بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 76


مسجود ملائكه و محسود ابليس قرار داده ، اگر بخواهى از جنابت پدر كه اصل تو است خارج شوى و لايق لقاى حضرت محبوب شوى و استعداد وصول به مقام انس و حضرت قدس پيدا كنى ، بايد با آب رحمت حقّ باطن دل را غسل دهى و از اقبال به دنيا ، كه از مظاهر شجرهء منهيّه است ، توبه كنى و قلب خود را ، كه محفل جناب جميل و جمال جليل است ، از حبّ دنيا و شئون خبيثهء آن ، كه رجز شيطان است ، شست و شو دهى كه جنّت لقاى حقّ جاى پاكان است - و لا يدخل الجنّة الا الطَّيّب .[1]« شست و شويى كن و آنگه به خرابات خرام » .[2]فصل هفتم در پاره اى از آداب باطنيّهء ازالهء نجاست و تطهير از اخباث است بدان كه ازالهء حديث - چنانچه گذشت - خروج از انّيّت و انانيّت و فناى از نفسيّت است ، بلكه خروج از بيت النّفس است بالكلَّية ، و تا عبد را بقايايى از خويش باقى است ، محدث به حدث اكبر است و عابد و معبود در او شيطان و نفس است . و منازل سير اهل طريقت و سلوك اگر براى وصول به مقامات است و حصول معارج و مدارج است ، از تصرّف نفس و شيطان خارج نيست و سير و سلوك معلَّل است ، پس سلوك در منازل نفس است و سير در جوف بيت است . و چنين سالكى مسافر و سالك نيست ، و مهاجر إلى اللَّه و رسوله نيست ، و از حدث اكبر ، كه عين عبد است ، پاك نشده ، و چون از اين حدث بكلَّى تطهير شود ، عابد و معبود حقّ شود و كنت سمعه و بصره[3]كه نتيجهء


[1]- . . . و الجنّة لا يدخلها الَّا طيّب . ( جز پاكيزه وارد بهشت نشود . ) اصول كافى ، ج 3 ، ص 371 ، « كتاب الايمان و الكفر » ، « باب الذّنوب » ، حديث 7 . .
[2]- « شست و شويى كن و آنگه به خرابات خرام - تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده » . - حافظ .
[3]- پاورقى 17 .


صفحه 77


قرب نافله است حاصل شود . و از اين جهت در طهارت از حدث غسل جميع بدن لازم است ، زيرا كه تا عين عبد به وجهى از وجوه باقى است ، حدث مرتفع نشده : فانّ تحت كلّ شعرة جنابة .[1]پس تطهير از حدث تطهير از حدوث است و فناى در بحر قدم است . و كمال آن ، خروج از كثرت اسمائى است كه باطن شجره است ، و با اين خروج ، از خطيئهء ساريهء آدم ، كه اصل ذريّه است ، خارج شود .
پس ، حدث از قذارات معنويّه است و تطهير از آن نيز از امور غيبيّهء باطنيّه است و نور است ، لكن وضوء نور محدود است و غسل نور مطلق است و اىّ وضوء انقى من الغسل .[2]و امّا ازالهء خبث و نجاسات ظاهريّه را اين مكانت نيست ، زيرا كه آن تنظيف صورى و تطهير ظاهرى است . و آداب قلبيّهء آن آن است كه بندهء سالك كه ارادهء حضور به محضر حق دارد بداند كه با رجز شيطان و رجس آن خبيث در محضر حقّ نتوان راه يافت و تا خروج از امّهات مذامّ اخلاقى كه مبدأ فساد مدينهء فاضلهء انسانيّه است و منشأ خطيئات ظاهريّه و باطنيّه است دست ندهد ، راهى به مقصد پيدا نكند و طريقى به مقصود نيابد .
شيطان كه مجاور عالم قدس و در سلك كرّوبين به شمار مىرفت ، آخر الأمر به واسطهء ملكات خبيثه از مقام مقرّبين درگاه تبعيدش و به نداى : فَاخْرُجْ مِنْها فَانَّكَ رَجيم 15 : 34[3]مرجومش نمودند . پس ، ما بازماندگان از كاروان عالم غيب و فرو رفتگان در چاه عميق طبيعت و مردودان به اسفل السافلين چطور مىتوانيم با دارا بودن ملكات خبيثهء شيطانيّه لايق محضر قدس گرديم و مجاور روحانيّين و رفيق مقرّبين شويم . شيطان خودبينى كرد و ناريّت خود را ديد و انَا


[1]- « در زير هر مويى جنابتى است . » بحار الانوار ، ج 78 ، ص 51 ، « كتاب الطهارة » ، « باب وجوب غسل الجنابة » ، حديث 23 . .
[2]- « كدام وضو پاكيزه تر از غسل است . » جامع احاديث الشيعة ، « كتاب الطهارة » ، « أبواب الغسل و احكامه » ، باب 12 . .
[3]- « بيرون شو ( از بهشت ) كه تو رانده شده هستى . » ( ص - 77 و حجر - 34 ) .


