاجابك ، و لا حظته فصعق لجلالك .[4]آيا اين « حجب نور » چيست ؟ آيا « نظر به حق » ، مقصود گلابيهاى بهشت است ؟ آيا « معدن عظمت » قصرهاى بهشتى است ؟ آيا « تعلَّق ارواح به عزّ قدس » ، يعنى تعلَّق به دامن حور العين براى قضاى شهوت ؟ آيا اين « صعق و محو از جلال » ، يعنى محو در جمال زنهاى بهشتى است ؟ آيا اين جذبه ها و غشوه ها كه براى رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله در نماز معراج دست مىداده و آن انوار عظمت و بالاتر از آن را كه مشاهده مىكرده در آن محفلى كه اعظم ملائكة اللَّه كه جبرئيل امين عليه السلام است محرم سرّ نبود و جرأت پيش رفت انمله اى نداشت ، جذبه براى يكى از زنهاى خيلى خوب بوده ؟ يا
[1]- « همانا تو هر كه را دوست دارى هدايت نتوانى كرد . » ( قصص - 56 ) .
[2]- « . . . و توبه كسانى كه در گورهايند نمىتوانى بشنوانى . » ( فاطر - 22 ) .
[3]- پاورقى 203 . .
[4]- پاورقى 1 . .
انوارى مثل نور شمس و قمر و بالاتر از آن مىديد ؟ آيا آن قلب سليمى كه معصوم عليه السلام در ذيل آيهء شريفهء الا مَنْ اتَى الله بِقَلْبٍ سَليم 26 : 89[1]فرمود :
« سليم آن است كه ملاقات كند حق تعالى را در صورتى كه در آن غير حق نباشد . »[2]مقصود از آن كه غير حق نباشد ، يعنى غير كرامت حق نباشد ؟ كه برگشت به آن كند كه غير از گلابى و زردآلو نباشد ؟ خاك بر فرق من كه عنان قلم از دستم رها شد و به شطحيّات مشغول شد . ولى لعمر الحبيب كه مقصودى از اين كلام نيست جز آن كه براى برادران ايمانى ، خصوصا اهل علم ، تنبّهى حاصل آيد و لا اقلّ منكر مقامات اهل اللَّه نباشند ، كه اين انكار سر منشأ تمام بدبختيها و شقاوتها است . مقصود ما آن نيست كه اهل اللَّه كيانند ، بلكه مقصود آن است كه مقامات انكار نشود ، امّا صاحب اين مقامات كيست ، خدا مىداند . و اين امرى است كه كسى را بر آن اطلاعى نيست - « آن را كه خبر شد خبرى باز نيامد » .[3]و يك طائفه ديگر آنانند كه مقامات اهل معرفت را منكر نيستند و عناد با اهل اللَّه ندارند ، ولى اشتغال به دنيا و تحصيل آن و اخلاد به لذّات فانيه آنها را از كسب علمى و عملى و ذوقى و حالى بازداشته . اينها مريضانى را مانند كه تصديق مرض خويش را دارند ، ولى شكم آنها را نمىگذارد كه بپرهيز و خوردن دواى تلخ اقدام كنند ، چنانچه طائفهء اول مريضانى را مانند كه اصل وجود چنين مريضى و مرضى را در دار تحقّق تصديق نكنند ، با آن كه خود مبتلا هستند ، اصل وجود مرض را انكار كنند .
و يك طايفه آنانند كه به كسب علمى پرداختند و اشتغال به تحصيل معارف علما پيدا كردند ، ولى از حقايق معارف و مقامات اهل اللَّه به اصطلاحات و الفاظ و به زرق و برق عبارات اكتفا نموده خود و عدّه اى بيچاره را در رشتهء الفاظ و اصطلاحات به زنجير كشيده و از جميع مقامات قناعت به
[1]- « . . . جز آن كس كه با قلب سليم نزد خدا آيد . » ( شعراء - 89 ) . .
[2]- اصول كافى . ج 3 ، ص 26 ، « كتاب الايمان و الكفر » ، « باب الاخلاص » ، حديث 5 . .
[3]- « اين مدعيان در طلبش بىخبرانند - آن را كه خبر شد خبرى باز نيامد » . - سعدى .
