بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 255


تجلَّى ازلى به اعلى مراتب تجلَّيات در حضرت ذات براى ذات . و اين تجلَّى و اظهار ما في مكنون غيبى و مقارعهء ذاتيّه ، « كلام ذاتى » است كه به لسان ذات در حضرت غيب واقع است . و مشاهدهء اين تجلَّى كلامى ، سمع ذات است .
و اين ثناى ذات براى ذات حق ، ثناى حق است كه ديگر موجودات از ادراك آن عاجزند ، چنانچه ذات مقدس نبى ختمى ، اقرب و اشرف موجودات ، اعتراف به عجز فرمايد و گويد : لا احصى ثناء عليك ، انت كما اثنيت على نفسك .[1]و اين معلوم است كه احصاء ثناء ، فرع معرفت به كمال و جمال است ، و چون معرفت تامّه به جمال مطلق حاصل نشود ، ثناى حقيقى نيز واقع نگردد ، و غايت معرفت اصحاب معرفت عرفان عجز است .
و اهل معرفت گويند حق تعالى با السنهء خمسه حمد و مدح خود كند . و آن السنه ، لسان ذات است من حيث هي ، و لسان احديّت غيب است ، و لسان واحديّت جمعيّه است ، و لسان اسماء تفصيليّه است ، و لسان اعيان است . و اينها غير از لسان ظهور است ، كه اول آن لسان مشيّت است تا آخر مراتب تعيّنات كه لسان كثرات وجوديّه است .
و بدان كه از براى جميع موجودات حظَّ بلكه حظوظى از عالم غيب كه حيوة محض است مىباشد ، و حيات سارى در تمام دار وجود است . و اين مطلب نزد ارباب فلسفهء عاليه با برهان ، و نزد اصحاب قلوب و معرفت به مشاهده و عيان ، ثابت است ، و آيات شريفهء الهيّه و اخبار اولياء وحى عليهم الصلوة و السلام دلالت تامّ تمام بر آن دارد . و محجوبين از اهل فلسفهء عاميّه و اهل ظاهر كه نطق موجودات را نيافته‌اند به تأويل و توجيه پرداخته‌اند . و عجب آن است كه اهل ظاهر كه به اهل فلسفه طعن زنند كه تأويل كتاب خدا كنند به حسب عقل خود ، در اين موارد خود تأويل اين همه آيات صريحه و احاديث صحيحه كنند به مجرد آن كه نطق موجودات را نيافته‌اند ، با آنكه برهانى در


[1]- « تو را ستايش نتوانم كرد ، تو آنچنانى كه خود خويشتن را ستوده اى . » مصباح الشريعة ، باب 5 . عوالى اللَّئالى ، ج 1 ، ص 389 . .


صفحه 256


دست ندارند ، پس تأويل قرآن را ، بى برهان و به مجرد استبعاد ، كنند .
بالجمله ، دار وجود اصل حيات و حقيقت علم و شعور است ، و تسبيح موجودات تسبيح نطقى شعورى ارادى است ، نه تكوينى ذاتى كه محجوبان گويند . و تمام آنها به حسب حظَّى كه از وجود دارند به مقام بارى جلَّت عظمته معرفت دارند . و چون اشتغال به طبيعت و انغمار در كثرت هيچ موجودى چون انسان ندارد ، از اين جهت از همهء موجودات محجوبتر است ، مگر آن كه از جلباب بشريّت خارج شده و خرق حجب كثرت و غيريّت كرده باشد كه بى حجاب به مشاهدهء جمال جميل پردازد ، پس ، حمد و مدح او از تمام حمدها و مدحها جامعتر است ، و او حق را به تمام شئون الهيّه و تمام اسماء و صفات ستايش و عبادت كند .
تتميم بدان كه كلمهء شريفهء الحمد للَّه به حسب بيانى كه مذكور شد ، از كلمات جامعه اى است كه اگر كسى به لطايف و حقايق آن حق را به آن تحميد كند ، حق حمد را آن قدر كه در خور طاقت بشريّت است بجا آورده . و لهذا در روايات شريفه اشاره به اين معنى شده است ، چنانچه در روايت است كه حضرت باقر العلوم سلام اللَّه عليه از منزلى بيرون آمدند ، مركبشان نبود .
فرمودند : « اگر مركب پيدا شود حمد حق تعالى كنم به طورى كه حق حمد است . » پس چون مركب پيدا شد ، سوار شده و تسويهء لباس خود فرمودند ، گفتند : الحمد للَّه .[1]و از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله روايت است كه فرموده‌اند : « لا اله الا اللَّه نصف ميزان است و الحمد للَّه پر كند ميزان را . »[2]و اين به واسطهء آن است كه به آن بيان كه نموديم الحمد للَّه جامع توحيد نيز هست .


