صلَّى اللَّه عليه و آله فرمود : « خداى تعالى مىفرستد عذاب حتم مقضىّ را براى قومى ، پس قرائت مىكند بچه اى از بچه هاى آنها در كتاب : الحَمْدُ لله رَبِّ الْعالَمين ، 1 : 2 چون خداى تعالى مىشنود ، چهل سال عذاب را از آنها مرتفع كند . »[1]و از ابن عباس منقول است كه در حالى كه ما نزد رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله بوديم ناگاه فرشته اى آمد و گفت : « بشارت باد تو را به دو نورى كه به تو داده شده ، و به انبياء قبل از تو داده نشده . آن دو نور فاتحة الكتاب و خواتيم سورهء بقره است . قرائت نكند هرگز حرفى از آن را مگر آن كه حاجت او را مىدهم . »[2]و اين روايت را در مجمع ، قريب به اين مضمون ، نقل نموده است .[3]فصل ششم در شمه اى از تفسير سورهء مباركهء « توحيد » بدان كه اين سورهء شريفه چون نسب حق تعالى است - چنانچه در احاديث شريفه است ، از آن جمله در كافى شريف سند به حضرت صادق سلام اللَّه عليه رساند كه فرمود : « يهود سؤال كردند از حضرت رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله ، گفتند بيان كن براى ما نسب پروردگار خود را . پس ، آن حضرت سه روز درنگ فرمود و جواب آنها را نداد . پس از آن نازل شد : قُلْ هُوَ الله احَدٌ 112 : 1 تا آخر آن . »[4]- از اين جهت ، عقول بشر عاجز است از فهم حقايق و دقايق و اسرار آن ، ولى با اين وصف ، آنچه اهل معرفت را از آن
[1]- التفسير الكبير ، ج 1 ، ص 178 . .
[2]- مستدرك الوسائل ، « كتاب الصّلوة » ، « أبواب القرائة » ، باب 44 ، حديث 3 . .
[3]- مجمع البيان ، ج 1 ، ص 18 . .
[4]- اصول كافى ، ج 1 ، ص 122 ، « كتاب التوحيد » ، « باب النسبة » ، حديث 1 . .
نصيب است و آنچه قلوب اهل اللَّه را از آن بهره است ، در ميزان عقل مجرّد نگنجد .
و لعمر الحبيب ، اين سورهء شريفه از اماناتى است كه سموات ارواح و اراضى اشباح و جبال انّيّات از حمل آن عاجز و درماندهاند ، و لايق حمل آن جز انسان كامل نيست كه از حدود امكانى تجاوز نموده و از خود بى خود شده باشد . ولى باز مژده و بشارتى در كار است كه چشم آخر زمانىها را روشن كند و دل اهل معرفت را اطمينان بخشد . و آن حديثى است كه در كافى شريف است . و آن اين است كه سؤال شد علىّ بن الحسين سلام اللَّه عليهما از توحيد . آن حضرت فرمود : « همانا خداى عزّ و جلّ دانا بود كه در آخر الزّمان اقوامى هستند كه نظرهاى عميق دارند ، پس ، نازل فرمود قل هو اللَّه احد و آيات از سورهء » حديد « را تا قول او عَليمٌ بِذاتِ الصُّدوُر 57 : 6 . پس ، كسى كه غير از آن را قصد كند هلاك شود . »[1]و از اين حديث شريف معلوم شود كه فهم اين آيات شريفه و اين سورهء مباركه ، حقّ متعمّقان و صاحبان انظار دقيقه است ، و دقايق و سراير توحيد و معرفت در اينها مطوى است ، و لطايف علوم الهى را حق تعالى براى اهلش فرو فرستاده ، و كسانى كه حظَّى از سراير توحيد و معارف الهيّه ندارند ، حقّ نظر در اين آيات ندارند ، و حق ندارند اين آيات را به معانى عاميّهء سوقيّه كه خود مىفهمند حمل و قصر نمايند .
