لذت و حلاوت خالى باشد ، روحى ندارد و قلب را از آن استفاده اى نباشد .
پس اى عزيز ، قلب را به آداب عبوديّت مأنوس كن و به ذائقهء روح حلاوت ذكر خدا را بچشان . و اين لطيفهء الهيّه در ابتدا امر به شدت تذكَّر و انس با ذكر حق حاصل شود ، ولى در ذكر قلب مرده نباشد و غفلت بر آن مستولى نشود . و چون با تذكَّر قلب را مأنوس نمودى ، كم كم عنايات ازليّه شامل حالت گردد و فتح ابواب ملكوت بر قلبت گردد . و علامت آن تجافى از دار غرور و انابه به دار خلود و استعداد براى موت قبل از رسيدن موت است .
بارالها ، از لذت مناجات و حلاوت مخاطبان خود ما را نصيبى عنايت فرما ، و ما را در زمرهء ذاكران و جرگهء منقطعان به عزّ قدس خود قرار ده ، و دل مردهء ما را حياتى جاويدان بخش و از ديگران منقطع و به خود متوجّه فرما . انّك ولىّ الفضل و الانعام .
فصل دوم در بعض آداب استعاذه است قال تعالى : فاذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِالله مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم انَّه لَيْسَ لَه سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ انَّما سُلْطانُه عَلى الَّذيَن يَتَوَلَّوْنَه و الَّذيْنَ هُمْ بِه مُشْرِكُون 16 : 98 - 100[1]از آداب مهمّهء قرائت ، خصوصا قرائت در نماز كه سفر روحانى إلى اللَّه و معراج حقيقى و مرقاة وصول اهل اللَّه است ، استعاذه از شيطان رجيم است كه خار طريق معرفت و مانع سير و سلوك إلى اللَّه است ، چنانچه خداى تعالى خبر دهد از قول او در سورهء مباركه « اعراف » آنجا كه
[1]- « چون خواستى قرآن بخوانى از شيطان به خدا پناه ببر . همانا او را بر كسانى كه ايمان آوردهاند و بر پروردگارشان توكل مىكنند چيرگى و سلطه نيست . شيطان بر كسانى فرمانروايى دارد كه او را دوست خود گرفتهاند و كسانى كه به خدا شرك ورزيدهاند . » ( نحل - 98 - 100 ) .
فرمايد : قالَ فَبِما اغْوَيْتَنى لاقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيم 7 : 16 .[1]قسم خورده است .
كه سر راه مستقيم را بر اولاد آدم بگيرد و آنها را از آن باز دارد . پس ، در نماز كه صراط مستقيم انسانيّت و معراج وصول إلى اللَّه است بى استعاذه از اين راهزن صورت نگيرد و بدون پناه بردن به حصن حصين الوهيّت از شرّ او ايمنى حاصل نشود . و اين استعاذه و پناه بردن ، با لقلقهء لسان و صورت بى روح و دنياى بى آخرت تحقّق پيدا نكند ، چنانچه مشهود است كه اين لفظ را كسانى هستند كه چهل پنجاه سال گفته و از شرّ اين راهزن نجات نيافته ، و در اخلاق و اعمال بلكه عقايد قلبيّه از شيطان تبعيّت و تقليد نمودهاند . اگر درست پناه برده بوديم از شر اين پليد ، ذات مقدس حق تعالى كه فيّاض مطلق و صاحب رحمت واسعه و قدرت كامله و علم محيط و كرم بسيط است ما را پناه داده بود و ايمان و اخلاق و اعمال ما اصلاح شده بود . پس ، بايد دانست كه هر چه از اين سير ملكوتى و سلوك الهى باز مانديم ، به واسطهء اغواى شيطان و واقع شدن در تحت سلطنت شيطانيّه ، از قصور يا تقصير خود ما است كه به آداب معنويّه و شرايط قلبيّهء آن قيام نكرديم ، چنانچه در تمام اذكار و اوراد و عبادات كه به نتايج روحيّه و آثار ظاهريّه و باطنيّهء آنها نائل نمىشويم براى همين دقيقه است . از آيات شريفه قرآنيّه و از احاديث شريفهء معصومين عليهم السلام آداب كثيره استفاده شود كه تعداد همهء آنها محتاج به فحص كامل و اطالهء كلام است . و ما به ذكر بعض آنها اكتفا مىكنيم .
