بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 43


مبادى ديگر براى دعا به و بازى خود دست آويز شود . پس ، قلع مادّهء كلَّى به اصلاح خيال و وهم است و ما پس از اين اشاره به آن مىكنيم . بلى ، گاهى اين طور از علاج هم در بعضى از نفوس بى تأثير و خالى از اعانت نيست ، ولى ما دنبال علاج قطعى و قلع سبب حقيقى مىگرديم و آن بدين حاصل نشود .
و گاهى تشتّت خاطر و مانع از حضور قلب ، از امور باطنه است . و آن به طريق كلَّى دو منشأ بزرگ دارد كه عمدهء امور به آن دو منشأ برگردد :
يكى هرزه گردى و فرّار بودن خود طاير خيال است ، زيرا كه خيال قوّه اى است بسيار فرّار كه دائما از شاخه اى به شاخه اى آويزد و از كنگره اى به كنگره اى پرواز كند ، و اين مربوط به حبّ دنيا و توجّه به امور دنيّه و مال و منال دنيوى نيست ، بلكه فرّار بودن خيال خود مصيبتى است كه تارك دنيا نيز به آن مبتلا است . و تحصيل سكونت خاطر و طمأنينهء نفس و وقوف خيال از امور مهمّه ايست كه به اصلاح آن علاج قطعى حاصل شود ، و پس از اين به آن اشاره مىكنيم .
منشأ ديگر ، حبّ دنيا و تعلَّق خاطر به حيثيّات دنيوى است كه رأس خطيئات و امّ الأمراض باطنه است كه خار طريق اهل سلوك و سرچشمهء مصيبات است ، و تا دل متعلَّق به آن و منغمر در حبّ آن است ، راه اصلاح قلوب منسدّ و در جملهء سعادات به روى انسان بسته است . و ما در ضمن دو فصل اشاره به رفع اين دو منشأ بزرگ و دو مانع قوى مىنماييم ان شاء اللَّه .
فصل يازدهم در بيان دواى هرزه گردى خيال در بيان دواء نافع براى علاج هرزه گردى و فرّار بودن خيال كه از آن تحصيل حضور قلب نيز شود .
بدان كه هر يك از قواى ظاهره و باطنهء نفس قابل تربيت و تعليم است با


صفحه 44


ارتياض مخصوص . مثلا ، چشم انسان قادر نيست كه به يك نقطهء معيّنه يا در نور شديد ، مثل نور عين شمس ، مدّتى طولانى نگاه كند بدون بهم خوردن پلكهاى آن ، ولى اگر انسان چشم را تربيت كند ، چنانچه بعضى از اصحاب رياضات باطله براى مقاصدى عمل مىكنند ، ممكن است چند ساعت متمادى در قرص آفتاب نظر را بدوزد بدون آن كه چشم بهم خورد يا خستگى پيدا كند و همين طور به نقطهء معيّنى نظر را بدوزد چندين ساعت بدون حركت ، و همينطور ساير قوا حتّى حبس نفس كه - على المحكى - در اصحاب رياضات باطله كسانى هستند كه حبس نفس خود كنند مدّتهاى زائد بر متعارف نوع .
و از قوايى كه قابل تربيت است قوّهء خيال و قوّهء واهمه است كه قبل از تربيت اين قوى چون طايرى سخت فرّار و بى اندازه متحرّك از شاخه اى به شاخه اى و از چيزى به چيزى هستند ، به طورى كه انسان اگر يك دقيقه حساب آنها را نگه دارد مىبيند كه چندين انتقال متسلسل با تناسبات بسيار ضعيف ناهنجار پيدا نموده ، حتّى بسيارى گمان مىكنند كه حفظ طاير خيال و رام نمودن آن از حيّز امكان خارج و ملحق به محالات عاديّه است ، ولى اين طور نيست و با رياضت و تربيت و صرف وقت آن را مىتوان رام نمود و طاير خيال را مىتوان به دست آورد ، به طورى كه در تحت اختيار و اراده حركت كند كه هر وقت بخواهد آن را در مقصدى يا مطلبى حبس كند كه چند ساعت در همان مقصد حبس شود .
و طريق عمدهء رام نمودن آن عمل نمودن به خلاف است . و آن چنان است كه انسان در وقت نماز خود را مهيّا كند كه حفظ خيال در نماز كند و آن را حبس در عمل نمايد و به مجرّد اين كه بخواهد از چنگ انسان فرار كند آن را استرجاع نمايد ، و در هر يك از حركات و سكنات و اذكار و اعمال نماز ملتفت حال آن باشد و از حال آن تفتيش نمايد و نگذارد سر خود باشد . و اين در اوّل امر كارى صعب به نظر مىآيد ، ولى پس از مدّتى عمل و دقّت و علاج حتما رام مىشود و ارتياض پيدا مىكند . شما متوقع نباشيد كه در اوّل امر بتوانيد در


