عليه السلام روايت نموده كه آن حضرت از پدرهاى بزرگوار خود در حديثى از سلمان رضى اللَّه عنه روايت فرمودند كه گفت : « از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مىفرمود : كسى كه قرائت كند قل هو اللَّه احد را يك مرتبه ، ثلث قرآن را قرائت كرده . و كسى كه دو مرتبه قرائت كند ، دو ثلث قرآن را قرائت كرده . و كسى كه سه مرتبه قرائت كند ، ختم نموده قرآن را . »[1]و در ثواب الاعمال است كه « كسى كه جمعه اى بر او بگذرد و قل هو اللَّه احد را نخواند و بميرد ، مىميرد به دين أبو لهب . »[2]و در مستدرك احاديث طولانى و بسيارى در فضيلت اين سورهء شريفه نقل نموده ، هر كس مىخواهد به آن كتاب و وسايل رجوع كند .[3]و الحمد للَّه .
فصل هفتم در شمّه اى از تفسير سورهء مباركهء « قدر » به قدر مناسبت اين اوراق فصل هفتم در شمّه اى از تفسير سورهء مباركهء « قدر » به قدر مناسبت اين اوراق قوله تعالى : انّا انْزَلْناه في لَيْلَةِ الْقَدْر 97 : 1 در اين آيهء شريفه مطالب عاليه ايست كه اشاره اى به بعض آن خالى از فايده نيست :
مطلب اوّل در اين كه در اين آيهء شريفه و بسيارى از آيات شريفه تنزيل قرآن را نسبت به ذات مقدّس خود دهد ، مطلب اوّل در اين كه در اين آيهء شريفه و بسيارى از آيات شريفه تنزيل قرآن را نسبت به ذات مقدّس خود دهد ، چنانچه فرمايد : انّا انْزَلْناه في لَيْلَةٍ مُبارَكَة ، 44 : 3[4]انّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَانّا لَه لَحافِظُون 15 : 9[5]إلى غير ذلك از آيات
[1]- وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 868 ، « كتاب الصّلوة » ، « ابواب قرائة القرآن » ، باب 31 ، حديث 5 . . معانى الاخبار ، ص 234 . « باب معنى قول سلمان . . . » . .
[2]- ثواب الاعمال ، ص 156 ، « ثواب قرائة قل هو اللَّه احد » ، حديث 2 . .
[3]- وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 866 و 870 ، « كتاب الصّلوة » ، « ابواب قرائة القرآن . . . » ، باب 31 و 33 . مستدرك الوسائل ، « كتاب الصّلوة » ، « ابواب قرائة القرآن » ، باب 24 و 26 . .
[4]- « ما آن ( قرآن ) را در شبى مبارك نازل كرديم . » ( دخان - 3 ) .
[5]- پاورقى 281 . .
شريفه . و در بعض آيات نسبت به جبرئيل كه روح الامين است مىدهد ، چنانچه فرمايد : نَزَلَ بِه الرُّوحُ الامين 26 : 193 .[1]علماء ظاهر در اين مقامات گويند اين از قبيل يا هامانُ ابْنِ لي صَرْحا 40 : 36 ،[2]مجاز است . نسبت تنزيل ، مثلا ، به حق تعالى از باب آن است كه ذات مقدّس سبب تنزيل و آمر آن است . يا آن كه تنزيل نسبت به حق حقيقت است ، و چون روح الامين واسطه است به او نيز نسبت دهند مجازا . و اين براى آن است كه نسبت فعل حق به خلق را چون نسبت فعل خلق به خلق انگاشتهاند ، پس ، مأموريّت عزرائيل و جبرائيل را از حق تعالى چون مأموريّت هامان از فرعون ، و بنّاها و معمارها از هامان دانند . و اين قياسى است بس باطل و مع الفارق . و فهم نسبت خلق به حق ، و فعل خلق و خالق ، از مهمّات معارف الهيّه و امّهات مسائل فلسفيّه است كه از آن ، حلّ بسيارى مهمّات شود ، از آن جمله مسئلهء جبر و تفويض است ، كه اين مطلب ما از شعب آن است .
