بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 23

است بلكه زندگى دنيا نيز بدون آن سامان نمى‌يابد! (در اين باره در آينده به خواست خدا بحثهاى مشروحترى خواهيم داشت)

3- در حديث ديگرى از رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود:

«جَعَلَ اللَّهُ سُبْحانَهُ مَكارِمَ الْاخْلاقِ صِلَةً بَيْنَهُ وَبَيْنَ عِبادِهِ فَحَسْبُ احَدِكُمْ انْ يَتَمَسّكَ بِخُلُقٍ مُتَّصِلٍ بِاللَّهِ‌

؛ خداوند سبحان فضائل اخلاقى را وسيله ارتباط ميان خودش و بندگانش قرار داده، همين بس كه هر يك از شما دست به اخلاقى بزند كه او را به خدا مربوط سازد.»[1]

به‌تعبير ديگر، خداوند بزرگترين معلّم اخلاق و مربّى نفوس انسانى و منبع تمام فضائل است، و قرب و نزديكى به خدا جز از طريق تخلّق به اخلاق الهى امكان‌پذير نيست!

بنابراين، هر فضيلت اخلاقى رابطه‌اى ميان انسان و خدا ايجاد مى‌كند و او را گام به گام به ذات مقدّسش نزديكتر مى‌سازد.

زندگى پيشوايان دينى نيز سرتاسر بيانگر همين مسأله است كه آنها در همه جا به فضائل اخلاقى دعوت مى‌كردند، و خود الگوى زنده و اسوه حسنه‌اى در اين راه بودند و به خواست خدا در مباحث آينده در هر بحثى با نمونه‌هاى اخلاقى آنها آشنا خواهيم شد؛ و همين بس كه قرآن مجيد به هنگام بيان مقام والاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى‌فرمايد:

«وَانَّكَ لَعَلى‌ خُلُقٍ عَظِيْمٍ‌

؛ تو اخلاق عظيم و برجسته‌اى دارى!»[2]

نكته‌ها:

1- تعريف علم اخلاق‌

در اين جا لازم است قبل از هر چيز به سراغ تعريف اخلاق برويم؛«اخلاق»جمع‌«خُلْق»(بر وزن قُفل) و«خُلُق». (بر وزن افق) مى‌باشد، به گفته «راغب» در كتاب «مفردات»، اين دو واژه در اصل به يك ريشه باز مى‌گردد، خَلْق به معنى هيئت و شكل و صورتى است كه انسان با چشم مى‌بيند و خُلْق به معنى قوا و سجايا و صفات درونى است كه با چشم دل ديده مى‌شود.

[1]. تنبيه الخواطر، صفحه 362

[2]. سوره قلم، آيه 4


صفحه 24

بنابراين مى‌توان گفت: «اخلاق مجموعه صفات روحى و باطنى انسان است» و به گفته بعضى از دانشمندان، گاه به بعضى از اعمال و رفتارى كه از خلقيات درونى انسان ناشى مى‌شود، نيز اخلاق گفته مى‌شود (اوّلى اخلاق صفاتى است و دومى اخلاق رفتارى).

«اخلاق» را از طريق آثارش نيز مى‌توان تعريف كرد، و آن اين كه «گاه فعلى كه از انسان سر مى‌زند، شكل مستمرّى ندارد؛ ولى هنگامى كه كارى بطور مستمر از كسى سر مى‌زند (مانند امساك در بذل و بخشش و كمك به ديگران) دليل به اين است كه يك ريشه درونى و باطنى در اعماق جان و روح او دارد، آن ريشه را خلق و اخلاق مى‌نامند.

اينجاست كه‌«ابن مِسكَوَيه»در كتاب‌

«تَهْذيبُ الْاخْلاقِ وَتَطْهيرُ الْاعْراقِ»

، مى‌گويد:

«خُلق همان حالت نفسانى است كه انسان را به انجام كارهايى دعوت مى‌كند بى آن كه نياز به تفكّر و انديشه داشته باشد.»[1]

همين معنى را مرحوم‌فيض كاشانى‌در كتاب‌«حقايق»آورده است، آنجا كه مى‌گويد:

«بدان كه خوى عبارت است از هيئتى استوار با نفس كه افعال به آسانى و بدون نياز به فكر و انديشه از آن صادر مى‌شود.»[2]

و به همين دليل اخلاق را به دو بخش تقسيم مى‌كنند: «ملكاتى كه سرچشمه پديد آمدن كارهاى نيكو است و اخلاق خوب و ملكات فضيله ناميده مى‌شود، و آنها كه منشا اعمال بد است و به آن اخلاق بد و ملكات رذيله مى‌گويند.

