محاكات در انسانها است؛ يعنى، افراد، آگاهانه يا ناآگاه، آنچه را در دوستان و نزديكان خود مىبينند، حكايت مىكنند؛ افراد شاد بطور ناآگاه شادى در اطرافيان خود مىپاشند و «افسرده دل افسرده كند انجمنى را».
افراد مأيوس، دوستان خود را مأيوس، و افراد بدبين، همنشينان خود را بدبين بار مىآورند، و همين امر سبب مىشود كه دوستان با سرعت در يكديگر تأثير بگذارند.
2- مشاهده بدى و زشتى و تكرار آن، از قبح آن مىكاهد و كم كم به صورت يك امر عادى در مىآيد؛ و مىدانيم يكى از عوامل مؤثّر در ترك گناه و زشتيها، احساس قبح آن است.
3- تأثير تلقين در انسانها غير قابل انكار است؛ و دوستان بد همنشينان خود را معمولًا زير بمباران تلقينات مىگيرند و همين امر سبب مىشود كه گاه بدترين اعمال در نظر آنان، تزيين يابد و حسّ تشخيص را بكلّى دگرگون سازد.
4- معاشرت با بدان، حسّ بدبينى را در انسان، تشديد مىكند و سبب مىشود كه نسبت به همه كس بدبين باشد، و اين بدبينى يكى از عوامل سقوط در پرتگاه گناه و فساد اخلاق است. در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم:
«مُجالَسَةُ الْاشْرارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنِّ بِالْاخْيارِ؛
همنشينى با بدان موجب بدبينى به نيكان مىشود.»[1]
حتّى در حديثى، معاشرت با بدان سبب مرگ دلها شمرده شده، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين حديث مىفرمايد:
«ارْبَعٌ يُمِتْنَ الْقَلْبَ ... وَمُجالَسَةُ الْمَوْتى؛ فَقيلَ لَهُ يا رَسُولَ اللَّهِ وَمَا الْمَوْتى؟ قالَ صلى الله عليه و آله: كُلُ غَنِىٍّ مُسْرِفٍ؛
چهار چيز است كه قلب انسان را مىميراند ... از جمله همنشينى مردگان است، عرض شد: منظور از مردگان كيست اى رسول خدا! فرمود: هر ثروتمند اسرافكارى است.»[2]
روشنى اين موضوع، يعنى سرايت حسن و قبح اخلاقى از دوستان به يكديگر سبب شده كه شعرا و ادبا، نيز در اشعار خود هر كدام به نوعى درباره اين مطلب دادِ سخن بدهند.
[1]. صفات الشّيعه صدوق، طبق نقل بحار، ج 71، صفحه 197
[2]. خصال (مطابق نقل بحار، ج 71، ص 195)
در يك جا مىخوانيم:
كم نشين با بدان كه صحبت بد
گر چه پاكى، تو را پليد كند
آفتاب ار چه روشن است آن را
پارهاى ابر ناپديد كند
در جاى ديگر آمده است:
با بدان كم نشين كه بدمانى
خو پذير است نفس انسانى
و نيز گفتهاند:
صحبت نيك را زدست مده
كه و مِه به شود زصحبت به
اشعار در اين زمينه بسيار فراوان است و اين بحث را با شعر معروفى از سعدى كه با تكرار هرگز كهنه نشده است پايان مىدهيم:
گِلى خوشبوى در حمام روزى
رسيد از دست محبوبى به دستم
بدو گفتم كه مشكى يا عبيرى
كه از بوى دل آويز تو مستم
بگفتا من گِلى ناچيز بودم
وليكن مدّتى با گُل نشستم
كمال همنشين در من اثر كرد
وگرنه من همان خاكم كه هستم
3- تأثير تربيت خانوادگى و وراثت در اخلاق
همه مىدانيم كه اوّلين مدرسه براى تعليم و تربيت كودك محيط خانواده است، و بسيارى از زمينههاى اخلاقى در آنجا رشد و نمّو مىكند؛ محيط سالم يا ناسالم خانواده تأثير بسيار عميقى در پرورش فضائل اخلاقى، يا رشد رذائل دارد؛ و در واقع بايد سنگ زيربناى اخلاق انسان در آنجا نهاده شود.
