بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 257

شريك نسبت به شريكش و مولى‌ نسبت به غلامش!»[1]

اين موضوع به اندازه‌اى مهم است كه حتّى جمعى از بزرگان كتابهائى در موضوع «محاسبة النّفس» نوشته‌اند، از جمله محاسبة النّفس مرحوم سيّد بن طاووس حلّى (متوفّاى سنه 664 ه. ق) و محاسبه النّفس مرحوم كفعى (از علماى قرن نهم هجرى) و محاسبة النّفس فى اصلاح عمل اليوم و الاعتذار من الامس مرحوم حاج ميرزا على حائرى مرعشى (متوفّاى 1344 ه. ق) و محاسبه النّفس سيد على مرعشى (متوفّاى 1080 ه. ق) است.[2]

در اينجا اشاره به چند نكته لازم به نظر مى‌رسد:

1- در اين كه چگونه بايد نفس را «محاسبه» كرد و خويشتن را پاى حساب حاضر نمود و مورد باز خواست قرار داد؛ بهترين طريق همان است كه در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام نقل شده كه بعد از نقل حديث پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله كه فرمود:

«اكْيَسُ الكَيِّسينَ مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ؛

عاقل‌ترين مردم كسى است كه به محاسبه خويش پردازد» مردى از آن حضرت پرسيد

«يا اميرَالْمُؤمِنينَ وَ كَيْفَ يُحاسِبُ الرَّجُلُ نَفْسَهَ؛

اى اميرمؤمنان! انسان چگونه نفس خويش را محاسبه كند؟»

امام ضمن بيان مشروحى چنين فرمود:

«هنگامى كه صبح را به شام مى‌رساند، نفس خويش را مخاطب ساخته چنين گويد:

اى نفس! امروز بر تو گذشت و تا ابد باز نمى‌گردد، و خداوند از تو درباره آن سؤال مى‌كند كه در چه راه آن را سپرى كردى؟ چه عملى در آن انجام دادى؟ آيا به ياد خدا بودى، و حمد او را به جا آوردى؟ آيا حق برادر مؤمن را ادا كردى؟ آيا غم و اندوهى از دل او زدودى؟ و در غياب او زن و فرزندش را حفظ كردى؟ آيا حقّ بازماندگانش را بعد از مرگ او ادا كردى؟ آيا با استفاده از آبروى خويش، جلو غيبت برادر مؤمن را گرفتى؟

آيا مسلمانى را يارى نمودى؟ راستى چه كار (مثبتى) امروز انجام دادى؟!

[1]. محاسبه النّفس سيد بن طاووس، صفحه 14- بحارالانوار، جلد 67، صفحه 72، حديث 22

[2]. الذّريعه، جلد 20


صفحه 258

سپس آنچه را كه انجام داده به ياد مى‌آورد، اگر به خاطرش آمد كه عمل خيرى از او سر زده، حمد خداوند متعال و تكبير او را به خاطر توفيقى كه به او عنايت كرده به جا مى‌آورد، و اگر معصيت و تقصيرى به خاطرش آمد، از خداوند متعال آمرزش مى‌طلبد و تصميم برترك آن در آينده مى‌گيرد، و آثار آن را از نفس خويش با تجديد صلوات بر محمّد و آل پاكش، و عرضه بيعت با اميرمؤمنان عليه السلام برخويشتن و قبول آن و اعاده لعن بر دشمنان و مانعان از حقوقش، محو مى‌كند؛ هنگامى كه اين محاسبه (جامع و كامل) را انجام داد، خداوند مى‌فرمايد: «من به خاطر دوستى تو با دوستانم و دشمنيت با دشمنانم (و محاسبه جامعى كه با نفس خويش داشتى) در مورد گناهانت به تو سختگيرى نمى‌كنم و تو را مشمول عفو خود خواهم ساخت!»[1]

آرى اين است بهترين طرز محاسبه نفس!

آثار محاسبه نفس چيست؟

از آنچه در بحثهاى گذشته آمد، پاسخ اين سؤال روشن مى‌شود، ولى بسيار بجاست، از تعبيراتى كه در احاديث اسلامى آمده است در اينجا بهره گيرى كنيم:

در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‌خوانيم:

«مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ وَقَفَ عَلى‌ عُيُوبِهِ وَ احاطَ بِذُنُوبِهِ، وَ اسْتَقالَ الذُّنُوبَ وَ اصْلَحَ الْعُيُوبَ؛

كسى كه محاسبه نفس خويشتن كند، بر عيوب خويش واقف مى‌شود، و از گناهانش با خبر مى‌گردد (و به دنبال آن) از گناه توبه مى‌كند، و عيوب را اصلاح مى‌نمايد»[2]

