بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 101

عالى و عقلانى به كار گرفته شود، يعنى با حكمت آميخته گردد، عدالت به وجود مى‌آيد.

به اين ترتيب، اين گروه از دانشمندان اسلام، تمام فضائل و صفات برجسته انسانى را زير پوشش يكى از اين چهار اصل قرار داده‌اند، و عقيده دارند فضيلتى نيست جز اين كه تحت يكى از اين چهار عنوان جاى مى‌گيرد؛ و بعكس، رذائل همواره در طرف افراط و تفريط يكى از اين چهار فضيلت است.

براى توضيح بيشتر درباره اين مكتب اخلاقى به كتاب‌«احياءالعلوم»و«محجّة البيضاء»و ساير كتب معروف اخلاقى مراجعه شود.[1]

نقد و بررسى‌

تقسيم فضائل به چهار شاخه اصلى كه در تحليل بالا آمده بر خلاف آنچه در ابتدا به نظر مى‌رسد، ريشه اسلامى مسلّمى ندارد؛ بلكه نتيجه تحليلهايى است كه دانشمندان اسلام از كلمات حكماى يونان گرفته و آن را تكميل كرده‌اند، هر چند در بعضى از روايات مرسله اشاره‌اى به آن ديده مى‌شود.

در روايتى كه به على عليه السلام نسبت داده شده است چنين مى‌خوانيم:

«الْفَضائِلُ ارْبَعَةُ اجْناسٍ: احَدُها الْحِكْمَةُ وَقِوامُها فِى الْفِكْرَةِ، وَالثَّانى‌ الْعِفَّةُ وَقِوامُها فِى‌الشَّهْوَةِ، وَالثَّالِثُ الْقُوَّةُ وَقِوامُها فِى‌الْغَضَبِ، وَالرَّابِعُ الْعَدْلُ وَقِوامُهُ فى‌اعْتِدالِ قُوى‌ النَّفْسِ؛

فضائل چهار نوع است: يكى از آنها حكمت است كه ريشه آن در تفكّر مى‌باشد، دومى عفّت است كه اساس آن شهوت است، سومى قوّت است و اساس آن در غضب است، و چهارمى عدالت است و ريشه آن در اعتدال قواى نفسانيّه مى‌باشد.»[2]

اين حديث گرچه هماهنگى كامل با تقسيمات چهارگانه علماى اخلاق ندارد، ولى نزديك به آن مى‌باشد؛ و همان گونه كه در بالا آمد حديث، مرسل است و از نظر سند خالى از اشكال نيست.

[1]. المحجّة البيضاء، جلد 5، ص 96 و 97

[2]. بحارالانوار، جلد 75، ص 81، حديث 68


صفحه 102

به هر حال، آنچه به علماى اخلاق يا حكماى يونان در اين تقسيم چهارگانه ايراد مى‌شود، جهات زير است:

1- پاره‌اى از ملكات اخلاقى را- كه به يقين جزء فضائل است- به زحمت مى‌توان در اين چهار اصل جاى داد؛ مثلًا، «حسن ظن يا خوشبينى» يكى از فضائل است و نقطه مقابل آن «بدبينى و بدگمانى و سوءظن» است، اگر بنا باشد در شاخه‌هاى بالا جا بگيرد، بايد در شاخه حكمت واقع شود، در حالى كه حسن ظن را نمى‌توان جزء حكمت شمرد؛ زيرا خوشبينى و حسن ظن با تشخيص صحيح نسبت به واقعيّات «دوتا است» بلكه گاه به روشنى از آن جدا مى‌شود، به اين معنى كه قرائن ظنّى بر صدور گناه و خطا از كسى آشكار باشد ولى به حسن ظن و خوشبينى آنها را ناديده مى‌گيرد.

همچنين صبر در برابر مصائب و شكر در مقابل نعمتها، بى‌شك از فضائل است؛ در حالى كه نه مى‌توان آنها را در قوّه تشخيص و ادراك جاى داد، و نه در مسأله جذب منافع يا دفع مضار، بخصوص اگر شخص صابر و شاكر براى ارزش ذاتى اين صفات پايبند به آن باشد، نه براى منافعى كه در آينده از آنها عايد مى‌شود.

و نيز شايد كم نباشد صفات ديگرى كه جزء فضائل است و به زحمت مى‌توان آنها را در آن شاخه‌هاى چهارگانه قرار داد.

