بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 318


عليه السلام روايت نموده كه آن حضرت از پدرهاى بزرگوار خود در حديثى از سلمان رضى اللَّه عنه روايت فرمودند كه گفت : « از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مىفرمود : كسى كه قرائت كند قل هو اللَّه احد را يك مرتبه ، ثلث قرآن را قرائت كرده . و كسى كه دو مرتبه قرائت كند ، دو ثلث قرآن را قرائت كرده . و كسى كه سه مرتبه قرائت كند ، ختم نموده قرآن را . »[1]و در ثواب الاعمال است كه « كسى كه جمعه اى بر او بگذرد و قل هو اللَّه احد را نخواند و بميرد ، مىميرد به دين أبو لهب . »[2]و در مستدرك احاديث طولانى و بسيارى در فضيلت اين سورهء شريفه نقل نموده ، هر كس مىخواهد به آن كتاب و وسايل رجوع كند .[3]و الحمد للَّه .
فصل هفتم در شمّه اى از تفسير سورهء مباركهء « قدر » به قدر مناسبت اين اوراق فصل هفتم در شمّه اى از تفسير سورهء مباركهء « قدر » به قدر مناسبت اين اوراق قوله تعالى : انّا انْزَلْناه في لَيْلَةِ الْقَدْر 97 : 1 در اين آيهء شريفه مطالب عاليه ايست كه اشاره اى به بعض آن خالى از فايده نيست :
مطلب اوّل در اين كه در اين آيهء شريفه و بسيارى از آيات شريفه تنزيل قرآن را نسبت به ذات مقدّس خود دهد ، مطلب اوّل در اين كه در اين آيهء شريفه و بسيارى از آيات شريفه تنزيل قرآن را نسبت به ذات مقدّس خود دهد ، چنانچه فرمايد : انّا انْزَلْناه في لَيْلَةٍ مُبارَكَة ، 44 : 3[4]انّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَانّا لَه لَحافِظُون 15 : 9[5]إلى غير ذلك از آيات


[1]- وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 868 ، « كتاب الصّلوة » ، « ابواب قرائة القرآن » ، باب 31 ، حديث 5 . . معانى الاخبار ، ص 234 . « باب معنى قول سلمان . . . » . .
[2]- ثواب الاعمال ، ص 156 ، « ثواب قرائة قل هو اللَّه احد » ، حديث 2 . .
[3]- وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 866 و 870 ، « كتاب الصّلوة » ، « ابواب قرائة القرآن . . . » ، باب 31 و 33 . مستدرك الوسائل ، « كتاب الصّلوة » ، « ابواب قرائة القرآن » ، باب 24 و 26 . .
[4]- « ما آن ( قرآن ) را در شبى مبارك نازل كرديم . » ( دخان - 3 ) .
[5]- پاورقى 281 . .


صفحه 319


شريفه . و در بعض آيات نسبت به جبرئيل كه روح الامين است مىدهد ، چنانچه فرمايد : نَزَلَ بِه الرُّوحُ الامين 26 : 193 .[1]علماء ظاهر در اين مقامات گويند اين از قبيل يا هامانُ ابْنِ لي صَرْحا 40 : 36 ،[2]مجاز است . نسبت تنزيل ، مثلا ، به حق تعالى از باب آن است كه ذات مقدّس سبب تنزيل و آمر آن است . يا آن كه تنزيل نسبت به حق حقيقت است ، و چون روح الامين واسطه است به او نيز نسبت دهند مجازا . و اين براى آن است كه نسبت فعل حق به خلق را چون نسبت فعل خلق به خلق انگاشته‌اند ، پس ، مأموريّت عزرائيل و جبرائيل را از حق تعالى چون مأموريّت هامان از فرعون ، و بنّاها و معمارها از هامان دانند . و اين قياسى است بس باطل و مع الفارق . و فهم نسبت خلق به حق ، و فعل خلق و خالق ، از مهمّات معارف الهيّه و امّهات مسائل فلسفيّه است كه از آن ، حلّ بسيارى مهمّات شود ، از آن جمله مسئلهء جبر و تفويض است ، كه اين مطلب ما از شعب آن است .
بايد دانست كه در علوم عاليه مقرّر و ثابت است كه جميع دار تحقّق و مراتب وجود ، صورت « فيض مقدّس » كه تجلَّى اشراقى حق است ، مىباشد . و چنانچه « اضافهء اشراقيّه » محض ربط و صرف فقر است ، تعيّنات و صور آن نيز محض ربط مىباشند و از خود حيثيّت و استقلالى ندارند . و به عبارت ديگر ، تمام دار تحقّق فانى در حق ، ذاتا و صفتا و فعلا ، هستند ، زيرا كه اگر موجودى از موجودات در يكى از شئون ذاتيّه استقلال داشته باشد ، چه در هويّت وجوديّه و چه در شئون آن ، از حدود بقعهء امكان خارج شود و به وجوب ذاتى مبدّل گردد . و اين واضح البطلان است . و چون اين لطيفهء الهيّه در قلب راسخ شد و فؤاد ذوق آن را چنانچه بايد و شايد كرد ، بر او سرّى از اسرار قدر كشف شود و لطيفه اى از حقيقت « امر بين الامرين »