و نيز از همان امام عليه السلام مى‌خوانيم:

«مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ سَعَدَ؛

كسى كه به محاسبه خويشتن پردازد، سعادتمند مى‌شود.»[3]

و باز در حديث ديگرى از همان حضرت مى‌خوانيم:

«ثَمَرَةُ الْمحاسَبَةِ صَلاحُ الْنَّفْسِ؛

ميوه درخت محاسبه اصلاح نفس است.»[4]

بعضى از بزرگان علم اخلاق در توضيح حقيقت محاسبه، چنين گفته‌اند كه مانند محاسبه با شريك است كه درباره سرمايه و سود و زيان بينديشد، اگر سودى حاصل شده، سهم خود را از شريك بگيرد و تشكّر كند و اگر خسرانى حاصل گشته او را ضامن‌

[1]. بحارالانوار، جلد 89، صفحه 250

[2]. غرر الحكم‌

[3]. مستدرك، جلد 12، صفحه 154

[4]. غرر الحكم‌


صفحه 259

بشمرد و وادار به جبران در آينده كند.

سرمايه مهمّ انسان يعنى عمر كه در اختيار نفس اوست نيز همين گونه است؛ سود آن كارهاى خير، و خسران آن گناهان است؛ و موسم تجارت تمام طول روز، و شريك او در معامله، نفس امّاره است.

نخست درباره فرائض مطالبه كند، اگر انجام يافته خدا را شكر گويد، و خويشتن را به ادامه اين راه ترغيب كند، و اگر فريضه‌اى از دست رفته، قضاى آن را مطالبه كند، و اگر انجام يافته ولى بطورى ناقص بوده، وادار به جبران از طريق نوافل كند، و اگر معصيتى مرتكب شده، او را باز خواست كند و جبران آن را بطلبد؛ درست همان گونه كه تاجر با شريكش محاسبه مى‌كند، كه حتّى جزئى‌ترين امور، و كمترين مبلغ را در حساب فرو گذارى نمى‌كند، تا در معامله مغبون نگردد؛ بخصوص كه انسان در برابر نفس امّاره قرار گرفته كه خدعه‌گر است و نيرنگباز، و مكّار و افسونگر ...!

در واقع كارى را كه فرشتگان الهى در قيامت با او انجام مى‌دهند او در دنيا با خويشتن انجام دهد؛ و حتّى به هنگام محاسبه، افكارى كه در مغز او خطور كرده، و قيام و قعود و خوردن آشاميدن و خواب و سكوت را مورد محاسبه قرار دهد، و مثلًا سؤال كند چرا فلانجا ساكت شدى؟ و چرا در فلان مورد تكلّم نمودى ... (و سزاوار است انسان محاسبه نفس خويشتن را روز به روز، و ساعت به ساعت انجام دهد وگرنه رشته كار از دست او بيرون مى‌رود)؛ هرگاه انسان براى هر معصيتى كه در طول عمر انجام مى‌دهد، سنگى در حياط خانه خود بيندازد، بزودى حياط خانه او پر مى‌شود؛ عيب كار اينجاست كه انسان در حفظ و حساب معاصى سهل انگارى مى‌كند ولى دو فرشته‌اى كه مأمور حفظ اعمال او هستند همه را ثبت و ضبط مى‌كنند؛ و بالاتر از همه، خداوند همه را احصاء مى‌فرمايد؛ همان گونه كه قرآن مى‌گويد:«احْصاهُ اللَّهُ وَ نَسُوهُ؛خداوند حساب آنها را نگه داشته و آنان فراموشش كرده‌اند!»(سوره مجادله، آيه 6)[1]

به عنوان حسن ختام، اين بحث را با حديثى درباره چگونگى حساب روز قيامت كه از

[1]. محجّة البيضاء، جلد 8، صفحه 167 (باتلخيص)


صفحه 260

آن مى‌توان روش محاسبه دنيا را فرا گرفت پايان مى‌دهيم:

ول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

«لا تَزُولُ قَدَما عَبْدٍ يَوْمَ الْقِيامَةِ حَتَّى يُسْئَلَ عَنْ ارْبَعٍ: عَنْ عُمَرِهِ فى ما افْناهُ وَ عَنْ شَبابِهِ فى ما ابْلاهُ، وَ عَنْ مالِهِ مِنْ ايْنَ اكْتَسَبَهُ وَ فى ما انْفَقَهُ وَعَنْ حُبِّنا اهْلَ الْبَيْتِ؛