صفحه 78


خَيْرٌ مِنْه 7 : 12[1]گفت ، اين اعجاب به نفس موجب خود پرستى و تكبّر شد و از آدم عليه السلام تحقير و توهين كرد و خَلَقْتَه مِنْ طين 7 : 12 گفت و قياس غلط باطل نمود ، خوبى آدم و كمال روحانيّت او را نديد ، و ظاهر آدم و مقام طينيّت و ترابيّت او را ديد ، و از خود مقام ناريّت را ديد و از شرك خودخواهى و خود بينى خويش غفلت نمود . حبّ نفس پردهء رؤيت نقص و حجاب شهود عيوبش شد ، و اين خودبينى و خودخواهى اسباب خودپرستى و تكبّر و خودنمايى و ريا و خود رأيى و عصيان شد و از معراج قدس به تيه ظلمتخانهء طبيعت تبعيد شد .
پس ، بر سالك إلى اللَّه لازم است كه در وقت تطهير از ارجاس صوريّه ، از امّهات رذائل و ارجاس باطنيّهء شيطانيّه خود را تطهير كند ، و با آب رحمت حقّ و ارتياض شرعى مدينهء فاضله را شست و شو دهد و تصفيهء قلب ، كه محلّ تجلَّى حقّ است ، نمايد و خلع نعلين حبّ جاه و شرف نمايد تا لايق دخول در وادى مقدّس « ايمن » گردد و قابل تجلَّى ربّ شود . و تا تطهير از ارجاس خبيثه حاصل نيايد ، تطهير از احداث ممكن نشود ، زيرا كه تطهير ظاهر مقدّمهء تطهير باطن است ، تا تقواى تامّ ملكى دنيائى بر وفق دستور شريعت مطهّره حاصل نشود ، تقواى قلبى رخ ندهد ، و تا تقواى قلبى از امورى كه شمرده شد حاصل نشود ، تقواى روحى سرّى حقيقى پيدا نشود . و تمام مراتب تقوى مقدّمهء اين مرتبه است كه آن ، ترك غير حقّ است .
تا سالك را بقايائى از انانيّت است تجلَّى حق بر سرّ او نگردد . بلى ، گاهى شود كه به مقتضاى سبق رحمت و غلبهء جنبهء يلى اللَّهى دستگيرى غيبى از سالك شود و با جذوهء الهيّه بقايايى اگر از انيّت مانده بسوزد . و شايد در كيفيّت تجلَّى حق براى جبل و مندكّ نمودن آن و صعق حضرت موسى اشارتى به آنچه ذكر شد باشد ، و بين سالك مجذوب و مجذوب سالك نيز اين فرق هست . و اهل حقيقت از آنچه ذكر شد پى مىبرند به يك نكتهء دانستنى و مطلب مهمّ ، كه جهل به آن سر منشأ بسيارى از ضلالتها و غوايتها و بازماندن از


[1]- قالَ اَنَا خيرٌ مِنه خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَخَلَقْتَه منْ طين 7 : 12 . ( ص - 76 ) .