و در آيات شريفهء اوّل سورهء مباركهء « حديد » دقايقى است از توحيد ، و معارف جليله ايست از اسرار الهيّت و تجريد ، كه در هيچ يك از مسفورات الهيّه و صحف اهل معرفت و اصحاب قلوب نظير ندارد . و اگر براى صدق نبوّت و كمال شريعت حضرت نبىّ ختمى جز آن آيات نبود ، براى اهل نظر و معرفت هم آنها كفايت مىكرد . و بالاترين شاهد بر اينكه اين معارف از حوصلهء بشر خارج و از حيطهء فكر انسانى بيرون است ، آن است كه تا قبل از نزول اين آيات شريفه و امثال آن ، از معارفى كه قرآن شامل است ، در بشر
[1]- اصول كافى ، ج 1 ، ص 125 ، « كتاب التوحيد » ، « باب النّهى عن الكلام في الكيفيّة » ، حديث 4 . .
سابقه اى از اين قسم معارف نبوده و راهى به اين سراير نداشتند . اكنون كتب و صحف اعاظم فلاسفهء عالم ، با آن كه علومشان نيز از سرچشمهء وحى الهى است ، موجود است ، كه شايد بالاتر و لطيفترين آنها كتاب شريف أثولوجيا[1]تصنيف گرانمايهء فيلسوف عظيم الشأن و حكيم بزرگوار ، ارسطاطاليس ، است كه اعاظم حكما مثل شيخ الرئيس أبو على سينا ، اعجوبهء دهر و نادرهء زمان ، سر خضوع و كوچكى در پيشگاه او زمين گذاشتند ، و از رشحات فكر او منطق و تنظيم قواعد آن است ، و به همين جهت او را « معلَّم اول » گويند ، و شيخ الرئيس فرمايد كه از زمانى كه آن بزرگ قواعد منطق را تنظيم نموده ، احدى نتوانسته به يكى از قواعد او خدشه اى كند يا زيادتى تأسيس كند ، با همه وصف ، با آن كه آن كتاب شريف را براى معرفة الرّبوبيّة تأسيس و تقنين فرموده ، ببينيد از اول تا آخر آن كتاب شريف براى معرّفى مقام ربوبيّت مثل اين كريمهء شريفهء اول سورهء « حديد » يا نزديك به مفاد آن يا چيزى كه بويى از اين سرّ بزرگ توحيد داشته باشد ، دارد ؟ و آن قول خداى تعالى است : هُوَ الاوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهرُ وَالباطن 57 : 3 .[1]و يا آن كه شبيه اين قول در تمام اقوال آنها هست : وَهُوَ مَعَكُمْ ايْنَما كُنْتُم 57 : 4 ؟[2]اكنون ، اقوام متعمّقون و اصحاب نظر و معرفت مىدانند چه اسرارى
[1]- پاورقى 127 . .
[2]- « او با شماست هر جا باشيد . » ( حديد - 4 ) .
[1]- لغت نامهء دهخدا در ذيل مادهء « ارسطو » أثولوجيا را از آثار ارسطو به شمار آورده و نوشته است : « أثولوجيا ، و آن كلام در باب ربوبيّت است و آن را فرفوريوس صورى تفسير و عبد المسيح بن عبد اللَّه الحمصى الناعمى به عربى نقل كرده است ، و أبو يوسف يعقوب بن اسحق الكندى براى احمد بن المعتصم آن را اصلاح كرده است . در برلين به سال 1882 ميلادى طبع شده و نيز در هامش كتاب قبسات ، تأليف ميرداماد ، در ايران به سال 1314 قمرى چاپ شده است . » اما در ذيل مادهء « أثولوجيا » چنين نوشته شده است : « أثولوجيا ، از يونانى » ث ا س ل گس « به معنى الهيّات ، ميامير ، نام كتابى از فلوطينس ( ) كه نزد مسلمين معروف به » شيخ اليونانى « است . و آن شامل كتاب چهارم تا ششم تاسوعات است و بعض قدما بغلط اين كتاب را به ارسطو نسبت كردهاند . » اما در سال 1314 كتاب أثولوجيا در حاشيهء كتاب قبسات توسط ابو القاسم بن آخوند ملا رضا كمربنى نوشته شده است و در لغت نامهء دهخدا تاريخ كتابت اشتباها تاريخ چاپ دانسته شده است .
