بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 218


كرد و به چشم استظلال به موجودات عوالم غيب و شهود نگريست ، مرتبهء « تحميد » براى او دست دهد و دل او اعتراف كند كه جميع محامد از مختصّات ذات احدى ، و ديگر موجودات را در آن شركتى نيست ، زيرا كه از خود كمالى ندارند تا حمد و ثنائى براى آنها واقع شود . و در تفسير اين سورهء مباركه بيان تفصيلى اين لطيفهء الهيّه خواهد آمد . ان شاء اللَّه تعالى .
ركن سوّم « تعظيم » است .
و آن در الرّحمن الرّحيم 1 : 3 حاصل شود . چون عبد سالك إلى اللَّه در ركن « تحميد » محمدت را به حق تعالى منحصر كرد و از كثرات وجوديّه سلب كمال و تحميد نمود ، به افق وحدت نزديك شود و چشم كثرت بينى او كم كم كور شود و صورت رحمانيّت ، كه بسط وجود ، و رحيميّت ، كه بسط كمال وجود است ، بر قلب او تجلَّى كند و حق را به دو اسم محيط جامع كه كثرات در آن مضمحل است توصيف كند ، پس ، به واسطهء جلوهء كمالى قلب را هيبت حاصل از جمال دست دهد ، پس ، عظمت حق در قلب او جاى گزين شود .
و اين حال چون تمكين يافت ، به ركن چهارم منتقل شود كه آن مقام « تقديس » است كه حقيقت تمجيد است ، و به عبارت ديگر ، تفويض امر إلى اللَّه است . و آن ، رؤيت مقام مالكيّت و قاهريّت حق و فرو ريختن غبار كثرت و شكستن بتهاى كعبهء دل و ظهور مالك بيت قلب و تصرّف نمودن آن را بى مزاحم شيطانى است . و در اين حال به مقام خلوت رسد و بين بنده و حق حجابى نباشد و ايّاكَ نَعْبُدُ وَايّاكَ نَسْتَعين 1 : 5 در آن خلوت خاص و مجمع انس واقع شود . و از اين جهت فرمود : هذا بَيْنى وَبَيْنَ عَبْدى . و چون عنايت ازلى شامل حال او شود و او را به خود آرد ، استقامت به اين مقام و تمكين آن حضرت را خواهان شود بقوله : اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيم 1 : 6 . و لهذا « اهدنا » تفسير شده به :
الزمنا و ادمنا و ثبّتنا . و اين براى آنان است كه از حجاب بيرون آمده و به مطلوب ازل رسيده‌اند . و اما امثال ما اهل حجاب بايد هدايت را به همان معنى خود از حق تعالى طلب كنيم . و شايد بقيّهء از اين در تفسير سورهء مباركهء « حمد » بيايد .
ان شاء اللَّه تعالى .


صفحه 219


تكميل از حديث شريف قدسى[1]چنين ظاهر شود كه تمام نماز بين حق و عبد تقسيم شده است و فقط « حمد » را از باب نمونه و مثل ذكر فرموده‌اند . پس بنابر اين ، گوييم مثلا تكبيرات صلوتى ، چه تكبيرات افتتاحيّه و چه غير آنها كه در خلال انقلاب احوالات صلوتى گفته شود ، حظَّ ربوبيّت و قسمت ذات مقدّس است . و اگر عبد سالك إلى اللَّه به اين وظيفهء عبوديّت قيام نمود و حق ربوبيّت را به قدرى كه در سعهء او است اداء نمود ، حق تعالى نيز حق عبد را كه فتح باب مراوده و مكاشفه است به الطاف خاصّهء ازليّه ادا فرمايد . چنانچه در حديث شريف مصباح الشّريعة اشاره به آن فرمايد آنجا كه مىگويد : « چون تكبير گفتى ، كوچك بشمار همهء موجودات را در نزد كبرياء حق . » تا آن كه مىفرمايد : « از قلب خود اعتبار كن در وقت نماز ، اگر حلاوت نماز را دريافتى و سرور و بهجت آن در نفست حاصل شده و قلبت به مناجات حق مسرور و به مخاطبات او ملتذّ است ، بدان كه خداوند تو را تصديق فرموده در تكبيرت ، و الا نداشتن لذّت مناجات و محروم بودن از حلاوت عبادت را دليل بگير بر تكذيب كردن خداوند تو را و مطرود نمودن از درگاهش . »[2]و بدين مقياس در هر يك از احوال و افعال صلوتى براى حق تعالى حقى است كه عبد بايد به آن قيام كند كه آن آداب عبوديّت است در آن منزل ، و براى عبد حظَّ و نصيبى است كه پس از قيام به ادب عبوديّت حق تعالى عنايت فرمايد به لطف خفىّ و رحمت جلىّ . و اگر خود را در اين ميقاتهاى الهيّه از عنايات خاصّه محروم ديد ، بداند كه به آداب عبوديّت قيام ننموده . و علامت آن براى متوسّطين آن است كه لذت مناجات و حلاوت عبادات را ذائقهء قلب نمىچشد و از بهجت و سرور و انقطاع به حق محروم شود ، و عبادتى كه از