صفحه 45


تمام نماز حفظ طاير خيال كنيد ، البته اين امرى است نشدنى و محال و شايد آنها كه مدّعى استحاله شدند اين توقّع را داشتند ، ولى اين امر بايد با كمال تدريج و تأنّى و صبر و توانى انجام بگيرد . ممكن است در ابتداى امر در عشر نماز يا كمتر آن حبس خيال شده حضور قلب حاصل شود ، و كم كم انسان اگر در فكر باشد و خود را محتاج به آن ببيند ، نتيجهء بيشتر حاصل كند و اندك اندك غلبه بر شيطان و هم و طاير خيال پيدا كند كه در بيشتر نماز زمام اختيار آنها را در دست گيرد . و هيچ گاه نبايد انسان مأيوس شود ، كه يأس سرچشمهء همهء سستيها و ناتوانىها است و برق اميد انسان را به كمال سعادت خويش مىرساند .
ولى عمده در اين باب حسّ احتياج است كه آن در ما كمتر است ، قلب ما باور نكرده كه سرمايهء سعادت عالم آخرت و وسيلهء زندگانى روزگارهاى غير متناهى نماز است . ما نماز را سر بار زندگانى خود مىشماريم و تحميل و تكليف مىدانيم . حبّ به شىء از ادراك نتايج آن پيدا مىشود ، ما كه حبّ به دنيا داريم براى آنست كه نتيجهء آن را دريافتيم و قلب به آن ايمان دارد و لهذا در كسب آن محتاج به دعوت خواهى و وعظ و اتّعاظ نمىباشيم . آنهايى كه گمان كردند نبىّ ختمى و رسول هاشمى صلَّى اللَّه عليه و آله دعوتش داراى دو جنبه است : دنيائى و آخرتى ، و اين را مايهء سرافرازى صاحب شريعت و كمال نبوّت فرض كرده‌اند ، از ديانت بى خبر و از دعوت و مقصد نبوّت عارى و برى هستند . دعوت به دنيا از مقصد انبياء عظام بكلَّى خارج ، و حسّ شهوت و غضب و شيطان باطن و ظاهر براى دعوت به دنيا كفايت مىكنند ، محتاج به بعث رسل نيست - ادارهء شهوت و غضب قرآن و نبىّ لازم ندارد . بلكه انبياء مردم را از دنيا باز دارند و تقييد اطلاق شهوت و غضب كنند و تحديد موارد منافع نمايند ، غافل گمان كند دعوت به دنيا كنند . آنها مىفرمايند مال را از هر راه تحصيل نكن و شهوت را با هر طريق فرو ننشان - نكاح بايد باشد ، تجارت و صناعت و زراعت بايد باشد - با آن كه در كانون شهوت و غضب اطلاق است . پس ، آنها جلوگير اطلاق هستند نه داعى به دنيا . روح دعوت به