بايد دانست كه در علوم عاليه مقرّر و ثابت است كه جميع دار تحقّق و مراتب وجود ، صورت « فيض مقدّس » كه تجلَّى اشراقى حق است ، مىباشد . و چنانچه « اضافهء اشراقيّه » محض ربط و صرف فقر است ، تعيّنات و صور آن نيز محض ربط مىباشند و از خود حيثيّت و استقلالى ندارند . و به عبارت ديگر ، تمام دار تحقّق فانى در حق ، ذاتا و صفتا و فعلا ، هستند ، زيرا كه اگر موجودى از موجودات در يكى از شئون ذاتيّه استقلال داشته باشد ، چه در هويّت وجوديّه و چه در شئون آن ، از حدود بقعهء امكان خارج شود و به وجوب ذاتى مبدّل گردد . و اين واضح البطلان است . و چون اين لطيفهء الهيّه در قلب راسخ شد و فؤاد ذوق آن را چنانچه بايد و شايد كرد ، بر او سرّى از اسرار قدر كشف شود و لطيفه اى از حقيقت « امر بين الامرين »
[1]- « روح الامين آن را نازل كرد . » ( شعراء - 193 ) .
[2]- « اى هامان از براى من قصرى بنا كن . » ( غافر - 36 ) .
منكشف گردد .
پس ، آثار و افعال كماليّه را به همان نسبت كه به خلق نسبت دهند ، به همان نسبت به حق نيز نسبت توان داد ، بدون آن كه مجاز در هيچ طرف باشد .
و اين در نظر وحدت و كثرت و جمع بين الامرين متحقّق گردد . بلى ، كسى كه در كثرت محض واقع است و از وحدت محجوب است ، فعل را به خلق نسبت دهد و از حق غافل شود ، چون ما محجوبان ، و كسى كه وحدت در قلبش جلوه كند ، از خلق محجوب شود و همهء افعال را به حق نسبت دهد . و عارف محقّق جمع بين « وحدت » و « كثرت » كند : در عين حال كه فعل را به حق نسبت مىدهد بى شائبهء مجاز ، به خلق نسبت دهد بى شائبهء مجاز . و آيهء شريفهء وَما رَمَيْتَ اذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ الله رَمى 8 : 17 ،[1]كه در عين اثبات رمى نفى آن نمود ، و در عين نفى اثبات فرموده ، اشاره به همين مشرب احلاى عرفانى و مسلك دقيق ايمانى است . و اين كه گفتيم افعال و آثار كماليّه ، و نقايص را خارج نموديم ، چون كه نقايص به اعدام برگردد ، و آن از تعيّنات وجود است و منسوب به حق نيست مگر بالعرض . و شرح اين مبحث را در اين اوراق نتوان داد .
و چون اين مقدّمه معلوم شد ، نسبت « تنزيل » به حق و جبرئيل ، و « احياء » به اسرافيل و حق ، و « اماته » به عزرائيل و ملائكهء موكَّله به نفوس و حق ، معلوم شود . و در قرآن شريف اشاره به اين مطلب بسيار است . و اين يكى از معارف قرآن است كه قبل از اين كتاب شريف در آثار حكما و فلاسفه از آن عين و اثرى نيست ، و عائلهء بشريّه مرهون عطيّهء اين صحيفهء الهيّهاند در اين لطيفه ، چون ساير معارف الهيّهء قرآنيه .
مطلب دوم در اشاره به نكتهء آن كه فرموده است انّا به صيغهء جمع و انزلنا به صيغهء جمع .
بدان كه نكتهء آن ، تفخيم مقام حق تعالى به مبدئيّت تنزيل اين كتاب
[1]- پاورقى 287 . .