گفتار نمودهاند . در اينان يكدسته پيدا شود كه خود خود خود را مىشناسند ، ولى براى ترأَّس بر يك دسته بيچاره اين اصطلاحات بى مغز را مايهء كسب معيشت قرار دادهاند و با الفاظ فريبنده و اقوال جالب توجّه صيد قلوب صافيهء بندگان خدا را مىكنند . اينها شياطينى هستند انسى كه ضررشان از ابليس لعين كمتر نيست بر عباد اللَّه . بيچارگان ندانند كه قلوب بندگان خدا منزلگاه حق است و كسى را حق تصرّف در آن نيست . اينها غاصب منزلگاه حقّند و مخرّب كعبهء حقيقى هستند ، بتهايى تراشند و در دل بندگان خدا كه كعبه بلكه بيت المعمور است جاى گزين كنند ، اينها مريضانى هستند كه به صورت طبيب خود را در آورده و آنها را به مرضهاى گوناگون مهلك گرفتار كنند .
و علامت اين طايفه آنست كه به ارشاد اغنياء و بزرگان بيشتر علاقه دارند تا ارشاد فقراء و درويشان . بيشتر مريدان اينان از صاحبان جاه و مال است ، و خود آنها به زىّ اغنياء و صاحبان جاه و مال هستند . اينها سخنانى بسيار فريبنده دارند ، كه خود را در عين حال كه به قذارات دنياويّه هزار گونه آلودگى دارند ، در نظر مريدان تطهير كنند و از اهل اللَّه قلم دهند . آن بيچارگان ابله نيز چشم خود را از همهء معايب محسوسهء آنها پوشيده و به اصطلاحات و الفاظى بى مغز دل خوش داشتهاند .
اكنون كه كلام بدينجا رسيد ، سزاوار باشد كه يكى دو حديث كه در اين موضوع وارد شده ذكر كنم ، گر چه از رشتهء سخن خارج است ، ولى تبرّك به كلام اهل البيت نيكو است .
عن كتاب الخصال للشّيخ الصّدوق رحمه اللَّه باسناده إلى أبي عبد اللَّه عليه السلام ، قال : انّ من العلماء من يحبّ ان يجمع علمه و لا يحبّ ان يؤخذ عنه : فذاك في الدّرك الاوّل من النّار . و من العلماء من اذا وعظ انف ، و اذا وعظ عنف ، فذاك في الدّرك الثانى من النّار . و من العلماء من يرى ان يضع العلم عند ذوى الثّروة و الشّرف ، و لا يرى له في المساكين وضعا ، فذاك في الدّرك الثالث من النّار . و من العلماء من يذهب في علمه مذهب الجبابرة و السّلاطين : فان ردّ عليه و قصّر في شيء من امره ، غضب ، فذاك في الدّرك الرّابع من النّار . و من العلماء
من يطلب احاديث اليهود و النّصارى ليغزر به علمه و يكثر به حديثه ، فذاك في الدّرك الخامس من النّار . و من العلماء من يضع نفسه للفتيا و يقول : سلونى .
و لعلَّه لا يصيب حرفا واحدا ، و اللَّه لا يحبّ المتكلَّفين ، فذاك في الدّرك السّادس من النّار . و من العلماء من يتّخذ العلم مروّة و عقلا ، فذاك في الدّرك السابع من النّار .[1]و عن الكلينى رحمه اللَّه في جامعه الكافى باسناده إلى الباقر عليه السّلام : من طلب العلم ليباهى به العلماء او يمارى به السّفهاء او يصرف ( به - خ ) وجوه النّاس إليه ، فليتبوّء مقعده من النّار - انّ الرئاسة لا تصلح الا لاهلها .[2]و عن الصّادق عليه السّلام : اذا رأيتم العالم محبّا للدّنيا فاتّهموه على دينكم . فانّ كلّ محبّ بشيء يحوط ما احبّ . و قال : اوحى اللَّه تعالى إلى داود عليه السلام : لا تجعل بينى و بينك عالما مفتونا بالدّنيا ، فيصدّك عن طريق محبّتى . فانّ أولئك قطَّاع طريق عبادى المريدين . انّ ادنى ما انا صانع بهم ان انزع حلاوة