يكى از مهمّات آداب استعاذه ، « خلوص » است ، چنانچه خداى تعالى از شيطان نقل فرمايد كه گفت : فَبِعِزَّتِك لاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعينَ الا عِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصين 38 : 82 - 83 .[2]و اين « اخلاص » ، به حسب آنچه از كريمهء شريفه ظاهر شود ، بالاتر از اخلاص عملى است ، چه عمل جوانحى يا جوارحى ، زيرا كه به صيغهء مفعول است ، و اگر منظور اخلاص اعمالى بود ، به صيغهء فاعل تعبير
[1]- « چون مرا گمراه كردى بر سر راه راست تو در كمينشان خواهم نشست . » ( اعراف - 16 ) .
[2]- پاورقى 249 . .
مىشد . پس ، مقصود از اين اخلاص ، خالص شدن هويت انسانية به جميع شئون غيبيّه و ظاهريّه است كه اخلاص عملى از رشحات آن است . گر چه در ابتدا سلوك براى عامّه اين حقيقت و لطيفهء الهيّه حاصل نشود مگر به شدّت رياضات عمليّه ، و خصوصا قلبيّه كه اصل آن است ، چنانچه اشاره به آن است در حديث مشهور كه مىفرمايد : من اخلص للَّه اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه .[1]كسى كه چهل صباح - به مقدار تخمير طينت آدم كه چهل صباح بوده و رابطهء اين دو به هم پيش اهل معرفت و اصحاب قلوب معلوم است - خود را براى خدا خالص كند و عملهاى قلبى و قالبيش را خالص براى حق كند ، قلبش الهى شود ، و قلب الهى جز چشمه هاى حكمت نزايد ، پس زبانش نيز ، كه بزرگتر ترجمان قلب است ، ناطق به حكمت شود .
پس ، در اوّل امر اخلاص عمل باعث خلوص قلب شود ، و چون قلب خالص شد ، انوار جلال و جمال ، كه به تخمير الهى در طينت آدمى وديعه بود ، در مرآت قلب ظاهر شود و جلوه كند و از باطن قلب به ظاهر ملك بدن سرايت كند .
بالجمله ، آن خلوص كه موجب خروج از تحت سلطنت شيطانيّه است ، خالص شدن هويّت روح و باطن قلب است براى خداى تعالى . و اشاره به اين مرتبه از خلوص است كلام حضرت امير المؤمنين در مناجات شعبانيّه : الهى ، هب لي كمال الانقطاع إليك .[2]و چون قلب به اين مرتبه از اخلاص رسد و از ما سوى بكلى منقطع شود و در مملكت وجود او به جز حق راه نداشته باشد ، شيطان را - كه از غير راه حق بر انسان راه يابد - بر او راه نباشد ، و حق تعالى او را به پناه خود بپذيرد و در حصن حصين الوهيّت واقع شود ، چنانچه فرمايد : كلمة لا اله الا اللَّه حصنى ، فمن دخل حصنى ، امن من عذابى .[3]دخول در حصن « لا اله الا اللَّه » را مراتبى است ، چنانچه ايمنى از
[1]- پاورقى 250 . .
[2]- پاورقى 1 . .
[3]- كلمهء لا اله الَّا اللَّه قلعهء من است و هر كس به قلعهء من در آيد از عذاب من در امان است . « التوحيد ، ص 25 ، بحار الانوار ، ج 3 ، ص 13 ، و ج 90 ، ص 192 . .
عذاب را نيز مراتبى است . پس ، كسى كه به باطن و ظاهر و قلب و قالب در حصن حق واقع شود و به پناه او برود ، از جميع مراتب عذاب ، كه عذاب احتجاب از جمال حق و فراق از وصال محبوب جلّ و علا بالاترين آنها است ، ايمن شود . حضرت مولى در دعاى كميل عرضه دارد : فهبنى صبرت و على عذابك فكيف اصبر على فراغك .
