باب هفتم در اشارهء اجماليّه به آداب تشهّد است باب هفتم در اشارهء اجماليّه به آداب تشهّد است و در آن دو فصل است فصل اوّل فصل اوّل بدان كه شهادت به وحدانيّت و رسالت در اذان و اقامه ، كه از متعلَّقات نماز و مهيّئات ورود در آن است ، و در « تشهّد » كه خروج از فناء به بقاء و از وحدت به كثرت و در آخر نماز است ، عبد سالك را متذكَّر كند كه حقيقت صلوة حصول توحيد حقيقى ، و شهادت به وحدانيّت از مقامات شامله است ، كه با سالك از اول صلوة تا آخر آن است . و نيز در آن ، سرّ « اوّليّت » و « آخريّت » حقّ جل و علا است . و نيز در آن سرّ عظيمى است كه سفر سالك من اللَّه و إلى اللَّه است : كَما بَدَأَكُمْ تَعوُدُون 7 : 29 .[1]پس ، سالك بايد در همهء
[1]- پاورقى 211 . .
مقامات متوجّه اين مقصد باشد ، و حقيقت وحدانيّت و الوهيّت حق را به قلب برساند ، و قلب را در اين سفر معراجى الهى كند تا شهادتش حقيقت پيدا كند و از نفاق و شرك منزّه گردد .
و در شهادت به رسالت نيز اشاره به آن شايد باشد كه دستگيرى ولىّ مطلق و نبىّ ختمى در اين معراج سلوكى از مقامات شامله است ، كه بايد سالك در تمام مقامات متوجّه آن باشد و سرّ ظهور « اوّليّت » و « آخريّت » كه از مقامات ولايت است ، از براى اهلش واضح گردد .
و بايد دانست كه فرق است بين « شهادت » در اول نماز ، و « شهادت » در تشهد ، زيرا كه آن ، شهادت قبل از سلوك است و شهادت تعبّدى يا تعقّلى است ، و اين شهادت پس از رجوع است و آن شهادت تحقّقى يا تمكَّنى است . پس « شهادت » تشهّد را خطر عظيم است ، زيرا كه در آن دعوى تحقّق و تمكَّن است و دعوى رجوع به كثرت است بى احتجاب . و چون اين مقام شامخ براى امثال ما حاصل نيست ، بلكه با اين حال كه اكنون داريم متوقّع نيز نيست ، ادب در حضرت بارى آن است كه قصور خود و ذلَّت و نقص و عجز و بيچارگى خويش را در نظر آريم و با حال شرمسارى به بارگاه قدس متوجّه شده عرضه داريم :
بار الها ، ما از مقامات اولياء و مدارج اصفياء و كمال مخلصين و سلوك سالكين ، حظَّى جز الفاظى چند نداريم ، و از جميع مقامات به قيل و قال قناعت نموديم كه نه از آن كيفيّتى حاصل شود نه حال . بار خدايا ، حبّ دنيا و تعلَّقات آن ما را از بارگاه قدس و محفل انس تو محجوب نموده ، مگر تو با لطف خفىّ خود از ما افتادگان دستگيرى فرمايى و جبران ما سبق را فرمايى ، تا بلكه از خواب غفلت انگيخته شده راهى به محضر قدس پيدا كنيم .
فصل دوم عن مصباح الشّريعة . قال الصّادق عليه السّلام : التشهّد ثناء على اللَّه
تعالى ، فكن عبدا له في السّرّ خاضعا له في الفعل ، كما انّك عبد له بالقول و الدّعوى . و صل صدق لسانك بصفاء صدق سرّك ، فانّه خلقك عبدا ، و امرك ان تعبده بقلبك و لسانك و جوارحك ، و آن تحقّق عبوديّتك له بربوبيّته لك ، و تعلم انّ نواصى الخلق بيده ، فليس لهم نفس و لا لحظ الا بقدرته و مشيّته ، و هم عاجزون عن اتيان اقلّ شيء في مملكته الا باذنه و ارادته . قال اللَّه عزّ و جلّ : « وَرَبُّكَ يَخْلُقُ ما يشاءُ وَيَخْتارُ ما كانَ لَهُمَ الْخِيَرَةُ سُبْحانَ الله وَتَعالى عَمّا يُشْرِكُون . » 28 : 68[1]فكن عبدا شاكرا بالفعل ، كما انّك عبد ذاكر بالقول و الدّعوى . وصل صدق لسانك بصفاء سرّك . فانّه خلقك ، فعزّ و جلّ ان يكون ارادة و مشيّة لاحد الا بسابق ارادته و مشيّته ، فاستعمل العبوديّة في الرّضا بحكمه ، و بالعبادة في اداء اوامره . و قد امرك بالصّلوة على نبيّه ( حبيبه - خ ) صلَّى اللَّه عليه و آله ، فاوصل صلوته بصلاته و طاعته بطاعته و شهادته بشهادته . و انظر لا يفوتك بركات معرفة حرمته ، فتحرم عن فائدة صلوته .