[1]- « امام صادق عليه السلام فرمود : گروهى از علما دوست دارند دانش فراهم آورند و دوست ندارند آن را به ديگران ياد دهند ، اين دسته در اولين طبقهء زيرين جهنم مىباشند . گروهى ديگر كسانى هستند كه چون پند دهند نخوت و مباهات كنند ، و چون ديگران به آنان پند دهند شدت و خشم نشان دهند ، اينان در دومين طبقهء آتشاند . طايفه اى ديگر كسانىاند كه علم را در اختيار اشراف و ثروتمندان قرار دهند و در ميان بينوايان جايى براى علم نمىبينند ، اينها در طبقهء سوم آتش هستند . جمعى ديگر از دانشمندان روش گردنكشان و پادشاهان را در پيش گرفتهاند : اگر جواب ردّى به آنها داده شود و يا در خدمت به آنها قصور و تقصيرى روى دهد ، خشمگين مىگردند ، اين دسته در طبقهء چهارم دوزخاند . عده اى ديگر كسانىاند كه در پى گفتار يهود و نصارى مىروند تا علم و حديث خود را با آن انبوه سازند ، اينان در طبقهء پنجم جهنماند . گروهى ديگر عالمانى هستند كه به مسند فتوى تكيه مىزنند و مىگويند : ( هر چه مىخواهيد ) از من بپرسيد . و چه بسا كلمه اى هم نمىفهمند - و خدا كسانى را كه ناشايسته امرى را به خود ببندد دوست ندارد - و اين گروه در طبقهء ششم آتش جاى دارند . طايفه اى ديگر كسانى هستند كه علم را وسيلهء نخوت و فضل فروشى قرار مىدهند ، جاى اينان در طبقهء هفتم دوزخ است . » الخصال ، ج 2 ، ص 352 ، باب 7 ، حديث 33 .
[2]- « امام باقر عليه السلام فرمود : كسى كه دانش بجويد تا با آن بر دانشمندان فخر بفروشد يا با نادانان مجادله كند يا توجه مردم را به خود جلب كند ، منزلگاه او آتش است . رياست جز براى اهل آن شايسته نيست . » اصول كافى . ج 1 ، ص 59 ، « كتاب فضل العلم » ، « باب المستأكل بعلمه . . . » ، حديث 6 .
مناجاتى من قلوبهم .[1]و آنان كه در اين طايفه شيّاد و كلاه بردار نيستند و خود سالك طريق آخرت و در صدد تحصيل معارف و مقامات هستند ، گاهى اتفاق افتد كه از شيطان قاطع طريق گول خورده مغرور شوند و معارف و مقامات را حقيقة عبارت از اصطلاحات علميّه كه خود تراشيده يا از تراشيدن ديگران استفاده كردهاند مىدانند . اينان نيز تا آخر عمر نقد جوانى و روزگار زندگانى را صرف در تكثير اصطلاح و ضبط كتب و صحف كنند ، مثل يك طايفه از علماء تفسير قرآن كه استفادت از قرآن را منحصر به ضبط و جمع اختلاف قرائات و معانى لغات و تصاريف كلمات و محسّنات لفظيّه و معنويّه و وجوه اعجاز قرآن و معانى عرفيّه و اختلاف افهام ناس در آنها دانند ، و از دعوات قرآن و جهات روحيّه و معارف الهيّهء آن بكلَّى غافلند . اينان نيز به مريضى مانند كه رجوع به طبيب نموده نسخهء او را گرفته ، و معالجهء خود را به ضبط نسخه و حفظ آن و كيفيت تركيبات آن دانند . اينان را مرض خواهد كشت و علم به نسخه و مراجعه به طبيب براى آنها بكلَّى بى نتيجه است .