در روز قيامت هيچ انسانى قدم از قدم بر نمى‌دارد تا از چهار چيز سؤال شود: از عمرش كه در چه راهى آن را سپرى نموده، و از جوانى‌اش كه در چه راهى آن را كهنه كرده، و از مالش كه از كجا به دست آورده و در چه راهى مصرف نموده، و از محبّت ما اهل بيت عليهم السلام (كه آيا حقّ آن را ادا كرده يا نه.)»[1]

گام پنجم: معاتبه و معاقبه‌

(سرزنش كردن و كيفر دادن)

پنجمين گام كه بعد از «محاسبه» انجام مى‌گيرد، مسأله معاتبه و معاقبه يعنى سرزنش و مجازات نفس است در برابر خطاها و خلافهايى كه از او سرزده است؛ زيرا اگر انسان حساب كند، و در مقابل كارهاى خلاف، هيچ واكنشى نشان ندهد، نتيجه معكوس خواهد شد؛ و به تعبير ديگر، باعث جرأت و جسارت نفس است.

همان گونه كه وقتى انسان كارمندان و كارگران و شركاى خود را پاى حساب حاضر مى‌كند و از آنها تخلّفها و نادرستيهايى در حساب مى‌بيند، در برابر آن واكنش نشان مى‌دهد و به نوعى آنها را كيفر مى‌دهد- از مرحله خفيف و ملايم مانند سرزنش گرفته تا مرحله كيفرهاى مختلف- كسانى كه در مسير قرب خدا گام برمى‌دارند و به سير و سلوك مشغولند، نيز در برابر نفس سركش بايد چنين باشند؛ در غير اين صورت، محاسبه نتيجه معكوس مى‌دهد؛ يعنى، موجب جرأت و جسارت بيشتر مى‌شود.

قرآن مجيد تا آن حد به اين مسأله اهمّيّت داده كه به نفس «لوّامه» سوگند ياد مى‌كند و مى‌فرمايد:

«وَ لا اقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ[2]»[3]

و مى‌دانيم نفس لوّامه همان وجدان بيدارى‌

[1]. خصال صدوق، صفحه 253

[2]. سوره قيامت، آيه 2

[3]. معروف در ميان مفسّران اسلام اين است كه «لا» در جمله بالا زائده و براى تأكيداست. اين نكته نيز قابل توجّه است كه براى «نفس لوّامه» تفسيرهاى مختلفى ذكر شده بعضى آن را اشاره به افراد كافر و عاصى دانسته‌اند كه در روز قيامت خود را ملامت مى‌كنند، و بعضى اشاره به آنها در دنيا مى‌دانند كه شايسته ملامتند هر چند خود را ملامت نكنند؛ ولى معنى بالا (وجدان بيدار ملامت كننده) از همه مناسبتر است، چرا كه قرآن به آن قسم ياد كرده، قسمى كه نشانه اهمّيّت فوق العاده آن است. (دقّت كنيد)


صفحه 261

است كه صاحبش را به هنگام ارتكاب كار خلاف ملامت و سرزنش مى‌كند، كه اين خود نوعى معاقبه و مجازات خويشتن است.

روشن است كه معاقبه و مجازات خويشتن در برابر كارهاى خلافى كه از انسان سرزده سلسله مراتبى دارد كه از ملامت شروع مى‌شود، سپس به مراحل شديدتر مانند محروم كردن خويشتن از بعضى لذائذ زندگى در يك مدّت معيّن منتهى مى‌شود.

در قرآن مجيد به نمونه جالبى از اين موضوع در مورد سه نفر از متخلّفان جنگ تبوك اشاره شده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از بازگشت از جنگ، به مسلمانان دستور داد كه با آنها ترك رابطه كنند تا آنجا كه زمين با آن همه وسعتش بر آنها تنگ شده آنها در مقام توبه بر آمدند، و به مجازات خويش پرداختند، به اين صورت كه خودشان نيز يكديگر را ترك گفتند و در انزواى كامل به ادامه توبه مشغول شدند؛ پس از مدّتى خداوند توبه آنها را پذيرفت، و اين آيه را نازل فرمود:«وَ عَلَى الْثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى اذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الْارْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ انْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا ان لَّامَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ الَّا الَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوْبُوْا انَّ اللَّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ؛(همچنين) آن سه نفر را كه (در مدينه) باز ماندند (و از شركت در تبوك خود دارى كردند و مسلمانان از آنان قطع رابطه نمودند) تا آن حد كه زمين با همه وسعتش بر آنها تنگ شد، و (حتّى) جايى در وجود خويش براى خود نمى‌يافتند، و دانستند كه پناهگاهى از خدا، جز به سوى او نيست، در اين هنگام خدا آنان را مشمول رحمت خود ساخت، (و به آنان توفيق داد) تا توبه كنند (و خداوند توبه آنها را پذيرفت) كه خداوند توبه پذير و مهربان است.»(سوره توبه، آيه 118)