صفحه 79


راه حق است و بر هيچ طالب حق جهل آن روا نباشد و غفلت از آن جايز نيست ، و آن اينست كه شخص سالك و طالب حق بايد خود را از افراط و تفريط بعضى از جهلهء اهل تصوّف و بعضى غفلهء أهل ظاهر مبّرا كند تا سير إلى اللَّه براى او ممكن شود ، چه كه بعضى از آن طايفه را عقيده بر آنست كه علم و عمل ظاهرى قالبى حشو است و براى جهّال و عوام است ، و امّا كسانى كه اهل سرّ و حقيقتند و اصحاب قلوبند و ارباب سابقهء حسنى هستند احتياج به اين اعمال ندارند . و اعمال قالبيّه براى حصول حقايق قلبيّه و وصول به مقصد است ، و چون سالك به مقصد خود رسيد ، پرداختن به مقدّمات تبعيد است و اشتغال به كثرات حجاب است . و طايفهء دوم در مقابل اين دسته قيام نمودند و در جانب تفريط افتادند و انكار كلَّيّهء مقامات معنويّه و اسرار الهيّه را نمودند و جز محض ظاهر و صورت و قشر ديگر امور را بكلَّى منكر شدند و به تخيّلات و اوهام نسبت دادند . و بين اين دو طايفه لا زال كشمكش و مجادله و مخاصمه بوده و هر يك ديگرى را بر خلاف شريعت مىدانستند . و حق آن است كه هر دو طايفه قدرى از حدّ تجاوز نمودند و افراط و تفريط كردند . ما در رسالهء سرّ الصّلوة در اين موضوع اشاره نموديم ، و در اين مقام نيز حدّ اعتدال را كه صراط مستقيم است مىنمايانيم .
بايد دانست كه مناسك صوريّه و عبادات قالبيّه نه فقط براى حصول ملكات كاملهء روحانيّه و حقايق قلبيّه است ، بلكه آن يكى از ثمرات آنست .
لكن نزد اهل معرفت و اصحاب قلوب كليّهء عبادات سرايت دادن معارف الهيّه است از باطن به ظاهر و از سرّ به علن ، و چنانچه نعمت رحمت رحمانيّه ، بلكه رحيميّه ، منبسط بر تمام نشئات قلبيّه و قالبيّهء انسانيّه است ، و هر يك از مراتب را حظَّى است از نعم جامعهء الهيّه ، هر يك را حظَّ و نصيبى است از اثناى حق و شكر نعمت رحمانى و رحيمى واجب مطلق . و تا از نشئهء صوريّهء دنياويّه نفس را حظَّى است و از حيات ملكى نصيبى است ، بساط كثرت بكلَّى برچيده نشود و حظوظ طبيعت مرتفع نگردد . و سالك إلى اللَّه چنانچه قلب را نبايد به غير حق مشغول كند ، صدر و خيال و ملك طبيعت را نبايد در غير حق


صفحه 80


صرف كند تا توحيد و تقديس را در تمام نشئات قدم راسخ باشد . و اگر جذبهء روحى را در ملك طبيعت نتيجه اى جز تعبّد و تواضع براى حق حاصل شود ، از انانيّت نفس بقايائى مانده و سير سالك در جوف بيت نفس است نه سير إلى اللَّه .
و غايت سير اهل اللَّه آن است كه طبيعت و ملك بدن را منصبغ به صبغة اللَّه كنند . و يكى از مراتب و بواطن حديث شريف كه فرمايد از لسان حق تعالى شأنه : انا اللَّه ، و انا الرّحمن . خلقت الرّحم و شققت لها اسما من اسمى ، فمن وصلها وصلته ، و من قطعها قطعته .[1]شايد همين قطع طبيعت ، كه امّ الأرواح است ، از مواطن اصلى باشد ، و وصلش ارتياض آن و ارجاع آن به موطن عبوديّت باشد . و في الحديث عن أبي عبد اللَّه ( ع ) قال : استوصوا بعمّتكم النخلة خيرا ، فانّها خلقت من طينة آدم .[2]و اين حديث شريف اشاره به همان « رحميّت » است كه مذكور شد .
بالجمله ، اخراج مملكت ظاهر را از موطن عبوديّت و سر خود نمودن آن را ، از غايت جهل از مقامات اهل معرفت است ، و از تسويلات شيطان رجيم است كه هر طايفه را به طريقى از حق تعالى باز دارد ، چنانچه انكار مقامات و سدّ طريق معارف كه قرّة العين اولياء خدا عليهم السلام ، و تحديد نمودن شرايع الهيّه را به ظاهر ، كه حظَّ دنيا و ملك نفس و مقام حيوانيّت آن است ، و غفلت از اسرار و آداب باطنيّه عبادات كه موجب تطهير سرّ و تعمير قلب و ترقّى باطن است ، از غايت جهالت و غفلت است . و هر يك از اين دو طايفه از طريق سعادت و صراط مستقيم انسانيّت دور و از مقامات اهل معارف مهجورند . و عارف باللَّه و عالم به مقامات بايد همهء حقوق باطنيّه و ظاهريّه را


[1]- « منم اللَّه ، و منم رحمن ، رحم ( خويشاوندى ) را آفريدم و براى او نامى از نام خودم جدا ساختم ، پس هر كس صلهء رحم كند به او مىپيوندم ، و هر كه قطع رحم كند پيوند خود را از او خواهم بريد » . . بحار الانوار ، ج 71 ، ص 95 . به نقل از معانى الاخبار ، ص 302 . .
[2]- « دربارهء عمه تان ، درخت خرما ، به نيكى عمل كنيد كه آن از طينت آدم آفريده شده است » . . بحار الانوار ، ج 66 ، ص 129 . به نقل از محاسن ، ص 528 . .


