بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 66


فصل چهارم در طهور است و آن يا آب است ، و آن در اين باب اصل است ، و يا « ارض » است .
بدان كه انسان سالك را به طريق كلَّى دو طريق است براى وصول به مقصد اعلى و مقام قرب ربوبيّت : يكى از آن دو ، كه مقام اوّليّت و اصالت دارد ، سير إلى اللَّه است به توجّه به مقام رحمت مطلقه و خصوصا رحمت رحيميّه كه رحمتى است كه هر موجودى را به كمال لايق خود مىرساند . و از شعب و مظاهر رحمت رحيميّه بعث انبياء و رسل صلوات اللَّه عليهم است كه هاديان سبل و دستگير بازماندگانند ، بلكه در نظر اهل معرفت و اصحاب قلوب ، دار تحقّق صورت رحمت الهيّه است ، و خلايق دائما مستغرق بحار رحمت حقّند و از آن استفاده نمىكنند . اين كتاب بزرگ الهى ، كه از عالم غيب الهى و قرب ربوبى نازل شده و براى استفادهء ما مهجوران و خلاص ما زندانيان سجن طبيعت و مغلولان زنجيرهاى پيچ در پيچ هواى نفس و آمال به صورت لفظ و كلام در آمده ، از بزرگترين مظاهر رحمت مطلقهء الهيّه است كه ما كور و كرها از آن به هيچ وجه استفاده نكرديم و نمىكنيم . آن رسول ختمى و ولىّ مطلق گرامى كه از محضر قدس ربوبى و محفل قرب و انس الهى به اين سر منزل غربت و وحشت قدم رنجه فرموده و گرفتار معاشرت و مراودت با ابو جهلها و بدتر از آنها گرديده و نالهء ليغان على قلبىاش[1]دل اهل معرفت و ولايت را محترق كرده و مىكند ، رحمت واسعه و كرامت مطلقهء الهيّه است كه آمدن در اين كلبه اش براى رحمت موجودات سكنهء عالم اسفل ادنى است و بيرون بردن آنها است از اين دار وحشت و غربت - چون كبوتر مطوّقه كه براى نجات رفقا خود را به دام بلا اندازد .[2]


[1]- پاورقى 87 . .
[2]- كليله و دمنه ، باب الحمامة المطوقه . .


صفحه 67


سالك إلى اللَّه بايد تطهير با آب رحمت را صورت استفاده از رحمت نازلهء الهيّه بداند و تا استفاده از رحمت براى او ميسور است ، قيام به امر نمايد ، و چون دستش از آن به واسطهء قصور ذاتى يا تقصير كوتاه شد و فاقد آب رحمت شد ، چاره ندارد جز توجّه به ذلّ و مسكنت و فقر و فاقهء خود . و چون ذلَّت عبوديّت خود را نصب العين نمود و متوجّه به اضطرار و فقر و امكان ذاتى خود شد و از تعزّز و غرور و خودخواهى بيرون آمد ، بابى از رحمت به روى او گشاده گردد و ارض طبيعت مبدّل به ارض بيضاء رحمت گردد و تراب احد الطَّهورين[1]گردد و مورد ترّحم و تلطَّف حق گردد . و هر چه اين نظر ، يعنى نظر به ذلَّت خود ، در انسان قوّت گيرد ، مورد رحمت بيشتر گردد . و اگر بخواهد به قدم اعتماد به خود و عمل خود اين راه را طىّ كند ، هلاك شود ، چه كه ممكن است از او دستگيرى نشود ، چون طفلى كه تا خود به جسارت راه رود و به قدم خود مغرور شود و به قوّت خود اعتماد كند ، مورد عنايت پدر نشود و او را به خود واگذار كند . و چون اضطرار و عجز خود را به پيشگاه پدر مهربان عرضه دارد و از اعتماد به خود و قوّت خود يكسره خارج شود ، مورد عنايت پدر گردد و او را دستگيرى كند ، بلكه او را در آغوش كشد و با قدم خود او را راه برد . پس بهتر آن است كه سالك إلى اللَّه پاى سلوك خود را بشكند و از اعتماد به خود و ارتياض و عمل خود يكسره برائت جويد و از خود و قدرت و قوّت خود فانى شود و فنا و اضطرار خود را هميشه در نظر گيرد تا مورد عنايت شود و راه صد ساله را با جذبهء ربوبيّت يك شبه طىّ نمايد ، و لسان باطن و حالش در محضر قدس ربوبيّت با عجز و نياز عرض كند : امَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ اذا دَعاه وَيَكْشِفُ السُّوُء 27 : 62 .[2]