اهمّيّت اين موضوع، زمانى آشكار مىشود كه توجّه داشته باشيماوّلًاكودك، بسيار اثر پذير است، وثانياًآثارى كه در آن سنّ و سال در روح او نفوذ مىكند، ماندنى و پا برجا است!
اين حديث را غالباً شنيدهايم كه اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود:
«الْعِلْمُ (فى) الصِغَرِ كَالنَّقْشِ فىالْحَجَرِ؛
تعليم در كودكى همانند نقشى است كه روى سنگ كنده مىشود!» (كه
ساليان دراز باقى و برقرار مىماند.)[1]
كودك بسيارى از سجاياى اخلاقى را از پدر و مادر و برادران بزرگ و خواهران خويش مىگيرد؛ شجاعت، سخاوت، صداقت و امانت، و مانند آنها، امورى هستند كه به راحتى كودكان از بزرگترهاى خانواده كسب مىكنند؛ و رذائلى مانند دروغ و خيانت و بىعفّتى و ناپاكى و مانند آن را نيز از آنها كسب مىنمايند.
افزون بر اين، صفات اخلاقى پدر و مادر از طريق ديگرى نيز كم و بيش به فرزندان منتقل مىشود، و آن از طريق عامل وراثت و ژنها است؛ ژنها تنها حامل صفات جسمانى نيستند، بلكه صفات اخلاقى و روحانى نيز از اين طريق به فرزندان، منتقل مىشود، هرچند بعداً قابل تغيير و دگرگونى است، و جنبه جبرى ندارد تا مسؤوليّت را از فرزندان بطور كلّى سلب كند.
به تعبير ديگر، پدر و مادر از دو راه در وضع اخلاقى فرزند اثر مىگذارند، از طريق تكوين و تشريع، منظور از تكوين در اينجا صفاتى است كه در درون نطفه ثبت است و از طريق ناآگاه منتقل به فرزند مىشود، و منظور از تشريع، تعليم و تربيتى است كه آگاهانه انجام مىگيرد، و منشأ پرورش صفات خوب و بد مىشود.
درست است كه هيچ كدام از اين دو جبرى نيست ولى بدون شك زمينهساز صفات و روحيّات انسانها است، و بسيار با چشم خود ديدهايم كه فرزندان افراد پاك و صالح و شجاع و مهربان، افرادى مانند خودشان بودهاند و بعكس، آلوده زادگان را در موارد زيادى آلوده ديدهايم. بىشك اين مسأله در هر دو طرف استثنائاتى دارد كه نشان مىدهد تأثير اين دو عامل (وراثت و تربيت) تأثير جبرى غير قابل تغيير نيست. با اين اشاره به قرآن مجيد باز مىگرديم و مواردى را كه قرآن به آن اشاره كرده است، مورد بررسى قرار مىدهيم.
1- انَّكَ انْ تَذَرْهُمْ يُضِلّوُا عِبادَكَ وَ لايَلِدُوا الَّا فاجِراً كَفَّاراً(سوره نوح، آيه 27)
2- فَتَقَبَّلَها رَبُّها بَقَبُولٍ حَسَنٍ وَ انْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَ كَفَّلَها زَكَرِيَّا(سوره آل عمران، آيه 37)
[1]. بحار الانوار، جلد 1، صفحه 224
3- انَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ ابْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ- ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَميعٌ عَلِيمٌ(سوره آل عمران، آيه 33 و 34)
4- يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا قُوا انْفُسَكُمْ وَاهْليكُمْ ناراً وَ قُودُهَا النَّاسُ وَ الحِجارةُ(سوره تحريم، آيه 6)
5- يا اخْتَ هارونَ ما كانَ ابُوكِ امْرَءَ سَوْءٍ وَ ما كانَتْ امُّكِ بَغِيّاً(سوره مريم، آيه 28)
ترجمه:
1- چرا كه اگر آنها را باقى بگذارى، بندگانت را گمراه مىكنند و جز نسلى فاجر و كافر به وجود نمىآورند!
