نشان مىدهد، رواياتى نيز در منابع اسلامى آمده است كه رابطه ميان جهل و رذائل را تبيين مىكند كه آن هم تأكيدى است بر موضوع مورد نظر، از جمله:
1- در حديثى از على عليه السلام مىخوانيم:
«الْجَهْلُ اصْلُ كُلِّ شَرٍّ؛
جهل و نادانى ريشه هر شرّ و بدى است!»[1]
2- در حديثى ديگر از همان حضرت مىفرمايد:
«الْحِرْصُ وَ الشَّرَهُ وَ الْبُخْلُ نَتيجَةُ الْجَهْلِ؛
حرص و طمع و بخل، نتيجه جهل و نادانى است!»[2]
چرا كه شخص حريص و طمّاع، غالباً به سراغ چيزهايى مىرود كه بيش از نياز زندگى اوست؛ و در واقع، علاقه او به مال و ثروت و مواهب مادّى يك علاقه غير منطقى و غير عقلانىاست؛ و همچنين بخيل بابخلش، چيزهايى رابراى خود نگهدارى مىكند كههرگز در زندگى شخصى او قابل جذب نيست، بلكه آن را براى ديگران وا مىگذارد و مىرود!
3- در تعبير زيباى ديگر از همان حضرت، رابطه جهل با رذايل اخلاقى به گونه جامعترى بيان شده است؛ مىفرمايد:
«الْجاهِلُ صَخْرَةٌ لايَنْفَجِرُ مائُها! وَ شَجَرَةٌ لا يَخْضَرُّ عُودُها! وَ ارْضٌ لايَظْهَرُ عُشْبُها!؛
جاهل سنگى است كه هرگز آب از آن جارى نمىشود؛ و درختى است كه شاخههايش سبز نمىگردد؛ و زمينى است كه گياهى از آن نمىرويد!»[3]
4- در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام به اين نكته اشاره شده است كه جاهل هميشه يا در طرف افراط است، يا در طرف تفريط؛ فرمود:
«لاتَرى الْجاهِلَ الَّا مُفْرِطاً اوْ مُفَرِّطاً»[4]
با توجّه به اين كه طبق نظر معروف علماى اخلاق فضائل اخلاقى همواره حدّ وسط در ميان افراط و تفريطى است كه به رذائل منتهى مىشود، از حديث فوق بخوبى مىتوان اين حقيقت را دريافت كه در ميان جهل و رذائل اخلاقى رابطه بسيار نزديكى است.
5- بسيارى از علماى اخلاق گام نخستين را براى اصلاح اخلاق و تهذيب نفس و خودسازى، اصلاح زبان مىدانند؛ و در احاديث اسلامى به رابطه ميان جهل و نادانى با آلودگى زبان، اشاره شده است؛ در حديثى از امام دهم حضرت هادى عليه السلام مىخوانيم:
[1]غررالحكم
[2]غررالحكم
[3]غررالحكم
[4]. نهج البلاغة، كلمات قصار، شماره 70
«الْجاهلُ اسيرُ لِسانِهِ؛
جاهل اسير زبان خويش است!»[1]
كوتاه سخن اين كه در مورد رابطه ميان علم و اخلاق حسنه، و جهل و اخلاق سيّئه، آيات و روايات فراوانى وجود دارد، و نشان مىدهد كه يكى از طرق مؤثّر تهذيب نفوس، بالا بردن سطح دانش و معرفت آنها و افزايش آگاهى، و شناخت مبدأ و معاد، و اطّلاع بر آثار و پيامدهاى فضايل و رذايل اخلاقى است.
اين افزايش معرفت، در واقع دو شاخه دارد:
يك شاخه آن افزايش معرفت نسبت به زيانهاى رذائل اخلاقى در مورد فرد و جامعه است؛ درست مثل اين كه اگر انسان بداند استعمال موادّ مخدّر يا مشروبات الكلى چه زيانهاى غير قابل جبرانى دارد، زمينه ترك آن در وجودش فراهم مىگردد؛ بنابراين، همان گونه كه براى مبارزه با موادّ مخدّر و مشروبات الكلى، بايد مردم را به زيانهاى اين امور آگاه ساخت؛ همچنين براى مبارزه با رذائل اخلاقى و پرورش صفات فضائل، بايد عيب و حسن آنها را برشمرد؛ و افراد را از آن آگاه نمود؛ هرچند هيچ كدام از اين دو، علّت تامّه نيست ولى بى شك زمينهها را براى فضائل اخلاقى آماده و راه را همواره مىسازد.
