بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 26

بخش اوّل راحكمت نظرى‌مى‌ناميدند، و آن را به سه شاخه تقسيم مى‌كردند.

1- فلسفه اولى‌ يا حكمت الهى‌كه درباره احكام كلّى وجود و موجود و مبدأ و معاد صحبت مى‌كرد.

2- طبيعيّات‌كه آن هم رشته‌هاى فراوانى داشت.

3- رياضيّات‌كه آن هم شاخه‌هاى متعدّدى را در بر مى‌گرفت.

امّا قسمتى كه مربوط به افعال انسان است، آن راحكمت عملى‌مى‌دانستند و آن نيز به سه شاخه تقسيم مى‌شد.

1- اخلاق و افعالى‌كه مايه سعادت يا بدبختى انسان مى‌شود و همچنين ريشه‌هاى آن در درون نفس آدمى.

2- تدبير منزل‌است كه مربوط است به اداره امور خانوادگى و آنچه تحت اين عنوان مى‌گنجد.

3- سياست و تدبير مُدُن‌كه درباره روشهاى اداره جوامع بشرى سخن مى‌گويد.

و به اين ترتيب آنها به اخلاق شكل فردى داده، آن را در برابر «تدبير منزل» و «سياست مُدن» قرار مى‌دادند.

بنابراين «علم اخلاق» شاخه‌اى از «فلسفه عملى» يا «حكمت عملى» است.

ولى امروز كه علوم شاخه‌هاى بسيار فراوانى پيدا كرده و به همين دليل از هم جدا شده است، فلسفه و حكمت غالباً به همان معنى حكمت نظرى و آن هم شاخه اوّل آن، يعنى امور كلّى مربوط به جهان هستى، و همچنين مبدأ و معاد اطلاق مى‌شود. (دقّت كنيد)

در اين كه‌حكمت نظرى‌با ارزشتر است ياحكمت عملى‌، در ميان فلاسفه گفتگو است، گروهى اوّلى را با ارزشتر مى‌دانستند و گروهى دومى را، و اگر ما از زاويه‌هاى مختلف نگاه كنيم حرف هر دو گروه صحيح است كه فعلًا جاى بحث آن نيست.

درباره رابطه «فلسفه» و «اخلاق» باز هم به مناسبتهاى ديگر به خواست خدا سخن خواهيم گفت.


صفحه 27

3- رابطه اخلاق و عرفان‌

امّا در مورد رابطه «اخلاق» و «عرفان» و اخلاق و «سير و سلوك الى اللّه» نيز مى‌توان گفت:«عرفان»بيشتر به معارف الهى مى‌نگرد، آن هم نه از طريق علم و استدلال، بلكه از طريق‌شهود باطنى و درونى‌، يعنى قلب انسان آنچنان نورانى و صاف گردد و ديده حقيقت بين او گشوده شود و حجابها بر طرف گردد كه با چشم دل ذات پاك خدا و اسماء و صفات او را ببيند و به او عشق ورزد.

بديهى است علم اخلاق چون مى‌تواند به برطرف شدن رذائل اخلاقى كه حجابهايى است در برابر چشم دل، كمك كند؛ يكى از پايه‌هاى عرفان الهى و مقدّمات آن خواهد بود.

و امّا«سير و سلوك الى اللّه»كه هدف نهايى آن، رسيدن به «معرفة اللّه» و قرب جوار او است، آن هم در حقيقت مجموعه‌اى از «عرفان» و «اخلاق» است.سير و سلوك درونى‌، نوعى عرفان است كه انسان را روز به روز به ذات پاك او نزديكتر مى‌كند، حجابها را كنار مى‌زند، و راه را براى وصول به حق هموار مى‌سازد؛ وسير و سلوك برونى‌همان اخلاق است، منتها اخلاقى كه هدفش را تهذيب نفوس تشكيل مى‌دهد نه فقط بهتر زيستن از نظر مادّى.

