و چون نماز ، به حسب اين حديث شريف ، تقسيم شده است بين حق و عبد ، بايد عبد تا آنجا كه حق مولى است قيام به حق او كند ، و به ادب عبوديت ، كه در اين حديث شريف فرموده است ، قيام كند تا حق تعالى شأنه به لطايف ربوبيّت با او عمل فرمايد ، چنانچه فرمايد : و اوْفُوا بِعَهْدى اوفِ بِعَهْدِكُم 2 : 40 .[1]و خداى تعالى آداب عبوديّت را در قرائت به چهار ركن قائم فرموده :
و خداى تعالى آداب عبوديّت را در قرائت به چهار ركن قائم فرموده :
ركن اول « تذكر » است ركن اول « تذكر » است كه بايد در بسم اللَّه الرحمن الرحيم حاصل شود ، و عبد سالك تمام دار تحقّق را به نظر اسمى كه فناى در مسمّى است نظر كند . و قلب را عادت دهد كه در همهء ذرّات ممكنات حق جو و حق خواه شود ، و فطرت تعلَّم اسمائى را ، كه در خميرهء ذات او ثبت است به مقتضاى جامعيّت نشئه و ظهور از حضرت اسم اللَّه الاعظم - كه اشاره به آن است در قول خداى تعالى :
وَ عَلَّمَ آدَمَ الاسْماءَ كُلَّها 2 : 31[2]- به مرتبهء فعليّت و ظهور آورد . و اين مقام ، از خلوت با حق و شدّت تذكَّر و تفكَّر در شئون الهيّه حاصل شود ، تا جايى رسد كه قلب عبد حقّانى شود و در تمام زواياى او اسمى جز از حق نباشد .
و اين يك مرتبه از فناى در الهيّت است كه قلوب منكوسهء قاسيهء جاحدين آن را به اين بيان كه ما كرديم نتواند انكار كرد ، مگر آن كه جحود آن ، جحود ابليسى باشد ، كه آن طور قلوب - و العياذ باللَّه - از اسم و ذكر حق تنفّر طبعى دارند ، و اگر حرفى از معارف الهيّه يا ذكرى از اسماء اللَّه پيش آيد ، منقبض شوند ، و جز از شهوات بطن و فرج به چيزى ديگر چشم دل باز نكنند . و در اين طائفه كسانى هستند كه براى انبياء و اولياء عليهم السلام نيز جز مقامات جسمانى و بهشت جسمانى ، كه قضاى وتر حيوانى در آن شود ، قائل نيستند ، و بزرگى مقامات اخرويّه را چون بزرگى دنيائى به سعهء باغات و انهار جاريه و زيادى حور و غلمان و قصور دانند . و اگر از عشق و محبّت و جذبهء الهيّه كلامى
[1]- « وفا كنيد به عهد من تا به عهد شما وفا كنم . » ( بقره - 40 ) .
[2]- پاورقى 332 . .
بشنوند ، با الفاظ ركيكه و كلمات قبيحه به صاحبانش حمله كنند ، و گويى به آنها ناسزائى گفته شده كه جبران مىكنند . اين مردم سدّ طريق انسانى و خار راه معرفت اللَّه و شيطان آدم فريبند ، و فوج فوج بندگان خدا را از حق و اسماء و صفات و ذكر و ياد او باز دارند و به مقاصد حيوانيّه و شهوات بطنيّه و فرجيّه متوجه كنند . اينها مأموران شيطانى هستند كه به مقتضاى و لاقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيم 7 : 16 .[1]سر راه مستقيم الهى نشسته و نگذارند كسى با خداوند خود انس حاصل كند و از ظلمتهاى علاقه مندى به شهوات حيوانى ، كه از آن جمله علاقه مندى به حور و قصور است ، رهايى يابد . اينها ممكن است شواهدى از ادعيهء انبياء و اهل بيت عصمت عليهم الصلوة و السلام آورند كه آنها نيز حور و قصور مىخواستند . و اين از قصور اين طائفه است كه فرق بين حبّ كرامة اللَّه ، كه نظر به كرامت و اعطاء محبوب است كه خود علامت محبّت و عنايت است ، با حبّ به حور و قصور و امثال آن استقلالا ، كه در خميرهء شهوت حيوانى است ، نگذاشتند . حبّ كرامة اللَّه حبّ اللَّه است كه بالتّبع به كرامت و عنايت نيز سرايت كند - ( عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست . )[2]و ما حبّ الدّيار شغفن قلبى و لكن حبّ من سكن الدّيارا[3]و الا على بن أبي طالب عليه السلام با حور و قصور چه سر و كارى دارد ؟ آن سرور را با هواهاى نفسانيّه و شهوات حيوانيّه چه تناسب است ؟ كسى كه عبادتش عبادت احرار است ، جزاى او جزاى تجّار نخواهد بود . عنان قلم گسيخته شد و از مطلب دور افتادم .