عزيزا ، جميع علوم عملى است حتى علم التّوحيد را نيز اعمالى است قلبيّه و قالبيّه . توحيد تفعيل است ، و آن ، كثرت را به وحدت برگرداندن است ، و اين از اعمال روحيّه و قلبيّه است . تا در كثرات افعاليّه واقعى و سبب حقيقى را نشناختى و ديدهء حق بين پيدا نكردى و خدا را در طبيعت نديدى و جهات كثرات طبيعيّه و غير طبيعيّه را فانى در حق و افعال او نكردى و سلطان وحدت فاعليّت حق در قلبت علم نيفراشته ، از خلوص و اخلاص و صفا و
[1]- « از امام صادق عليه السلام روايت شده است : هر گاه ديديد عالمى دوستدار دنياست ، در دينتان متهمش داريد ( در امور دين به آنها اعتماد مكنيد ) . همانا دوست دارندهء هر چيزى پيرامون محبوب خود مىگردد . و فرمود عليه السلام : خداوند تعالى به داود عليه السلام وحى فرمود : بين من و خودت عالم شيفته و فريفتهء دنيا را واسطه قرار مده كه تو را از دوستى من باز مىدارد . اينان راهزنان بندگان حق طلب من هستند . همانا كمترين كارى كه با آنها مىكنم اين است كه شيرينى مناجات خود را از قلبهايشان مىگيريم . » منبع پيشين ، حديث 4 .
تصفيه بكلَّى دور و از توحيد مهجورى . تمام رياهاى افعاليّه و اكثر رياهاى قلبيّه از نقصان توحيد افعالى است . آن كه مردم ضعيف بى چارهء بيكاره را مؤثر در دار تحقّق مىداند و متصرّف در مملكت حق مىشمارد ، از كجا مىتواند خود را از جلب قلوب آنها بى نياز داند و عمل خود را از شرك شيطان تصفيه و تخليص كند ؟ تو سر چشمه را بايد صافى كنى تا آب صافى از آن بيرون آيد ، و الا با سرچشمهء گل آلود توقّع صفاى آب نداشته باش . تو اگر قلوب بندگان خدا را در تحت تصرّف حق بدانى و معنى « يا مقلَّب القلوب » را به ذائقهء قلب بچشانى و به سامعهء قلب برسانى ، خود با اين همه ضعف و بيچارگى در صدد صيد قلوب بر نيايى . و اگر حقيقت بيده ملكوت كلّ شيء و له الملك و بيده الملك را به قلب بفهمانى ، از جلب قلوب بى نياز شوى ، و به قلوب ضعيفهء اين مخلوق ضعيف خود را محتاج ندانى ، و غناى قلبى براى تو رخ دهد . تو در خود حسّ احتياج كردى و مردم را كار گشا دانستى ، پس محتاج به جلب قلوب شدى ، و خود را به قدس فروشى متصرّف در قلوب انگاشتى ، پس محتاج به ريا شدى ، اگر كار گشا را حق مىديدى و خود را نيز متصرّف در كون نمىديدى ، بدين شركها احتياج پيدا نمىكردى .
اى مشرك مدّعى توحيد و اى ابليس در صورت آدمزاده ، تو اين ارث را از شيطان لعين بردى كه خود را متصرّف مىبيند و فرياد لاغوينّهم[1]مىزند .
آن بدبخت و شقىّ در حجابهاى شرك و خودبينى است ، و آنان كه عالم و خود را مستقل دانند نه مستظلّ و متصرّف دانند نه مملوك ، از شيطنت ابليس ارث بردهاند . از خواب گران برآى ، و به قلب خود برسان آيات شريفهء كتاب الهى و صحيفهء نورانى ربوبى را ، اين آيات با عظمت براى بيدار كردن من و تو فرو فرستاده شده ، و ما جميع حظوظ خود را منحصر به تجويد و صورت آن كرديم و از معارف آن غفلت ورزيديم تا شيطان بر ما حكومت كرد و حكمفرما شد و در تحت سلطهء شيطان واقع شديم .
[1]- پاورقى 249 . .
عجالتا مطلب را اينجا ختم كنم و اين سخن را بگذارم براى جاى ديگر .
ان شاء اللَّه در آداب قرائت به شمه اى از اين مطلب خواهم پرداخت و راه استفادهء قرآن شريف را بر خود و بر بندگان خدا باز خواهم كرد باذن اللَّه و حسن توفيقه . و السلام .
فصل پنجم اكنون كه رشتهء سخن بدينجا رسيد ناچارم از ذكر بعض درجات ديگر اخلاص به طورى كه مناسب اين مقام است .