2- «حكمت» را جزء اصول فضائل اخلاقى و افراط و تفريط در آن را جزء رذائل اخلاقى شمرده‌اند، در حالى كه حكمت، بازگشت به تشخيص واقعيّتها مى‌كند و اخلاق مربوط به عواطف و غرائز و ملكات نفس است نه ادراكات عقل، و لذا هرگز در مورد افراد خوش فكر تعبير به حسن اخلاق نمى‌شود.

اخلاق مى‌تواند ابزارى براى عقل بوده باشد ولى عقل و درك خوب جزء اخلاق نيست؛ يا به تعبير ديگر، عقل و قوّه ادراك راهنماى عواطف و غرائز انسان است، و به آنها شكل مى‌دهد و اخلاق كيفيّتهايى است كه بر اين غرائز و اميال عارض مى‌گردد.

3- اصرار بر اين كه هميشه فضائل اخلاقى، حدّ وسط در ميان افراط و تفريط است نيز صحيح به نظر نمى‌رسد، هرچند غالباً چنين است، زيرا مواردى پيدا مى‌كنيم كه افراطى‌


صفحه 103

براى آن وجود ندارد؛ مثلًا، قوّه عقليّه هر چه بيشتر باشد بهتر است، و افراطى براى آن تصوّر نمى‌شود؛ و اين كه‌«جربزه»را افراط در قوّه عقليّه گرفته‌اند صحيح نيست، زيرا «جربزه» از كثرت فهم و هوش ناشى نمى‌شود، بلكه نوعى كجروى و انحراف و اشتباه در مسائل به خاطر عجله در قضاوت يا مانند آن است.

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از نظر قدرت عقل و فكر به قدرى بالا بود كه از ايشان تعبير به عقل كل مى‌شود، آيا اين بر خلاف فضيلت است!

درست است كه عقل و هوش فراوان گاه سبب درد و رنجهايى مى‌شود كه افراد بى خبر و غافل و ناآگاه از آن آسوده‌اند ولى به هر حال جزء فضائل محسوب مى‌شود.

همچنين «عدالت» را جزء فضائل اخلاقى شمردند و افراط و تفريط آن را «ظلم» و انظلام (پذيرش ظلم) مى‌دانند در حالى كه قبول ظلم و تن در دادن به آن هرگز افراط در عدالت نيست، و از مقوله ديگرى محسوب مى‌شود.

بنابراين، مسأله حدّ وسط بودن صفات فضيلت در برابر افراط و تفريطهاى صفات رذيلت گرچه در غالب موارد قابل قبول است، امّا هرگز نمى‌توان آن را يك حكم عام شمرد، و آن را به عنوان يك اصل اساسى در بحثهاى اخلاقى پذيرفت.

نتيجه: اصول چهارگانه‌اى كه قدماء براى اخلاق شمرده‌اند و در واقع تكميلى است بر آنچه فلاسفه يونان قديم داشته‌اند، نمى‌تواند به عنوان يك الگوى جامع براى تقسيم صفات اخلاقى شمرده شود، هر چند نسبت به بسيارى از مسائل اخلاقى صادق است.

بازگشت به اصول اخلاقى در قرآن‌

اكنون به بررسى اصول اخلاقى در قرآن باز مى‌گرديم. مى‌دانيم قرآن مجيد به صورت يك كتاب كلاسيك تنظيم نشده كه فصول و ابواب و مباحثى به شكل اين گونه كتابها داشته باشد، بلكه مجموعه‌اى از وحى آسمانى است كه به تدريج و بر حسب نيازها و ضرورتها نازل شده است، ولى مى‌توان آن را با استفاده از روش تفسير موضوعى در چنين قالبهايى ريخت.


صفحه 104

از تقسيم‌هايى كه از مجموع آيات قرآن استفاده مى‌شود اين است كه اصول اخلاق را مى‌توان در چهار بخش خلاصه كرد:

1- مسائل اخلاقى در ارتباط با خالق‌

2- مسائل اخلاقى در ارتباط با خلق‌

3- مسائل اخلاقى در ارتباط با خويشتن‌

4- مسائل اخلاقى در ارتباط با جهان آفرينش و طبيعت‌

مسأله شكرگزارى (شكر منعم) و خضوع در مقابل خداوند و رضا و تسليم در برابر فرمان او و مانند اينها، جزء گروه اوّل است.

تواضع و فروتنى، ايثار و فداكارى، محبّت و حسن خلق، همدردى و همدلى و مانند آن، از گروه دوم مى‌باشد.