[1]- اصول كافى ، ج 3 ، ص 152 ، « كتاب الايمان و الكفر » ، « باب الشكر » ، حديث 18 . .
[2]- بحار الانوار ، ج 90 ، ص 210 ، به نقل از امالى طوسى ، ج 1 ، ص 18 . .


صفحه 257


و از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله روايت شده كه « قول بنده كه مىگويد الحمد للَّه سنگينتر است در ميزانش از هفت آسمان و هفت زمين . »[1]و هم از آن حضرت منقول است كه « اگر خداوند عطا كند جميع دنيا را به بنده اى از بندگانش پس از آن بگويد آن بنده : الحمد للَّه ، آن كه او گفته افضل است از آنچه به او عطا شده . »[2]و هم از آن حضرت روايت شده كه « هيچ چيز محبوبتر پيش خدا نيست از قول قائل الحمد للَّه ، و از اين جهت خداوند به آن بر خود ثنا گفته . »[3]و احاديث در اين باب بسيار است .
قوله تعالى : رَبِّ الْعالَمين 1 : 2 « ربّ » اگر به معناى « متعالى » و « ثابت » و « سيّد » باشد ، از اسماء ذاتيّه است . و اگر به معناى « مالك » و « صاحب » و « غالب » و « قاهر » باشد ، از اسماء صفتيّه است . و اگر به معناى « مربّى » و « منعم » و « متمّم » باشد ، از اسماء افعاليه است .
و « عالم » اگر « ما سوى اللَّه » كه شامل همهء مراتب وجود و منازل غيب و شهود است باشد ، « ربّ » را بايد از اسماء صفات گرفت . و اگر مقصود « عالم ملك » است كه تدريجى الحصول و الكمال است ، مراد از آن اسم فعل است . و در هر صورت ، در اينجا مقصود اسم ذات نيست . و شايد ، به نكته اى ، مراد از « عالمين » همين عوالم ملكيّه ، كه در تحت تربيت و تمشيت الهيّه به كمال لايق خود مىرسد ، و مراد از « ربّ » مربّى ، كه از اسماء افعال است ، باشد .
و بدان كه ما در اين رساله از ذكر جهات تركيبى و لغوى و ادبى آيات شريفه خوددارى مىكنيم ، زيرا كه آنها را غالبا متعرّض شده‌اند . و بعض امور كه يا اصلا تعرّض نشده يا ذكر ناقص از آن شده در اين جا مذكور مىگردد .


[1]- مستدرك الوسائل ، چاپ مؤسسهء آل البيت ، ج 5 ، ص 314 . .
[2]- مكارم الاخلاق ، ص 307 ، « الباب العاشر » ، « الفصل الثالث ، فى التحميد » . ( با اندكى اختلاف ) . .
[3]- مأخذ يافت نشد . .