[1]- اشاره است به روايتى كه مرحوم آخوند خراسانى قدّس سرّه در كفاية الأصول ، ج 1 ، ص 130 ، به اين صورت آورده است : قوله عليه السّلام : التّراب احد الطهورين يكفيك عشر سنين . ( خاك يكى از دو پاك كننده است و ده سال تورا بس است . ) .
[2]- « كيست آن كه درمانده وقتى او را بخواند جواب دهد و رفع گرفتار او نمايد . » ( نمل - 62 ) .


صفحه 68


فصل پنجم در شمه اى از آداب وضو است به حسب باطن و قلب من ذلك ما ورد عن الرّضا عليه السّلام : انّما امر بالوضوء ليكون العبد طاهرا اذا قام بين يدى الجبّار و عند مناجاته ايّاه ، مطيعا له فيما امره نقيّا من الادناس و النّجاسة ، مع ما فيه من ذهاب الكسل و طرد النّعاس و تزكية الفؤاد للقيام بين يدى الجبّار . و انّما وجب على الوجه و اليدين و الرّأس و الرّجلين ، لانّ العبد اذا قام بين يدى الجبّار ، فانّما ينكشف من جوارحه و يظهر ما وجب فيه الوضوء ، و ذلك انّه بوجهه يسجد و يخضع ، و بيده يسئل و يرغب و يرهب و يتبتّل ، و برأسه يستقبله في ركوعه و سجوده ، و برجليه يقوم و يقعد . . .[1]الخبر مىفرمايد : همانا امر شده است به وضوء تا آن كه بنده پاك باشد هنگامى كه مىايستد مقابل خداى جبّار و وقت مناجات نمودن او حق را و براى آن كه مطيع باشد در آنچه او را امر فرموده و پاكيزه باشد از كثافات و نجاست ، با آن كه در آن است فوائد ديگر از قبيل بر طرف شدن كسالت و رفع شدن چرت و پاكيزه شدن دل براى ايستادن در مقابل خداى جبّار .
تا اينجا نكتهء اصل وضو را بيان فرمود ، و اهل معرفت و اصحاب سلوك را متنبّه نمود به اين كه در محضر مقدّس حقّ جلّ و علا ايستادن و مناجات با قاضى الحاجات نمودن را آدابى است كه بايد منظور شود ، حتّى با قذارات صوريّه و كثافات ظاهريّه و كسالت چشم ظاهر نيز نبايد در آن محضر رفت چه جاى آن كه دل معدن كثافات باشد و قلب مبتلاى به قاذورات معنويّه كه اصل همهء قذارات است باشد . با آن كه در روايت است كه « خداى تعالى نظر نمىكند به صورتهاى شما بلكه نظر مىفرمايد به قلبهاى شما . »[2]و با آن


[1]- عيون اخبار الرّضا ، ج 2 ، ص 104 ، باب 34 ، حديث 1 . .
[2]- پاورقى 58 . .


