بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 362


باب هفتم در اشارهء اجماليّه به آداب تشهّد است باب هفتم در اشارهء اجماليّه به آداب تشهّد است و در آن دو فصل است فصل اوّل فصل اوّل بدان كه شهادت به وحدانيّت و رسالت در اذان و اقامه ، كه از متعلَّقات نماز و مهيّئات ورود در آن است ، و در « تشهّد » كه خروج از فناء به بقاء و از وحدت به كثرت و در آخر نماز است ، عبد سالك را متذكَّر كند كه حقيقت صلوة حصول توحيد حقيقى ، و شهادت به وحدانيّت از مقامات شامله است ، كه با سالك از اول صلوة تا آخر آن است . و نيز در آن ، سرّ « اوّليّت » و « آخريّت » حقّ جل و علا است . و نيز در آن سرّ عظيمى است كه سفر سالك من اللَّه و إلى اللَّه است : كَما بَدَأَكُمْ تَعوُدُون 7 : 29 .[1]پس ، سالك بايد در همهء


[1]- پاورقى 211 . .


صفحه 363


مقامات متوجّه اين مقصد باشد ، و حقيقت وحدانيّت و الوهيّت حق را به قلب برساند ، و قلب را در اين سفر معراجى الهى كند تا شهادتش حقيقت پيدا كند و از نفاق و شرك منزّه گردد .
و در شهادت به رسالت نيز اشاره به آن شايد باشد كه دستگيرى ولىّ مطلق و نبىّ ختمى در اين معراج سلوكى از مقامات شامله است ، كه بايد سالك در تمام مقامات متوجّه آن باشد و سرّ ظهور « اوّليّت » و « آخريّت » كه از مقامات ولايت است ، از براى اهلش واضح گردد .
و بايد دانست كه فرق است بين « شهادت » در اول نماز ، و « شهادت » در تشهد ، زيرا كه آن ، شهادت قبل از سلوك است و شهادت تعبّدى يا تعقّلى است ، و اين شهادت پس از رجوع است و آن شهادت تحقّقى يا تمكَّنى است . پس « شهادت » تشهّد را خطر عظيم است ، زيرا كه در آن دعوى تحقّق و تمكَّن است و دعوى رجوع به كثرت است بى احتجاب . و چون اين مقام شامخ براى امثال ما حاصل نيست ، بلكه با اين حال كه اكنون داريم متوقّع نيز نيست ، ادب در حضرت بارى آن است كه قصور خود و ذلَّت و نقص و عجز و بيچارگى خويش را در نظر آريم و با حال شرمسارى به بارگاه قدس متوجّه شده عرضه داريم :
بار الها ، ما از مقامات اولياء و مدارج اصفياء و كمال مخلصين و سلوك سالكين ، حظَّى جز الفاظى چند نداريم ، و از جميع مقامات به قيل و قال قناعت نموديم كه نه از آن كيفيّتى حاصل شود نه حال . بار خدايا ، حبّ دنيا و تعلَّقات آن ما را از بارگاه قدس و محفل انس تو محجوب نموده ، مگر تو با لطف خفىّ خود از ما افتادگان دستگيرى فرمايى و جبران ما سبق را فرمايى ، تا بلكه از خواب غفلت انگيخته شده راهى به محضر قدس پيدا كنيم .
فصل دوم عن مصباح الشّريعة . قال الصّادق عليه السّلام : التشهّد ثناء على اللَّه