و دست ما از آن كوتاه است . و كسى را كه اين مقام دست داد ، عبد اللَّه حقيقى است و در تحت قباب ربوبيّت واقع شود و حق تعالى متصرّف در مملكت او شود و از تحت ولايت طاغوت خارج شود . و اين مقام از اعزّ مقامات اولياء و اخصّ مدارج اصفياء است و ديگر مردم را از آن حظَّى نيست ، بلكه شايد قلوب قاسيهء جاحدين و نفوس صلبهء مجادلين ، كه از اين مرحله مراحلى بعيدند ، انكار اين مقامات كنند و سخن در اطراف آن را نيز باطل شمارند ، بلكه - و العياذ باللَّه - اين امور را ، كه قرة العين اولياء است و كتاب و سنت از آن مشحون است ، به بافته هاى صوفيّه و اراجيف حشويّه نسبت دهند . و ما نيز كه ذكرى از اين مقامات ، كه في الحقيقه مقام كمّل است ، پيش مىآوريم نه براى آنست كه خود حظَّى از آن داشته يا چشم طمعى به آن دوختهايم ، بلكه براى آن است كه انكار مقامات را نيز روا نداريم و ذكر اولياء و مقامات آنها را نيز در تصفيهء قلوب و تخليص و تعمير آن دخيل دانيم ، زيرا كه ذكر خير اصحاب ولايت و معرفت موجب محبّت و تواصل و تناسب شود ، و اين تناسب باعث تجاذب شود ، و اين تجاذب باعث تشافع شود كه ظاهرش اخراج از ظلمتهاى جهل به انوار هدايت و علم است ، و باطنش ظهور به شفاعت است در عالم آخرت ، چه كه شفاعت شفعاء بى تناسب و تجاذب باطنى صورت نگيرد و از روى جزاف و باطل نخواهد بود .
بالجمله ، گر چه تخليص به اين مرتبهء كامله براى غير كمّل از اولياء و اصفياء عليهم الصلوة و السلام صورت نگيرد ، بلكه مقام كمال اين مرتبه از
مختصّات نبىّ ختمى و قلب خالص نورانى احدى احمدى جمعى محمّدى صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم است بالاصاله و از براى كمّل و خلَّص اهل بيت او است بالتبعيّه ، ولى مؤمنان و مخلصان نيز نبايد از همهء مراتب آن چشم پوشيده ، قناعت كنند به اخلاص صورى عملى و خلوص ظاهرى فقهى ، زيرا كه وقوف در منازل از شاهكارهاى ابليس است كه به سر راه انسان و انسانيّت نشسته و او را با هر وسيله هست از عروج به كمالات و وصول به مدارج باز مىدارد . پس ، بايد همت را بزرگ كرده و اراده را قوّت داده بلكه اين نور الهى و لطيفهء ربّانيه از صورت به باطن و از ملك به ملكوت سرايت كند . و به هر مرتبه اى از اخلاص كه انسان نائل شود ، به همان اندازه در پناه حق رفته و حقيقت استعاذه متحقق شده و دست تصرف ديو پليد و شيطان از انسان كوتاه گردد .
پس ، اگر صورت ملكيّهء انسانيّه را براى خدا خالص كردى و جيوش ظاهريّهء دنياويّهء نفس را كه عبارت است از قواى متشتّته در ملك بدن به پناه حق بردى و اقاليم سبعهء ارضيّه را كه چشم و گوش و زبان و بطن و فرج و دست و پا است تطهير از قذارات معاصى نمودى و به تصرف ملائكة اللَّه كه جيوش الهيهاند دادى ، كم كم اين اقاليم حقّانى شود و به تصرف حق متصرف گردد تا آنجا كه خود نيز ملائكة اللَّه شود ، يا چون ملائكة اللَّه لا يَعْصوُنَ الله ما امَرَهُمْ وَيَفْعَلوُنَ ما يُؤْمَرُون 66 : 6[1]گردد ، پس ، مرتبهء اولاى استعاذه صورت گيرد ، و شيطان و جيوشش از مملكت ظاهر كوچ كنند و به باطن رو آورند و به قواى ملكوتيّهء نفسانيّه هجوم كنند . از اين جهت كار سالك مشكلتر و سلوكش دقيقتر گردد ، و بايد قدم سيرش قويتر و مراقبتش كاملتر گردد و از مهالك نفسانيّه كه عجب و ريا و كبر و افتخار و غير آن است بايد به خداى متعال پناه برد ، و كم كم به تصفيهء باطن از كدورات معنويّه و قذارات باطنيّه اشتغال پيدا كند .