[1]- پاورقى 350 . .
[2]- پاورقى 194 . .


صفحه 220


لذت و حلاوت خالى باشد ، روحى ندارد و قلب را از آن استفاده اى نباشد .
پس اى عزيز ، قلب را به آداب عبوديّت مأنوس كن و به ذائقهء روح حلاوت ذكر خدا را بچشان . و اين لطيفهء الهيّه در ابتدا امر به شدت تذكَّر و انس با ذكر حق حاصل شود ، ولى در ذكر قلب مرده نباشد و غفلت بر آن مستولى نشود . و چون با تذكَّر قلب را مأنوس نمودى ، كم كم عنايات ازليّه شامل حالت گردد و فتح ابواب ملكوت بر قلبت گردد . و علامت آن تجافى از دار غرور و انابه به دار خلود و استعداد براى موت قبل از رسيدن موت است .
بارالها ، از لذت مناجات و حلاوت مخاطبان خود ما را نصيبى عنايت فرما ، و ما را در زمرهء ذاكران و جرگهء منقطعان به عزّ قدس خود قرار ده ، و دل مردهء ما را حياتى جاويدان بخش و از ديگران منقطع و به خود متوجّه فرما . انّك ولىّ الفضل و الانعام .
فصل دوم در بعض آداب استعاذه است قال تعالى : فاذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِالله مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم انَّه لَيْسَ لَه سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ انَّما سُلْطانُه عَلى الَّذيَن يَتَوَلَّوْنَه و الَّذيْنَ هُمْ بِه مُشْرِكُون 16 : 98 - 100[1]از آداب مهمّهء قرائت ، خصوصا قرائت در نماز كه سفر روحانى إلى اللَّه و معراج حقيقى و مرقاة وصول اهل اللَّه است ، استعاذه از شيطان رجيم است كه خار طريق معرفت و مانع سير و سلوك إلى اللَّه است ، چنانچه خداى تعالى خبر دهد از قول او در سورهء مباركه « اعراف » آنجا كه


[1]- « چون خواستى قرآن بخوانى از شيطان به خدا پناه ببر . همانا او را بر كسانى كه ايمان آورده‌اند و بر پروردگارشان توكل مىكنند چيرگى و سلطه نيست . شيطان بر كسانى فرمانروايى دارد كه او را دوست خود گرفته‌اند و كسانى كه به خدا شرك ورزيده‌اند . » ( نحل - 98 - 100 ) .