4- رابطه «علم» و «اخلاق»

در آيات مورد بحث ديديم كه قرآن مجيد كراراًتعليم كتاب و حكمت‌را در كنارتزكيه و پاكسازى اخلاقى‌قرار مى‌دهد؛ گاه «تزكيه» را بر «تعليم» مقدّم مى‌دارد، و گاه «تعليم» را بر «تزكيه»؛ و اين نشان مى‌دهد كه ميان اين دو رابطه عميقى است.

يعنى هنگامى كه انسان از خوبى و بدى اعمال و صفات اخلاقى آگاه گردد و آثار و پيامدهاى هر يك از صفات «فضيلت» و «رذيلت» را بداند، بى‌شك در تربيت و پرورش او مؤثّر است؛ بطورى كه مى‌توان گفت بسيارى از زشتيهاى عمل و اخلاق، از ناآگاهيها سرچشمه مى‌گيرد. به همين دليل، اگر علم و آگاهى جاى جهل و نادانى را بگيرد، و به‌


صفحه 28

تعبير ديگر، سطح فرهنگ بالا برود، بسيارى از زشتيها جاى خود را به زيبائيها، و بسيارى از مفاسد اخلاقى جاى خود را به محاسن اخلاقى مى‌دهد؛ ولى بايد توجّه داشت اين مسأله كلّيّت ندارد.

و متأسفانه گاه در اين مسأله مبالغه شده، گروهى راه افراط را پيش گرفته، و گروهى راه تفريط را.

گروهى به پيروى از گفتار معروف‌سقراط، فيلسوف يونانى، كه معتقد بود علم و حكمت سرچشمه اخلاق حميده است، و رذائل اخلاقى معلول جهل و نادانى است، عقيده دارند كه تنها راه براى مبارزه با رذائل اخلاقى و پيدايش فضائل اخلاقى گسترش علم و دانش و بالا بردن سطح افكار جامعه است، و به اين ترتيب‌«فضيلت» مساوى با «معرفت»مى‌شود.

آنها مى‌گويند هيچ كس آگاهانه به دنبال بدى و شرّ نمى‌رود، و اگر خوبى را تشخيص دهد آن را رها نمى‌سازد، پس وظيفه ما آن است كه هم براى خود و هم ديگران كسب آگاهى كنيم، و نتايج خير و شرّ، و بد و نيكو را بدانيم، تا جوانه‌هاى فضائل اخلاقى بر شاخسار وجود ما ظاهر شود!

در مقابل شايد كسانى هستند كه مايلند رابطه اين دو را بكلّى نفى كنند، و بگويند كه دانش و هوشيارى در افراد آلوده، سبب مى‌شود كه جنايات را هوشيارانه‌تر انجام دهند، و طبق مثل معروف:«دزدانى كه با چراغ مى‌آيند، كالاهاى گزيده‌تر مى‌برند!»

ولى انصاف اين است كه رابطه علم و اخلاق را نه مى‌توان بكلّى انكار كرد و نه مى‌توان بطور كامل، اخلاق را معلول علم دانست.

شاهد اين سخن تجارب زنده‌اى است كه از جامعه كسب كرده‌ايم؛ افراد آلوده‌اى بودند كه وقتى آنها را به حسن و قبح اعمالشان آگاه كرده‌ايم، و به نتايج سوء اعمال و افعال بد آشنا شده‌اند، دست از كار خود برداشته، و گرايش به خوبيها پيدا كرده‌اند، حتّى در خودمان نيز اين تجربه را داشته‌ايم.

در مقابل افرادى را مى‌شناسيم كه آگاهى كافى به نيك و بد اعمال و نتايج و آثار آن دارند ولى همچنان به بدى ادامه مى‌دهند، و اخلاق سوء بر وجود آنها حاكم است.