بالجمله ، كسى كه خود را عادت داد به قرائت آيات و اسماء الهيّه از كتاب تكوين و تدوين الهى ، كم كم قلب او صورت ذكرى و آيه اى به خود
[1]- « بر سر راه راست ( آيين ) تو در كمينشان خواهم نشست . » ( اعراف - 16 ) .
[2]- « به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست - عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست » . - سعدى .
[3]- « دوستى سرزمين ( يار ) دلم را نبرده است - بلكه دل در گرو دوستى آنكه در آن ديار ساكن است نهادهام » . - مجنون عامرى . جامع الشواهد ، ص 220 ، « باب الواو مع الميم » . .
گيرد ، و باطن ذات محقّق به ذكر اللَّه و اسم اللَّه و آيت اللَّه شود ، چنانچه « ذكر » به رسول اكرم و على بن أبي طالب صلوات اللَّه عليهما و آلهما و « اسماء حسنى » به ائمهء هدى و « آية اللَّه » نيز به آن بزرگواران تفسير و تطبيق شده ، آنها آيات الهيّه و اسماء اللَّه حسنى و ذكر اللَّه اكبرند . و مقام « ذكر » از مقامات عاليهء بزرگى است كه به حوصلهء بيان و به حيطهء تقرير و تحرير بر نيايد ، و كفايت كند براى اهل معرفت و جذبهء الهيّه و اصحاب محبّت و عشق آيهء شريفهء الهيّه كه مىفرمايد : فَاذْكُرُونى اذْكُرْكُم 2 : 152 .[1]و مىفرمايد خداى تعالى به موسى : يا موسى ، انَا جَليسُ مَنْ ذَكَرَنى .[2]و در روايت كافى رسول خدا فرمايد : من اكثر ذكر اللَّه احبّه اللَّه .[3]و در وسائل سند به حضرت صادق رساند كه فرمود : قال اللَّه عزّ و جلّ : يا بن آدم اذكرنى في نفسك ، اذكرك في نفسي . يا بن آدم اذكرنى في خلأ ، اذكرك في خلإ . يا بن آدم اذكرنى في ملإ اذكرك في ملإ خير من ملإك . و قال : ما من عبد ذكر اللَّه في ملإ من النّاس الا ذكره اللَّه في ملإ من الملائكة .[1]ركن دوم « تحميد » است .
و آن در قول مصلَّى : الْحَمْدُ للَّه رَبِّ الْعالمين 1 : 2 حاصل شود .
بدان كه چون مصلَّى به مقام « ذكر » متحقّق شد و همهء ذرّات كائنات و عوالى و ادانى موجودات را اسماء الهيّه ديد و جهت استقلال را از دل بيرون
[1]- « مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم . » ( بقره - 152 ) .
[2]- « من همنشين كسى هستم كه مرا ياد كند . » اصول كافى ، ج 4 ، ص 255 ، « كتاب الدّعاء » ، « باب ما يجب من ذكر اللَّه . . . » ، حديث 4 . .
[3]- « كسى كه بسيار ياد خدا كند خدا او را دوست خواهد داشت . » منبع پيشين ، حديث 3 . .
[1]- « امام صادق عليه السلام فرمود : خداوند عزّ و جلّ فرمود : اى فرزند آدم ، پيش خود مرا ياد كن تا تو را پيش خود ياد كنم . اى فرزند آدم ، در خلوت مرا ياد كن تا در خلوت يادت كنم . اى فرزند آدم ، در جمعيت مرا ياد كن تا در جمعى بهتر از جمع تو يادت كنم . همچنين آن حضرت فرمود : هيچ بنده اى در جمعيت ياد خدا نمىكند جز آنكه خداوند در جمع ملائكه او را ياد مىكند . » وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 1185 ، « كتاب الصّلوة » ، « أبواب الذّكر » ، باب 7 ، حديث 4 .