صفحه 364


تعالى ، فكن عبدا له في السّرّ خاضعا له في الفعل ، كما انّك عبد له بالقول و الدّعوى . و صل صدق لسانك بصفاء صدق سرّك ، فانّه خلقك عبدا ، و امرك ان تعبده بقلبك و لسانك و جوارحك ، و آن تحقّق عبوديّتك له بربوبيّته لك ، و تعلم انّ نواصى الخلق بيده ، فليس لهم نفس و لا لحظ الا بقدرته و مشيّته ، و هم عاجزون عن اتيان اقلّ شيء في مملكته الا باذنه و ارادته . قال اللَّه عزّ و جلّ : « وَرَبُّكَ يَخْلُقُ ما يشاءُ وَيَخْتارُ ما كانَ لَهُمَ الْخِيَرَةُ سُبْحانَ الله وَتَعالى عَمّا يُشْرِكُون . » 28 : 68[1]فكن عبدا شاكرا بالفعل ، كما انّك عبد ذاكر بالقول و الدّعوى . وصل صدق لسانك بصفاء سرّك . فانّه خلقك ، فعزّ و جلّ ان يكون ارادة و مشيّة لاحد الا بسابق ارادته و مشيّته ، فاستعمل العبوديّة في الرّضا بحكمه ، و بالعبادة في اداء اوامره . و قد امرك بالصّلوة على نبيّه ( حبيبه - خ ) صلَّى اللَّه عليه و آله ، فاوصل صلوته بصلاته و طاعته بطاعته و شهادته بشهادته . و انظر لا يفوتك بركات معرفة حرمته ، فتحرم عن فائدة صلوته .
و امره بالاستغفار لك و الشّفاعة فيك ان اتيت بالواجب في الامر و النّهى و السّنن و الآداب و تعلم جليل مرتبته عند اللَّه عزّ و جلّ . «[2]در اين حديث شريف اشاراتى است به آداب قلبيّهء عبادات و حقايق و اسرار آنها . چنانچه فرمايد : » تشهد « ثناء حق جل و علا است . بلكه در سابق نيز اشاره شد كه مطلق عبادات ثناء حق است يا به اسمى يا به اسمائى ، يا به تجلَّى از تجلَّيات ، و يا به اصل هوّيت .
و عمدهء آداب را اشاره فرمايد كه چنانچه در ظاهر بندگى مىكنى و مدّعى عبوديّت هستى ، در سرّ نيز عبوديّت كن تا عبوديّت سرّى قلبى به اعمال جوارحى نيز سرايت كند ، و عمل و قول نقشهء باطن و سرّ باشد ، و حقيقت عبوديّت به جميع اجزاء وجود ، چه اجزاء ظاهرى و چه اجزاء باطنى ، سارى شود و هر يك از اعضاء حظَّى از توحيد ببرند . و لسان ذاكر ذكر را به قلب


[1]- « و پروردگار تو آنچه را بخواهد مىآفريند و انتخاب مىكند ، آنان را در كار خود اختيارى نيست ، خدا منزّه است و برتر از آنچه شرك مىورزند . » ( قصص - 68 ) .
[2]- مصباح الشريعة ، » الباب السّابع عشر ، فى التشهّد . « .


صفحه 365


ايصال كند ، و قلب موحّد مخلص توحيد و اخلاص را به لسان افاده نمايد . و از حقيقت عبوديّت طلب ربوبيّت كند و از خود پرستى بيرون آيد و الوهيّت حق را به قلب برساند ، و بداند كه ناصيهء بندگان به دست حق تعالى است ، و قدرت بر تنفّس و نگاه كردن ندارند مگر با قدرت و مشيّت حق تعالى ، و آنها عاجزند از تصرّف در مملكت حق به جميع انحاء تصرّفات ، گرچه تصرّف ناچيزى باشد ، مگر با اذن و ارادهء آن ذات مقدّس ، چنانچه حق فرمايد :
» خداى تعالى فقط خلق مىكند هر چه بخواهد و اختيار فرمايد هر چه اراده كند ، كسى را در امر خود اختيارى نيست يعنى استقلالا منزه است خداى تعالى از شريك در تصرف در مملكت وجود . « و چون اين لطيفه را به قلب رساندى ، شكرت از حق حقيقت پيدا كند ، و شكر در اعضاء و اعمالت سرايت كند ، و چنانچه در عبوديّت زبان و قلب بايد همقدم باشند ، در اين توحيد فعلى نيز بايد صدق لسان به صفاء سرّ قلب موصول باشد ، زيرا كه حق جل و علا خالق است و مؤثّرى جز او نيست ، و تمام اراده ها و مشيّتها ظلّ اراده و مشيّت ازلى سابق اوست .
پس از آداب شهادت به وحدانيّت و الوهيّت حق ، متوجّه به مقام مقدّس عبد مطلق و رسول ختمى شود . و از تقدّم مقام » عبوديّت « بر » رسالت « متنبّه شود كه قدم عبوديّت مقدّمهء همهء مقامات سالكين است ، و رسالت شعبهء عبوديت است . و چون رسول ختمى عبد حقيقى فانى در حق است ، اطاعت او اطاعت حق است ، و شهادت به رسالت موصول به شهادت به وحدانيّت است . و عبد سالك بايد از خود مراقبت كند كه قصور در طاعت رسول ، كه طاعت اللَّه است ، نكند تا از بركات عبادت كه وصول به بارگاه قدس است ، به دستگيرى ولىّ مطلق ، محروم نشود . و بداند كه كسى را بى دستيارى ولىّ نعم و رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به بارگاه قدس و جايگاه انس بار ندهند .