[1]- « خدا را در آنچه امرشان مىكند نافرمانى نمىكنند و آنچه را فرمان مىدهد انجام مىدهند » . . ( تحريم - 6 ) .
و در اين مقام ، بلكه جميع مقامات ، توجّه تام به توحيد فعلى حقّ و متذكَّر ساختن قلب را به اين لطيفهء الهيّه و مائدهء آسمانى ، از مهمّات سلوك و اركان عروج است . و حقيقت مالكيّت حق تعالى سماوات و ارض و باطن و ظاهر و ملك و ملكوت را به ذائقهء قلب بايد چشانيد تا قلب با توحيد در الهيّت و نفى شريك در تصرّف ارتياض يافته مخمّر به تخمير الهى گردد و مربّى به تربيت توحيدى شود . و در اين صورت ، قلب مفزع و ملجأى و پناه و معينى جز حق نبيند و نداند ، و بالطَّوع و الحقيقة استعاذه به حق و مقام مقدس الوهيّت پيدا كند . و تا دل از تصرّف ديگران بر ندارد و چشم طمع از موجودات نبندد ، به پناه حق از روى حقيقت نرود ، و دعوى او كاذب و در مسلك اهل معرفت در زمرهء منافقان منسلك است و به خديعت و فريب منسوب است .
و در اين وادى هولناك و بحر عميق خطر خيز ، از دم حكيمى ربّانى يا عارفى نورانى كه رشتهء علمش متّصل به اولياء كمّل است استفادت توحيدات ثلاثه را علما كردن اعانتى به سزا از باطن قلب كند ، ولى شرط اين استفاده آن است كه با نظر آيه و علامت و سير و سلوك إلى اللَّه بدان اشتغال ورزد ، و الا خود خار طريق و حجاب چهرهء جانان شود ، چنانچه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله اين علم را در حديث شريف كافى « آية محكمة » لقب داد .[1]بالجمله ، چون در قلب ريشهء توحيد فعلى حق محكم شد و با آب علم توأم با عمل لطيف كه قرع باب قلب كند آبيارى گرديد ، نتيجهء آن ، تذكَّر مقام الوهيّت شود ، و قلب كم كم صافى براى تجلَّى فعلى حق شود . و چون خانه از خائن و آشيانه از بيگانه خالى شد ، صاحب خانه آن را متصرّف شود ، و دست ولايت حق از ملكوت باطن و قلب تا ملك و ظاهر بدن قواى ملكوتيّه و ملكيّه را در تحت تصرّف و حكومت خود در آورد ، و شياطين يكسره از اين مرحله نيز كوچ كنند و مملكت باطن به استقلال خود ، كه عين استظلال براى حق است ، برگردد . و اين ، مرتبهء دوم از لطيفهء ربّانيّهء استعاذه است . و پس از
[1]- پاورقى 311 . .
اين مقام ، استعاذهء روح ، و استعاذهء سرّ ، و ديگر مراتب استعاذه است ، كه با اين اوراق تناسب ندارد ، و اين قدر نيز از طغيان قلم عبد يا اجراى قلم مولا جلّ و علا صورت ترقيم گرفت . و إليه المفزع .
يكى ديگر از آداب و شرائط استعاذه آن است كه در آيهء شريفه - كه در اول فصل مذكور شد - اشاره به آن فرموده ، و آن « ايمان » است . و آن غير از علم است ، و لو به برهان حكمى حاصل شود ( پاى استدلاليان چوبين بود ) .[1]و ايمان حظَّ قلب است كه با شدّت تذكَّر و تفكَّر و انس و خلوت با حق حاصل شود . شيطان با آن كه علم به مبدأ و معاد - به نص قرآن - داشته ، در زمرهء كفار محسوب شده . اگر ايمان عبارت از همين علم برهانى بود ، بايد كسانى كه اين علم را دارند از تصرف شيطان دور باشند و نور هدايت قرآن در آنها تابان باشد ، با اينكه اين آثار را مىبينيم حاصل نشود با ايمان برهانى .