يكى از درجات اخلاص ، تصفيهء عمل است از رؤيت استحقاق ثواب و اجر . و در مقابل آن ، شوب آن است به طلب اجر و رؤيت استحقاق مزد و ثواب . و اين از يك مرتبهء اعجاب به عمل خالى نيست ، كه سالك بايد خود را از آن تخليص كند . و اين رؤيت استحقاق از نقصان معرفت به حال خود و حق خالق تعالى شأنه است ، و اين نيز از شجرهء خبيثهء شيطانيّه است كه به رؤيت خود و عمل خود و انّيّت و انانيّت برگردد . بيچاره انسان تا در حجاب رؤيت اعمال خويش است و آن را از خود مىداند و خود را متصرف در امر مىداند ، از اين مرض نجات پيدا نكند و به اين تصفيه و تخليص نائل نگردد . پس ، سالك بايد جهد كند و با رياضات قلبيّه و سلوك عقلى و عرفانى به قلب بفهماند كه جميع اعمال از موهبات و نعمتهاى الهيّه است كه حق تعالى به دست بنده اجرا فرموده . و چون توحيد فعلى در دل سالك جاى گزين شد ، عمل را از خود نداند ، پس طلب ثواب نكند بلكه ثواب را تفضل و نعم را ابتدايى داند .
و در كلمات ائمّهء اطهار عليهم السلام ، خصوصا صحيفهء سجّاديّه همان صحيفهء نورانيّهء الهيّه كه از سماء عرفان عارف باللَّه و عقل نورانى سيّد ساجدين نازل شده براى خلاص بندگان خدا از سجن طبيعت و فهماندن ادب عبوديّت و قيام در خدمت ربوبيّت ، اين لطيفهء الهيّه بسيار مذكور است ، چنانچه در
دعاى سى و دوم عرض كند : فلك الحمد على ابتدائك بالنّعم الجسام و الهامك الشّكر على الاحسان .[1]و در جاى ديگر گويد : نعمك ابتدا و احسانك التّفضّل .[2]و در مصباح الشريعة فرمايد : و ادنى حدّ الاخلاص بذل العبد طاقته ، ثمّ لا يجعل لعمله عند اللَّه قدرا فيوجب به على ربّه مكافاة لعمله .[3]درجهء ديگر اخلاص ، تصفيهء عمل است از استكثار و خوشنودى به آن و اعتماد و دلبستگى بدان . و اين نيز از مهمّات سلوك سالك است كه او را از قافلهء سالكان إلى اللَّه باز دارد و به سجن مظلم طبيعت محبوس كند . و اين نيز از شجرهء خبيثهء شيطانيّه رويد ، و از خود خواهى است كه از ارث شيطانى مىباشد كه خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَخَلَقْتَه مِنْ طين 7 : 12[4]گفت و اين از جهل انسانى است به مقام خود و مقام معبود جلَّت عظمته .
اگر بيچاره ممكن ، مقام نقص و عجز و ضعف و بيچارگى خود را بداند و مقام عظمت و بزرگوارى و كمال حق را بشناسد ، هرگز عمل خود را بزرگ نبيند و خود را قائم به امر محسوب ندارد . بيچاره ، عملى را كه در بازار دنيا براى يك سال او بيش از چند تومان ارزش قائل نيستند اگر از صحّت و اجزاء آن مأمون باشند ، از دو ركعت آن توقّعهاى غير متناهى دارد . اين خوشنودى و استكثار عمل است كه مبدأ بسيارى از مفاسد اخلاقى و اعمالى است كه ذكرش به طول انجامد .
در احاديث شريفه بدينمطلب اشاره فرمودهاند ، چنانچه در كافى شريف
[1]- « . . . پس ستايش فقط تو راست از آنكه به بخشش نعمتهاى بزرگ ابتدا كردى و سپاسگزارى بر احسانت را ( به من ) الهام فرمودى . » صحيفهء سجاديّه ، دعاى سى و دوم . .
[2]- اذ جميع احساننك تفضّل ، و اذ كلّ نعمك ابتدا صحيفهء سجاديه ، دعاى دوازدهم . .
[3]- « كمترين ميزان اخلاص اين است كه بنده تمام توان خود را ( براى خشنودى خداوند ) به كار گيرد و كار خود را نزد خداوند در خود پاداشى نداند كه آن را بر پروردگار خود فرض شمرد . » مصباح الشّريعة ، « الباب السّادس و السّبعون ، فى الاخلاص » . .
[4]- « مرا از آتش و او را از گل آفريده اى . » ( اعراف - 12 ، ص - 76 ) . .