[1]- « روح الامين آن را نازل كرد . » ( شعراء - 193 ) .
[2]- « اى هامان از براى من قصرى بنا كن . » ( غافر - 36 ) .


صفحه 320


منكشف گردد .
پس ، آثار و افعال كماليّه را به همان نسبت كه به خلق نسبت دهند ، به همان نسبت به حق نيز نسبت توان داد ، بدون آن كه مجاز در هيچ طرف باشد .
و اين در نظر وحدت و كثرت و جمع بين الامرين متحقّق گردد . بلى ، كسى كه در كثرت محض واقع است و از وحدت محجوب است ، فعل را به خلق نسبت دهد و از حق غافل شود ، چون ما محجوبان ، و كسى كه وحدت در قلبش جلوه كند ، از خلق محجوب شود و همهء افعال را به حق نسبت دهد . و عارف محقّق جمع بين « وحدت » و « كثرت » كند : در عين حال كه فعل را به حق نسبت مىدهد بى شائبهء مجاز ، به خلق نسبت دهد بى شائبهء مجاز . و آيهء شريفهء وَما رَمَيْتَ اذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ الله رَمى 8 : 17 ،[1]كه در عين اثبات رمى نفى آن نمود ، و در عين نفى اثبات فرموده ، اشاره به همين مشرب احلاى عرفانى و مسلك دقيق ايمانى است . و اين كه گفتيم افعال و آثار كماليّه ، و نقايص را خارج نموديم ، چون كه نقايص به اعدام برگردد ، و آن از تعيّنات وجود است و منسوب به حق نيست مگر بالعرض . و شرح اين مبحث را در اين اوراق نتوان داد .
و چون اين مقدّمه معلوم شد ، نسبت « تنزيل » به حق و جبرئيل ، و « احياء » به اسرافيل و حق ، و « اماته » به عزرائيل و ملائكهء موكَّله به نفوس و حق ، معلوم شود . و در قرآن شريف اشاره به اين مطلب بسيار است . و اين يكى از معارف قرآن است كه قبل از اين كتاب شريف در آثار حكما و فلاسفه از آن عين و اثرى نيست ، و عائلهء بشريّه مرهون عطيّهء اين صحيفهء الهيّه‌اند در اين لطيفه ، چون ساير معارف الهيّهء قرآنيه .
مطلب دوم در اشاره به نكتهء آن كه فرموده است انّا به صيغهء جمع و انزلنا به صيغهء جمع .
بدان كه نكتهء آن ، تفخيم مقام حق تعالى به مبدئيّت تنزيل اين كتاب


[1]- پاورقى 287 . .