صفحه 366


باب هشتم در آداب سلام است باب هشتم در آداب سلام است و در آن دو فصل است فصل اوّل فصل اوّل بدان كه عبد سالك چون از مقام سجود ، كه سرّ او » فنا « است ، به خود آمد و حالت صحو و هشيارى براى او دست داد و از حال غيبت از خلق به حال حضور رجوع كرد ، سلام دهد به موجودات - سلام كسى كه از سفر و غيبت مراجعت نموده . پس در اول رجوع از سفر ، سلام به نبىّ اكرم دهد ، زيرا كه پس از رجوع از وحدت به كثرت ، اول حقيقت تجلَّى حقيقت ولايت است - نحن الاوّلون السّابقون .[1]و پس از آن ، به اعيان ديگر موجودات به طريق


[1]- بحار الانوار ، ج 15 ، ص 15 : فنحن الاوّلون و نحن الآخرون . صحيح مسلم ، ج 2 ، ص 585 و صحيح بخارى ، ج 1 ، ص 36 . نحن الآخرون و نحن السابقون نقل كرده‌اند . .


صفحه 367


تفصيل و جمع توجّه كند .
و كسى كه در نماز غايب از خلق نبوده و مسافر إلى اللَّه نشده ، براى او سلام حقيقت ندارد و جز لقلقهء لسان نيست . پس ، ادب قلبى سلام به ادب جميع صلوة است ، و اگر در اين نماز ، كه حقيقت معراج است ، عروجى حاصل نشده و از بيت نفس خارج نشده ، سلام او براى او نيست . و نيز در اين سفر اگر سلامت از تصرّفات شيطان و نفس امّاره بود ، و در تمام اين معراج حقيقى قلب را علتى نبود ، سلام او حقيقت دارد و الا لا سلام له . آرى ، سلام بر نبىّ ( ص ) بنابر اين ، سلام با حقيقت است ، زيرا كه او در اين سفر معراجى و در اين سير إلى اللَّه صعودا و نزولا متّصف به سلامت است و در تمام سير از تصرّفات غير حق عارى و برى است ، چنانچه اشاره به آن در سورهء مباركهء انّا انزلنا 97 : 1 نموديم .
فصل دوم عن مصباح الشّريعة . قال الصّادق عليه السّلام : معنى » السّلام « فى دبر كلّ صلوة ، الامان ، اى ، من ادّى امر اللَّه و سنّة نبيّه صلَّى اللَّه عليه و آله خاشعا منه قلبه ، فله الامان من بلاء الدّنيا و برائة من عذاب الآخرة . و » السّلام « اسم من اسماء اللَّه تعالى ، اودعه خلقه ليستعملوا معناه في المعاملات و الامانات و الاضافات و تصديق مصاحبتهم فيما بينهم و صحّة معاشرتهم . و اذا اردت ان تضع السّلام موضعه و تؤدّى معناه ، فاتّق اللَّه ، و ليسلم منك دينك و قلبك و عقلك ، و لا تدنّسها بظلمة المعاصى ، و لتسلم حفظتك ان لا تبرمهم [ اى ، لا تضجرهم ] و لا تملَّهم و توحشهم منك بسوء معاملتك معهم ، ثمّ صديقك ثمّ عدوّك ، فانّ من لم يسلم منه من هو الاقرب إليه ، فالابعد اولى . و من لا يضع » السّلام « مواضعه هذه ، فلا سلام و لا تسليم ( سلم - خ ) ، و كان كاذبا في سلامه و ان افشاه في الخلق .[1]


[1]- » معناى « سلام » در پايان نماز ، امان است ، يعنى ، هر كس امر خدا و سنّت پيامبرش را با خشوع قلب به