و نيز از همين جا مى‌توان علم اخلاق را چنين تعريف كرد: «اخلاق علمى است كه از ملكات و صفات خوب و بد و ريشه‌ها و آثار آن سخن مى‌گويد» و به تعبير ديگر، «سرچشمه‌هاى اكتساب اين صفات نيك و راه مبارزه با صفات بد و آثار هر يك را در فرد و جامعه مورد بررسى قرار مى‌دهد».

البتّه همانطور كه گفته شد، گاه به آثار عملى و افعال ناشى از اين صفات نيز واژه «اخلاق» اطلاق مى‌شود؛ مثلًا، اگر كسى پيوسته آثار خشم و عصبانيّت نشان مى‌دهد به او مى‌گويند: اين اخلاق بدى است، و بعكس هنگامى كه بذل و بخشش مى‌كند مى‌گويند:

[1]. تهذيب الاخلاق، صفحه 51

[2]. حقائق، صفحه 54


صفحه 25

اين اخلاق خوبى است كه فلان كس دارد؛ در واقع اين دو، علّت و معلول يكديگرند كه نام يكى بر ديگرى اطلاق مى‌شود.

بعضى از غربيها نيز علم اخلاق را چنان تعريف كرده‌اند كه از نظر نتيجه با تعريفهايى كه ما مى‌كنيم يكسان است، از جمله در كتاب «فلسفه اخلاق» از يكى از فلاسفه غرب به نام‌«ژكس»مى‌خوانيم كه مى‌گويد: «علم اخلاق عبارت است از تحقيق در رفتار آدمى به آن گونه كه بايد باشد.»[1]

در حالى كه بعضى ديگر كه بينشهاى متفاوتى دارند (مانند فولكيه) در تعريف علم اخلاق مى‌گويد: «مجموع قوانين رفتار كه انسان به واسطه مراعات آن مى‌تواند به هدفش برسد، علم اخلاق است.»[2]

اين سخن كسانى است كه براى ارزشهاى والاى انسانى اهمّيّت خاصّى قائل نيستند بلكه از نظر آنان رسيدن به هدف (هر چه باشد) مطرح است؛ و اخلاق از نظر آنها چيزى جز اسباب وصول به هدف نيست!

2- رابطه اخلاق و فلسفه‌

فلسفه در يك مفهوم كلّى به معنى آگاهى بر تمام جهان هستى است به مقدار توان انسانى؛ و به همين دليل، تمام علوم مى‌تواند در اين مفهوم كلّى و جامع داخل باشد؛ و روى همين جهت، در اعصار گذشته كه علوم محدود و معدود بود، علم فلسفه از همه آنها بحث مى‌كرد، و فيلسوف كسى بود كه در رشته‌هاى مختلف علمى آگاهى داشت.

در آن روزها فلسفه را به دو شاخه تقسيم مى‌كردند:

الف- امورى كه از قدرت و اختيار انسان بيرون است كه شامل تمام جهان هستى بجز افعال انسان، مى‌شود.

ب- امورى كه در اختيار انسان و تحت قدرت او قرار دارد؛ يعنى، افعال انسان.

[1]. فلسفه اخلاق، صفحه 9

[2]. الاخلاق النّظريّه، صفحه 10


صفحه 26

بخش اوّل راحكمت نظرى‌مى‌ناميدند، و آن را به سه شاخه تقسيم مى‌كردند.

1- فلسفه اولى‌ يا حكمت الهى‌كه درباره احكام كلّى وجود و موجود و مبدأ و معاد صحبت مى‌كرد.

2- طبيعيّات‌كه آن هم رشته‌هاى فراوانى داشت.

3- رياضيّات‌كه آن هم شاخه‌هاى متعدّدى را در بر مى‌گرفت.