شاخه دوم، بالا بردن سطح معرفت بطور كلّى است؛ يعنى، هنگامى كه معارف الهيّه نسبت به مبدأ و معاد و احوال اولياء و انبياء، و امور ديگرى از اين قبيل، بالا برود؛ انسان نسبت به فضائل اخلاقى، علاقهمند و از رذائل، متنفّر مىگردد.
و به تعبير ديگر، پايين بودن سطح معارف و جهل در امور اعتقادى، محيط مناسبى را در فكر و جان انسان براى رويش خارهاى رذائل فراهم مىسازد، در حالى كه افزايش آگاهى، سرزمين روح و جان را براى دميدن گلهاى فضيلت، مهيّا مىكند.
[1]. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 368
5- تأثير فرهنگ جامعه در پرورش فضائل و رذائل
فرهنگ، مجموعه امورى است كه به روح و فكر انسان، شكل مىدهد و انگيزه اصلى او را به سوى مسائل مختلف، فراهم مىسازد.
مجموعه عقائد، تاريخ، آداب و رسوم جامعه، ادبيّات و هنر، همان فرهنگ جامعه است.
درباره تأثير بعضى از اين امور، مانند: تأثير محيط و آگاهى و معرفت در زمينهسازى فضائل و رذائل، در گذشته صحبت شد؛ در اينجا به سراغ تأثير ساير بخشهاى فرهنگ جامعه در تحكيم پايههاى فضائل يا تعميق صفات رذيله در جامعه، سخن مىگوييم.
يكى از آنها همان آداب و عادات و رسوم و سنن و تاريخ يك جامعه است كه اگر بر محور فضائل دور زند، زمينه بسيار مناسبى براى پرورش صفات عالى انسانى و تهذيب نفوس فراهم مىسازد، و اگر از رذائل اخلاقى مايه بگيرد، محيط را كاملًا آماده پذيرش رذائل مىسازد.
در آيات قرآن، اشارات بسيار روشنى در اين زمينه ديده مىشود و نشان مىدهد چگونه بسيارى از اقوام منحرف پيشين، به خاطر آداب و رسوم غلط و سنن جاهلى و فرهنگ منحط، به درّه هولناك رذائل اخلاقى سقوط كردند؛ به عنوان نمونه:
1- «وَ اذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالوُا وَجَدْنا عَلَيْها آبائَنا وَاللّهُ امَرَنا بِها قُلْ انَّ اللَّهَ لَايأمُرُ بِالْفَحْشاءِ، اتَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ مالا تَعْلَمُون؛ و هنگامى كه كار زشتى انجام مىدهند مىگويند:
پدران خود را بر اين عمل يافتيم؛ و خداوند ما را به آن دستور داده است!- بگو خدا (هرگز) به كار زشت فرمان نمىدهد، آيا چيزى به خدا نسبت مىدهيد كه نمىدانيد!»(سوره اعراف، آيه 28)
2- «وَ اذا قِيل لَهُم اتَّبِعُوا ما انْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما الْفَيْنا عَلَيْهِ آبائَنا اوَلَوْ كانَ آبائُهُمْ لايَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُوْنَ؛ و هنگامى كه به آنها گفته شود: از آنچه خدا نازل كرده است پيروى كنيد! مىگويند: نه! ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم پيروى مىنماييم. آيا اگر پدران آنها چيزى نمىفهميدند و هدايت نيافتند (باز از آنها پيروى خواهند كرد؟)»(سوره بقره، آيه 170)
3- «اذْ قالَ لِابِيْهِ وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيْلُ الَّتى انْتُمْ لَها عاكِفُونَ- قالوُا وَجَدْنا
آبائَنا لَها عابِدِيْنَ؛ آن هنگام كه به پدرش (آزر) و قوم او گفت: اين مجسّمههاى بىروح چيست كه شما همواره آنها را پرستش مىكنيد؟- گفتند: ما پدران خود را ديديم كه آنها را عبادت مىكنند.»(سوره انبياء، آيه 52 و 53)
4- «وَكَذلِكَ ما ارْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فى قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيْرٍ الَّا قالَ مُتَرَفُوها انَّا وَجَدْنا آبائَنا عَلَى امَّةٍ وَ انَّا عَلَى آثارِهِمْ مُقْتَدُوْنَ؛ و اين گونه در هيچ شهر و ديارى، پيش از تو، پيامبر انذار كنندهاى نفرستاديم مگر اين كه ثروتمندان مست و مغرورِ آن گفتند: ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مىكنيم!»(سوره زخرف، آيه 23)