صفحه 69


كه با آنچه انسان به حق تعالى توجه مىكند و آنچه كه از عوالم خلقيّه لايق نظر به كبرياى عظمت و جلال است قلب است و ديگر جوارح و اعضاء را از آن حظَّ و نصيبى نيست ، معذلك طهارت صوريّه و نظافت ظاهريّه را نيز اهمال ننموده‌اند : صورت طهارت را براى صورت انسان مقرر فرمودند ، و باطن آن را براى باطن او . و از آن كه تزكيه قلب را در اين حديث شريف از فوائد وضوء قرار داده ، معلوم شود كه براى وضوء باطنى است كه به آن تزكيهء باطن شود ، و نيز رابطهء ما بين ظاهر و باطن و شهادت و غيب معلوم شود ، و نيز استفاده شود كه طهور ظاهرى و وضوء صورى از عبادات است و اطاعت ربّ است ، و از اين جهت طهور ظاهر موجب طهور باطن گردد ، و از طهارت صورى تزكيهء فؤاد حاصل شود . بالجمله ، سالك إلى اللَّه بايد در وقت وضوء متوجّه شود به اينكه مىخواهد متوجّه محضر مقدّس حضرت كبريا شود ، و با اين احوال قلوب كه او را است ، لياقت محضر ندارد ، بلكه شايد مطرود از درگاه عزّ ربوبيت شود ، پس ، دامن همّت به كمر زند كه طهارت ظاهرى را به باطن سرايت دهد و قلب خود را ، كه مورد نظر حق ، بلكه منزلگاه حضرت قدس است ، از غير حقّ تطهير كند و تفرعن خود و خوديّت را ، كه اصل اصول قذارات است ، از سر بيفكند تا لايق مقام مقدّس شود . و پس از آن ، حضرت رضا سلام اللَّه عليه وجه اختصاص اعضاى مخصوصه را در وضو بيان مىفرمايند و مىگويند :
و همانا واجب شد بر رو و دو دست و سر و دو پا ، زيرا كه بنده وقتى كه ايستاد در حضور حضرت جبّار ، همانا منكشف مىشود از جوارح او و ظاهر گردد آنچه كه وضوء در آن واجب شود ، زيرا كه با رويش سجده كند و خضوع نمايد ، و با دستش سؤال و رغبت و رهبت نمايد و منقطع به حق شود ، و با سرش استقبال كند حق را در ركوع و سجودش ، و با پاهايش بايستد و بنشيند .
حاصل فرمودهء آن جناب آن است كه چون اين اعضا را دخالت است در عبوديّت حق و از اين اعضا ظاهر شود آن ، از اين جهت تطهير آنها لازم شده است . پس از آن ، چيزهايى كه از آنها ظاهر شود بيان فرمودند و راه اعتبار و


صفحه 70


استفاده را براى اهلش باز نمودند و اهل معارف را به اسرار آن آشنا فرمودند به اين كه آنچه محل ظهور عبوديّت است در محضر مبارك حقّ بايد طاهر و پاكيزه باشد و اعضاء و جوارح ظاهريّه ، كه حظَّ ناقصى از آن معانى دارند ، بى طهارت لايق مقام نيستند ، با آنكه خضوع از صفات وجه بالحقيقه نيست و سؤال و رغبت و رهبت و تبتّل و استقبال هيچ يك از شئون اعضاى حسّيّه نيستند ، ولى چون اين اعضاء مظاهر آنها است تطهير آنها لازم آمد . پس ، تطهير قلب كه محل حقيقى عبوديّت و مركز واقعى اين معانى است تطهيرش لازمتر است ، و بدون تطهير آن اگر با هفت دريا اعضاء صوريّه را شست و شو نمايند ، تطهير نشود و لياقت مقام پيدا نكند ، بلكه شيطان را در آن تصرّف باشد و از درگاه عزّت مطرود گردد .
وصل : و من ذلك ما عن العلل باسناده قال : جاء نفر من اليهود إلى رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله . فسألوه عن مسائل ، و كان فيما سئلوه : اخبرنا ، يا محمّد ( ص ) ، لاىّ علَّة توضّأ هذه الجوارح الاربع و هي انظف المواضع في الجسد ؟ فقال النّبىّ صلَّى اللَّه عليه و آله : لمّا ان وسوس الشّيطان إلى آدم ( ع ) و دنا من الشّجرة ، فنظر إليها ، فذهب ماء وجهه ، ثمّ قام و مشى إليها ، و هي اوّل قدم مشت الى الخطيئة ، ثمّ تناول بيده منها ما عليها و اكل ، فتطاير الحلىّ و الحلل عن جسده .
فوضع آدم يده على امّ رأسه و بكى . فلمّا تاب اللَّه عليه ، فرض اللَّه عليه و على ذرّيّته تطهير هذه الجوارح الاربع : فامر اللَّه عزّ و جلّ بغسل الوجه ، لما نظر إلى الشّجرة ، و امره بغسل اليدين إلى المرفقين ، لما تناول بهما ، و امر بمسح الرّأس لما وضع يده على امّ رأسه ، و امره بمسح القدمين ، لما مشى بهما إلى الخطيئة .[1]حاصل ترجمه آن كه : يهودان سؤال كردند از حضرت رسول صلَّى اللَّه عليه و آله كه به چه علَّت وضوء مختصّ به اين چهار موضع شد ، با آن كه اينها