صفحه 46


تجارت تقييد و بازدارى از به دست آوردن باطل است ، و روح دعوت به نكاح تحديد طبيعت و جلوگيرى از فجور و اطلاق قوّهء شهوت است . بلى ، آنها مخالف مطلق نيستند چه كه آن مخالف نظام اتمّ است .
بالجمله ، ما چون حسّ احتياج به دنيا نموديم و آن را سرمايهء حيات و سرچشمهء لذات دريافتيم ، در توجّه به آن حاضر و در تحصيل آن مىكوشيم .
اگر ايمان به حيات آخرت پيدا كنيم و حسّ احتياج به زندگانى آنجا نماييم و عبادات و خصوصا نماز را سرمايهء تعيّش آن عالم و سرچشمهء سعادت آن نشئه بدانيم ، البته در تحصيل آن كوشش مىنماييم ، و در اين سعى و كوشش زحمت و رنج و تكلَّف در خود نمىيابيم ، بلكه با كمال اشتياق و شوق دنبال تحصيل آن مىرويم و شرايط حصول و قبول آن را با جان و دل تحصيل مىكنيم .
اكنون اين سردى و سستى كه در ما است از سردى فروغ ايمان و سستى بنياد آن است ، و الا اگر اين همه اخبار انبياء و اولياء عليهم السلام و برهان حكما و بزرگان عليهم الرضوان در ما ايجاد احتمال كرده بود ، بايد بهتر از اين قيام به امر و كوشش در تحصيل كنيم . ولى جاى هزار گونه افسوس است كه شيطان سلطنت بر باطن ما پيدا كرده و مجامع قلب و مسامع باطن ما را تصرّف نموده نمىگذارد فرمودهء حق و فرستاده هاى او و گفته هاى علما و مواعظ كتابهاى الهى به گوش ما برسد . اكنون گوش ما گوش حيوانى دنيوى است و موعظه هاى حقّ از حدّ ظاهر و از گوش حيوانى ما به باطن نمىرسد - و ذلِكَ لِمَنْ كانَ لَه قَلْبٌ اوْ الْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهيد 50 : 37 .[1]از وظايف بزرگ سالك إلى اللَّه و مجاهد في سبيل اللَّه آن است كه در خلال مجاهده و سلوك از اعتماد به نفس بكلَّى دست كشد و جبلَّتا متوجّه به مسبّب الاسباب و فطرتا متعلَّق به مبدأ المبادى گردد ، و از آن وجود مقدس عصمت و حفظ طلب كند و به دست گيرى آن ذات اقدس اعتماد كند و در


[1]- « براى كسى كه دلى ( آگاه ) داشته باشد يا با توجه كامل گوش ( به كلام حق ) بسپارد . » ( ق - 37 ) .


صفحه 47


خلوات تضرّع به حضرتش ببرد و اصلاح حالش را با كمال جدّيّت در طلب بخواهد كه جز ذات مقدّس او پناهى نيست . و الحمد للَّه .
فصل دوازدهم در بيان آنكه حبّ دنيا باعث تشتّت خيال است در اشاره به آن كه حبّ دنيا منشأ تشتت خيال و مانع از حضور قلب است و در بيان علاج آن به قدر ميسور .
بايد دانست كه به حسب فطرت و جبلَّت قلب به هر چه علاقه و محبت پيدا كرد ، قبلهء توجّه آن همان محبوب است . و اگر اشتغال به امرى مانع از تفكَّر در حال محبوب و جمال مطلوب شود به مجرّد آنكه آن اشتغال كم شود و آن مانع از ميان برخيزد ، فورا قلب به سوى محبوب خود پرواز نموده متعلَّق به دامن آن شود . اهل معارف و صاحبان جذبهء الهيّه اگر داراى قوّت قلب باشند و متمكَّن در جذبه و حبّ باشند ، در هر مرآتى جمال محبوب و در هر موجودى كمال مطلوب را مشاهده نموده و ما رايت شيئا الا [ و ] رايت اللَّه فيه و معه[1]گويند . و اگر سرور آنها فرمايد : ليغان على قلبى و انّى لاستغفر اللَّه في كلّ يوم سبعين مرّة[2]براى آنست كه جمال محبوب را در مرآت ، خصوصا مرائى كدره چون مرآت بوجهلى ، ديدن خود كدورت براى كمّل است . و اگر قلب آنها قوى نباشد و اشتغال به كثرات مانع از حضور شود ، به مجرّد آن كه آن اشتغال كم شود طائر قلوب آنها به آشيانهء قدس خود پرواز كند و دست آويز جمال جميل گردد .


[1]- « چيزى را نديدم مگر آنكه خدا را در آن و با آن ديدم . » ( منقول از امير المؤمنين عليه الصلوة و السلام ) . . علم اليقين ، ج 1 ، ص 49 . .
[2]- « گاهى بر دلم غبارى مىنشيند و من هر روز هفتاد بار از خدا آمرزش مىطلبم . » مستدرك الوسائل ، « كتاب الصّلوة » ، « أبواب الذّكر » ، باب 22 ، حديث 1 . .