صفحه 81


مراعات كند و هر صاحب حقّى را به حقّ و حظَّ خود برساند ، و از غلوّ و تقصير و افراط و تفريط خود را تطهير كند ، و ازالهء قذارت انكار صورت شريعت ، كه فى الحقيقة تحديد است ، و ازالهء خباثت انكار باطن شريعت ، كه تقييد است ، و هر دو از وساوس شيطانيّه و اخباث آن لعين است ، بنمايد تا طريق سير إلى اللَّه و وصول به مقامات معنويّه براى او آسان شود .
پس ، يكى از مراتب ازالهء خبث ، ازالهء اخباث اوهام فاسده است كه مانع از قرب إلى اللَّه و معراج مؤمنين است . و يكى از معانى و مقامات جامعيّت نبوّت ختميّه ، بلكه دلائل بر خاتميّت ، آن است كه در جميع مقامات نفسيّه تمام حقوق و حظوظ آن را از جميع شئون شريعت استيفا فرموده ، و چنانچه در معرفت شئون ربوبيّت جلَّت عظمته حق را در علوّ اعلا و دنوّ ادنى به مقام جامعيّت معرفى فرموده و هُو الاوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْباطِنُ 57 : 3[1]و اللَّه نورُ السَمواتِ وَالارْض . . . 24 : 35[2]الخ . و لو دلَّيتم بحبل إلى الارضين السّفلى لهبطتم على اللَّه .[3]و ايْنَما تُوَلُّوا فَثَّمَ وَجْه الله 2 : 115[4]الى غير ذلك فرموده ، كه عارف به معارف الهيّه و مجذوب جذبات رحمانيّه را از آنها طرب ملكوتى حاصل و وجد لاهوتى پيدا شود ، همينطور توحيد عملى قلبى را تا آخرين مراتب افق طبيعت و ملك بدن سرايت داده و هيچ موجودى را از حظَّ معرفت اللَّه محروم نكرده .
بالجمله ، اهل تصوّف از حكمت عيسويّه ، من حيث لا يشعرون ، دم ميزنند و اهل ظاهر از حكمت موسويّه ، و محمّديّون از هر دو اينها به طريق تقييد برى هستند . و تفصيل اين اجمال از عهدهء اين مقام خارج و در خور اين اوراق نيست .


[1]- « اوست آغاز و انجام و پيدا و نهان . » ( حديد - 3 ) .
[2]- « خدا نور آسمانها و زمين است . » ( نور - 35 ) .
[3]- « اگر با ريسمانى به سوى زمينهاى زيرين فرستاده شويد ، بر خدا فرود مىآييد . » علم اليقين ، ج 1 ، ص 54 . .
[4]- « به هر سو رو كنيد همانجا روى خداست . » ( بقره - 115 ) .


صفحه 82


وصل : عن مصباح الشّريعة قال الصّادق عليه السلام : سمّى المستراح مستراحا لاستراحة النّفوس من اثقال النّجاسات و استفراغ الكثافات و القذر فيها . و المؤمن يعتبر عندها انّ الخالص من حطام الدّنيا كذلك يصير عاقبته ، فيستريح بالعدول عنها و تركها ، و يفرّغ نفسه و قلبه عن شغلها ، و يستنكف عن جمعها و اخذها استنكافه عن النّجاسة و الغائط و القذر . و يتفكَّر في نفسه المكرّمة فى حال كيف تصير ذليلة في حال ، و يعلم انّ التّمسّك بالقناعة و التّقوى يورث له راحة الدّارين ، و انّ الرّاحة في هوان الدّنيا و الفراغ من التّمتّع بها و في ازالة النّجاسة من الحرام و الشّبهة ، فيغلق عن نفسه باب الكبر بعد معرفته ايّاها ، و يفرّ من الذّنوب ، و يفتح باب التّواضع و الندم و الحياء ، و يجتهد في اداء اوامره و اجتناب نواهيه طلبا لحسن المآب و طيب الزّلفى ، و يسجن نفسه في سجن الخوف و الصّبر و الكفّ عن الشّهوات إلى ان يتّصل بامان اللَّه في دار القرار ، و يذوق طعم رضاه . فانّ المعوّل ذلك ، و ما عداه لا شيء .[1]انتهى كلامه الشّريف .
در اين كلام شريف دستور جامعى است براى اهل معرفت و سلوك كه بايد انسان بيدار سالك إلى دار الآخرة در هر حالى از حالات حظوظ روحانيّه