صفحه 221


فرمايد : قالَ فَبِما اغْوَيْتَنى لاقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيم 7 : 16 .[1]قسم خورده است .
كه سر راه مستقيم را بر اولاد آدم بگيرد و آنها را از آن باز دارد . پس ، در نماز كه صراط مستقيم انسانيّت و معراج وصول إلى اللَّه است بى استعاذه از اين راهزن صورت نگيرد و بدون پناه بردن به حصن حصين الوهيّت از شرّ او ايمنى حاصل نشود . و اين استعاذه و پناه بردن ، با لقلقهء لسان و صورت بى روح و دنياى بى آخرت تحقّق پيدا نكند ، چنانچه مشهود است كه اين لفظ را كسانى هستند كه چهل پنجاه سال گفته و از شرّ اين راهزن نجات نيافته ، و در اخلاق و اعمال بلكه عقايد قلبيّه از شيطان تبعيّت و تقليد نموده‌اند . اگر درست پناه برده بوديم از شر اين پليد ، ذات مقدس حق تعالى كه فيّاض مطلق و صاحب رحمت واسعه و قدرت كامله و علم محيط و كرم بسيط است ما را پناه داده بود و ايمان و اخلاق و اعمال ما اصلاح شده بود . پس ، بايد دانست كه هر چه از اين سير ملكوتى و سلوك الهى باز مانديم ، به واسطهء اغواى شيطان و واقع شدن در تحت سلطنت شيطانيّه ، از قصور يا تقصير خود ما است كه به آداب معنويّه و شرايط قلبيّهء آن قيام نكرديم ، چنانچه در تمام اذكار و اوراد و عبادات كه به نتايج روحيّه و آثار ظاهريّه و باطنيّهء آنها نائل نمىشويم براى همين دقيقه است . از آيات شريفه قرآنيّه و از احاديث شريفهء معصومين عليهم السلام آداب كثيره استفاده شود كه تعداد همهء آنها محتاج به فحص كامل و اطالهء كلام است . و ما به ذكر بعض آنها اكتفا مىكنيم .
يكى از مهمّات آداب استعاذه ، « خلوص » است ، چنانچه خداى تعالى از شيطان نقل فرمايد كه گفت : فَبِعِزَّتِك لاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعينَ الا عِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصين 38 : 82 - 83 .[2]و اين « اخلاص » ، به حسب آنچه از كريمهء شريفه ظاهر شود ، بالاتر از اخلاص عملى است ، چه عمل جوانحى يا جوارحى ، زيرا كه به صيغهء مفعول است ، و اگر منظور اخلاص اعمالى بود ، به صيغهء فاعل تعبير


[1]- « چون مرا گمراه كردى بر سر راه راست تو در كمينشان خواهم نشست . » ( اعراف - 16 ) .
[2]- پاورقى 249 . .


صفحه 222


مىشد . پس ، مقصود از اين اخلاص ، خالص شدن هويت انسانية به جميع شئون غيبيّه و ظاهريّه است كه اخلاص عملى از رشحات آن است . گر چه در ابتدا سلوك براى عامّه اين حقيقت و لطيفهء الهيّه حاصل نشود مگر به شدّت رياضات عمليّه ، و خصوصا قلبيّه كه اصل آن است ، چنانچه اشاره به آن است در حديث مشهور كه مىفرمايد : من اخلص للَّه اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه .[1]كسى كه چهل صباح - به مقدار تخمير طينت آدم كه چهل صباح بوده و رابطهء اين دو به هم پيش اهل معرفت و اصحاب قلوب معلوم است - خود را براى خدا خالص كند و عملهاى قلبى و قالبيش را خالص براى حق كند ، قلبش الهى شود ، و قلب الهى جز چشمه هاى حكمت نزايد ، پس زبانش نيز ، كه بزرگتر ترجمان قلب است ، ناطق به حكمت شود .
پس ، در اوّل امر اخلاص عمل باعث خلوص قلب شود ، و چون قلب خالص شد ، انوار جلال و جمال ، كه به تخمير الهى در طينت آدمى وديعه بود ، در مرآت قلب ظاهر شود و جلوه كند و از باطن قلب به ظاهر ملك بدن سرايت كند .
بالجمله ، آن خلوص كه موجب خروج از تحت سلطنت شيطانيّه است ، خالص شدن هويّت روح و باطن قلب است براى خداى تعالى . و اشاره به اين مرتبه از خلوص است كلام حضرت امير المؤمنين در مناجات شعبانيّه : الهى ، هب لي كمال الانقطاع إليك .[2]و چون قلب به اين مرتبه از اخلاص رسد و از ما سوى بكلى منقطع شود و در مملكت وجود او به جز حق راه نداشته باشد ، شيطان را - كه از غير راه حق بر انسان راه يابد - بر او راه نباشد ، و حق تعالى او را به پناه خود بپذيرد و در حصن حصين الوهيّت واقع شود ، چنانچه فرمايد : كلمة لا اله الا اللَّه حصنى ، فمن دخل حصنى ، امن من عذابى .[3]دخول در حصن « لا اله الا اللَّه » را مراتبى است ، چنانچه ايمنى از


[1]- پاورقى 250 . .
[2]- پاورقى 1 . .
[3]- كلمهء لا اله الَّا اللَّه قلعهء من است و هر كس به قلعهء من در آيد از عذاب من در امان است . « التوحيد ، ص 25 ، بحار الانوار ، ج 3 ، ص 13 ، و ج 90 ، ص 192 . .