و امره بالاستغفار لك و الشّفاعة فيك ان اتيت بالواجب في الامر و النّهى و السّنن و الآداب و تعلم جليل مرتبته عند اللَّه عزّ و جلّ . «[2]در اين حديث شريف اشاراتى است به آداب قلبيّهء عبادات و حقايق و اسرار آنها . چنانچه فرمايد : » تشهد « ثناء حق جل و علا است . بلكه در سابق نيز اشاره شد كه مطلق عبادات ثناء حق است يا به اسمى يا به اسمائى ، يا به تجلَّى از تجلَّيات ، و يا به اصل هوّيت .
و عمدهء آداب را اشاره فرمايد كه چنانچه در ظاهر بندگى مىكنى و مدّعى عبوديّت هستى ، در سرّ نيز عبوديّت كن تا عبوديّت سرّى قلبى به اعمال جوارحى نيز سرايت كند ، و عمل و قول نقشهء باطن و سرّ باشد ، و حقيقت عبوديّت به جميع اجزاء وجود ، چه اجزاء ظاهرى و چه اجزاء باطنى ، سارى شود و هر يك از اعضاء حظَّى از توحيد ببرند . و لسان ذاكر ذكر را به قلب
[1]- « و پروردگار تو آنچه را بخواهد مىآفريند و انتخاب مىكند ، آنان را در كار خود اختيارى نيست ، خدا منزّه است و برتر از آنچه شرك مىورزند . » ( قصص - 68 ) .
[2]- مصباح الشريعة ، » الباب السّابع عشر ، فى التشهّد . « .
ايصال كند ، و قلب موحّد مخلص توحيد و اخلاص را به لسان افاده نمايد . و از حقيقت عبوديّت طلب ربوبيّت كند و از خود پرستى بيرون آيد و الوهيّت حق را به قلب برساند ، و بداند كه ناصيهء بندگان به دست حق تعالى است ، و قدرت بر تنفّس و نگاه كردن ندارند مگر با قدرت و مشيّت حق تعالى ، و آنها عاجزند از تصرّف در مملكت حق به جميع انحاء تصرّفات ، گرچه تصرّف ناچيزى باشد ، مگر با اذن و ارادهء آن ذات مقدّس ، چنانچه حق فرمايد :
» خداى تعالى فقط خلق مىكند هر چه بخواهد و اختيار فرمايد هر چه اراده كند ، كسى را در امر خود اختيارى نيست يعنى استقلالا منزه است خداى تعالى از شريك در تصرف در مملكت وجود . « و چون اين لطيفه را به قلب رساندى ، شكرت از حق حقيقت پيدا كند ، و شكر در اعضاء و اعمالت سرايت كند ، و چنانچه در عبوديّت زبان و قلب بايد همقدم باشند ، در اين توحيد فعلى نيز بايد صدق لسان به صفاء سرّ قلب موصول باشد ، زيرا كه حق جل و علا خالق است و مؤثّرى جز او نيست ، و تمام اراده ها و مشيّتها ظلّ اراده و مشيّت ازلى سابق اوست .
پس از آداب شهادت به وحدانيّت و الوهيّت حق ، متوجّه به مقام مقدّس عبد مطلق و رسول ختمى شود . و از تقدّم مقام » عبوديّت « بر » رسالت « متنبّه شود كه قدم عبوديّت مقدّمهء همهء مقامات سالكين است ، و رسالت شعبهء عبوديت است . و چون رسول ختمى عبد حقيقى فانى در حق است ، اطاعت او اطاعت حق است ، و شهادت به رسالت موصول به شهادت به وحدانيّت است . و عبد سالك بايد از خود مراقبت كند كه قصور در طاعت رسول ، كه طاعت اللَّه است ، نكند تا از بركات عبادت كه وصول به بارگاه قدس است ، به دستگيرى ولىّ مطلق ، محروم نشود . و بداند كه كسى را بى دستيارى ولىّ نعم و رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به بارگاه قدس و جايگاه انس بار ندهند .