كرد و به چشم استظلال به موجودات عوالم غيب و شهود نگريست ، مرتبهء « تحميد » براى او دست دهد و دل او اعتراف كند كه جميع محامد از مختصّات ذات احدى ، و ديگر موجودات را در آن شركتى نيست ، زيرا كه از خود كمالى ندارند تا حمد و ثنائى براى آنها واقع شود . و در تفسير اين سورهء مباركه بيان تفصيلى اين لطيفهء الهيّه خواهد آمد . ان شاء اللَّه تعالى .
ركن سوّم « تعظيم » است .
و آن در الرّحمن الرّحيم 1 : 3 حاصل شود . چون عبد سالك إلى اللَّه در ركن « تحميد » محمدت را به حق تعالى منحصر كرد و از كثرات وجوديّه سلب كمال و تحميد نمود ، به افق وحدت نزديك شود و چشم كثرت بينى او كم كم كور شود و صورت رحمانيّت ، كه بسط وجود ، و رحيميّت ، كه بسط كمال وجود است ، بر قلب او تجلَّى كند و حق را به دو اسم محيط جامع كه كثرات در آن مضمحل است توصيف كند ، پس ، به واسطهء جلوهء كمالى قلب را هيبت حاصل از جمال دست دهد ، پس ، عظمت حق در قلب او جاى گزين شود .
و اين حال چون تمكين يافت ، به ركن چهارم منتقل شود كه آن مقام « تقديس » است كه حقيقت تمجيد است ، و به عبارت ديگر ، تفويض امر إلى اللَّه است . و آن ، رؤيت مقام مالكيّت و قاهريّت حق و فرو ريختن غبار كثرت و شكستن بتهاى كعبهء دل و ظهور مالك بيت قلب و تصرّف نمودن آن را بى مزاحم شيطانى است . و در اين حال به مقام خلوت رسد و بين بنده و حق حجابى نباشد و ايّاكَ نَعْبُدُ وَايّاكَ نَسْتَعين 1 : 5 در آن خلوت خاص و مجمع انس واقع شود . و از اين جهت فرمود : هذا بَيْنى وَبَيْنَ عَبْدى . و چون عنايت ازلى شامل حال او شود و او را به خود آرد ، استقامت به اين مقام و تمكين آن حضرت را خواهان شود بقوله : اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيم 1 : 6 . و لهذا « اهدنا » تفسير شده به :
الزمنا و ادمنا و ثبّتنا . و اين براى آنان است كه از حجاب بيرون آمده و به مطلوب ازل رسيدهاند . و اما امثال ما اهل حجاب بايد هدايت را به همان معنى خود از حق تعالى طلب كنيم . و شايد بقيّهء از اين در تفسير سورهء مباركهء « حمد » بيايد .
ان شاء اللَّه تعالى .
تكميل از حديث شريف قدسى[1]چنين ظاهر شود كه تمام نماز بين حق و عبد تقسيم شده است و فقط « حمد » را از باب نمونه و مثل ذكر فرمودهاند . پس بنابر اين ، گوييم مثلا تكبيرات صلوتى ، چه تكبيرات افتتاحيّه و چه غير آنها كه در خلال انقلاب احوالات صلوتى گفته شود ، حظَّ ربوبيّت و قسمت ذات مقدّس است . و اگر عبد سالك إلى اللَّه به اين وظيفهء عبوديّت قيام نمود و حق ربوبيّت را به قدرى كه در سعهء او است اداء نمود ، حق تعالى نيز حق عبد را كه فتح باب مراوده و مكاشفه است به الطاف خاصّهء ازليّه ادا فرمايد . چنانچه در حديث شريف مصباح الشّريعة اشاره به آن فرمايد آنجا كه مىگويد : « چون تكبير گفتى ، كوچك بشمار همهء موجودات را در نزد كبرياء حق . » تا آن كه مىفرمايد : « از قلب خود اعتبار كن در وقت نماز ، اگر حلاوت نماز را دريافتى و سرور و بهجت آن در نفست حاصل شده و قلبت به مناجات حق مسرور و به مخاطبات او ملتذّ است ، بدان كه خداوند تو را تصديق فرموده در تكبيرت ، و الا نداشتن لذّت مناجات و محروم بودن از حلاوت عبادت را دليل بگير بر تكذيب كردن خداوند تو را و مطرود نمودن از درگاهش . »[2]و بدين مقياس در هر يك از احوال و افعال صلوتى براى حق تعالى حقى است كه عبد بايد به آن قيام كند كه آن آداب عبوديّت است در آن منزل ، و براى عبد حظَّ و نصيبى است كه پس از قيام به ادب عبوديّت حق تعالى عنايت فرمايد به لطف خفىّ و رحمت جلىّ . و اگر خود را در اين ميقاتهاى الهيّه از عنايات خاصّه محروم ديد ، بداند كه به آداب عبوديّت قيام ننموده . و علامت آن براى متوسّطين آن است كه لذت مناجات و حلاوت عبادات را ذائقهء قلب نمىچشد و از بهجت و سرور و انقطاع به حق محروم شود ، و عبادتى كه از
[1]- پاورقى 350 . .