صفحه 321


شريف است . و شايد اين جمعيت براى جمعيّت اسمائيّه باشد ، و اشاره به آن باشد كه حق تعالى به جميع شئون اسمائيّه و صفاتيّه مبدأ از براى اين كتاب شريف است ، و از اين جهت ، اين كتاب شريف صورت احديّت جمع جميع اسماء و صفات و معرّف مقام مقدس حق به تمام شئون و تجلَّيات است . و به عبارت ديگر ، اين صحيفهء نورانيّه صورت « اسم اعظم » است ، چنانچه انسان كامل نيز صورت اسم اعظم است ، بلكه حقيقت اين دو در حضرت غيب يكى است ، و در عالم تفرقه از هم به حسب صورت متفرّق گردند ، ولى باز به حسب معنا از هم متفرّق نشوند . و اين يكى از معانى لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض[1]مىباشد . و چنانچه حق تعالى بيدى الجلال و الجمال تخمير طينت آدم اول و انسان كامل فرموده ، بيدى الجمال و الجلال تنزيل كتاب طينت آدم و انسان كامل فرموده ، بيدى الجمال و الجلال تنزيل كتاب كامل و قرآن جامع فرموده . و شايد به همين جهت آن را « قرآن » نيز گويند ، چه كه مقام احديّت جمع وحدت و كثرت است . و از اين جهت ، اين كتاب قابل نسخ و انقطاع نيست ، زيرا كه اسم اعظم و مظاهر او ازلى و ابدى است و تمام شرايع دعوت به همين شريعت و ولايت محمّديّه است .
و شايد به همين نكته كه در انّا انزلنا گفته شد ، انّا عَرَضْنَا الامانَة 33 : 72[1]نيز به صيغهء جمع ذكر شده ، زيرا كه امانت به حسب باطن حقيقت ولايت ، و به حسب ظاهر شريعت يا دين اسلام يا قرآن يا نماز است .
مطلب سوم در اجمالى از كيفيّت نزول قرآن است و اين از لطايف معارف الهيّه و از اسرار حقايق دينيّه است كه كم كسى مىتواند به شمّه اى از آن اطلاع پيدا كند به طريق علمى . و جز كمّل از اولياء ، كه اوّل آنها خود وجود مبارك رسول ختمى است و پس از آن به دستگيرى آن سرور ديگر از


[1]- ( احزاب - 72 ) . .
[1]- « كتاب خدا و عترت من از هم جدا نمىگردند تا در كنار حوض ( كوثر ) بر من وارد شوند . » قسمتى از حديث مشهور و متواتر « ثقلين » . اصول كافى ، ج 1 ، ص 299 ، « كتاب الحجّة » ، « باب ما فرض اللَّه و رسوله من الكون مع الائمة عليهم السلام » ، حديث 6 . و ج 4 ، ص 141 . « كتاب الايمان و الكفر ، « باب ادنى ما يكون به العبد مؤمنا » ، حديث 1 .


صفحه 322


اولياء و اهل معارفند ، كسى ديگر نتواند به طريق كشف و شهود از اين لطيفهء الهيّه مطَّلع شود ، زيرا كه مشاهدهء اين حقيقت نشود جز به وصول به عالم وحى و خروج از حدود عوالم امكانى . و ما در اين مقام به طريق اشاره و رمز بيانى از اين حقيقت مىكنيم .
بايد دانست كه قلوبى كه به طريق سلوك معنوى و سفر باطنى سير إلى اللَّه مىكنند و از منزل مظلم نفس و بيت انيّت و انانيّت مهاجرت مىنمايند ، دو طايفه‌اند به طريق كلى :
اول ، آنان كه پس از اتمام سفر إلى اللَّه ، موت آنها را درك كند ، و در همين حال جذبه و فنا و موت باقى مانند . و اينها اجرشان على اللَّه و هو اللَّه است . اينها محبوبينى هستند كه در تحت « قباب اللَّه » فانى ، و كسى آنها را نشناسد و با كسى رابطه پيدا نكنند و آنها نيز جز حق كسى را نشناسند - اوليائى تحت قبابى ، لا يعرفهم غيرى .[1]طايفهء دوم آنان هستند كه پس از تماميّت سير إلى اللَّه و في اللَّه ، قابل آن هستند كه به خود رجوع كنند و حالت صحو و هشيارى براى آنها دست دهد .
اينها آنان هستند كه به حسب تجلَّى به فيض اقدس ، كه « سرّ قدر » است ، تقدير استعداد آنها شده و آنها را براى تكميل عباد و تعمير بلاد انتخاب فرموده‌اند . اينها پس از اتصال به حضرت علميّه و رجوع به حقايق اعيان ، كشف سير اعيان و اتّصال آنها را به حضرت قدس و سفر آنها را إلى اللَّه و إلى السّعاده نمايند ، و مخلَّع به خلعت نبوت شوند . و اين كشف وحى الهى است قبل از تنزّل به عالم وحى جبرائيلى . و پس از آن كه از اين عالم توجه به عوالم نازله كردند ، كشف آنچه در اقلام عاليه و الواح قدسيّه است نمايند به قدر احاطهء علميّه و نشئهء كماليّهء خود كه تابع حضرات اسمائيّه است . و اختلاف شرايع و نبوات بلكه جميع اختلافات از آنجا است .
و در اين مقام گاه شود كه آن حقيقت غيبيّه و سريرهء قدسيّه ، كه در