شريف است . و شايد اين جمعيت براى جمعيّت اسمائيّه باشد ، و اشاره به آن باشد كه حق تعالى به جميع شئون اسمائيّه و صفاتيّه مبدأ از براى اين كتاب شريف است ، و از اين جهت ، اين كتاب شريف صورت احديّت جمع جميع اسماء و صفات و معرّف مقام مقدس حق به تمام شئون و تجلَّيات است . و به عبارت ديگر ، اين صحيفهء نورانيّه صورت « اسم اعظم » است ، چنانچه انسان كامل نيز صورت اسم اعظم است ، بلكه حقيقت اين دو در حضرت غيب يكى است ، و در عالم تفرقه از هم به حسب صورت متفرّق گردند ، ولى باز به حسب معنا از هم متفرّق نشوند . و اين يكى از معانى لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض[1]مىباشد . و چنانچه حق تعالى بيدى الجلال و الجمال تخمير طينت آدم اول و انسان كامل فرموده ، بيدى الجمال و الجلال تنزيل كتاب طينت آدم و انسان كامل فرموده ، بيدى الجمال و الجلال تنزيل كتاب كامل و قرآن جامع فرموده . و شايد به همين جهت آن را « قرآن » نيز گويند ، چه كه مقام احديّت جمع وحدت و كثرت است . و از اين جهت ، اين كتاب قابل نسخ و انقطاع نيست ، زيرا كه اسم اعظم و مظاهر او ازلى و ابدى است و تمام شرايع دعوت به همين شريعت و ولايت محمّديّه است .
و شايد به همين نكته كه در انّا انزلنا گفته شد ، انّا عَرَضْنَا الامانَة 33 : 72[1]نيز به صيغهء جمع ذكر شده ، زيرا كه امانت به حسب باطن حقيقت ولايت ، و به حسب ظاهر شريعت يا دين اسلام يا قرآن يا نماز است .
مطلب سوم در اجمالى از كيفيّت نزول قرآن است و اين از لطايف معارف الهيّه و از اسرار حقايق دينيّه است كه كم كسى مىتواند به شمّه اى از آن اطلاع پيدا كند به طريق علمى . و جز كمّل از اولياء ، كه اوّل آنها خود وجود مبارك رسول ختمى است و پس از آن به دستگيرى آن سرور ديگر از
[1]- ( احزاب - 72 ) . .
[1]- « كتاب خدا و عترت من از هم جدا نمىگردند تا در كنار حوض ( كوثر ) بر من وارد شوند . » قسمتى از حديث مشهور و متواتر « ثقلين » . اصول كافى ، ج 1 ، ص 299 ، « كتاب الحجّة » ، « باب ما فرض اللَّه و رسوله من الكون مع الائمة عليهم السلام » ، حديث 6 . و ج 4 ، ص 141 . « كتاب الايمان و الكفر ، « باب ادنى ما يكون به العبد مؤمنا » ، حديث 1 .
اولياء و اهل معارفند ، كسى ديگر نتواند به طريق كشف و شهود از اين لطيفهء الهيّه مطَّلع شود ، زيرا كه مشاهدهء اين حقيقت نشود جز به وصول به عالم وحى و خروج از حدود عوالم امكانى . و ما در اين مقام به طريق اشاره و رمز بيانى از اين حقيقت مىكنيم .
بايد دانست كه قلوبى كه به طريق سلوك معنوى و سفر باطنى سير إلى اللَّه مىكنند و از منزل مظلم نفس و بيت انيّت و انانيّت مهاجرت مىنمايند ، دو طايفهاند به طريق كلى :
اول ، آنان كه پس از اتمام سفر إلى اللَّه ، موت آنها را درك كند ، و در همين حال جذبه و فنا و موت باقى مانند . و اينها اجرشان على اللَّه و هو اللَّه است . اينها محبوبينى هستند كه در تحت « قباب اللَّه » فانى ، و كسى آنها را نشناسد و با كسى رابطه پيدا نكنند و آنها نيز جز حق كسى را نشناسند - اوليائى تحت قبابى ، لا يعرفهم غيرى .[1]طايفهء دوم آنان هستند كه پس از تماميّت سير إلى اللَّه و في اللَّه ، قابل آن هستند كه به خود رجوع كنند و حالت صحو و هشيارى براى آنها دست دهد .