پاكسازى قلب از هرگونه ناپاكى و آلودگى، و مدارا با خويشتن در برابر تحميل و فشار بر خود و امثال آن، از گروه سوم است.

عدم اسراف و تبذير و تخريب مواهب الهى و مانند آن، از گروه چهارم است.

همه اين اصول چهارگانه، شاخه‌هايى در قرآن مجيد دارد كه در بحثهاى موضوعى آينده در تك تك مباحث اخلاقى به آن اشاره خواهد شد.

البتّه اين شعب چهارگانه با شعب چهارگانه‌اى كه در كتاب‌«اسفار»فيلسوف معروف‌«ملّاصدرا شيرازى»و پيروان مكتب او آمده است، متفاوت است. آنها مطابق روش معروف خود كه انسان را در مسير سعادت به مسافرى تشبيه مى‌كنند و مسائل خودسازى را به سير و سلوك تعبير مى‌نمايند، براى انسان چهار سفر قائل شده‌اند:

او مى‌گويد سالكان از عرفا و اولياء اللَّه چهار سفر دارند:

1- سفر از خلق به سوى حق‌

(السّفر من الخلق الى الحقّ)

2- سفر به حق در حق‌

(السّفر بالحقّ فى الحقّ)

3- سفر از حق به سوى خلق به وسيله حق‌

(السّفر من الحقّ الى الخلق بالحقّ)

4- سفر به حق در خلق‌

(السّفر بالحقّ فى الخلق)

ناگفته پيداست كه اين سفرهاى اربعه يا مراحل چهارگانه خودسازى و سير و سلوك‌


صفحه 105

الى اللّه، راه ديگرى را مى‌پيمايد، هر چند شباهتهايى در پاره‌اى از قسمتها ميان آن و شاخه‌هاى چهارگانه اخلاق كه در سابق به آن اشاره كرديم وجود دارد.

در قرآن مجيد مجموعه آياتى وجود دارد كه به نظر مى‌رسد اصول كلّى اخلاق در آن ترسيم شده است.

از جمله، مجموعه آيات سوره لقمان است، كه از اين آيه شروع مى‌شود:

«وَلَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ انِ اشْكُرْلِلَّهِ؛ما به لقمان حكمت بخشيديم (و به او الهام كرديم) شكر خدا را به جاى آور!»(سوره لقمان، آيه 12)

در زمينه معارف و عقائد، نخست سخن از شكر منعم مى‌گويد، و مى‌دانيم مسأله شكر منعم، نخستين گام در طريق شناخت خداست؛ و به تعبير ديگر- همان گونه كه علماى علم عقائد و كلام تصريح كرده‌اند- انگيزه حركت به سوى شناخت خداوند همان مسأله شكر نعمت است؛ چرا كه انسان، هنگامى كه چشم باز مى‌كند خود را غرق نعمتهاى فراوانى مى‌بيند، و بلافاصله وجدان او وى را به شناخت بخشنده نعمت دعوت مى‌كند، و اين آغاز راه براى معرفة اللَّه است.

سپس به سراغ مسأله توحيد مى‌رود، و با صراحت مى‌گويد:

«لاتُشْرِكْ بِاللَّهِ انَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيِمٌ؛

چيزى را همتاى خدا قرار نده كه شرك ظلم عظيمى است!»

و در مرحله ديگر، سخن از معاد مى‌گويد كه دومين پايه مهمّ معارف دينى است؛ مى‌گويد:«يابُنَىَّ انَّها انْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِى صَخْرَةٍ اوْ فِى السَّمواتِ اوْ فِى الْارْضِ يَأْتِ بِها اللَّهُ؛پسرم! اگر به اندازه سنگينى دانه خردلى (عمل نيك يا بد) باشد و در دل سنگى يا گوشه‌اى از آسمانها و زمين قرار گيرد، خداوند آن را (در قيامت براى حساب) حاضر مى‌سازد!»(سوره لقمان، آيه 16)

سپس به اصول اساسى اخلاق و حكمت عملى پرداخته و به امور زير اشاره مى‌كند:

1- مسأله احترام نسبت به پدر و مادر، و شكرگزارى از آنها به دنبال شكر پروردگار(وَوَصَّيْنا اْلِانْسانَ بِوالِدَيْهِ .... انِ اشْكُرْلى‌ وَلِوالِدَيْكَ)

(سوره لقمان، آيه 14)

2- اهميّت دادن به نماز و رابطه با پروردگار و نيايش و خضوع در برابر او(اقِمِ‌


صفحه 106

الصَّلوةَ)(سوره لقمان، آيه 17)