2- خداوند، او (مريم) را به طرز نيكويى پذيرفت؛ و بطور شايستهاى، (نهالِ وجودِ) او را رويانيد (و پرورش داد)؛ و كفالت او را به «زكريّا» سپرد.
3- خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برترى داد.
آنها فرزندان (و دودمانى) بودند كه (از نظر پاكى و تقوا و فضيلت) بعضى از بعضى ديگر گرفته شده بودند؛ و خداوند شنوا و دانا است (و از كوششهاى آنها در مسير رسالتِ خود، آگاه مىباشد).
4- اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خود و خانواده خويش را از آتشى كه هيزم آن انسان و سنگها است نگه داريد!
5- اى خواهر هارون! نه پدرت مرد بدى بود و نه مادرت زن بد كارهاى!
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه مورد بحث، باز سخن از قوم نوح است، كه وقتى تقاضاى نابودى آنها را به عذاب الهى مىكند، تقاضاى خود را با اين دليل مقرون مىسازد، كه اگر آنها باقى بمانند ساير بندگان تو را گمراه مىكنند، و جز نسلى فاجر و كافر از آنها متولّد نمىشود
(انَّكَ ان تَذَرْهُمْ يُضِلّوُا عِبادَكَ وَ لايَلِدُوا الَّا فاجِراً كَفَّاراً).
اين سخن ضمن اين كه نشان مىدهد افراد فاسد و مفسد كه داراى نسل تبهكار
هستند، از نظر سازمان خلقت، حقّ حيات ندارند و بايد به عذاب الهى گرفتار شوند و از ميان بروند، اشاره به اين حقيقت است كه محيط جامعه، تربيت خانوادگى، و حتّى عامل وراثت مىتواند در اخلاق و عقيده مؤثّر باشد.
قابل توجّه اين كه نوح عليه السلام بطور قاطع مىگويد: تمام فرزندان آنها فاسد و كافر خواهند بود، چرا كه موج فساد در جامعه آنها به قدرى قوى بود كه نجات از آن، كار آسانى نبود؛ نه اين كه اين عوامل صد در صد جنبه جبرى داشته باشد و انسان را بىاختيار به سوى خود بكشاند. بعضى گفتهاند آگاهى نوح بر اين نكته به خاطر وحى الهى بوده، كه به نوح فرمود:«انَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ الَّا مَنْ قَدْ آمَنَ؛جز آنها كه (تاكنون) ايمان آوردهاند، ديگر هيچ كس از قوم تو ايمان نخواهد آورد!»(سوره هود، آيه 36)
ولى روشن است اين آيه، شامل نسل آينده آنها نمىشود، بنابراين بعيد نيست كه نسبت به نسل آينده بر اساس امور سه گانهاى كه گفته شد (محيط، تربيت خانوادگى و عامل وراثت) قضاوت كرده باشد.
در بعضى از روايات، آمده كه فاسدان قوم نوح هنگامى كه فرزند آنها به حدّ تميز مىرسيد، او را نزد نوح عليه السلام مىبردند، و به كودك مىگفتند اين پيرمرد را مىبينى، اين مرد دروغگويى است، از او بپرهيز، پدرم مرا اين چنين سفارش كرده (و تو نيز بايد فرزندت را به همين امر سفارش كنى)!
و به اين ترتيب نسلهاى فاسد، يكى پس از ديگرى مىآمدند و مىرفتند.[1]
در قرآن مجيد در داستان حضرت مريم عليها السلام زنى كه از مهمترين و با شخصيّتترين زنان جهان است، تعبيراتى آمده كه نشان مىدهد مسأله وراثت و تربيت خانوادگى و محيط پرورشى انسان در روحيّات او بسيار اثر دارد، و براى پرورش فرزندان برومند پاكدامن بايد به تأثير اين امور توجّه داشت.