جمله

«وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ انْفُسُهُمْ‌

؛ نفس آنها بر آنها (نيز) تنگ شد» ممكن است اشاره به همان مسأله «معاقبه نفس» باشد كه آنان براى مجازات خويشتن يكديگر را ترك گفتند و در انزواى مطلق فرو رفتند، و اينجا بود كه خداوند توبه آنان را پذيرفت.


صفحه 262

در شأن نزول آيه 102 سوره توبه:

«وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللَّهُ انْ يَّتُوبَ عَلَيْهِمْ انَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ؛

و گروه ديگرى به گناهان خود اعتراف كردند، و اعمال صالح و ناصالحى را به هم آميختند، اميد مى‌رود كه خداوند توبه آنها را بپذيرد، چرا كه خداوند غفور و رحيم است.» داستانى درباره «ابولبابه انصارى» نقل شده، كه از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله بود، ولى بر اثر سستى، از شركت در جنگ تبوك خود دارى كرد، بعداً سخت پشيمان و ناراحت گشت؛ به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و خود را به يكى از ستونها كه امروز به «ستون ابولبابه»، يا «ستون توبه» معروف است بست، و سوگند ياد كرد كه خود را بازنكند، مگر اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيايد و گره را بگشايد؛ يا به تعبير ديگر، خداوند اعلام قبولى توبه او را بنمايد. مدّتى بر اين حال ماند، سپس آيه فوق نازل شد و قبولى توبه او را اعلام كرد.

روشن است كه اقدام ابولبابه، نوعى «معاقبه» و مجازات خويشتن در برابر كار خلاف بود، و نشان مى‌دهد كه اين مرحله از سير و سلوك در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و در ميان ياران او نيز وجود داشته است.

جمله‌

خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيّئاً

(اعمال صالح و ناصالحى را به هم آميختند) نيز مى‌تواند اشاره به اين معنى باشد.

در احاديث اسلامى نيز اشاراتى به مسأله معاقبه ديده مى‌شود؛ از جمله:

1- امير مؤمنان على عليه السلام در اوصاف برجسته متّقين و پرهيزكاران كه در نهج‌البلاغه آمده است، در شرح يكى از اوصاف آنها مى‌فرمايد:

انِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيهِ نَفْسُهُ فى ما تَكْرَهُ لَمْ يُعْطِها سُؤْلَها فى ما تُحِبُّ؛

هرگاه نفس او در انجام وظايفى كه خوش ندارد، سركشى كند (و به راه گناه برود) او هم از آنچه دوست دارد محرومش مى‌سازد (و از اين طريق نفس سركش را مجازات مى‌كند).»[1]

منظور اين است كه در برابر سركشى نفس، گاه آنچه مورد علاقه او از خواب و خوراك و استراحت است، از او دريغ مى‌دارد، تا از اين طريق مجازات شود و ديگر به‌

[1]. نهج البلاغه، خطبه 193


صفحه 263

راه عصيان و نافرمانى حق نرود.

2- در حديث ديگرى كه در «غرر الحكم» از آن حضرت آمده است، چنين مى‌خوانيم:

«اذا صَعُبَتْ عَلَيْكَ نَفْسُكَ فَاصْعَبْ لَها تَذِلُّ لَكَ؛

هنگامى كه نفس بر تو سخت گيرد (و در برابر طاعت فرمان حق به آسانى تسليم نگردد) تو هم بر او سخت بگير (و خواسته‌هايش را از او دريغ دار) تا در برابر تو تسليم گردد!»

3- و نيز از آن حضرت آمده است:

«مَنْ ذَمَّ نَفْسَهُ اصْلَحَها، مَنْ مَدَحَ نَفْسَهُ ذَبَحَها؛

آن كس كه نفس خويشتن را مذّمت (و سرزنش) كند سبب اصلاح آن را فراهم كرده، و آن كس كه خويشتن را مدح و ثنا گويد، گويى خود را ذبح كرده است.»[1]

4- باز در حديثى از همان امام همام، اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است كه فرمود:

دَواءُالنَّفْسِ الصَّومُ عَنْ الهَوى‌، وَ الْحِمْيَةُ عَنْ لَذّاتِ الدُّنْيا؛

داروى نفس (سركش) روزه گرفتن از هوى و هوسها و پرهيز از لذّات دنيا است.»[2]