باب هشتم در آداب سلام است باب هشتم در آداب سلام است و در آن دو فصل است فصل اوّل فصل اوّل بدان كه عبد سالك چون از مقام سجود ، كه سرّ او » فنا « است ، به خود آمد و حالت صحو و هشيارى براى او دست داد و از حال غيبت از خلق به حال حضور رجوع كرد ، سلام دهد به موجودات - سلام كسى كه از سفر و غيبت مراجعت نموده . پس در اول رجوع از سفر ، سلام به نبىّ اكرم دهد ، زيرا كه پس از رجوع از وحدت به كثرت ، اول حقيقت تجلَّى حقيقت ولايت است - نحن الاوّلون السّابقون .[1]و پس از آن ، به اعيان ديگر موجودات به طريق
[1]- بحار الانوار ، ج 15 ، ص 15 : فنحن الاوّلون و نحن الآخرون . صحيح مسلم ، ج 2 ، ص 585 و صحيح بخارى ، ج 1 ، ص 36 . نحن الآخرون و نحن السابقون نقل كردهاند . .
تفصيل و جمع توجّه كند .
و كسى كه در نماز غايب از خلق نبوده و مسافر إلى اللَّه نشده ، براى او سلام حقيقت ندارد و جز لقلقهء لسان نيست . پس ، ادب قلبى سلام به ادب جميع صلوة است ، و اگر در اين نماز ، كه حقيقت معراج است ، عروجى حاصل نشده و از بيت نفس خارج نشده ، سلام او براى او نيست . و نيز در اين سفر اگر سلامت از تصرّفات شيطان و نفس امّاره بود ، و در تمام اين معراج حقيقى قلب را علتى نبود ، سلام او حقيقت دارد و الا لا سلام له . آرى ، سلام بر نبىّ ( ص ) بنابر اين ، سلام با حقيقت است ، زيرا كه او در اين سفر معراجى و در اين سير إلى اللَّه صعودا و نزولا متّصف به سلامت است و در تمام سير از تصرّفات غير حق عارى و برى است ، چنانچه اشاره به آن در سورهء مباركهء انّا انزلنا 97 : 1 نموديم .
فصل دوم عن مصباح الشّريعة . قال الصّادق عليه السّلام : معنى » السّلام « فى دبر كلّ صلوة ، الامان ، اى ، من ادّى امر اللَّه و سنّة نبيّه صلَّى اللَّه عليه و آله خاشعا منه قلبه ، فله الامان من بلاء الدّنيا و برائة من عذاب الآخرة . و » السّلام « اسم من اسماء اللَّه تعالى ، اودعه خلقه ليستعملوا معناه في المعاملات و الامانات و الاضافات و تصديق مصاحبتهم فيما بينهم و صحّة معاشرتهم . و اذا اردت ان تضع السّلام موضعه و تؤدّى معناه ، فاتّق اللَّه ، و ليسلم منك دينك و قلبك و عقلك ، و لا تدنّسها بظلمة المعاصى ، و لتسلم حفظتك ان لا تبرمهم [ اى ، لا تضجرهم ] و لا تملَّهم و توحشهم منك بسوء معاملتك معهم ، ثمّ صديقك ثمّ عدوّك ، فانّ من لم يسلم منه من هو الاقرب إليه ، فالابعد اولى . و من لا يضع » السّلام « مواضعه هذه ، فلا سلام و لا تسليم ( سلم - خ ) ، و كان كاذبا في سلامه و ان افشاه في الخلق .[1]
[1]- » معناى « سلام » در پايان نماز ، امان است ، يعنى ، هر كس امر خدا و سنّت پيامبرش را با خشوع قلب به
فرمايد : « معناى » سلام « در دنبالهء نمازها ، » امان « است ، يعنى ، كسى كه اوامر الهيّه و سنن نبويّه را ادا كند با خشوع قلبى ، ايمن از بلاء دنيا و عذاب آخرت شود . » يعنى از تصرّفات شيطانيّه در دنيا مأمون شود ، چه كه اداء اوامر الهيّه با خشوع قلبى موجب قطع تصرّف شيطان است - انَّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَر 29 : 45 .[1]پس از آن ، اشاره به سرّى از اسرار « سلام » فرمايد و گويد : « سلام يكى از اسماء اللَّه است كه خداى تعالى به وديعت در موجودات قرار داده . » و اين اشاره به مظهريّت موجودات از اسماء الهيّه است . و بايد عبد سالك اين لطيفهء الهيه را كه در باطن ذات و خميرهء او به وديعت نهفته است ، اظهار كند ، و در جميع معاملات و معاشرات و امانات و ارتباطات استعمال كند ، و در مملكت باطن و ظاهر خود نيز سرايت دهد ، و در معاملات با حق و دين حق تعالى استعمال نمايد تا خيانت به وديعت الهيه نكرده باشد . پس ، حقيقت « سلام » را سرايت دهد در جميع قواى ملكيّه و ملكوتيّهء خود و در جميع عادات و عقايد و اخلاق و اعمال خويش تا خود از همهء تصرّفات سالم ماند . و طريق تحصيل اين سلامت را تقوى معرفى فرموده .