اينها آنان هستند كه به حسب تجلَّى به فيض اقدس ، كه « سرّ قدر » است ، تقدير استعداد آنها شده و آنها را براى تكميل عباد و تعمير بلاد انتخاب فرمودهاند . اينها پس از اتصال به حضرت علميّه و رجوع به حقايق اعيان ، كشف سير اعيان و اتّصال آنها را به حضرت قدس و سفر آنها را إلى اللَّه و إلى السّعاده نمايند ، و مخلَّع به خلعت نبوت شوند . و اين كشف وحى الهى است قبل از تنزّل به عالم وحى جبرائيلى . و پس از آن كه از اين عالم توجه به عوالم نازله كردند ، كشف آنچه در اقلام عاليه و الواح قدسيّه است نمايند به قدر احاطهء علميّه و نشئهء كماليّهء خود كه تابع حضرات اسمائيّه است . و اختلاف شرايع و نبوات بلكه جميع اختلافات از آنجا است .
و در اين مقام گاه شود كه آن حقيقت غيبيّه و سريرهء قدسيّه ، كه در
[1]- پاورقى 157 . .
حضرت علميّه و اقلام و الواح عاليه مشهود شده ، از طريق غيب نفس و سرّ روح شريف آنها به توسّط ملك وحى ، كه حضرت جبرئيل است ، تنزّل كند در قلب مبارك آنها . و گاهى جبرائيل « تمثّل مثالى » پيدا كند در حضرت « مثال » براى آنها ، و گاهى « تمثّل ملكى » پيدا كند ، و از ممكن غيب به توسّط آن حقيقت تا مشهد عالم شهادت ظهور پيدا كند ، و آن لطيفهء الهيّه را تنزل دهد ، و در هر نشئه از نشئات ، صاحب وحى به طورى ادراك كند و مشاهده نمايد :
در حضرت علميه به طورى ، و در حضرت اعيان به طورى ، و در حضرات اقلام به طورى ، و در حضرات الواح به طورى ، و در حضرت مثال به طورى ، و در حس مشترك به طورى ، و در شهادات مطلقه به طورى . و اين ، هفت مرتبه از تنزّل است ، كه شايد نزول قرآن بر « سبعة احرف »[1]اشاره به اين معنى باشد . و اين معنى منافات ندارد با آنچه فرمايد : قرآن واحد من عند واحد[2]چنانچه معلوم است . و اين مقام را تفصيلى است كه مناسب ذكر نيست .
مطلب چهارم در سرّ « هاء » غايب است در « انزلناه » چنانچه معلوم شد ، از براى قرآن قبل از تنزّل در اين نشئه ، مقامات و كينونتهايى است : اول مقام او ، كينونت علميّهء او است در حضرت غيبيّه به تكلَّم ذاتى و مقارعهء ذاتيّه به طريق احديّت جمع . و ضمير غايب شايد اشاره به آن مقام باشد ، و براى افادهء اين معنى به ضمير غيبت ذكر فرموده است ، كانّه مىفرمايد همين قرآن نازل در « ليلة القدر » همان قرآن علمى در سرّ مكنون و غيبى در نشئهء علميّه است ، كه او را از آن مراتب ، كه در يك مقام متّحد با ذات و از تجلَّيات اسمائيّه بود ، نازل فرموديم ، و اين حقيقت ظاهر همان سرّ الهى است . و اين كتاب ، كه در كسوهء عبارات و الفاظ ظهور نموده ، در مرتبهء ذات به صورت تجلَّيات
[1]- ان القرآن نزل على سبعة احرف . . . بحار الانوار ، ج 89 ، ص 83 . .
[2]- انّ القرآن واحد نزل من عند واحد . اصول كافى ، ج 4 ، ص 438 ، « كتاب فضل القرآن » ، « باب النّوادر » ، حديث 12 . .
ذاتيّه ، و در مرتبهء فعل عين تجلَّى فعلى است ، چنانچه امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه فرمود : انّما كلامه فعله .[1]مطلب پنجم در بيان « ليلة القدر » مطلب پنجم در بيان « ليلة القدر » و در آن مباحث بسيار و معارف بى شمارى است كه علماء اعلام رضوان اللَّه عليهم به حسب مشارب و مسالك خود از آن بحث فرمودند ، و ما در اين اوراق بعض از آن را به طريق اشاره بيان مىكنيم . و بعض از مطالب هم ذكرى از آن نفرمودند كه ما اشاره به آن مىكنيم در ضمن امورى .