در اين آيات است ، و خداى تعالى به چه كلام شريفى و سرّ بزرگى آخر زمانىها را تشريف داده و به آنها منّت نهاده . هر كس رجوع كند به معارفى كه در اديان عالم و نزد فلاسفهء بزرگ هر دين رايج است و مقايسه كند در معارف مبدأ و معاد با معارفى كه در دين حنيف اسلام و نزد حكماء بزرگ اسلامى و عرفاء شامخ اين ملت است ، درست تصديق مىكند كه اين معارف از نور معارف قرآن شريف و احاديث نبىّ ختمى و اهل بيت او عليهم السلام است كه از سرچشمهء نور قرآن استفاده و اصطلا نمودهاند . آن وقت مىفهمد كه حكمت و عرفان اسلامى از يونان و يونانيّين نيست ، بلكه اصلا شباهت به آن ندارد . بلى ، بعضى از حكماى اسلام به منوال حكمت يونانى مشى نموده ، مثل شيخ الرّئيس ، ولى حكمت شيخ در بازار اهل معرفت در باب معرفة الرّبوبيّة و مبدأ و معاد رونقى ندارد و در پيشگاه اهل معرفت ارزشى از براى آن نيست .
بالجمله ، فلسفهء امروز حكماى اسلام را و معارف جليلهء اهل معرفت را به حكمت يونان نسبت دادن ، از بى اطلاعى بر كتب قوم است - مثل كتب فيلسوف عظيم الشأن اسلامى ، صدر المتألَّهين قدّس سرّه ، و استاد عظيم الشأنش محقق داماد قدّس سرّه ، و تلميذ بزرگوار او ، فيض كاشانى قدّس سرّه ، و تلميذ عظيم الشّأن فيض ، عارف جليل ايمانى ، قاضى سعيد قمى قدّس سرّه - و نيز از بى اطَّلاعى به معارف صحيفهء الهيّه و احاديث معصومين سلام اللَّه عليهم است ، پس ، هر حكمتى را به يونان نسبت داده و حكماى اسلامى را تابع حكمت يونان انگاشتهاند .
و ما شمّه اى از لطايف سورهء كريمهء « توحيد » و بعض اشارات آيات شريفه را در كتاب شرح اربعين[1]بيان نموديم . و نيز تفسير مختصرى از اين سورهء شريفه در سرّ الصّلوة[2]نموديم . و در اين جا نيز مختصرى مىنگاريم .
[1]- پاورقى 61 . .
[2]- پاورقى 2 . .
و على اللَّه التّكلان .
پس گوئيم : بسم اللَّه اين سوره اگر متعلَّق به خود سوره باشد - چنانچه احتمال داديم در سورهء مباركهء حمد - اشاره به آن شايد باشد كه شرح نسب حق و بيان اسرار توحيد را با انانيّت خود و زبان منسوب به خود نتوان نمود ، بلكه تا سالك از حجاب خود بيرون نرود و متحقّق به مقام مشيّت مطلقه و حضرت فيض مقدّس نشود و فانى در هويّت مطلقه نگردد ، سراير توحيد را درك نكند .
و قل امر است از حضرت احديّت جمع به مقام برزخيّت كبرى و مرآت جمع و تفصيل ، يعنى ، بگو اى محمّد ، اى مرآت ظهور احديّت جمع ، در مقام تدلَّى ذاتى يا مقام مقدّس « او ادنى » - كه شايد اشاره به مقام « فيض اقدس » باشد - با زبان فانى از خود و باقى به بقاء اللَّه : هو اللَّه احد . بدان اى سالك سبيل معرفت و توحيد و عارج معارج تنزيه و تجريد كه ذات مقدّس حقّ تعالى ، من حيث هي ، منزّه است از تجلَّيات ظاهره و باطنه و مبرّا است از اشاره و رسم و صفت و اسم . دست آمال اهل معرفت از دامن كبريائش كوتاه ، و پاى سلوك اصحاب قلوب از وصول به بارگاه قدسش راجل است . غايت معرفت اولياء كمّل ما عرفناك ، و نهايت سير اصحاب اسرار ما عبدناك است .[1]سر حلقهء اهل معرفت و امير اصحاب توحيد در اين مقام رفيع كمال الاخلاص نفى الصّفات عنه[2]فرمايد ، و پيشواى اهل سلوك و سيّد ساجدين و عارفين در اين پيشگاه منيع ضلَّت فيك الصّفات ، و تفسّخت دونك النّعوت .[3]سرايد .