صفحه 258


و بايد دانست كه اسماء « ذات » و « صفات » و « افعال » كه اشاره اى به آن شد ، مطابق اصطلاح ارباب معرفت است . و بعضى از مشايخ اهل معرفت در كتاب انشاء الدوائر اسماء را تقسيم نموده به « اسماء ذات » و « اسماء صفات » و « اسماء افعال » و فرموده است :
و اسماء الذّات هو : اللَّه ، الربّ ، الملك ، القدّوس ، السّلام ، المؤمن ، المهيمن ، العزيز ، الجبّار ، المتكبّر ، العلىّ ، العظيم ، الظَّاهر ، الباطن ، الاوّل ، الآخر ، الكبير ، الجليل ، المجيد ، الحقّ ، المبين ، الواجد ، الماجد ، الصمد ، المتعالى ، الغنىّ ، النور ، الوارث ، ذو الجلال ، الرقيب .
و اسماء الصفات و هي : الحىّ ، الشّكور ، القهّار ، القاهر ، المقتدر ، القوىّ ، القادر ، الرّحمن ، الرحيم ، الكريم ، الغفّار ، الغفور ، الودود ، الرّؤف ، الحليم ، الصّبور ، البرّ ، العليم ، الخبير ، المحصى ، الحكيم ، الشّهيد ، السميع ، البصير .
و اسماء الافعال هو : المبدئ ، الوكيل ، الباعث ، المجيب ، الواسع ، الحسيب ، المقيت ، الحفيظ ، الخالق ، البارء ، المصوّر ، الوهّاب ، الرّزّاق ، الفتّاح ، القابض ، الباسط ، الخافض ، الرّافع ، المعزّ ، المذلّ ، الحكيم ، العدل ، اللَّطيف ، المعيد ، المحيى ، المميت ، الوالى ، التوّاب ، المنتقم ، المقسط ، الجامع ، المغنى ، المانع ، الضّارّ ، النّافع ، الهادى ، البديع ، الرّشيد . -[1]انتهى .
و در ميزان اين تقسيم گفته‌اند كه گرچه تمام اسماء اسماء ذات است لكن به اعتبار ظهور ذات ، اسماء ذات گويند ، و به اعتبار ظهور صفات و افعال ، اسماء صفاتيّه و افعاليّه به آنها گويند ، يعنى ، هر اعتبار ظاهرتر گرديد ، اسم تابع آن است . و از اين جهت گاهى در بعضى اسماء دو يا سه اعتبار جمع شود ، و از اين جهت از اسماء ذاتيّه و صفاتيّه و افعاليّه يا دو از اين سه شود ، مثل « ربّ » چنانچه ذكر شد . و اين مطلب در مذاق نويسنده درست نيايد و مطابق


[1]- انشاء الدوائر ، ص 28 . .


صفحه 259


ذوق عرفانى نشود . بلكه آنچه در اين تقسيم به نظر مىرسد آن است كه ميزان در اين اسماء آن است كه سالك به قدم معرفت پس از آن كه فناى فعلى براى او دست داد ، حق تعالى تجلَّياتى كه به قلب او مىكند تجلَّيات به اسماء افعال است ، و پس از فناى صفاتى ، تجلَّيات صفاتيّه ، و پس از فناى ذاتى ، تجلَّيات به اسماء ذات براى او مىشود . و اگر قلب او قدرت حفظ داشت پس از صحو ، آنچه كه از مشاهدات افعاليّه خبر دهد اسماء افعال است ، و آنچه كه از مشاهدات صفاتيّه ، اسماء صفات ، و هكذا اسماء ذات . و اين مقام را تفصيلى است كه در اين اوراق نشايد . و آنچه را در انشاء الدوائر مذكور شده ، مطابق ميزانى كه خود دست داده صحيح نيست ، چنانچه در نظر به اسماء واضح شود .
و مىتوان گفت كه اين تقسيم به « اسماء ثلاثه » در قرآن شريف نيز اشاره به آن شده . و آن آيات شريفهء آخر سورهء « حشر » است . قال تعالى : هُوَ الله الَّذى لا اله الا هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ 59 : 22 .[1]إلى آخر الآيات الشريفة .
و اين آيات شريفه ، شايد اوّلى آنها اشاره به اسماء ذاتيّه ، و دومى اشاره به اسماء صفاتيّه ، و سومى اشاره به اسماء افعاليّه ، باشد . و تقديم ذاتيّه بر صفاتيّه ، و آن بر افعاليّه ، به حسب ترتيب حقايق وجوديّه است و تجلَّيات الهيّه ، نه به حسب ترتيب مشاهدات اصحاب مشاهده و تجليات به قلوب ارباب قلوب . و بايد دانست كه آيات شريفه را رموز ديگرى است كه ذكر آن مناسب مقام نيست . و اين كه آيهء دوم اسماء صفاتيّه ، و سوم افعاليّه است ، واضح است . و اما « عالم الغيب و الشهادة » و « رحمن » و « رحيم » از اسماء ذاتيّه بودن مبنى بر آن است كه « غيب » و « شهادت » عبارت از اسماء باطنه و ظاهره باشد ، و « رحمانيّت » و « رحيميّت » از تجلَّيات « فيض اقدس » باشد نه « فيض مقدس » . و اختصاص دادن اين اسماء را به ذكر ، با اينكه « حىّ » و