[2]- پاورقى 194 . .
لذت و حلاوت خالى باشد ، روحى ندارد و قلب را از آن استفاده اى نباشد .
پس اى عزيز ، قلب را به آداب عبوديّت مأنوس كن و به ذائقهء روح حلاوت ذكر خدا را بچشان . و اين لطيفهء الهيّه در ابتدا امر به شدت تذكَّر و انس با ذكر حق حاصل شود ، ولى در ذكر قلب مرده نباشد و غفلت بر آن مستولى نشود . و چون با تذكَّر قلب را مأنوس نمودى ، كم كم عنايات ازليّه شامل حالت گردد و فتح ابواب ملكوت بر قلبت گردد . و علامت آن تجافى از دار غرور و انابه به دار خلود و استعداد براى موت قبل از رسيدن موت است .
بارالها ، از لذت مناجات و حلاوت مخاطبان خود ما را نصيبى عنايت فرما ، و ما را در زمرهء ذاكران و جرگهء منقطعان به عزّ قدس خود قرار ده ، و دل مردهء ما را حياتى جاويدان بخش و از ديگران منقطع و به خود متوجّه فرما . انّك ولىّ الفضل و الانعام .
فصل دوم در بعض آداب استعاذه است قال تعالى : فاذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِالله مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم انَّه لَيْسَ لَه سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ انَّما سُلْطانُه عَلى الَّذيَن يَتَوَلَّوْنَه و الَّذيْنَ هُمْ بِه مُشْرِكُون 16 : 98 - 100[1]از آداب مهمّهء قرائت ، خصوصا قرائت در نماز كه سفر روحانى إلى اللَّه و معراج حقيقى و مرقاة وصول اهل اللَّه است ، استعاذه از شيطان رجيم است كه خار طريق معرفت و مانع سير و سلوك إلى اللَّه است ، چنانچه خداى تعالى خبر دهد از قول او در سورهء مباركه « اعراف » آنجا كه
[1]- « چون خواستى قرآن بخوانى از شيطان به خدا پناه ببر . همانا او را بر كسانى كه ايمان آوردهاند و بر پروردگارشان توكل مىكنند چيرگى و سلطه نيست . شيطان بر كسانى فرمانروايى دارد كه او را دوست خود گرفتهاند و كسانى كه به خدا شرك ورزيدهاند . » ( نحل - 98 - 100 ) .
فرمايد : قالَ فَبِما اغْوَيْتَنى لاقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيم 7 : 16 .[1]قسم خورده است .
كه سر راه مستقيم را بر اولاد آدم بگيرد و آنها را از آن باز دارد . پس ، در نماز كه صراط مستقيم انسانيّت و معراج وصول إلى اللَّه است بى استعاذه از اين راهزن صورت نگيرد و بدون پناه بردن به حصن حصين الوهيّت از شرّ او ايمنى حاصل نشود . و اين استعاذه و پناه بردن ، با لقلقهء لسان و صورت بى روح و دنياى بى آخرت تحقّق پيدا نكند ، چنانچه مشهود است كه اين لفظ را كسانى هستند كه چهل پنجاه سال گفته و از شرّ اين راهزن نجات نيافته ، و در اخلاق و اعمال بلكه عقايد قلبيّه از شيطان تبعيّت و تقليد نمودهاند . اگر درست پناه برده بوديم از شر اين پليد ، ذات مقدس حق تعالى كه فيّاض مطلق و صاحب رحمت واسعه و قدرت كامله و علم محيط و كرم بسيط است ما را پناه داده بود و ايمان و اخلاق و اعمال ما اصلاح شده بود . پس ، بايد دانست كه هر چه از اين سير ملكوتى و سلوك الهى باز مانديم ، به واسطهء اغواى شيطان و واقع شدن در تحت سلطنت شيطانيّه ، از قصور يا تقصير خود ما است كه به آداب معنويّه و شرايط قلبيّهء آن قيام نكرديم ، چنانچه در تمام اذكار و اوراد و عبادات كه به نتايج روحيّه و آثار ظاهريّه و باطنيّهء آنها نائل نمىشويم براى همين دقيقه است . از آيات شريفه قرآنيّه و از احاديث شريفهء معصومين عليهم السلام آداب كثيره استفاده شود كه تعداد همهء آنها محتاج به فحص كامل و اطالهء كلام است . و ما به ذكر بعض آنها اكتفا مىكنيم .