صفحه 368


فرمايد : « معناى » سلام « در دنبالهء نمازها ، » امان « است ، يعنى ، كسى كه اوامر الهيّه و سنن نبويّه را ادا كند با خشوع قلبى ، ايمن از بلاء دنيا و عذاب آخرت شود . » يعنى از تصرّفات شيطانيّه در دنيا مأمون شود ، چه كه اداء اوامر الهيّه با خشوع قلبى موجب قطع تصرّف شيطان است - انَّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَر 29 : 45 .[1]پس از آن ، اشاره به سرّى از اسرار « سلام » فرمايد و گويد : « سلام يكى از اسماء اللَّه است كه خداى تعالى به وديعت در موجودات قرار داده . » و اين اشاره به مظهريّت موجودات از اسماء الهيّه است . و بايد عبد سالك اين لطيفهء الهيه را كه در باطن ذات و خميرهء او به وديعت نهفته است ، اظهار كند ، و در جميع معاملات و معاشرات و امانات و ارتباطات استعمال كند ، و در مملكت باطن و ظاهر خود نيز سرايت دهد ، و در معاملات با حق و دين حق تعالى استعمال نمايد تا خيانت به وديعت الهيه نكرده باشد . پس ، حقيقت « سلام » را سرايت دهد در جميع قواى ملكيّه و ملكوتيّهء خود و در جميع عادات و عقايد و اخلاق و اعمال خويش تا خود از همهء تصرّفات سالم ماند . و طريق تحصيل اين سلامت را تقوى معرفى فرموده .
و بايد دانست كه تقوى را مراتب و منازلى است :


[1]- « همانا نماز از فحشاء و منكر باز مىدارد . » ( عنكبوت - 45 ) . جاى آورد ، از بلاى دنيا در امان است و از عذاب آخرت بر كنار . و « سلام » نامى از نامهاى خداى تعالى است كه در ميان خلق خود به وديعت نهاده تا در داد و ستد ، نگاهدارى امانات ، و روابط با هم و صدق همنشينى و صحت آميزش و معاشرتشان به كار برند . و اگر خواهى سلام را در جاى خود نهى و معنايش را ادا كنى ، بايد از خدا پروا نمايى و دين و دل و عقل تو از تو در سلامت باشد و آنها را به تيرگى گناهان نيالايى ، و بايد فرشتگان نگهبانت را در امان بدارى و آنها را نيازارى و ملولشان نسازى و با رفتار ناشايست ايشان را از خود دور نسازى . سپس دوستت و آن گاه دشمنت ( بايد از جانب تو در امان باشند ) . كه هر كه نزديكانش از او در امان نباشد ، بيقين بيگانه از او در امان نخواهد بود . و كسى كه سلام را در اين جايگاهها ننهد ( او را ) نه سلام است و نه تسليم [ نسخه : و نه سلمى ] . و او در سلام خود دروغگوست هر چند در ميان مردم بدان تظاهر كند » . مصباح الشريعة ، « الباب الثامن عشر ، فى السلام » . بحار الانوار ، ج 82 ، ص 307 .


صفحه 369


پس ، تقواى ظاهر ، نگاهدارى ظاهر است از قذارات و ظلمت معاصى قالبيّه . و اين تقواى عامّه است .
و تقواى باطن ، نگاهدارى و تطهير آن است از افراط و تفريط و تجاوز از حد اعتدال در اخلاق و غرائز روحيّه . و اين تقواى خاصّه است .
و تقواى عقل ، نگاه دارى و تطهير آن است از صرف آن در علوم غير الهيّه . و مراد از علوم الهيّه علومى است كه مربوط به شرايع و اديان الهيّه باشد . و جميع علوم طبيعه و غير آنها كه براى شناخت مظاهر حق است الهيه است و اگر براى آن نباشد ، نيست ، هر چند مباحث مبداء و معاد باشد . و اين تقواى اخصّ خواص است .
و تقواى قلب ، و آن نگاه دارى آن است از مشاهده و مذاكرهء غير حق . و اين تقواى اولياء است . و مقصود از حديث شريف كه فرمايد حق تعالى : انا جليس من جلسنى ،[1]همين خلوت قلبى است . و اين خلوت بهترين خلوات و خلوتهاى ديگر مقدمهء حصول همين است .
پس ، كسى كه متّصف به همهء مراتب تقوا شد ، دين و عقل و روح و قلب او و جميع قواى ظاهره و باطنه اش سالم ماند ، و حفظه و موكَّلين او نيز سالم مانند و از او ملول و منضجر و وحشتناك نشوند . و معاملات و معاشرات چنين شخصى با صديق و عدوّش به طريق سلامت شود ، بلكه ريشهء عداوت از باطن قلبش منقطع شود ، هر چند مردم با او عداوت ورزند . و كسى كه به جميع مراتب سلامت نباشد ، به همان اندازه از فيض « سلام » محروم و به افق نفاق نزديك شود ، نعوذ باللَّه منه . و السّلام .


[1]- « من همنشين كسى هستم كه مرا همنشين خود اختيار كند . » المواهب السنية ، ص 77 . و المحجّة البيضاء ، ج 8 ، ص 58 ( با اندكى اختلاف ) . .