صفحه 223


عذاب را نيز مراتبى است . پس ، كسى كه به باطن و ظاهر و قلب و قالب در حصن حق واقع شود و به پناه او برود ، از جميع مراتب عذاب ، كه عذاب احتجاب از جمال حق و فراق از وصال محبوب جلّ و علا بالاترين آنها است ، ايمن شود . حضرت مولى در دعاى كميل عرضه دارد : فهبنى صبرت و على عذابك فكيف اصبر على فراغك .
و دست ما از آن كوتاه است . و كسى را كه اين مقام دست داد ، عبد اللَّه حقيقى است و در تحت قباب ربوبيّت واقع شود و حق تعالى متصرّف در مملكت او شود و از تحت ولايت طاغوت خارج شود . و اين مقام از اعزّ مقامات اولياء و اخصّ مدارج اصفياء است و ديگر مردم را از آن حظَّى نيست ، بلكه شايد قلوب قاسيهء جاحدين و نفوس صلبهء مجادلين ، كه از اين مرحله مراحلى بعيدند ، انكار اين مقامات كنند و سخن در اطراف آن را نيز باطل شمارند ، بلكه - و العياذ باللَّه - اين امور را ، كه قرة العين اولياء است و كتاب و سنت از آن مشحون است ، به بافته هاى صوفيّه و اراجيف حشويّه نسبت دهند . و ما نيز كه ذكرى از اين مقامات ، كه في الحقيقه مقام كمّل است ، پيش مىآوريم نه براى آنست كه خود حظَّى از آن داشته يا چشم طمعى به آن دوخته‌ايم ، بلكه براى آن است كه انكار مقامات را نيز روا نداريم و ذكر اولياء و مقامات آنها را نيز در تصفيهء قلوب و تخليص و تعمير آن دخيل دانيم ، زيرا كه ذكر خير اصحاب ولايت و معرفت موجب محبّت و تواصل و تناسب شود ، و اين تناسب باعث تجاذب شود ، و اين تجاذب باعث تشافع شود كه ظاهرش اخراج از ظلمتهاى جهل به انوار هدايت و علم است ، و باطنش ظهور به شفاعت است در عالم آخرت ، چه كه شفاعت شفعاء بى تناسب و تجاذب باطنى صورت نگيرد و از روى جزاف و باطل نخواهد بود .
بالجمله ، گر چه تخليص به اين مرتبهء كامله براى غير كمّل از اولياء و اصفياء عليهم الصلوة و السلام صورت نگيرد ، بلكه مقام كمال اين مرتبه از