صفحه 29

اينها همه به خاطر آن است كه انسان موجودى است دو بعدى، يك بُعد وجود او را علم و ادراك و آگاهى تشكيل مى‌دهد، و يك بُعد وجود او را اميال و غرائز و شهوات؛ به همين دليل، گاه با ميل و اختيار خود بُعد اوّل را ترجيح مى‌دهد و گاه دوم را.

از اينجا روشن مى‌شود، آنها كه يكى از دو قول بالا را پذيرفته‌اند انسان را يك بُعدى فرض كرده، و توجّه به بُعد ديگر وجود انسان نداشته‌اند.

از آيات ديگر قرآن نيز بخوبى مى‌توان آنچه را كه گفتيم استفاده كرد.

قرآن مجيد در چندين آيه به رابطه‌اى ميان جهل و اعمال سوء اشاره كرده است؛ مثلًا، مى‌فرمايد:«انَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَاصْلَحَ فَانَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ؛هر كس از شما كار بدى از روى نادانى انجام دهد، سپس توبه و اصلاح و جبران نمايد، خداوند آمرزنده و مهربان است.»(سوره انعام، آيه 54)

شبيه همين معنى در سوره نساء، آيه 17 و سوره نحل، آيه 119 نيز آمده است.

بديهى است منظور در اينجا جهل مطلق نيست كه با توبه سازگار نباشد بلكه مرتبه‌اى از مراتب جهل است كه اگر بر طرف گردد انسان به راه حقّ روى مى‌آورد.

در جلد اوّل از دوره اوّل‌پيام قرآن‌در آنجا كه بحث درباره معرفت و شناخت آمده، آيات بسيارى نقل كرده‌ايم كه از آنها استفاده مى‌شد، جهل سرچشمه كفر است، جهل سرچشمه اشاعه فساد، تعصّب و لجاجت، بهانه جويى، تقليد كوركورانه، اختلاف و پراكندگى، سوءظن و بدبينى، جسارت و بى‌ادبى و در يك جمله جهل مايه دگرگون شدن بسيارى از ارزشها است![1]

از سوى ديگر، در بعضى از آيات صريحاً مى‌گويد: «كسانى هستند كه با علم و آگاهى، راه غلط را مى‌پيمايند؛ مثلًا، درباره آل فرعون مى‌فرمايد:«وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَيْقَنَتْها انْفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوّاً؛ آنها آيات ما را از روى ظلم و سركشى انكار كردند در حالى كه در دل به آن يقين داشتند.»(سوره نمل، آيه 14)

و درباره گروهى از اهل كتاب مى‌فرمايد:«وَيَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَهُمْ يَعْلَمُونَ‌؛

[1]. پيام قرآن، دوره اوّل، جلد 1، ص 86 تا 98


صفحه 30

آنها بر خدا دروغ مى‌بندند در حالى كه مى‌دانند.»(سوره آل عمران، آيه 75).

شبيه همين معنى در چند آيه بعد از آن نيز آمده است‌(سوره آل عمران، آيه 78).

علم و آگاهى در اين آيه ممكن است اشاره به آگاهى بر موضوع دروغ باشد، ولى باز هم شاهد مدّعاى ما است، چرا كه حكم عقل و شرع درباره دروغ و زشتى آن، چيزى نيست كه بر كسى مكتوم باشد.

تجربيّات روزمرّه نيز اين واقعيّت را نشان مى‌دهد كه آگاهى بر زيانهاى اخلاق رذيله در بسيارى از موارد مى‌تواند باز دارنده باشد، و در عين حال موارد زيادى هم ديده مى‌شود كه افراد آگاه، دست به اعمال سوء زده، و اخلاق رذيله را براى خود ترجيح مى‌دهند. و به اين ترتيب، مكتب واسطه در اينجا با واقعيّتها منطبق‌تر است. (دقّت كنيد)

5- آيا اخلاق قابل تغيير است؟

سرنوشت علم اخلاق و تمام بحثهاى اخلاقى و تربيتى به اين مسأله بستگى دارد، زيرا اگر اخلاق قابل تغيير نباشد نه تنها علم اخلاق بيهوده خواهد بود، بلكه تمام برنامه‌هاى تربيتى انبيا و كتابهاى آسمانى لغو خواهد شد؛ تعزيرات و تمام مجازاتهاى بازدارنده نيز بى‌معنى خواهد بود.