صفحه 48


و طالبان غير حق ، كه در نظر اهل معرفت همه طالب دنيا هستند ، نيز هر چه مطلوب آنها است به همان متوجّه و متعلَّقند . آنها نيز اگر در حبّ مطلوب خود مفرطند و حبّ دنيا مجامع قلوب آنها را گرفته ، هيچگاه از توجّه به آن مسلوب نشوند و در هر حال و هر چيز با جمال محبوب خود بسر برند . و اگر حبّ آنها كمتر باشد ، در وقت فراغت قلب آنها به محبوب خود رجوع كند . آنان كه حبّ مال و رياست و شرف در دل آنها است ، در خواب نيز مطلوب خود را مىبينند و در بيدارى به فكر محبوب خود بسر مىبرند ، و مادامى كه در اشتغال به دنيا بسر مىبرند با محبوب خود هم آغوشند ، و چون وقت نماز شود ، دل حالت فراغتى مىيابد و فورا متعلَّق به محبوب خود مىشود ، گويى تكبيرة الاحرام كليد در دكَّان يا رافع حجاب بين او و محبوب او است ، يك وقت به خود مىآيد كه سلام نماز را گفته در صورتى كه هيچ توجّه به آن نداشته و همه اش را با فكر دنيا هم آغوش بوده . اينست كه چهل - پنجاه سال نماز ما را در دل اثرى جز ظلمت و كدورت نيست ، و آنچه بايد معراج قرب حضرت حق و مايهء انس به آن مقام مقدّس باشد ، ما را از ساحت قرب مهجور و از عروج به مقام انس فرسنگها دور كرده . اگر نماز ما بويى از عبوديّت داشت ، ثمره اش خاكسارى و تواضع و فروتنى بود ، نه عجب و خود فروشى و كبر و افتخار كه هر يك براى هلاكت و شقاوت انسان سببى مستقلّ و موجبى منفرد است .
بالجمله ، دل ما چون با حبّ دنيا آميخته شده و مقصد و مقصودى جز تعمير آن ندارد ، ناچار اين حبّ مانع از فراغت قلب و حضور آن در محضر قدس شود . و علاج اين مرض مهلك و فساد خانمان سوز با علم و عمل نافع است .
امّا علم نافع براى اين مرض ، تفكَّر در ثمرات و نتايج آن و مقايسه كردن بين آنها و مضارّ و مهالك حاصله از آن است . نويسنده در شرح اربعين شرحى در اين باب نگاشته و به قدر ميسور در بيان آن به تفصيل پرداخته‌ام . در اين مقام نيز به شرح بعض احاديث اهل بيت عصمت اكتفا مىكنم :


صفحه 49


في الكافى عن أبي عبد اللَّه عليه السلام ، قال : رأس كلّ خطيئة حبّ الدّنيا .[1]و روايات كثيرهء ديگر نيز به اين مضمون با اختلاف تعبير وارد است .[2]و بس است براى انسان بيدار همين حديث شريف ، و كفايت مىكند براى اين خطيئهء بزرگ مهلك همين كه سرچشمهء تمام خطاها و ريشه و پايهء جميع مفاسد است . با قدرى تأمّل معلوم شود كه تقريبا تمام مفاسد اخلاقى و اعمالى از ثمرات اين شجرهء خبيثه است . هيچ دين و مذهب باطلى تأسيس در عالم نشده و هيچ فسادى در دنيا رخ نداده مگر به واسطهء اين موبقهء عظيمه - قتل و غارت و ظلم و تعدّى نتايج اين خطيئهء است ، فجور و فحشاء و دزدى و ساير فجايع زاييدهء اين جرثومهء فساد است . انسان داراى اين حبّ از جميع فضائل معنويّه بر كنار است : شجاعت ، عفت ، سخاوت ، عدالت كه مبدأ تمام فضائل نفسانيّه است ، با حبّ دنيا جمع نمىشود . معارف الهيّه ، توحيد در اسماء و صفات و افعال و ذات ، و حق جويى و حق بينى با حبّ دنيا متضادّند ، طمأنينهء نفس و سكونت خاطر و استراحت قلب ، كه روح سعادت دو دنيا است ، با حبّ دنيا مجتمع نشود . غناى قلب و بزرگوارى و عزّت نفس و حرّيّت و آزاد مردى از لوازم بى اعتنايى به دنيا است ، چنانچه فقر و ذلَّت و طمع و حرص و رقّيّت و چاپلوسى از لوازم حبّ دنيا است . عطوفت ، رحمت ، مواصلت ، مودّت ، محبّت ، با حبّ دنيا متخالفند . بغض و كينه و جور و قطع رحم و نفاق و ديگر اخلاق فاسده از وليده هاى اين امّ الأمراض است .
و في مصباح الشّريعة قال الصّادق عليه السلام : الدنيا بمنزلة صورة :
رأسها الكبر ، و عينها الحرص ، و اذنها الطَّمع ، و لسانها الرّياء ، و يدها الشّهوة ، و