[1]- پاورقى 157 . .


صفحه 323


حضرت علميّه و اقلام و الواح عاليه مشهود شده ، از طريق غيب نفس و سرّ روح شريف آنها به توسّط ملك وحى ، كه حضرت جبرئيل است ، تنزّل كند در قلب مبارك آنها . و گاهى جبرائيل « تمثّل مثالى » پيدا كند در حضرت « مثال » براى آنها ، و گاهى « تمثّل ملكى » پيدا كند ، و از ممكن غيب به توسّط آن حقيقت تا مشهد عالم شهادت ظهور پيدا كند ، و آن لطيفهء الهيّه را تنزل دهد ، و در هر نشئه از نشئات ، صاحب وحى به طورى ادراك كند و مشاهده نمايد :
در حضرت علميه به طورى ، و در حضرت اعيان به طورى ، و در حضرات اقلام به طورى ، و در حضرات الواح به طورى ، و در حضرت مثال به طورى ، و در حس مشترك به طورى ، و در شهادات مطلقه به طورى . و اين ، هفت مرتبه از تنزّل است ، كه شايد نزول قرآن بر « سبعة احرف »[1]اشاره به اين معنى باشد . و اين معنى منافات ندارد با آنچه فرمايد : قرآن واحد من عند واحد[2]چنانچه معلوم است . و اين مقام را تفصيلى است كه مناسب ذكر نيست .
مطلب چهارم در سرّ « هاء » غايب است در « انزلناه » چنانچه معلوم شد ، از براى قرآن قبل از تنزّل در اين نشئه ، مقامات و كينونتهايى است : اول مقام او ، كينونت علميّهء او است در حضرت غيبيّه به تكلَّم ذاتى و مقارعهء ذاتيّه به طريق احديّت جمع . و ضمير غايب شايد اشاره به آن مقام باشد ، و براى افادهء اين معنى به ضمير غيبت ذكر فرموده است ، كانّه مىفرمايد همين قرآن نازل در « ليلة القدر » همان قرآن علمى در سرّ مكنون و غيبى در نشئهء علميّه است ، كه او را از آن مراتب ، كه در يك مقام متّحد با ذات و از تجلَّيات اسمائيّه بود ، نازل فرموديم ، و اين حقيقت ظاهر همان سرّ الهى است . و اين كتاب ، كه در كسوهء عبارات و الفاظ ظهور نموده ، در مرتبهء ذات به صورت تجلَّيات


[1]- ان القرآن نزل على سبعة احرف . . . بحار الانوار ، ج 89 ، ص 83 . .
[2]- انّ القرآن واحد نزل من عند واحد . اصول كافى ، ج 4 ، ص 438 ، « كتاب فضل القرآن » ، « باب النّوادر » ، حديث 12 . .