اصحاب سلوك علمى و اصطلاحات ، ذات مقدّس را « غيب مصون » و « سرّ مكنون » و « عنقاء مغرب » و « مجهول مطلق » خوانند . و گويند كه ذات بى حجاب اسماء و صفات ، تجلَّى در هيچ مرآتى نكند و در هيچ نشئه از
[1]- اشاره است به روايتى از رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله : ما عرفناك حقّ معرفتك و ما عبدناك حقّ عبادتك . پاورقى 272 . .
[2]- نهج البلاغة ، فيض الاسلام ، خطبهء 1 . .
[3]- « صفتها در تو گم گشته و اوصاف در حضرتت مندك گرديد . » صحيفهء سجّاديّه ، دعاى 32 . .
نشئات وجود و عالمى از عوالم غيب و شهود ظهورى ندارد ، ولى به حسب كُلَّ يَومٍ هُوَ في شَأن 55 : 29 ،[1]از براى ذات مقدّسش اسماء و صفات و شئون « جماليّه » و « جلاليّه » است ، و از براى او اسماء ذاتيّه ايست در مقام احديّت كه مقام غيب است ، و آن اسماء را « اسماء ذاتيّه » بايد گفت . و به تعيّن « اسماء ذاتيّه » تجلَّى به « فيض اقدس » فرمايد ، و از اين تجلَّى در كسوهء اسماء ذاتيّه ، مقام « واحديّت » و حضرت « اسماء و صفات » و مقام « الوهيّت » تعيّن و ظهور پيدا كند .
پس ، معلوم شد كه بعد از ذات مقدّس ، من حيث هي ، سه مقام و مشهد ديگر است : مقام غيب « احدى » ، و مقام تجلَّى « به فيض اقدس » ، كه شايد « عما » كه در حديث نبوى است[2]اشاره به آن باشد ، و مقام « واحديّت » كه به احديّت جمع مقام اسم اعظم است ، و به كثرت تفصيلى مقام اسماء و صفات است . و تفصيل اين مقامات محتاج به بسطى است كه از حوصلهء اين اوراق خارج است .
پس از معلوم شدن اين مقدمه ، گوييم كه ممكن است كه هو اشاره باشد به مقام « فيض اقدس » كه تجلَّى ذات به تعيّن « اسماء ذاتيّه » است . و اللَّه اشاره به مقام احديّت جمع اسمائى كه حضرت « اسم اعظم » است . و احد اشاره به مقام « احدّيت » باشد . و بنابر اين ، آيهء شريفه در صدد اثبات آن است كه اين مقامات ثلاثه در عين حال كه در مقام تكثير اسمائى كثرت دارند ، به حسب حقيقت در غايت وحدت هستند ، و تجلَّى به « فيض اقدس » به حسب مقام ظهور اللَّه است و به حسب مقام بطون « احد » است .
و شايد هو اشاره به مقام ذات باشد . و چون هو اشارهء غيبيّه است ، در حقيقت اشاره به مجهول است . و اللَّه واحد اشاره به مقام « واحديّت » و « احديّت » باشد . پس ذات را ، كه مجهول مطلق است ، معرّفى فرمايد به
[1]- « او هر روز در شأنى است . » ( الرّحمن - 29 ) .
[2]- قال صلَّى اللَّه عليه و آله حين سئل عنه اين كان ربّنا قبل خلق السّماوات و الارض ؟ - : كان في عماء . - عوالى اللَّئالى ، ج 1 ، ص 54 ، فصل چهارم ، حديث 79 . .
اسماء ذاتيّه و اسماء واحديّهء صفاتيّه . و در حقيقت اشاره به آن است كه ذات غيب است ، و دست آمال از آن كوتاه است و صرف عمر در تفكَّر در ذات موجب ضلالت است ، و آنچه مورد معرفت اهل اللَّه و علم عالمين باللَّه است ، مقام « واحديّت » و « احديّت » است : « واحديّت » براى عامّهء اهل اللَّه ، و « احديّت » براى خلَّص از اهل اللَّه است .