5- «وَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ الَّا انْ قالُوا اخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ انَّهُمْ اناسٌ يَتَطَهَّرُونَ؛ ولى پاسخ قومش چيزى جز اين نبود كه گفتند: اينها را از شهر و ديار خود بيرون كنيد، كه اينها مردمى هستند كه پاكدامنى را مىطلبند (و با ما، همصدا نيستند)!»(سوره اعراف، آيه 82)
6- «وَ اذا بُشِّرَ احَدُهُمْ بِالْانْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْودّاً وَ هُوَ كَظيمٌ يَتَوارَى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ ايُمْسِكُهُ عَلَى هُوْنٍ امْ يَدُسُّهُ فى التّرُابِ الاساءَ ما يَحْكُمُونَ؛ در حالى كه هرگاه به يكى از آنها بشارت دهند دختر نصيب تو شده، صورتش (از فرط ناراحتى) سياه مىشود و بشدّت خشمگين مىگردد- به خاطر بشارت بدى كه به او داده شده، از قوم و قبيله خود متوارى مىگردد؛ (و نمىداند) آيا او را با قبول ننگ نگهدارد، يا در خاك پنهانش كند؟! چه بد حكم مىكنند!»(سوره نحل، آيه 58 و 59)
7- «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ اشِدّاءُ عَلَى الكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سِيْماهُمْ فى وُجُوهِهِمْ مِنْ اثَرِ السُّجُودِ؛ محمد صلى الله عليه و آله فرستاده خداست؛ و كسانى كه با او هستند در برابر كفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند؛ پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مىبينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مىطلبند؛ نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است.»(سورهفتح، آيه 29)
تفسير و جمع بندى
سخن در اين است كه فرهنگ هر قوم و ملّتى هر چه باشد در پرورش صفات اخلاقى اثر تعيين كنندهاى دارد؛ فرهنگهاى عالى و شايسته، افرادى با صفات عالى پرورش مىدهد، و فرهنگهاى منحط و آلوده، عامل پرورش رذايل اخلاقى است؛ و آيات فوق اشارات پرمعنايى به هر دو قسمت دارد.
در نخستين آيه سخن از عذر گروهى از منحرفان شيطان صفت به ميان مىآورد كه وقتى عمل زشت و قبيحى را انجام مىدهند، اگر از دليل آن سؤال شود مىگويند: اين راه و رسمى است كه نياكان خود را بر آن يافتيم
(وَ اذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آبائَنا)!
بلكه پا را از اين هم فراتر مىنهند و مىگويند كه خداوند نيز به ما دستور داده است كه آن را انجام دهيم
(وَاللّهُ امَرَنا بِها)
به اين ترتيب، سنّت پيشينيان را دليلى بر حسن عمل، و حتّى دليلى بر حكم الهى مىگرفتند؛ و نه تنها از قباحت و زشتى عمل، يا صفات اخلاقى مربوط به آن شرم نداشتند، بلكه به آن نيز افتخار مىكردند.
در دومين آيه، همين معنى به صورت ديگرى مطرح شده، هنگامى كه به آنها پيشنهاد مىشد بياييد و از آنچه خداوند بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرده پيروى كنيد، آنها با غرور و تكبّر مىگفتند: نه! ما اين كار را انجام نمىدهيم، بلكه از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم پيروى مىكنيم- و به اين ترتيب، سنّتهاى جاهلى و رذائل اخلاقى، به خاطر اين كه جزء فرهنگ آنها شده بود، در نظر آنان ارزشمندتر از آيات الهى و بيّنات قرآنى بود-
(وَ اذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما انْزَلَ اللَّهُ قالوُا بَلْ نَتَّبِعُ ما الْفَيْنا عَلَيْهِ آبائَنا)!