پس اگر بخواهيم از تصرف شيطان خارج شويم و در تحت پناه حق تعالى واقع شويم ، بايد با شدّت ارتياض قلبى و دوام توجّه يا كثرت آن و شدّت مراوده و خلوت ، حقايق ايمانيّه را به قلب رسانده تا قلب الهى شود ، و چون قلب الهى شد ، از تصرّف شيطان تهى گردد ، چنانچه خداى تعالى فرمايد : الله وَلِىُّ الَّذينَ آمَنوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُلُماتِ الىَ النّوُر 2 : 257 .[2]پس مؤمنين را ، كه حق تعالى متصرّف و متولَّى ظاهر و باطن و سرّ و علن است ، از تصرّفات شيطان خالص و در سلطنت رحمن داخلند ، و از همهء مراتب ظلمات به نور مطلق آنها را خارج كند : از ظلمت معصيت و طغيان ، و ظلمت كدورات اخلاق رذيله ، و ظلمت جهل و كفر و شرك و خودبينى و خود خواهى و خود پسندى ، به نور طاعت و عبادت و انوار اخلاق فاضله ، و نور علم و كمال ايمان و توحيد و خدا بينى و خدا خواهى و خدا دوستى منتقل شود .
[1]- « پاى استدلاليان چوبين بود - پاى چوبين سخت بى تمكين بود » . - مولوى .
[2]- پاورقى 158 . .
چنانچه يكى از آداب آن « توكَّل » است ، كه آن نيز از شعب ايمان و انوار حقيقى لطيفهء ايمانيّه است . و آن واگذار نمودن امور است به حق ، كه از ايمان قلب به توحيد فعلى حاصل شود . و تفصيل آن از نطاق اين اوراق خارج است .
و چون بندهء سالك غير حق تعالى مفزع و پناهى نديد و تصرّف در امور را منحصر به ذات مقدّسش دانست ، حالت انقطاع و الجاء و توكَّل در قلب پيدا شود و استعاذهء او حقيقت پيدا كند . و چون از روى حقيقت به حصن حصين ربوبيت و الوهيت پناه برد ، ناچار او را پناه دهد با فضل واسع و رحمت كريمانه - انّه ذو فضل عظيم .
تتميم و نتيجه از مطالب فصل سابق معلوم شد كه حقيقت « استعاذه » عبارت است از حالت و كيفيّت نفسانيّه اى كه از علم كامل برهانى به مقام توحيد فعلى حق و ايمان به اين مقام حاصل شود ، يعنى ، پس از آن كه به طريق عقل منوّر با برهان متين حكمى و شواهد نقليّه مستفاده از نصوص قرآنيّه و اشارات و بدايع كتاب الهى و احاديث شريفه فهميد كه سلطنت ايجاديّه و استقلال در تأثير ، بلكه اصل تأثير ، منحصر است به ذات مقدس الهى و ديگر موجودات را شركت در آن نيست - چنانچه در محل خود مقرر است - بايد دل را از آن آگاه كند و با قلم عقل به لوح قلب حقيقت لا اله الا اللَّه و لا مؤثّر في الوجود الا اللَّه را بنويسد . و چون قلب به اين لطيفهء ايمانيّه و حقيقت برهانيّه ايمان آورد ، در آن حالت انقطاع و التجائى حاصل شود ، و چون شيطان را قاطع طريق انسانيّت و دشمن قوى خود يافت ، حالت اضطرارى حاصل شود كه اين حالت قلبى حقيقت استعاذه است . و چون زبان ترجمان قلب است ، آن حالت قلبيّه را با كمال اضطرار و احتياج به زبان آورد و اعوذ باللَّه من الشّيطان الرّجيم را از روى حقيقت گويد . و اگر در قلب از اين حقايق اثرى نباشد و شيطان متصرّف قلب و ساير مملكت وجوديّه او باشد ، استعاذه نيز از روى تصرّف و تدبير شيطان