اول در وجه تسميهء « ليلة القدر » اول در وجه تسميهء « ليلة القدر » علماء اختلافاتى كردند . بعضى بر آنند كه چون صاحب شرف و منزلت است ، و قرآن صاحب قدر به توسّط ملك صاحب قدر بر رسول صاحب قدر براى امّت صاحب قدر وارد شده است ، ليلة القدرش گويند . و بعضى گفتهاند كه براى آن « ليلهء قدر » به آن گويند كه تقدير امور و آجال و ارزاق مردم در اين شب مىشود . و بعضى گفتهاند به واسطهء آن كه از كثرت ملائكه زمين تنگ شود ، آن را قدر گويند . و آن از قبيل وَمَنْ قُدِرَ عَلَيه رِزْقُه 65 : 7[2]است . اين حرفهايى است كه در اين مقام گفته شده . و در هر يك از آن مقامات تحقيقاتى است كه اشاره به آن اجمالا خالى از فايده نيست .
اما مطلب اول ، كه به معنى صاحب منزلت و قدر بودن است . پس بدان كه كلامى در اين مقام است كه مطلق زمان و مكان كه بعضى شريف و بعضى غير شريف و بعضى سعد و بعضى نحس است ، آيا از خود ذات زمان يا تشخّصات ذاتيّهء آن است . و همينطور در مكان . يا آن كه به واسطهء وقوع وقايع و حصول امور شريفه و خسيسه ، بالعرض داراى آن مزيت شوند . و اين گرچه مبحث مهمّ شريفى نيست و بحث در اطراف آن چندان مفيد نيست ، لكن ما به طريق اختصار از آن ياد كنيم .
[1]- پاورقى 525 . .
[2]- « و كسى كه دچار تنگى معاش است . . . » . ( طلاق - 7 ) .
وجه ترجيح احتمال اول آن است كه ظاهر اخبار و آياتى كه براى زمان و مكان شرافت يا نحوست اثبات نمودند ، آن است كه صفت خود آنها است نه صفت به حال متعلَّق . و چون مانع عقلى ندارد ، حمل آنها بر ظاهر خود متعيّن است .
وجه ترجيح احتمال دوم آن است كه حقيقت زمان و مكان حقيقت واحده بلكه شخصيّت آنها نيز شخصيّت واحده است ، و از اين جهت ، ممكن نيست شخص واحد در حكم متجزّى و مختلف شود . بنابر اين ، ناچار آنچه وارد شده در شرافت يا نحوست ، محمول بر وقايع و قضاياى حاصله در آنها است . و اين وجه برهانى نيست ، زيرا كه زمان گرچه شخص واحد است ، ولى چون متدرّج و ممتدّ است و حقيقت مقداريّه است ، مانع ندارد كه بعضى اجزاء آن با بعضى ديگر در حكم و اثر مختلف باشد . و برهانى قائم نشده است كه هر شخص به هر طورى هست داراى دو حكم و دو اثر نمىشود ، بلكه خلاف آن ظاهر است . مثلا ، افراد انسان با آن كه هر يك شخص واحد هستند ، معذلك ، در صورت جسميّهء آنها اختلافات كثيره هست ، مثلا ، جليديّه و دماغ و قلب شريفتر و لطيفترند از اعضاى ديگر ، و همين طور قواى باطنه و ظاهرهء آن بعضى اشرف از بعضى هستند . و اين براى آن است كه در اين عالم انسان به نعت وحدت تامّه ظاهر نيست ، گرچه شخص واحد است ، ولى چون به نعت كثرت ظاهر است ، احكام او نيز مختلف شود .
و اما وجه ترجيح احتمال اول نيز وجه صحيح دل پسندى نيست ، زيرا كه مرجع اين حرف به « اصالة الظَّهور » و « اصالة الحقيقة » ، مثلا ، مىباشد . و در اصول معلوم شده است كه « اصالة الحقيقة » و « اصالة الظهور » براى آنست كه در مورد شك در مراد ، تعيين مراد كند ، نه پس از معلوميّت مراد ، اثبات حقيقت نمايد . تأمّل[1].
[1]وجه تأمل آن است كه در اينجا از جهت ديگر مىتوان اين دعوى را تقرير كرد و آن آنست كه ظاهر در نسبت دادن محمولى به موضوع آن است كه آن موضوع خوددارى آن حكم باشد و تمام موضوع باشد چنانچه