قرآن اضافه مىكند: آيا پدران آنها نادان و گمراه نبودند (چرا با اين حال، سنّت آن گمراهان نادان را بر آيات حياتبخش و روشنى آفرين قرآن مقدّم مىداريد-
(اوَلَوْ كانَ آبائُهُمْ لايَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُوْنَ
در سومين آيه باز به تأثير سنّت و فرهنگ غلط در اعمال ضدّ اخلاقى برخورد مىكنيم؛ در بيانى شبيه آيات گذشته، در داستان ابراهيم عليه السلام و بت پرستان بابل مىخوانيم:
هنگامى كه ابراهيم عليه السلام آنها را ملامت كرد كه چرا پيوسته اين مجسّمههاى بىروح را پرستش مىكنيد (و از اين كار ابلهانه دست بر نمىداريد)! آنها گفتند: اين به دليل آن است كه ما همواره پدران خود را مىديديم كه آنها را عبادت مىكنند
(اذْ قالَ لِابِيْهِ وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتى انْتُمْ لَها عاكِفُونَ- قالُوا وَجَدْنا آبائَنا لَها عابِدِيْنَ)!
در اينجا ابراهيم شديدترين حمله خود را بر اين تقليد كوركورانه كرد و گفت: بطور مسلّم شما و پدرانتان در گمراهى آشكارى بوديد
(قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ انْتُمْ وَ آبائُكُمْ فى ضَلالٍ مُبِينٍ)!
ولى متأسّفانه اين ضلال مبين از نسلى به نسلى منتقل مىشد و به صورت فرهنگى در مىآمد، و نه تنها قبح آن از بين نمىرفت، بلكه تبديل به يك افتخار مىشد.
در چهارمين آيه باز با همين معنى در شكل ديگرى رو به رو مىشويم:
در پاسخ اين سؤال كه چرا شما انسانهاى با شعور، بتهاى بىشعور را پرستش مىكنيد، مىگويند: «ما نياكان خود را بر مذهبى يافتيم و مادر پرتو آثار آنها هدايت يافتهايم»!
(بَلْ قالُوا انَّا وَجَدْنا آبائَنا عَلَى امَّةٍ وَ انَّا عَلَى آثارِهُمْ مُهْتَدُوْنَ)
آنها اين كار ابلهانه را نه تنها ضلالت و گمراهى نمىشمردند بلكه هدايتى مىدانستند كه از نياكانشان به آنها رسيده، و در آيه متعاقب آن، اين منطق را، منطق همه مترفين (ثروتمندان مست و مغرور)، در تمام طول تاريخ مىشمرد
(وَكَذلِكَ ما ارْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فى قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيْرٍ الَّا قالَ مُتَرَفُوها انَّا وَجَدْنا آبائَنا عَلَى امَّةٍ وَ انَّا عَلَى آثارِهِمْ مُقْتَدُوْنَ).
بديهى است اين تقليد كوركورانه كه در سايه آن زشتيها، زيبا، خودنمايى مىكرد، عوامل زيادى داشت؛ ولى بى شك، يكى از عوامل آن تبديل زشتيها به يك سنّت و فرهنگ دير پا بوده است.
و نيز همين معنى در آيه 103 و 104 سوره مائده آمده كه عربهاى جاهلى يك سلسله بدعتهاى ابلهانه در زمينه حلال و حرام براى خود گذارده بودند؛ غذاهاى مباح و حلالى را بر خود تحريم مىكردند، و حرامهايى را بر خود حلال مىشمردند، و چنان به اين سنّت غلط چسبيده بودند كه آيات الهى را درباره آن بىرنگ مىپنداشتند و در مقابل
آن مىگفتند:
«حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آبائَنا؛
آنچه را از پدران خود يافتهايم ما را بس است!»
و از مجموع اين بخش از آيات به روشنى ثابت مىشود كه تا چه حد سنّتهاى غلط مىتواند زمينهساز اعمال ضدّ اخلاقى گردد، و رذائل را فضائل نشان دهد، و عقايد انحرافى را درست و صواب معرفى كند.
در پنجمين آيه به مطلب تازهاى در زمينه تأثير سنّتها بر دگرگونى ارزشهاى اخلاقى، برخورد مىكنيم، و آن اين كه قوم لوط كه انحرافات اخلاقى آنها صفحات تاريخ را سياه كرده، (و با نهايت تأسّف در جاهليّت عصر ما در مراكز تمدّن غربى، به صورتى بدتر از گذشته و در شكل قانونى بروز و ظهور نموده است) هنگامى كه دعوت حضرت لوط و ياران اندكش را به پاكى و تقوا بطور مكرّر شنيدند ناراحت شدند، و فرياد زدند: اينها را از شهر و ديار خود بيرون كنيد، اينها آدمهايى هستند كه مىخواهند به پاكى و تقوا روى آورند (يا تظاهر به پاكى و تقوا كنند)
(وَماكانَ جَوابَ قَوْمِهِ الَّا انْ قالُوا اخْرِجُوهُمْ مِنْ قَريَتِكُم انَّهُمْ اناسٌ يَتَطَهَّرُنَ).