در حالات صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و علماى بزرگ و مؤمنان پاكدل، نمونه‌هاى فراوانى از اين مطلب ديده مى‌شود كه آنها به هنگام ارتكاب گناهى، خويشتن را در معرض معاقبه و مجازات قرار مى‌دادند، و هر كدام به نوعى براى عدم تكرار گناه در آينده اقدام مى‌نمودند؛ از جمله:

1- در حالات ياران پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه يكى از اصحاب به نام «ثعلبه»[3]كه از طايفه انصار بود؛ با «سعيد بن عبدالرّحمن» (كه از مهاجران بود) پيمان برادرى داشت؛ در يكى از غزوات «سعيد» به همراهى پيامبر صلى الله عليه و آله به ميدان جهاد شتافت، و «ثعلبه» در مدينه ماند و به دوست خود اطمينان داد كه مشكلات خانواده او را حل مى‌كند، و از همين رو هر روز براى آنها آب و هيزم مى‌آورد و در حلّ مشكلاتشان مى‌كوشيد.

[1]. غرر الحكم‌

[2]. همان مدرك، حديث شماره 5153

[3]. در ميان ياران پيامبر صلى الله عليه و آله افراد زيادى بودند كه نام ثعلبه داشتند، و اين ثعلبه غير از ثعلبة بن حاطب‌انصارى است كه از پرداخت زكات خوددارى كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان او را از جامعه اسلامى طرد كردند


صفحه 264

روزى زن «سعيد» درباره مطلبى از پشت پرده با ثعلبه سخن مى‌گفت، هواى نفس بر او چيره شد، پرده را كنار زد، همين كه چشمش به همسر زيباى سعيد افتاد دل از دست بداد و گام پيش نهاد و دست دراز كرد كه زن را در آغوش گيرد، ولى همسر سعيد فرياد زد، ثعلبه چه مى‌كنى؟ آيا روا است برادر مجاهدت در راه خدا مشغول جهاد باشد و تو در خانه او نسبت به همسرش قصد خلاف داشته باشى؟!

اين سخن، ثعلبه را تكان داد، گوئى از خوابى عميق برخاسته بود، فريادى كشيد و از خانه بيرون رفت و سر به كوه و صحرا گذاشت، و به گريه زارى مشغول شد و مى‌گفت:

«الهى انْتَ الْمَعْرُوفُ بِالْغُفْرانِ وَ انَا الْمَوْصُوفُ بِالْعِصْيانِ؛

خدايا تو معروف به آمرزش و من موصوف به گناهم!»

به اين ترتيب او خود را در محروميّت و تنگنا براى مجازات خويشتن نسبت به خطايى كه از او سرزده بود قرار داد؛ سرانجام طىّ داستان مفصّلى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و به پيشگاه آن حضرت توبه خويش را عرضه نمود، و آيه 135 سوره آل عمران در حقّ او نازل شد، و توبه‌اش مقبول درگاه الهى افتاد

وَ الَّذِينَ اذا فَعَلُوا فاحِشَةً اوْ ظَلَمُوا انْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوْبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ الَّا اللَّهُ وَ لَمْ يُصِرُّوْا عَلى‌ ما فَعَلُوْا وَ هُمْ يَعلَمُونَ؛

و آنها كه وقتى مرتكب عمل زشتى شوند، يا به خود ستم كنند، به ياد خدا مى‌افتند و براى گناهان خود طلب آمرزش مى‌كنند و كيست جز خدا كه گناهان را ببخشد و بر گناه اصرار نمى‌ورزند، با اين كه مى‌دانند!»[1]

2- در حالات فقيه بزرگ عالم شيعه، مرحوم آيت اللَّه بروجردى (قدّس سرّه الشّريف) نقل شده كه هرگاه عصبانى مى‌شد، و احياناً به بعضى طلّاب درس خود پرخاش مى‌كرد، با اين كه اين پرخاش همانند پرخاش پدر نسبت به فرزندش بود، بلافاصله از همين پرخاش مختصر، پشيمان شده و در مقام عذرخواهى و جبران بر مى‌آمد، و طبق نذرى كه داشت، فرداى آن روز را براى جبران اين كار روزه مى‌گرفت؛ و به اين ترتيب، خود را در

[1]. اين داستان را بطور مشروح در كتب مختلفى از كتاب خزينة الجواهر صفحه 320 نقل كرده‌اند و فخر رازى در تفسير در ذيل آيه آن را به صورت بسيار فشرده آورده است (تفسير كبير فخر رازى، جلد 9، صفحه 9)