3- امر به معروف و نهى از منكر(وَاْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ)(سوره لقمان، آيه 17)

4- صبر و شكيبايى در مقابل حوادث تلخ زندگى‌(وَاصْبِرْ عَلى‌ ما اصابَكَ)(سوره لقمان، آيه 17)

5- حسن خلق در برابر مردم‌(وَلاتُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ)(سوره لقمان، آيه 18)

6- تواضع و فروتنى و ترك تكبّر در برابر خدا و خلق‌(وَلاتَمْشِ فِى الْارْضِ مَرَحاً انَّ اللَّهَ لايُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ)(سوره لقمان، آيه 18)

7- ميانه‌روى و اعتدال در راه رفتن و سخن گفتن (و همه چيز)(وَاقْصِدْ فِى مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ)(سوره لقمان، آيه 19)

به اين ترتيب، مشاهده مى‌كنيم كه قسمت عمده‌اى از فضائل اخلاقى، به عنوان‌حكمت لقمان‌در آيات منعكس است كه شامل شكر و صبر و حسن خلق و تواضع و ميانه‌روى و دعوت به نيكيها و مبارزه با بديها مى‌شود، كه ضمن هفت آيه توضيح داده شده است. (آيه 13 تا 19)

در آيات سه گانه سوره انعام كه از آيه 151 شروع و به 153 ختم مى‌شود، ده فرمان مهم بيان شده است، كه قسمت مهمّى از اصول اخلاقى را در برگرفته از جمله: ترك ظلم و ستم، نسبت به فرزندان، ايتام، عموم مردم؛ و رعايت عدالت در برابر هر كس، و ترك جانبدارى تعصّب‌آلود از نزديكان و بستگان و دوستان در برابر نقض اصول عدالت، و نيز پرهيز از زشتكاريهاى ظاهر و باطن و همچنين حق‌شناسى در برابر پدر و مادر، و پرهيز از آنچه موجب تفرقه مى‌شود، و نيز اجتناب از هرگونه شرك.[1]

[1]. براى توضيح بيشتر اين فرمانهاى دهگانه كه در آيات سه گانه فوق آمده است، در تفسير نمونه، ذيل همين سه آيه، جلد ششم، صفحه 28 به بعد مراجعه فرماييد


صفحه 107

اصول اخلاق اسلامى در روايات‌

در روايات اسلامى نيز احاديثى كه بيانگر اصول اخلاقى حسنه و سيّئه است ديده مى‌شود كه روش مخصوص به خود را تعقيب مى‌كند، نه روشى را كه حكماى يونان داشته‌اند، از جمله:

1- در حديث معروفى كه در كتاب‌«اصول كافى»ازامام صادق عليه السلام‌نقل شده است چنين مى‌خوانيم كه: يكى از ياران آن حضرت به نام‌«سماعة بن مهران»مى‌گويد: با گروهى از اصحاب آن حضرت در خدمتش بوديم كه سخن از عقل و جهل به ميان آمد، فرمود: «لشكريان عقل و جهل را بشناسيد تا هدايت شويد»، من گفتم فدايت شوم، تا شما شرح ندهيد ما آگاه نخواهيم شد، امام فرمود: «خداوند در آغاز، عقل را آفريد ... سپس جهل را (عقل از در اطاعت در آمد و جهل طريق معصيت را پوييد) خداوند هفتاد و پنج لشكر به عقل داد و هفتاد و پنج لشكر كه ضدّ آن بود به جهل.»

سپس امام، هفتاد و پنج لشكر[1]عقل و جهل را به شرح زير بيان فرمود:

الْخَيْرُوَ هُوَ وَزِيْرُ الْعَقْلِ‌

؛ نيكى وزير عقل است‌

وَجَعَلَ ضِدَّهُ الَشَّرَّ وَهُوَ وَزِيُر الْجَهْلِ‌

؛ و ضدّ آن بدى است كه وزير جهل است‌

وَالْايمانُ وَضِدُّهُ الْكُفْرُ

؛ و ايمان و ضدّش كفر

وَالتَّصْدِيْقُ وَضِدُّهُ الُجُمُودُ

؛ و تصديق (ايمان به آيات الهى و انبياء) و ضدّش انكار

وَالرَّجاءُ وَضِدُّهُ الْقُنُوطُ

؛ اميد و ضدّش نوميدى‌

وَالْعَدْلُ وَضِدُّهُ الجَوْرُ

؛ و عدالت و ضدّش ستم‌

وَالرِّضاءُ وَضِدُّهُ السَّخَطُ

؛ رضا و خشنودى و ضدّش خشم و نارضايى‌

وَالشُّكْرُ وَضِدُّهُ الْكُفْرانُ‌

؛ شكرگزارى و ضدّش كفران‌

وَالطَّمَعُ وَضِدُّهُ الْيَأْسُ‌

؛ طمع (به آنچه در دست مردم است) و ضدّش نوميدى (از آنها)