امّا قسمتى كه مربوط به افعال انسان است، آن راحكمت عملى‌مى‌دانستند و آن نيز به سه شاخه تقسيم مى‌شد.

1- اخلاق و افعالى‌كه مايه سعادت يا بدبختى انسان مى‌شود و همچنين ريشه‌هاى آن در درون نفس آدمى.

2- تدبير منزل‌است كه مربوط است به اداره امور خانوادگى و آنچه تحت اين عنوان مى‌گنجد.

3- سياست و تدبير مُدُن‌كه درباره روشهاى اداره جوامع بشرى سخن مى‌گويد.

و به اين ترتيب آنها به اخلاق شكل فردى داده، آن را در برابر «تدبير منزل» و «سياست مُدن» قرار مى‌دادند.

بنابراين «علم اخلاق» شاخه‌اى از «فلسفه عملى» يا «حكمت عملى» است.

ولى امروز كه علوم شاخه‌هاى بسيار فراوانى پيدا كرده و به همين دليل از هم جدا شده است، فلسفه و حكمت غالباً به همان معنى حكمت نظرى و آن هم شاخه اوّل آن، يعنى امور كلّى مربوط به جهان هستى، و همچنين مبدأ و معاد اطلاق مى‌شود. (دقّت كنيد)

در اين كه‌حكمت نظرى‌با ارزشتر است ياحكمت عملى‌، در ميان فلاسفه گفتگو است، گروهى اوّلى را با ارزشتر مى‌دانستند و گروهى دومى را، و اگر ما از زاويه‌هاى مختلف نگاه كنيم حرف هر دو گروه صحيح است كه فعلًا جاى بحث آن نيست.

درباره رابطه «فلسفه» و «اخلاق» باز هم به مناسبتهاى ديگر به خواست خدا سخن خواهيم گفت.


صفحه 27

3- رابطه اخلاق و عرفان‌

امّا در مورد رابطه «اخلاق» و «عرفان» و اخلاق و «سير و سلوك الى اللّه» نيز مى‌توان گفت:«عرفان»بيشتر به معارف الهى مى‌نگرد، آن هم نه از طريق علم و استدلال، بلكه از طريق‌شهود باطنى و درونى‌، يعنى قلب انسان آنچنان نورانى و صاف گردد و ديده حقيقت بين او گشوده شود و حجابها بر طرف گردد كه با چشم دل ذات پاك خدا و اسماء و صفات او را ببيند و به او عشق ورزد.

بديهى است علم اخلاق چون مى‌تواند به برطرف شدن رذائل اخلاقى كه حجابهايى است در برابر چشم دل، كمك كند؛ يكى از پايه‌هاى عرفان الهى و مقدّمات آن خواهد بود.

و امّا«سير و سلوك الى اللّه»كه هدف نهايى آن، رسيدن به «معرفة اللّه» و قرب جوار او است، آن هم در حقيقت مجموعه‌اى از «عرفان» و «اخلاق» است.سير و سلوك درونى‌، نوعى عرفان است كه انسان را روز به روز به ذات پاك او نزديكتر مى‌كند، حجابها را كنار مى‌زند، و راه را براى وصول به حق هموار مى‌سازد؛ وسير و سلوك برونى‌همان اخلاق است، منتها اخلاقى كه هدفش را تهذيب نفوس تشكيل مى‌دهد نه فقط بهتر زيستن از نظر مادّى.

4- رابطه «علم» و «اخلاق»

در آيات مورد بحث ديديم كه قرآن مجيد كراراًتعليم كتاب و حكمت‌را در كنارتزكيه و پاكسازى اخلاقى‌قرار مى‌دهد؛ گاه «تزكيه» را بر «تعليم» مقدّم مى‌دارد، و گاه «تعليم» را بر «تزكيه»؛ و اين نشان مى‌دهد كه ميان اين دو رابطه عميقى است.