و بايد دانست كه تقوى را مراتب و منازلى است :
[1]- « همانا نماز از فحشاء و منكر باز مىدارد . » ( عنكبوت - 45 ) . جاى آورد ، از بلاى دنيا در امان است و از عذاب آخرت بر كنار . و « سلام » نامى از نامهاى خداى تعالى است كه در ميان خلق خود به وديعت نهاده تا در داد و ستد ، نگاهدارى امانات ، و روابط با هم و صدق همنشينى و صحت آميزش و معاشرتشان به كار برند . و اگر خواهى سلام را در جاى خود نهى و معنايش را ادا كنى ، بايد از خدا پروا نمايى و دين و دل و عقل تو از تو در سلامت باشد و آنها را به تيرگى گناهان نيالايى ، و بايد فرشتگان نگهبانت را در امان بدارى و آنها را نيازارى و ملولشان نسازى و با رفتار ناشايست ايشان را از خود دور نسازى . سپس دوستت و آن گاه دشمنت ( بايد از جانب تو در امان باشند ) . كه هر كه نزديكانش از او در امان نباشد ، بيقين بيگانه از او در امان نخواهد بود . و كسى كه سلام را در اين جايگاهها ننهد ( او را ) نه سلام است و نه تسليم [ نسخه : و نه سلمى ] . و او در سلام خود دروغگوست هر چند در ميان مردم بدان تظاهر كند » . مصباح الشريعة ، « الباب الثامن عشر ، فى السلام » . بحار الانوار ، ج 82 ، ص 307 .
پس ، تقواى ظاهر ، نگاهدارى ظاهر است از قذارات و ظلمت معاصى قالبيّه . و اين تقواى عامّه است .
و تقواى باطن ، نگاهدارى و تطهير آن است از افراط و تفريط و تجاوز از حد اعتدال در اخلاق و غرائز روحيّه . و اين تقواى خاصّه است .
و تقواى عقل ، نگاه دارى و تطهير آن است از صرف آن در علوم غير الهيّه . و مراد از علوم الهيّه علومى است كه مربوط به شرايع و اديان الهيّه باشد . و جميع علوم طبيعه و غير آنها كه براى شناخت مظاهر حق است الهيه است و اگر براى آن نباشد ، نيست ، هر چند مباحث مبداء و معاد باشد . و اين تقواى اخصّ خواص است .
و تقواى قلب ، و آن نگاه دارى آن است از مشاهده و مذاكرهء غير حق . و اين تقواى اولياء است . و مقصود از حديث شريف كه فرمايد حق تعالى : انا جليس من جلسنى ،[1]همين خلوت قلبى است . و اين خلوت بهترين خلوات و خلوتهاى ديگر مقدمهء حصول همين است .
پس ، كسى كه متّصف به همهء مراتب تقوا شد ، دين و عقل و روح و قلب او و جميع قواى ظاهره و باطنه اش سالم ماند ، و حفظه و موكَّلين او نيز سالم مانند و از او ملول و منضجر و وحشتناك نشوند . و معاملات و معاشرات چنين شخصى با صديق و عدوّش به طريق سلامت شود ، بلكه ريشهء عداوت از باطن قلبش منقطع شود ، هر چند مردم با او عداوت ورزند . و كسى كه به جميع مراتب سلامت نباشد ، به همان اندازه از فيض « سلام » محروم و به افق نفاق نزديك شود ، نعوذ باللَّه منه . و السّلام .
[1]- « من همنشين كسى هستم كه مرا همنشين خود اختيار كند . » المواهب السنية ، ص 77 . و المحجّة البيضاء ، ج 8 ، ص 58 ( با اندكى اختلاف ) . .