[1]. توجّه داشته باشيد كه تعداد امورى كه در اين روايت آمده 78 موضوع است ولى با توجّه به اين كه خير و شرّ موضوع مستقلّى در برابر امور ديگر نيست، بلكه جامع در ميان آنها است؛ به علاوه ايمان و كفر و تصديق و تكذيب مربوط به اصول عقائد است، اين سه مورد از مجموعه جدا مى‌شود و باقيمانده همان هفتاد و پنج موضوع خواهد بود


صفحه 108

وَالتَّوَكُّلُ وَضِدُّهُ الْحِرْصُ‌

؛ توكّل و ضدّش حرص‌

وَالرَّأْفَةُ وَضِدُّهُ الْقَسْوَةُ

؛ رأفت و ضدّش سنگدلى‌

وَالرَّحْمَةُ وَضِدُّها الْغَضَبُ‌

؛ رحمت و ضدّش غضب‌

وَالْعِلْمُ وَضِدُّهُ الْجَهْلُ‌

؛ علم و ضدّش جهل‌

وَالْفَهْمُ وَضِدُّهُ الْحُمْقُ‌

؛ فهم و ضدّش حماقت‌

وَالْعِفَّةُ وَضِدُّهُ التَّهْتُّكُ‌

؛ عفّت و ضدّش پرده‌درى‌

وَالزُّهْدُ وَضِدُّهُ الرَّغْبَةُ

؛ زهد و ضدّش دنياپرستى‌

وَالَرِّفْقُ وَضِدُّهُ الْخُرْقُ‌

؛ مدارا و ضدّش خشونت‌

وَالرَّهْبَةُ وَضِدُّهُ الْجُرْأَةُ

؛ خدا ترسى و ضدّش بى‌باكى و جسارت‌

وَالتَّواضُعُ وَضِدُّهُ الْكِبْرُ

؛ تواضع و ضدّش تكبّر

وَالتُّؤدَةُ وَضِدُّها التَّسَرُّعُ‌

؛ متانت و آرامش و ضدّش شتابزدگى‌

وَالْحِلْمُ وَضِدُّهُ السَّفَهُ‌

؛ بردبارى و ضدّش سفاهت و نابردبارى‌

وَالصَّمْتُ وَضِدُّهُ الْهَذَرُ

؛ خاموشى و ضدّش بيهوده‌گويى‌

وَالْاسْتِسْلامُ وَضِدُّهُ الْاسْتِكْبارُ

؛ تسليم (در برابر حق) و ضدّش استكبار

وَالتَّسْليمُ وَضِدُّهُ الشَّكُ‌

؛ تسليم (در برابر عقائد الهى) و ضدّش شكّ‌

وَالصَّبْرُ وَضِدُّهُ الْجَزَعُ‌

؛ صبر و ضدش بى‌تابى‌

وَالصَّفْحُ وَضِدُّهُ الْانْتِقامُ‌

؛ گذشت و ضدّش انتقام‌

وَالْغِنى وَضِدُّهُ الْفَقْرُ

؛ بى‌نيازى و ضدّش فقر

وَالتَّذَكُّرُ وَضِدُّهُ السَّهْوُ

؛ توجّه و ضدّش غفلت‌

وَالْحِفْظُ وَضِدُّهُ النِّسْيانُ‌

حفظ و ضدّش فراموشكارى‌

وَالتَعَطُّفُ وَضِدُّهُ الْقَطِيْعَةُ

؛ محبّت و پيوند و ضدّش قطع رابطه‌

وَالقُنُوُعُ وَضِدُّهُ الْحِرْصُ‌

؛ قناعت و ضدّش حرص‌

وَالْمُؤاساةُ وَضِدُّها الْمَنْعُ‌

؛ مواسات و ضدش منع‌

وَالْمَوَدَّةُ وَضِدُّها الْعَداوَةُ

؛ دوستى و ضدّش عداوت‌

وَالْوَفاءُ وَضِدُّهُ الْغَدْرُ

؛ وفا و ضدّش پيمان شكنى‌