محيط آلوده، سنّتهاى غلط و فرهنگ منحط، آنچنان اثر سوء، در ميان آنها گذارده بود كه پاكى و تقوا، جرم محسوب مىشد، و ناپاكى و آلودگى افتخار!
بديهى است در چنين محيطى رذائل اخلاقى بسرعت پرورش مىيابد و فضائل كمرنگ و بىرنگ مىشود.
در ششمين آيه، سخن از داستان وحشتناك زنده به گور كردن دختران در عصر جاهليّت، به خاطر خو گرفتن به يك سنّت غلط مىباشد.
عرب جاهلى تولّد دختر را ننگى براى خود مىپنداشت، و هرگاه به او خبر مىدادند دخترى نصيب تو شده است، چنان خشمگين مىشد كه صورتش از شدّت ناراحتى كبود و سياه مىشد![1]
[1]. بعضى از مفسّران گفتهاند: براثر رابطه نزديكى كه ميان قلب و صورت انسان است، هنگامى كه روح و قلب انسان مملو از شادمانى مىشود (خون شفّاف به طرف صورت حركت مىكند) و صورت نورانى و روشن و پر فروغ مىگردد؛ و هنگامى كه غم و اندوه بر روح انسان مسلّط مىگردد (جريان گردش خونِ شفّاف در صورت كم مىشود و) صورت زرد و تيره مىگردد؛ و به همين دليل اين دو پديده به عنوان نشانههاى سرور و شادمانى، و اندوه و غم شناخته مىشود. (تفسير روح المعانى، ذيل آيه مورد بحث)
وگاه روزها يا هفتهها خود را پنهان مىكرد و پيوسته در فكر بود، آيا اين ننگ را بر خود بپذيرد، و دختر را نگه دارد يا در زير خاك پنهانش سازد؛ و خود را از اين غم و اندوه ننگ رهايى بخشد
(وَ اذا بُشِّرَ احَدُهُمْ بِالْانْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدَّاً وَ هُوَ كَظِيْمٌ يَتَوارَى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ ايُمْسِكُهُ عَلَى هُوْنٍ امْ يَدُسُّهُ فى التّرُابِ الاساءَ ما يَحْكُمُونَ).
بى شك آدم كشى آن هم در جايى كه پاى فرزند نوزاد در ميان باشد از قبيحترين اعمال و زشتترين كارها است ولى سنّتهاى غلط چنان قبح و زشتى آن را از بين مىبرد كه به صورت يك فضيلت و افتخار در مىآيد.
از مسائل وحشتناكى كه در مورد مسأله زنده به گور كردن دختران در بعضى از تفاسير آمده، ايناست كهنوشتهاند دفنكردن در زيرخاك يكى ازطرق نابودكردن آنهابود، گاه دخترانرا در آبمىانداختند و غرقمىكردند وگاه ازبالاى كوهپرتاب مىنمودندوگاهى آنها را سر مىبريدند![1]در اينكه از چه زمانىاين سنّت ننگآلود در ميان عرب جاهلى رايج شد و انگيزه اصلى آن چه بود، بحثهاى مفصّلى است كه اين جا، جاى آن نيست.[2]
سخن در اين است كه چگونه اين گونه سنّتها راه را براى رذائل اخلاقى در بدترين اشكالش هموار مىسازد؛ و بدترين رذائل را در رديف بهترين فضائل قرار مىدهد؛ و اين گواه ديگرى است بر اين كه فرهنگ قوم و ملّت، يكى از انگيزههاى مهّم گرايش به فضائل يا رذائل است و آنان كه مىخواهند با رذائل اخلاقى مبارزه كنند، بايد در اصلاح فرهنگهاى فاسد بكوشند.
شبيه همين معنى را در عصر و زمان خود مشاهده مىكنيم كه فرهنگهاى شبيه فرهنگ عرب جاهلى، سرچشمه انواع رذائل اخلاقى شده است به عنوان نمونه: در يك كنفرانس
[1]. تفسير روح المعانى، جلد 14، صفحه 154، ذيل آيه مورد بحث
[2]. علاقه مندان مىتوانند به تفسير نمونه، جلد 11، ذيل آيه 58، سوره نحل مراجعه كنند