يعنى هنگامى كه انسان از خوبى و بدى اعمال و صفات اخلاقى آگاه گردد و آثار و پيامدهاى هر يك از صفات «فضيلت» و «رذيلت» را بداند، بى‌شك در تربيت و پرورش او مؤثّر است؛ بطورى كه مى‌توان گفت بسيارى از زشتيهاى عمل و اخلاق، از ناآگاهيها سرچشمه مى‌گيرد. به همين دليل، اگر علم و آگاهى جاى جهل و نادانى را بگيرد، و به‌


صفحه 28

تعبير ديگر، سطح فرهنگ بالا برود، بسيارى از زشتيها جاى خود را به زيبائيها، و بسيارى از مفاسد اخلاقى جاى خود را به محاسن اخلاقى مى‌دهد؛ ولى بايد توجّه داشت اين مسأله كلّيّت ندارد.

و متأسفانه گاه در اين مسأله مبالغه شده، گروهى راه افراط را پيش گرفته، و گروهى راه تفريط را.

گروهى به پيروى از گفتار معروف‌سقراط، فيلسوف يونانى، كه معتقد بود علم و حكمت سرچشمه اخلاق حميده است، و رذائل اخلاقى معلول جهل و نادانى است، عقيده دارند كه تنها راه براى مبارزه با رذائل اخلاقى و پيدايش فضائل اخلاقى گسترش علم و دانش و بالا بردن سطح افكار جامعه است، و به اين ترتيب‌«فضيلت» مساوى با «معرفت»مى‌شود.

آنها مى‌گويند هيچ كس آگاهانه به دنبال بدى و شرّ نمى‌رود، و اگر خوبى را تشخيص دهد آن را رها نمى‌سازد، پس وظيفه ما آن است كه هم براى خود و هم ديگران كسب آگاهى كنيم، و نتايج خير و شرّ، و بد و نيكو را بدانيم، تا جوانه‌هاى فضائل اخلاقى بر شاخسار وجود ما ظاهر شود!

در مقابل شايد كسانى هستند كه مايلند رابطه اين دو را بكلّى نفى كنند، و بگويند كه دانش و هوشيارى در افراد آلوده، سبب مى‌شود كه جنايات را هوشيارانه‌تر انجام دهند، و طبق مثل معروف:«دزدانى كه با چراغ مى‌آيند، كالاهاى گزيده‌تر مى‌برند!»

ولى انصاف اين است كه رابطه علم و اخلاق را نه مى‌توان بكلّى انكار كرد و نه مى‌توان بطور كامل، اخلاق را معلول علم دانست.

شاهد اين سخن تجارب زنده‌اى است كه از جامعه كسب كرده‌ايم؛ افراد آلوده‌اى بودند كه وقتى آنها را به حسن و قبح اعمالشان آگاه كرده‌ايم، و به نتايج سوء اعمال و افعال بد آشنا شده‌اند، دست از كار خود برداشته، و گرايش به خوبيها پيدا كرده‌اند، حتّى در خودمان نيز اين تجربه را داشته‌ايم.

در مقابل افرادى را مى‌شناسيم كه آگاهى كافى به نيك و بد اعمال و نتايج و آثار آن دارند ولى همچنان به بدى ادامه مى‌دهند، و اخلاق سوء بر وجود آنها حاكم است.


صفحه 29

اينها همه به خاطر آن است كه انسان موجودى است دو بعدى، يك بُعد وجود او را علم و ادراك و آگاهى تشكيل مى‌دهد، و يك بُعد وجود او را اميال و غرائز و شهوات؛ به همين دليل، گاه با ميل و اختيار خود بُعد اوّل را ترجيح مى‌دهد و گاه دوم را.

از اينجا روشن مى‌شود، آنها كه يكى از دو قول بالا را پذيرفته‌اند انسان را يك بُعدى فرض كرده، و توجّه به بُعد ديگر وجود انسان نداشته‌اند.

از آيات ديگر قرآن نيز بخوبى مى‌توان آنچه را كه گفتيم استفاده كرد.

قرآن مجيد در چندين آيه به رابطه‌اى ميان جهل و اعمال سوء اشاره كرده است؛ مثلًا، مى‌فرمايد:«انَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَاصْلَحَ فَانَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ؛هر كس از شما كار بدى از روى نادانى انجام دهد، سپس توبه و اصلاح و جبران نمايد، خداوند آمرزنده و مهربان است.»(سوره انعام، آيه 54)

شبيه همين معنى در سوره نساء، آيه 17 و سوره نحل، آيه 119 نيز آمده است.