صفحه 224


مختصّات نبىّ ختمى و قلب خالص نورانى احدى احمدى جمعى محمّدى صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم است بالاصاله و از براى كمّل و خلَّص اهل بيت او است بالتبعيّه ، ولى مؤمنان و مخلصان نيز نبايد از همهء مراتب آن چشم پوشيده ، قناعت كنند به اخلاص صورى عملى و خلوص ظاهرى فقهى ، زيرا كه وقوف در منازل از شاهكارهاى ابليس است كه به سر راه انسان و انسانيّت نشسته و او را با هر وسيله هست از عروج به كمالات و وصول به مدارج باز مىدارد . پس ، بايد همت را بزرگ كرده و اراده را قوّت داده بلكه اين نور الهى و لطيفهء ربّانيه از صورت به باطن و از ملك به ملكوت سرايت كند . و به هر مرتبه اى از اخلاص كه انسان نائل شود ، به همان اندازه در پناه حق رفته و حقيقت استعاذه متحقق شده و دست تصرف ديو پليد و شيطان از انسان كوتاه گردد .
پس ، اگر صورت ملكيّهء انسانيّه را براى خدا خالص كردى و جيوش ظاهريّهء دنياويّهء نفس را كه عبارت است از قواى متشتّته در ملك بدن به پناه حق بردى و اقاليم سبعهء ارضيّه را كه چشم و گوش و زبان و بطن و فرج و دست و پا است تطهير از قذارات معاصى نمودى و به تصرف ملائكة اللَّه كه جيوش الهيه‌اند دادى ، كم كم اين اقاليم حقّانى شود و به تصرف حق متصرف گردد تا آنجا كه خود نيز ملائكة اللَّه شود ، يا چون ملائكة اللَّه لا يَعْصوُنَ الله ما امَرَهُمْ وَيَفْعَلوُنَ ما يُؤْمَرُون 66 : 6[1]گردد ، پس ، مرتبهء اولاى استعاذه صورت گيرد ، و شيطان و جيوشش از مملكت ظاهر كوچ كنند و به باطن رو آورند و به قواى ملكوتيّهء نفسانيّه هجوم كنند . از اين جهت كار سالك مشكلتر و سلوكش دقيقتر گردد ، و بايد قدم سيرش قويتر و مراقبتش كاملتر گردد و از مهالك نفسانيّه كه عجب و ريا و كبر و افتخار و غير آن است بايد به خداى متعال پناه برد ، و كم كم به تصفيهء باطن از كدورات معنويّه و قذارات باطنيّه اشتغال پيدا كند .


[1]- « خدا را در آنچه امرشان مىكند نافرمانى نمىكنند و آنچه را فرمان مىدهد انجام مىدهند » . . ( تحريم - 6 ) .


صفحه 225


و در اين مقام ، بلكه جميع مقامات ، توجّه تام به توحيد فعلى حقّ و متذكَّر ساختن قلب را به اين لطيفهء الهيّه و مائدهء آسمانى ، از مهمّات سلوك و اركان عروج است . و حقيقت مالكيّت حق تعالى سماوات و ارض و باطن و ظاهر و ملك و ملكوت را به ذائقهء قلب بايد چشانيد تا قلب با توحيد در الهيّت و نفى شريك در تصرّف ارتياض يافته مخمّر به تخمير الهى گردد و مربّى به تربيت توحيدى شود . و در اين صورت ، قلب مفزع و ملجأى و پناه و معينى جز حق نبيند و نداند ، و بالطَّوع و الحقيقة استعاذه به حق و مقام مقدس الوهيّت پيدا كند . و تا دل از تصرّف ديگران بر ندارد و چشم طمع از موجودات نبندد ، به پناه حق از روى حقيقت نرود ، و دعوى او كاذب و در مسلك اهل معرفت در زمرهء منافقان منسلك است و به خديعت و فريب منسوب است .
و در اين وادى هولناك و بحر عميق خطر خيز ، از دم حكيمى ربّانى يا عارفى نورانى كه رشتهء علمش متّصل به اولياء كمّل است استفادت توحيدات ثلاثه را علما كردن اعانتى به سزا از باطن قلب كند ، ولى شرط اين استفاده آن است كه با نظر آيه و علامت و سير و سلوك إلى اللَّه بدان اشتغال ورزد ، و الا خود خار طريق و حجاب چهرهء جانان شود ، چنانچه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله اين علم را در حديث شريف كافى « آية محكمة » لقب داد .[1]بالجمله ، چون در قلب ريشهء توحيد فعلى حق محكم شد و با آب علم توأم با عمل لطيف كه قرع باب قلب كند آبيارى گرديد ، نتيجهء آن ، تذكَّر مقام الوهيّت شود ، و قلب كم كم صافى براى تجلَّى فعلى حق شود . و چون خانه از خائن و آشيانه از بيگانه خالى شد ، صاحب خانه آن را متصرّف شود ، و دست ولايت حق از ملكوت باطن و قلب تا ملك و ظاهر بدن قواى ملكوتيّه و ملكيّه را در تحت تصرّف و حكومت خود در آورد ، و شياطين يكسره از اين مرحله نيز كوچ كنند و مملكت باطن به استقلال خود ، كه عين استظلال براى حق است ، برگردد . و اين ، مرتبهء دوم از لطيفهء ربّانيّهء استعاذه است . و پس از


[1]- پاورقى 311 . .