يكى از مهمّات آداب استعاذه ، « خلوص » است ، چنانچه خداى تعالى از شيطان نقل فرمايد كه گفت : فَبِعِزَّتِك لاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعينَ الا عِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصين 38 : 82 - 83 .[2]و اين « اخلاص » ، به حسب آنچه از كريمهء شريفه ظاهر شود ، بالاتر از اخلاص عملى است ، چه عمل جوانحى يا جوارحى ، زيرا كه به صيغهء مفعول است ، و اگر منظور اخلاص اعمالى بود ، به صيغهء فاعل تعبير
[1]- « چون مرا گمراه كردى بر سر راه راست تو در كمينشان خواهم نشست . » ( اعراف - 16 ) .
[2]- پاورقى 249 . .
مىشد . پس ، مقصود از اين اخلاص ، خالص شدن هويت انسانية به جميع شئون غيبيّه و ظاهريّه است كه اخلاص عملى از رشحات آن است . گر چه در ابتدا سلوك براى عامّه اين حقيقت و لطيفهء الهيّه حاصل نشود مگر به شدّت رياضات عمليّه ، و خصوصا قلبيّه كه اصل آن است ، چنانچه اشاره به آن است در حديث مشهور كه مىفرمايد : من اخلص للَّه اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه .[1]كسى كه چهل صباح - به مقدار تخمير طينت آدم كه چهل صباح بوده و رابطهء اين دو به هم پيش اهل معرفت و اصحاب قلوب معلوم است - خود را براى خدا خالص كند و عملهاى قلبى و قالبيش را خالص براى حق كند ، قلبش الهى شود ، و قلب الهى جز چشمه هاى حكمت نزايد ، پس زبانش نيز ، كه بزرگتر ترجمان قلب است ، ناطق به حكمت شود .
پس ، در اوّل امر اخلاص عمل باعث خلوص قلب شود ، و چون قلب خالص شد ، انوار جلال و جمال ، كه به تخمير الهى در طينت آدمى وديعه بود ، در مرآت قلب ظاهر شود و جلوه كند و از باطن قلب به ظاهر ملك بدن سرايت كند .
بالجمله ، آن خلوص كه موجب خروج از تحت سلطنت شيطانيّه است ، خالص شدن هويّت روح و باطن قلب است براى خداى تعالى . و اشاره به اين مرتبه از خلوص است كلام حضرت امير المؤمنين در مناجات شعبانيّه : الهى ، هب لي كمال الانقطاع إليك .[2]و چون قلب به اين مرتبه از اخلاص رسد و از ما سوى بكلى منقطع شود و در مملكت وجود او به جز حق راه نداشته باشد ، شيطان را - كه از غير راه حق بر انسان راه يابد - بر او راه نباشد ، و حق تعالى او را به پناه خود بپذيرد و در حصن حصين الوهيّت واقع شود ، چنانچه فرمايد : كلمة لا اله الا اللَّه حصنى ، فمن دخل حصنى ، امن من عذابى .[3]دخول در حصن « لا اله الا اللَّه » را مراتبى است ، چنانچه ايمنى از
[1]- پاورقى 250 . .
[2]- پاورقى 1 . .
[3]- كلمهء لا اله الَّا اللَّه قلعهء من است و هر كس به قلعهء من در آيد از عذاب من در امان است . « التوحيد ، ص 25 ، بحار الانوار ، ج 3 ، ص 13 ، و ج 90 ، ص 192 . .