تنبيه حكمىّ بدان كه از براى حق تعالى « صفات ثبوتيّه » و « صفات سلبيّه » است در نظر حكماء . و « صفات سلبيّه » را گفتهاند به سلب سلب ، يعنى سلب نقص ، برگردد . و بعضى گفتهاند « صفات ثبوتيّه » صفات « جمال » و « صفات سلبيّه » صفات « جلال » است ، و « ذو الجلال و الاكرام » جامع جميع اوصاف سلبيّه و ثبوتيه است . و اين كلام در هر دو مرحله خلاف تحقيق است :
اما مرحلهء اولى ، پس « صفات سلبيّه » على التّحقيق از صفات نيست ، بلكه در ذات حق تعالى نه سلب و نه سلب السّلب راه دارد ، و حق تعالى متّصف به اوصاف سلبيّه نيست ، زيرا كه اتّصاف به سلب در قضاياى « معدوله » است ، و عقد قضيّهء معدوله در حق تعالى جايز نيست ، زيرا كه مصحّح جهات امكانيّه و مستلزم تركيب در ذات مقدس است . بلكه اوصاف سلبيّه به طريق سلب مطلق بسيط است ، و آن سلب صفت است نه اثبات صفت سلب سلب . و به عبارت ديگر ، نقايص از حق تعالى مسلوب است به سلب بسيط ، نه سلب نقايص براى او ثابت [ باشد ] به طريق ايجاب عدولى .
پس در حقيقت ، صفات تنزيه « صفت » نيستند ، و فقط حق تعالى متّصف به صفات ثبوتيّه است .
و اما مرحلهء دوم ، پس در نزد اهل معرفت صفات « جمال » صفاتى است كه انس و دلبستگى آورد ، و صفات « جلال » صفاتى است كه وحشت و حيرت و هيمان آورد . پس ، آنچه متعلَّق به لطف و رحمت است از صفات « جمال » است ، چون « رحمن » و « رحيم » و « لطيف » و « عطوف » و « ربّ » و امثال آن . و
آنچه متعلَّق به قهر و كبريا است از صفات « جلال » است ، چون « مالك » و « ملك » ، « قهار » و « منتقم » و امثال آن . گرچه در سرّ هر جمالى جلالى است ، زيرا كه هر جمالى حيرت و هيمان در باطن دارد و با سرّ عظمت و قدرت بر قلب ظهور كند ، و هر جلالى در باطن رحمت دارد و قلب با او انس باطنى دارد ، و از اين جهت دل بالفطرة چنانچه مجذوب جمال و جميل است ، مجذوب قدرت و عظمت و قادر و عظيم است . پس ، اين دو نوع از صفات صفت ثبوتى است نه سلبى .
و چون اين مطلب معلوم شد ، بدان كه اللَّه گرچه « اسم اعظم » است كه صفات « جمال » و « جلال » از تجلَّيات آن و در تحت حيطهء آن است ، لكن گاهى اطلاق شود به صفات « جمال » مقابل صفات « جلال » ، چنانچه « الهيّت » و « الوهيّت » نوعا راجع به صفات « جمال » است ، و خصوصا اگر در مقابل صفت « جلال » واقع شد . و در آيهء شريفهء قُلْ هُوَ الله احَد 112 : 1 ممكن است احد اشاره به يكى از امّهات صفات « جلال » باشد كه مقام كمال بساطت ذات مقدّس است ، و اللَّه اشاره به اسم « جمال » باشد . پس در آيهء شريفه نسبت حق تعالى به حسب مقام « احديّت » و « واحديّت » و تجلَّى به « فيض اقدس » - كه اين سه تمام شئون الهيّه است - معرّفى شده بنا به احتمال اول كه قبل از اين تنبيه ذكر شد . و بنابر احتمالى كه در اين تنبيه مذكور شد ، معرّفى نسبت حق تعالى شده به حسب مقام اسماء جماليّه و جلاليّه كه محيط به جميع اسماء است . و اللَّه العالم .
تنبيه عرفانى بدان كه كلام هر متكلَّم جلوهء ذات او است به حسب مقام ظهور ، و بروز ملكات باطنهء او است در مرآت الفاظ به مقدار استعداد نسج الفاظى . چنانچه اگر قلبى نورانى و صافى از الواث و كدورات عالم طبيعت شد ، كلام او نيز نورانى بلكه نور خواهد بود ، و همان نورانيّت قلب جلوه در كسوهء الفاظ مىنمايد . و در شأن ائمّهء هدى وارد شده است : كلامكم نور .[1]و وارد
[1]- عيون اخبار الرّضا ، ج 2 ، ص 277 ، زيارت « جامعهء كبيره » . .