از جمله روحيّات مادر اوست كه از زمان باردارى، پيوسته او را از وسوسههاى شيطان
[1]. تفسير فخر راز ى و تفسير مراغى، ذيل آيه مورد بحث
به خدا مىسپرد، و آرزو مىكرد از خدمتگزاران خانه خدا باشد و حتّى براى اين كار نذر كرده بود.
آيه فوق مىگويد: خداوند او را به حسن قبول پذيرفت و به طرز شايستهاى گياه وجودش را پرورش داد
(فَتَقَبَّلَها رَبُّها بَقَبُولٍ حَسَنٍ وَ انْبَتَها نَباتاً حَسَناً).
تشبيه وجود انسان پاك به گياه برومند، اشاره به اين حقيقت است كه همان طور كه براى برخوردارى از يك بوته گل زيبا يا يك درخت پرثمر بايد نخست از بذرهاى اصلاح شده استفاده كرد و سپس وسائل پرورش آن گياه را از هر نظر فراهم ساخت، و باغبان نيز بايد بطور مرتّب در تربيت آن بكوشد، انسانها نيز چنيناند، هم عامل وراثت در روح و جان آنها مؤثّر است، و هم تربيت خانوادگى و هم محيط.
و قابل توجّه اين كه در ذيل اين جمله مىافزايد
وَ كَفَّلَها زَكَرِيَّا
؛ و خداوند زكريّا را براى سرپرستى و كفالت او (مريم) برگزيد[1]پيدا است حال كسى كه در آغوش حمايت پيامبر عظيمالشأنى است كه خداوند او را براى كفالت او برگزيده است.
و جاى تعجّب نيست كه با چنين تربيت عالى، مريم به مقاماتى از نظر ايمان و اخلاق و تقوا برسد كه در ذيل همين آيه به آن اشاره شده:
«كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزقاً قالَ يا مَرْيَمُ انّى لَكِ هذا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ انَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ؛
هر زمان زكريّا وارد محراب او مىشد، غذاى مخصوصى در آنجا مىديد؛ از او پرسيد اى مريم! اين را از كجا آوردهاى؟ گفت: اين از سوى خداست؛ خداوند به هر كس بخواهد، بىحساب روزى مىدهد.»
آرى آن تربيت بهشتى نتيجهاش اين اخلاق و غذاى بهشتى است!
در سومين آيه مورد بحث كه در واقع مقدّمهاى براى آيه مربوط به مريم و كفالت
[1]. بايد توجّه داشت «كفل» اگر بدون تشديد باشد به معنى به عهده گرفتن سرپرستى و كفالت است، و اگر بهصورت ثلاثى مزيد (كفّل با تشديد) استعمال شود، به معنى انتخاب كفيل براى ديگرى است، و طبق تعبير بالا، خداوند زكريّا را براى كفالت مريم برگزيد (بنابراين كفّل در اينجا دو مفعول گرفته، يكى ضمير هاء كه به مريم بر مىگردد، و دوم زكريّا)
زكريّا محسوب مىشود، باز سخن از تأثير عامل وراثت و تربيت در پاكى و تقوا و فضيلت است؛ مىفرمايد: خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برگزيد و برترى داد؛ آنها دودمانى بودند كه (از نظر پاكى و فضيلت، بعضى از آنها از بعضى ديگر بودند، و خداوند شنوا و دانا است
(انَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَآلَابْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ- ذُرِيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَميعٌ عَلِيمٌ).
گرفته شدن بعضى از آنها از بعضى ديگر، يا اشاره به عامل وراثت است، و يا تربيت خانوادگى و يا هر دو، و در هر حال شاهد گويايى براى مسأله مورد بحث، يعنى تأثير وراثت و تربيت در شخصيّت و تقوا و فضيلت است.