[1]- علل الشرائع ، ج 1 ، ص 280 ، باب 191 ، حديث 1 . .


صفحه 71


از همهء اعضاء بدن نظيف ترند . فرمود : چون شيطان وسوسه كرد آدم را و او نزديك آن درخت رفت و نظر به سوى آن كرد ، آبرويش ريخت ، پس برخاست و به سوى آن درخت روان شد - و آن اوّل قدمى بود كه براى گناه برداشته شد . پس از آن با دست خويش آنچه در آن درخت بود چيد و خورد ، پس زينت و زيور از جسمش پرواز نمود . و آدم دست خود را بالاى سرش گذاشت و گريه نمود . پس چون خداوند توبهء او را قبول فرمود ، واجب نمود بر او و بر ذريّه اش پاكيزه نمودن اين چهار عضو را ، پس امر فرمود خداى عزّ و جل به شستن روى ، براى آن كه نظر نمود به شجره ، و امر فرمود به شستن دستها تا مرفق ، چون با آنها تناول نمود ، و امر فرمود به مسح سر ، چون دست خود را به سر گذاشت ، و امر نمود به مسح قدمها ، چون كه با آنها به سوى گناه رفته بود .
و در باب علَّت وجوب صوم نيز در حديث شريف است كه يهودان سؤال نمودند كه به چه علَّت واجب نمود خداوند بر امّت تو سى روز روزه در روزها .
فرمود : همانا آدم عليه السلام چون از آن درخت خورد باقى ماند در شكمش سى روز ، پس ، واجب فرمود خداوند بر آدم و بر ذريّه اش سى روز گرسنگى و تشنگى را ، و تفضّل فرمود بر آنها به اين كه در شبها اجازهء خوردن داد به آنها .[1]از اين احاديث شريفه اهل اشارات و اصحاب قلوب را استفاده هايى باشد كه خطيئهء آدم عليه السلام با آن كه از قبيل خطيئات ديگران نبوده ، بلكه شايد خطيئهء طبيعيّه بوده يا خطيئهء توجّه به كثرت كه شجرهء طبيعت است بوده يا توجّه به كثرت اسمائى پس از جاذبهء فناى ذاتى بوده ، لكن از مثل آدم عليه السلام ، كه صفىّ اللَّه و مخصوص به قرب و فناى ذاتى است ، متوقّع نبوده . لهذا به مقتضاى غيرت حبّى ذات مقدّس حق اعلان عصيان و غوايت او را در همهء عوالم و در لسان همهء انبياء عليهم السلام فرمود . و قال تعالى :
وَ عَصى آدَمُ رَبَّه فَغَوى 20 : 121 .[2]با اين وصف ، اين همه تطهير و تنزيه لازم است


[1]- علل الشرائع ، ج 2 ، ص 378 ، باب 109 ، حديث 1 . .
[2]- « پس آدم پروردگارش را نافرمانى كرد و گمراه شد . » ( طه - 121 ) .