صفحه 324


ذاتيّه ، و در مرتبهء فعل عين تجلَّى فعلى است ، چنانچه امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه فرمود : انّما كلامه فعله .[1]مطلب پنجم در بيان « ليلة القدر » مطلب پنجم در بيان « ليلة القدر » و در آن مباحث بسيار و معارف بى شمارى است كه علماء اعلام رضوان اللَّه عليهم به حسب مشارب و مسالك خود از آن بحث فرمودند ، و ما در اين اوراق بعض از آن را به طريق اشاره بيان مىكنيم . و بعض از مطالب هم ذكرى از آن نفرمودند كه ما اشاره به آن مىكنيم در ضمن امورى .
اول در وجه تسميهء « ليلة القدر » اول در وجه تسميهء « ليلة القدر » علماء اختلافاتى كردند . بعضى بر آنند كه چون صاحب شرف و منزلت است ، و قرآن صاحب قدر به توسّط ملك صاحب قدر بر رسول صاحب قدر براى امّت صاحب قدر وارد شده است ، ليلة القدرش گويند . و بعضى گفته‌اند كه براى آن « ليلهء قدر » به آن گويند كه تقدير امور و آجال و ارزاق مردم در اين شب مىشود . و بعضى گفته‌اند به واسطهء آن كه از كثرت ملائكه زمين تنگ شود ، آن را قدر گويند . و آن از قبيل وَمَنْ قُدِرَ عَلَيه رِزْقُه 65 : 7[2]است . اين حرفهايى است كه در اين مقام گفته شده . و در هر يك از آن مقامات تحقيقاتى است كه اشاره به آن اجمالا خالى از فايده نيست .
اما مطلب اول ، كه به معنى صاحب منزلت و قدر بودن است . پس بدان كه كلامى در اين مقام است كه مطلق زمان و مكان كه بعضى شريف و بعضى غير شريف و بعضى سعد و بعضى نحس است ، آيا از خود ذات زمان يا تشخّصات ذاتيّهء آن است . و همينطور در مكان . يا آن كه به واسطهء وقوع وقايع و حصول امور شريفه و خسيسه ، بالعرض داراى آن مزيت شوند . و اين گرچه مبحث مهمّ شريفى نيست و بحث در اطراف آن چندان مفيد نيست ، لكن ما به طريق اختصار از آن ياد كنيم .


[1]- پاورقى 525 . .
[2]- « و كسى كه دچار تنگى معاش است . . . » . ( طلاق - 7 ) .


صفحه 325


وجه ترجيح احتمال اول آن است كه ظاهر اخبار و آياتى كه براى زمان و مكان شرافت يا نحوست اثبات نمودند ، آن است كه صفت خود آنها است نه صفت به حال متعلَّق . و چون مانع عقلى ندارد ، حمل آنها بر ظاهر خود متعيّن است .
وجه ترجيح احتمال دوم آن است كه حقيقت زمان و مكان حقيقت واحده بلكه شخصيّت آنها نيز شخصيّت واحده است ، و از اين جهت ، ممكن نيست شخص واحد در حكم متجزّى و مختلف شود . بنابر اين ، ناچار آنچه وارد شده در شرافت يا نحوست ، محمول بر وقايع و قضاياى حاصله در آنها است . و اين وجه برهانى نيست ، زيرا كه زمان گرچه شخص واحد است ، ولى چون متدرّج و ممتدّ است و حقيقت مقداريّه است ، مانع ندارد كه بعضى اجزاء آن با بعضى ديگر در حكم و اثر مختلف باشد . و برهانى قائم نشده است كه هر شخص به هر طورى هست داراى دو حكم و دو اثر نمىشود ، بلكه خلاف آن ظاهر است . مثلا ، افراد انسان با آن كه هر يك شخص واحد هستند ، معذلك ، در صورت جسميّهء آنها اختلافات كثيره هست ، مثلا ، جليديّه و دماغ و قلب شريفتر و لطيفترند از اعضاى ديگر ، و همين طور قواى باطنه و ظاهرهء آن بعضى اشرف از بعضى هستند . و اين براى آن است كه در اين عالم انسان به نعت وحدت تامّه ظاهر نيست ، گرچه شخص واحد است ، ولى چون به نعت كثرت ظاهر است ، احكام او نيز مختلف شود .
و اما وجه ترجيح احتمال اول نيز وجه صحيح دل پسندى نيست ، زيرا كه مرجع اين حرف به « اصالة الظَّهور » و « اصالة الحقيقة » ، مثلا ، مىباشد . و در اصول معلوم شده است كه « اصالة الحقيقة » و « اصالة الظهور » براى آنست كه در مورد شك در مراد ، تعيين مراد كند ، نه پس از معلوميّت مراد ، اثبات حقيقت نمايد . تأمّل[1].


[1]وجه تأمل آن است كه در اينجا از جهت ديگر مىتوان اين دعوى را تقرير كرد و آن آنست كه ظاهر در نسبت دادن محمولى به موضوع آن است كه آن موضوع خوددارى آن حكم باشد و تمام موضوع باشد چنانچه