در رواياتى كه ذيل اين آيه نقل شده است، به اين معنى اشاره شده[1]و به هر حال دلالت آيات فوق، بر اين كه محيط تربيتى يك انسان و مسأله وراثت، تأثير عميقى در شايستگيها و لياقتهاى او براى پذيرش مقام رهبرى معنوى خلق دارد، قابل انكار نيست، و هرگز نمىتوان، اين گونه افراد را كه از چنين وراثتها و تربيتهائى برخوردارند، با افراد ديگرى كه از يك وراثت آلوده و تربيت نادرست برخوردار بودهاند، مقايسه كرد.
در چهارمين آيه، خداوند مؤمنان را مخاطب ساخته و مىگويد: اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خود و خانواده خويش را از آتشى كه آتش افروزه و هيزمش انسانها و سنگهاست، بركنار داريد!»
(يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا قُوْا انْفُسَكُمْ وَ اهْليكُمْ ناراً وَقُوْدُهَا النَّاسُ وَالحِجارَةُ)
اين آيه، به دنبال آياتى است كه در آغاز سوره تحريم آمده و به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله هشدار مىدهد كه دقيقاً مراقب اعمال خويش باشند؛ سپس مطلب را به صورت يك حكم عام مطرح نموده و همه مؤمنان را مخاطب ساخته است.
بديهى است، منظور از آتش در اينجا همان آتش دوزخ است، و دور داشتن از آن، جز از طريق تعليم و تربيت خانواده كه موجب ترك معاصى و اقبال بر طاعات و تقوا و
[1]. به «نور الثّقلين» جلد 1، صحفه 331 مراجعه شود
پرهيزگارى گردد، نخواهد بود؛ و به اين ترتيب اين آيه هم وظيفه سرپرست خانواده را نسبت به خانواده تحت سرپرستى خود روشن مىسازد، و هم تأثير تعليم و تربيت را در تقوا و فضائل اخلاقى.
اين برنامهاى است كه بايد از نخستين سنگ زير بناى خانواده يعنى از مقدّمات ازدواج، سپس نخستين لحظه تولّد فرزند آغاز گردد و در تمام مراحل با برنامهريزى صحيح و با نهايت دقّت تعقيب شود.
در حديثى مىخوانيم هنگامى كه آيه فوق نازل شد، يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال كرد: چگونه خانواده خود را از آتش دوزخ حفظ كنيم؟
فرمود:
«تَأْمُرُهُمْ بِما امَرَ اللَّهُ وَ تَنْهاهُمُ عَمَّا نَهاهُمْ اللَّهُ انْ اطاعُوكَ كُنْتَ قَدْ وَقَيتَهُمْ، وَ انْ عَصَوْكَ كُنْتَ قَدْ قَضَيْتَ ما عَلَيْكَ؛
آنها را امر به معروف و نهى از منكر كن، اگر از تو پذيرا شوند، آنها را از آتش دوزخ حفظ كردهاى و اگر نپذيرند، وظيفه خود را انجام دادهاى!»[1]
اين نكته نيز روشن است كه امر به معروف يكى از ابزار كار براى دور داشتن خانواده از آتش دوزخ است؛ و براى تكميل اين هدف بايد از هر وسيله استفاده كرد و از تمام جنبههاى عملى، روانى و قولى كمك گرفت؛ حتّى بعيد نيست آيه، شامل مسائل مربوط به وراثت نيز بشود؛ مثلًا، به هنگام انعقاد نطفه غذاى حلال خورده باشد، و به ياد خدا باشد تا جنين در حال انعقاد نطفه از وراثت مثبتى برخوردار گردد، چرا كه دور نگه داشتن از آتش، همه آنها را شامل مىشود.
پنجمين و آخرين آيه مورد بحث، اشاره به داستان مريم و تولّد حضرت مسيح عليه السلام بدون پدر مىكند و مىگويد هنگامى كه مريم نوزاد خود حضرت مسيح را با خود به نزد بستگان و اقوام خويش آورد، آنها از روى تعجّب گفتند تو كار عجيب و بدى انجام دادى «اى خواهر هارون! پدر تو آدم بدى نبود، مادرت نيز هرگز آلودگى به اعمال خلاف
[1]. نور الثّقلين، جلد 5، صفحه 372