[1]- « منشأ هر خطايى دوستى دنياست . » اصول كافى ، « كتاب الايمان و الكفر » ، « باب حبّ الدّنيا و الحرص عليها » ، حديث 1 . .
[2]- از جمله به روايات 1 تا 17 باب مذكور در منبع پيشين مراجع شود . .


صفحه 50


رجلها العجب ، و قلبها الغفلة ، و كونها الفناء ، و حاصلها الزّوال . فمن احبّها ، اورثته الكبر ، و من استحسنها ، اورثته الحرص ، و من طلبها ، اوردته إلى الطَّمع ، و من مدحها ، البسته الرّياء ، و من ارادها ، مكَّنته من العجب ، و من اطمانّ [ خ ل ركن ] اليها ، اولته الغفلة ، و من اعجبه متاعها ، افنته ، و من جمعها و بخل بها ، ردّته إلى مستقرّها و هي النّار .[1]و ديلمى در ارشاد القلوب از حضرت امير المؤمنين عليه السلام روايت كند كه رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله فرمود : « در شب معراج خداى تعالى فرمود : اى احمد ، اگر بنده اى نماز اهل آسمان و زمين را بخواند و روزهء اهل آسمان و زمين را بگيرد و چون ملائكه طعام نخورد و جامهء عابدان را بپوشد پس از آن در قلب او ببينم ذرّه اى از حبّ دنيا يا سمعهء آن يا رياست آن يا اشتهار آن يا زينت آن ، با من مجاورت نمىكند در منزلم و از قلب او محبّت خود را بيرون مىكنم و قلب او را تاريك مىكنم تا مرا فراموش كند و نمىچشانم به او شيرينى محبّت خود را . »[1]پر واضح است كه محبّت دنيا با محبّت خداى تعالى جمع نشود . و احاديث در اين باب بيشتر از آن است كه در اين اوراق بگنجد .
و چون معلوم شود كه حبّ دنيا مبدأ و منشأ تمام مفاسد است ، بر انسان عاقل علاقمند به سعادت خود لازم است اين درخت را از دل ريشه كن كند . و طريق علاج عملى آن است كه معامله به ضدّ كند : پس اگر به مال و منال علاقه دارد ، با بسط يد و صدقات واجبه و مستحبّه ريشهء آن را از دل بكند . و يكى از


[1]- ارشاد القلوب ، ج 1 ، ص 206 . .
[1]- « دنيا بسان اندامى است كه سر آن كبر ، چشم آن آز ، گوش آن ولع ، زبان آن ريا و خودنمايى ، دست آن شهوت ، پاى آن عجب ، قلب آن غفلت و بى خبرى ، بودش نيستى و ثمره اش زوال است . پس هر كس آن را دوست گيرد ، كبر و خود بينى به او دهد ، و به هر كه نيكويش پندارد حرص و ولع ارزانى كند ، و كسى را كه طالب او گردد ، به آز و طمع در اندازد ، و بر كسى كه او را بستايد جامهء ريا پوشاند ، و كسى را كه ارادهء آن كند گرفتار عجب و خود بينى كند ، و كسى را كه به او اعتماد كند غافل سازد ، و كسى را كه متاعهاى او پسند وى افتد نابود سازد ، و كسى را كه متاعهاى دنيوى جمع كند و بخل بورزد به جايگاه و قرارگاهش ، آتش ، روانه كند . » مصباح الشريعة ، باب 32 ( فى صفة الدّنيا ) .