[1]- « اوست خدايى كه جز او خدايى نيست ، داناى نهان و آشكار ، اوست رحمن رحيم . » ( حشر - 22 ) . .


صفحه 260


« ثابت » و « ربّ » و امثال آن به اسماء ذاتيّه نزديكتر به نظر مىآيد ، شايد براى احاطهء آنها باشد ، زيرا كه اينها از امّهات اسماء هستند . و اللَّه العالم .
تنبيه در لفظ و اشتقاق و معنى « عالمين » اختلاف عظيم واقع است . چنانچه بعضى گفته‌اند « عالمين » جمع است و مشتمل بر جميع اصناف خلق است از مادّى و مجرّد ، و هر صنفى خود عالمى است . و اين جمع از جنس خود مفرد ندارد و اين قول مشهور است .
و بعضى گفته‌اند كه « عالم » ، به فتح لام ، اسم مفعول و « عالم » ، به كسر ، اسم فاعل است ، و « عالمين » به معناى « معلومين » است و اين قول علاوه بر آن كه خود في حدّ نفسه بى شاهد و بعيد است ، اطلاق « ربّ المعلومين » بسيار بارد و بى مورد است .
و اشتقاق آن را بعضى از « علامت » دانسته‌اند . و در اين صورت بر تمام موجودات اطلاق شود ، زيرا كه همه علامت و نشانه و آيهء ذات مقدّسند . و « واو » و « نون » به اعتبار اشتمال بر ذوى العقول و تغليب آن است بر ديگر موجودات .
و بعضى او را مشتق از « علم » دانسته‌اند . و در هر صورت ، اطلاق آن بر جميع موجودات صحيح است ، چنانچه اطلاق بر ذوى العقول نيز وجيه است . ولى « عالم » اطلاق بر « ما سوى اللَّه » شود ، و بر هر صنف و هر فرد نيز گاه اطلاق شود . و اگر آن كس كه « عالم » را بر هر فرد و صنف اطلاق كند از اهل عرف و لغت باشد ، به اعتبار آن كه هر فردى علامت ذات بارى است - و فى كُلِّ شَىْءٍ لَه آيَةٌ .[1]و اگر عارف الهى باشد ، به اعتبار آن كه هر موجودى ظهور اسم جامع و مشتمل كلّ حقايق است به طريق ظهور احديّت جمع و


[1]- و في كلّ شيء له آية ( شاهد ) تدلّ على انّه واحد . ( در هر چيز خدا را آيتى است ، كه دلالت كند بر اينكه او يكتاست . ) كشف الاسرار ، ميبدى ، ج 1 ، ص 436 . برخى اين بيت را از « ابو العتاهيه » دانسته‌اند . .