صفحه 72


براى خود و ذريّه اش كه در صلب او مستكنّ بودند و در خطيئه شركت داشتند ، بلكه پس از خروج از صلب نيز شركت نمودند .
پس خطيئهء آدم و آدم زادگان را چنانچه مراتب و مظاهرى است - چنانچه اوّل مرتبهء آن توجه به كثرات اسمائيه و آخر مظهر آن اكل از شجرهء منهيّه است كه صورت ملكوتى آن درختى است كه در آن انواع اثمار و فواكه است ، و صورت ملكى آن طبيعت و شئون آن است و حبّ دنيا و نفس كه اكنون در اين ذريّه است از شئون همان ميل به شجره و اكل آن است - همينطور از براى تطهير و تنزيه و طهارت و صلوة و صيام آنها ، كه براى خروج از خطيئهء پدر كه اصل است مراتب بسيارى است مطابق مراتب خطيئه . و از اين بيان معلوم شد كه جميع انواع معاصى قالبى ابن آدم از شئون اكل شجره است و تطهير آن به طورى است ، و جميع انواع معاصى قلبيهء آنها نيز از شئون آن شجره است ، و تطهير آن به طورى است . و جميع انواع معاصى روحيّه از آن ، و تطهير آن به طورى است .
و تطهير اعضاى ظاهريّه « ظلّ » طهارات قلبيّه و روحيّه است براى كمّل ، و دستور و « وسيلهء » آنها است براى اهل سلوك . و انسان تا در حجاب تعيّن اعضا و طهارات آنها است و در آن حدّ واقف است ، از اهل سلوك نيست و در خطيئه باقى مانده ، و چون اشتغال به مراتب طهارات ظاهريّه و باطنيّه پيدا كرد و طهارات صوريّهء قشريّه را وسيلهء طهارات معنويّهء لبّيّه قرار داد و در جميع عبادات و مناسك حظوظ قلبيهء آنها را نيز ملحوظ داشت و از آنها برخوردار شد بلكه جهات باطنيّه را بيشتر اهمّيّت داد و مقصد اعلاى مهّم دانست ، داخل در باب سلوك راه انسانيّت شده ، چنانچه در حديث شريف كتاب مصباح الشريعه به آن اشاره شده آنجا كه فرمايد : و طهّر قلبك بالتّقوى و اليقين عند طهارة جوارحك بالماء .[1]


[1]- « در وقت پاكيزه نمودن اعضاى خود با آب ، دل خويشتن را به پرهيزكارى و يقين پاكيزه گردان . » مصباح الشريعة ، « الباب العاشر ، فى الطهارة » . .


صفحه 73


پس ، انسان سالك را اوّل سلوك علمى لازم است كه به بركت اهل ذكر سلام اللَّه عليهم مراتب عبادات را تشخيص داده و عبادات صوريّه را نازلهء عبادات قلبيّه و روحيّه بداند ، و پس از آن شروع به سلوك عملى ، كه حقيقت سلوك است . و غايت اين سلوك تخليهء نفس از غير حق است و تخليهء آن به تجلَّيات اسمائى و ذاتى است . و چون سالك را اين مقام دست دهد ، سلوكش به انتهاء رسد و غايت سير كمالى برايش حاصل شود ، پس به اسرار نسك و عبادات و به لطايف سلوك نائل شود ، و آن تجلَّيات جلاليّه است كه اسرار طهارات است و تجلَّيات جماليّه است كه غايت عبادات ديگر است . و تفصيل آن از عهدهء اين اوراق خارج است .
فصل ششم در غسل است و آداب قلبيّهء آن اهل معرفت گويند كه جنابت خروج از وطن عبوديّت و دخول در غربت است ، و اظهار ربوبيّت و دعواى منيّت است و دخول در حدود مولا و اتصّاف به وصف سيادت است . و غسل براى تطهير از اين قذارت و اعتراف به تقصير است . و بعضى از مشايخ يكصد و پنجاه حال در ضمن ده فصل ذكر نموده كه بايد بندهء سالك تطهير از آنها نمايد در خلال غسل ، كه غالب آنها يا تمام آنها به عزّت و جبروت و كبرياى نفس و خودخواهى و خودبينى برگردد .[1]نويسنده گويد كه جنابت فناى در طبيعت و غفلت از روحانيّت است و غاية القصواى كمال سلطنت حيوانيّت و بهيميّت و دخول در اسفل السّافلين است . و غسل تطهير از اين خطيئه و رجوع از حكم طبيعت است ، و دخول در سلطان رحمانيّت و تصرّف الهيّت است به شست و شو نمودن جميع مملكت


[1]- مقصود شيخ محيى الدين عربى است . الفتوحات المكيّة ، ج 1 ، ص 363 . .