بديهى است منظور در اينجا جهل مطلق نيست كه با توبه سازگار نباشد بلكه مرتبه‌اى از مراتب جهل است كه اگر بر طرف گردد انسان به راه حقّ روى مى‌آورد.

در جلد اوّل از دوره اوّل‌پيام قرآن‌در آنجا كه بحث درباره معرفت و شناخت آمده، آيات بسيارى نقل كرده‌ايم كه از آنها استفاده مى‌شد، جهل سرچشمه كفر است، جهل سرچشمه اشاعه فساد، تعصّب و لجاجت، بهانه جويى، تقليد كوركورانه، اختلاف و پراكندگى، سوءظن و بدبينى، جسارت و بى‌ادبى و در يك جمله جهل مايه دگرگون شدن بسيارى از ارزشها است![1]

از سوى ديگر، در بعضى از آيات صريحاً مى‌گويد: «كسانى هستند كه با علم و آگاهى، راه غلط را مى‌پيمايند؛ مثلًا، درباره آل فرعون مى‌فرمايد:«وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَيْقَنَتْها انْفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوّاً؛ آنها آيات ما را از روى ظلم و سركشى انكار كردند در حالى كه در دل به آن يقين داشتند.»(سوره نمل، آيه 14)

و درباره گروهى از اهل كتاب مى‌فرمايد:«وَيَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَهُمْ يَعْلَمُونَ‌؛

[1]. پيام قرآن، دوره اوّل، جلد 1، ص 86 تا 98


صفحه 30

آنها بر خدا دروغ مى‌بندند در حالى كه مى‌دانند.»(سوره آل عمران، آيه 75).

شبيه همين معنى در چند آيه بعد از آن نيز آمده است‌(سوره آل عمران، آيه 78).

علم و آگاهى در اين آيه ممكن است اشاره به آگاهى بر موضوع دروغ باشد، ولى باز هم شاهد مدّعاى ما است، چرا كه حكم عقل و شرع درباره دروغ و زشتى آن، چيزى نيست كه بر كسى مكتوم باشد.

تجربيّات روزمرّه نيز اين واقعيّت را نشان مى‌دهد كه آگاهى بر زيانهاى اخلاق رذيله در بسيارى از موارد مى‌تواند باز دارنده باشد، و در عين حال موارد زيادى هم ديده مى‌شود كه افراد آگاه، دست به اعمال سوء زده، و اخلاق رذيله را براى خود ترجيح مى‌دهند. و به اين ترتيب، مكتب واسطه در اينجا با واقعيّتها منطبق‌تر است. (دقّت كنيد)

5- آيا اخلاق قابل تغيير است؟

سرنوشت علم اخلاق و تمام بحثهاى اخلاقى و تربيتى به اين مسأله بستگى دارد، زيرا اگر اخلاق قابل تغيير نباشد نه تنها علم اخلاق بيهوده خواهد بود، بلكه تمام برنامه‌هاى تربيتى انبيا و كتابهاى آسمانى لغو خواهد شد؛ تعزيرات و تمام مجازاتهاى بازدارنده نيز بى‌معنى خواهد بود.

بنابراين، وجود آنهمه برنامه‌هاى اخلاقى و تربيتى در تعاليم انبياء و كتب آسمانى و نيز وجود برنامه‌هاى تربيتى در تمام جهان بشريّت، و همچنين مجازاتهاى بازدارنده در همه مكاتب جزائى، بهترين دليل بر اين است كه قابليّت تغيير اخلاق، و روشهاى اخلاقى، نه تنها از سوى تمام پيامبران كه از سوى همه عقلاى جهان پذيرفته شده است.

امّا با اين همه، عجيب است كه فلاسفه و علماى اخلاق بحثهاى فراوانى درباره اين كه «آيا اخلاق قابل تغيير است يا نه؟» مطرح كرده‌اند!

بعضى مى‌گويند: اخلاق قابل تغيير نيست! و آنها كه بدگوهرند و طينتى ناپاك دارند عوض نمى‌شوند، و به فرض كه تغيير يابند، سطحى و ناپايدار است و بزودى به حال اوّل باز مى‌گردند!