صفحه 261


سر وجود ، و از اين جهت تمام عالم را و هر جزئى از آن را اسم اعظم به مقام احديّت جمع ممكن است دانست ، و الاسماء كلَّها في الكلّ و كذا الآيات .
و بنابر آنچه ذكر شد ، ايراد فيلسوف عظيم الشّأن صدر الملَّة و الدّين قدّس سرّه بر مثل بيضاوى وارد است ، زيرا كه آنها ذوق اين مشرب نكرده‌اند ، و اما در مسلك اصحاب عرفان صحيح نيست . و چون كلام بيضاوى در اين مقام و كلام فيلسوف مذكور طولانى است ، ذكر آن نشد ، هر كس مايل است ، به تفسير سورهء « فاتحهء » مرحوم فيلسوف مذكور رجوع كند .
و « ربّ » اگر از اسماء صفات باشد به معنى « مالك » و « صاحب » و اشباه آن مراد از « عالمين » جميع ما سوى اللَّه ممكن است باشد ، چه موجودات عالم ملك باشد يا موجودات مجرّدهء غيبيّه . و اگر از اسماء افعال باشد - كه شايد ظاهرتر همين است - مراد از « عالمين » عالم ملك است فقط ، زيرا كه « ربّ » در آن وقت به معنى « مربّى » است ، و اين معنا تدريج لازم دارد و عوالم مجرّده از تدريج زمانى منزّه هستند . گر چه نزد نويسنده به يك معنى روح « تدريج » در عالم « دهر » متحقّق است ، و به همان معنى اثبات حدوث زمانى ، به معنى روح زمان و دهريّت تدريج ، در عوالم مجرّده نيز كرديم ، و در مسلك عرفانى نيز حدوث زمانى را براى جميع عوالم ثابت مىدانيم ، اما نه به آن طور كه در فهم متكلَّمين و اصحاب حديث آيد .
تنبيه آخر بدان كه « حمد » چون در مقابل « جميل » است ، و از آيهء شريفه استفاده شود كه حمد و ستايش براى مقام اسم اعظم كه اسم جامع است ، كه داراى مقام ربوبيّت عالميان و رحمت « رحمانيّه » و « رحيميّه » و « مالك يوم دين » است ثابت است ، پس اين اسماء شريفه يعنى ربّ و رحمن و رحيم و مالك را بايد در تحميد مدخليّتى به سزا باشد . و ما پس از اين در ذيل قول خداى تعالى :
مالِكِ يَوْمِ الدّين 1 : 4 به بيانى تفصيلى ذكرى از اين مطلب مىنماييم .
و اكنون راجع به تناسب مقام ربوبيّت عالميان با « تحميد » سخن


صفحه 262


مىگوييم . و آن از دو جهت متناسب است :
يكى آن كه چون خود حامد از عالميان بلكه خود گاهى عالمى برأسه است ، بلكه در نظر اهل معرفت هر يك از موجودات عالمى برأسه مىباشد ، تحميد حق كند كه او را با دست تربيت مقام ربوبيّت از ضعف و نقص و وحشت و ظلمت نيستى هيولانى ، به قوّت و كمال و طمأنينه و نورانيّت عالم انسانيّت آورد ، و از منازل جسمى و عنصرى و معدنى و نباتى و حيوانى در تحت نظامى مرتّب به حركات ذاتيّه و جوهريّه و عشقهايى فطرى و جبلى عبور داد و به منزلگاه انسانيّت كه اشرف منازل موجودات است رسانيد . و پس از اين نيز تربيت كند تا آن كه آنچه در وهم تو نايد آن شوم .
« پس عدم گردم عدم چون ارغنون گويدم انا إليه راجعون 2 : 156[1]و ديگر آن كه چون تربيت نظام عالم ملك از فلكيّات و عنصريّات و جوهريّات و عرضيّات آن ، مقدّمهء وجود انسان كامل است و در حقيقت اين وليده عصارهء عالم تحقّق و غاية القصواى عالميان است و از اين جهت آخر وليده است ، و چون عالم ملك به حركت جوهريّهء ذاتيّه متحرّك است و اين حركت ذاتى استكمالى است به هر جا منتهى شد آن غايت خلقت و نهايت سير است ، و چون به طريق كلَّى نظر در جسم كلّ و طبع كلّ و نبات كلّ و حيوان كلّ و انسان كلّ افكنيم انسان آخرين وليده اى است كه پس از حركات ذاتيّهء جوهريّهء عالم به وجود آمده و منتهى به او شده ، پس دست تربيت حق تعالى در تمام دار تحقق به تربيت انسان پرداخته است و الانسان هو الأوّل و الآخر .
و اين كه ذكر شد ، در افعال جزئيّه و نظر به مراتب وجود است ، و الا به حسب فعل مطلق از براى فعل حق تعالى غايتى جز ذات مقدّسش نيست


[1]- « بار ديگر از ملك قربان شوم - آنچه اندر وهم نايد آن شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون - گويدم ك انا إليه راجعون » . - مولوى .