[1]- « مستراح را مستراح ناميده‌اند چون نفسها در آنجا از سنگينى نجاسات آسوده مىگردند و پليديها ( از بدن ) خارج مىشود ، و شخص مؤمن عبرت مىآموزد كه خالصترين متاع دنيا ( غذا ) در پايان بدان صورت تبديل مىگردد ، آن گاه به آسانى از مال دنيا روى گردان شود و به سويش نرود و جان و دل را از مشغولى بدان آزاد كند و همچنانكه از نجاست و پليدى خويش اجتناب مىورزد از گرفتن و جمع مال خوددارى جويد . و دربارهء نفس خود مىانديشد كه چگونه در يك حال عزيز و گرامى است و در حالى ديگر ذليل و خوار . و خواهد دانست كه التزام به قناعت و تقوا آسايش دو سراى وى را به دنبال دارد . و داند كه راحتى در سبك گرفتن دنيا و فارغ بودن از تمتعات آن و پاك شدن از نجاست حرام و شبهه است . پس ، بعد از آنكه نفس خود را شناخت ، در تكبر را بر روى آن مىبندد و از گناهان مىگريزد ، و در تواضع و پشيمانى و شرم را ( به روى آن ) مىگشايد و در طلب حسن عاقبت و لذت قرب به حق در انجام دستورات خدا و اجتناب از نواهى او مىكوشد . و نفس خود را در حصار خوف ، صبر و خوددارى از شهوات زندانى مىكند تا اينكه در دار القرار به امن خدا بپيوندد و طعم رضاى او را بچشد ، كه همين شايستهء اعتماد است و بس و جز آن هيچ نيست . » مصباح الشريعة ، « الباب التّاسع ، فى المبرز » .


صفحه 83


را استيفاء نمايد و در هيچ حالى از ذكر مرجع و مآل خود غافل نباشد . و لهذا حكماء فرمودند : النّبىّ خادم القضاء كما انّ الطَّبيب خادم البدن .[1]انبياء عظام و اولياء كرام عليهم السلام را چون جز بر قضاى الهى و جنبهء يلى اللَّهى نظرى نيست و ملكوت قضاى الهى بر قلوب آنها حكومت مىكند ، جريان جميع امور را به دست ملائكة اللَّه ، كه جنود الهيّه مىباشند ، مىدانند و مىبينند ، و طبيب طبيعى چون از اين مرحله دور و از اين وادى مهجور است ، جريان امور طبيعيّه را به قواى طبيعيّه نسبت مىدهد .
بالجمله ، انسان سالك در جميع احوال و از همهء امور حظوظ سلوكى خود را بايد استفاده كند . پس ، چون حطام دنيا و لذائذ عالم ملك را رو به زوال و تغيّر ديد و عواقب امر آنها را فساد و افول ديد ، به راحتى قلب از آنها اعراض كند و از اشتغال و جمع آنها قلب خود را فارغ كند و مستنكف شود از آنها چنانچه از قذارات استنكاف كند . باطن عالم طبيعت قذارت است ، و تعبير كثافت و قذارت در نوم - كه بابى از مكاشفه است - دنيا و مال است ، و در مكاشفهء علويّه عليه السلام دنيا جيفه و مردار است .[2]پس مؤمن همانطور كه از اثقال و فضولات طبيعت خود را فارغ كند و مدينهء طبيعيّه را از اذيّت آن راحت كند ، قلب را از تعلَّق و اشتغال به آن مستريح كند و ثقل حبّ دنيا و جاه را از دل بردارد و مدينهء فاضلهء روحانيّه را از آن فارغ و راحت كند . و تفكر كند در اين كه اشتغال به دنيا نفس شريف را چگونه پس از چند ساعت ذليل و خوار كند و او را محتاج به بدترين و فضحيترين حالات كند ، بفهمد كه اشتغال قلبى به عالم پس از چندى كه پردهء ملك برداشته شد و حجاب طبيعت مرتفع گرديد ، انسان را ذليل و خوار كند و به حساب و عقاب گرفتار كند . و بداند كه تمسّك به تقوى و قناعت موجب راحتى دو دنيا است ، و راحتى در آن است كه دنيا را خوار و ناچيز شمارد و از آن لذّت و تمتّع نبرد ، و چنانچه خود را از


[1]- « پيامبر خادم قضاست همان گونه كه طبيب خادم بدن است . » .
[2]- نهج البلاغة ، فيض الاسلام ، خطبهء 108 ( اقبلوا على جيفة قد افتضحوا باكلها ) و خطبهء 151 ( و يتكالبون على جيفة مريحة ) . .