بنابراين، وجود آنهمه برنامه‌هاى اخلاقى و تربيتى در تعاليم انبياء و كتب آسمانى و نيز وجود برنامه‌هاى تربيتى در تمام جهان بشريّت، و همچنين مجازاتهاى بازدارنده در همه مكاتب جزائى، بهترين دليل بر اين است كه قابليّت تغيير اخلاق، و روشهاى اخلاقى، نه تنها از سوى تمام پيامبران كه از سوى همه عقلاى جهان پذيرفته شده است.

امّا با اين همه، عجيب است كه فلاسفه و علماى اخلاق بحثهاى فراوانى درباره اين كه «آيا اخلاق قابل تغيير است يا نه؟» مطرح كرده‌اند!

بعضى مى‌گويند: اخلاق قابل تغيير نيست! و آنها كه بدگوهرند و طينتى ناپاك دارند عوض نمى‌شوند، و به فرض كه تغيير يابند، سطحى و ناپايدار است و بزودى به حال اوّل باز مى‌گردند!


صفحه 31

آنها براى خود دلائلى دارند از جمله اين كه ساختمان جسم و جان رابطه نزديكى با اخلاق دارد، و در واقع اخلاق هر كس تابع چگونگى آفرينش روح و جسم اوست، و چون روح و جسم آدمى عوض نمى‌شود، اخلاق او نيز قابل تغيير نيست.

جمعى از شعرا كه پيرو اين طرز تفكّر بوده‌اند نيز در اشعار خود بطور گسترده به اين مطلب اشاره كرده‌اند (هر چند ممكن است اشعار آنها را بر نوعى مبالغه در اين امر حمل كرد).

نمونه‌اى از اشعار شعراى معروف را در اين زمينه در ذيل مى‌خوانيد:

پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است‌

تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است‌

شمشير نيك زآهن بد چون كند كسى؟

ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس!

باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست‌

در باغ لاله رويد و در شوره‌زار خس!

برسيه دل چه سود خواندن وعظ

نرود ميخ آهنين در سنگ‌

آهنى را كه موريانه بخورد

نتوان برد از آن به صيقل زنگ!

چون بود اصل گوهرى قابل‌

تربيت را در او اثر باشد

هيچ صيقل نكو نداند كرد

آهنى را كه بدگهر باشد

سگ به درياى هفتگانه مشوى‌

كه چو تر شد پليدتر باشد!

خر عيسى گرش به مكّه برند

چون بيايد هنوز خر باشد!

دليل ديگرى كه براى اين امر ذكر كرده‌اند اين است كه دگرگون شدن اخلاق به واسطه عوامل خارجى، از قبيل تأديب و نصيحت و اندرز است، و هنگامى كه اين عوامل زايل گردد، انسان به اخلاق اصلى خود باز خواهد گشت، درست مانند سردى آب كه به وسيله عوامل حرارت‌زا از بين مى‌رود و هنگامى كه آن عوامل از بين برود، حرارت را پس داده، به حال اوّل باز مى‌گردد!

اين طرز فكر و اين گونه استدلالات همه مايه تأسّف و سبب انحطاط جوامع بشرى‌


صفحه 32

است!

طرفداران «قابليّت تغيير» در امور اخلاقى، از دو دليل فوق چنين پاسخ مى‌گويند:

1- ارتباط اخلاق با ساختمان روح و جسم انسان قابل انكار نيست، ولى اين ارتباط به اصطلاح در حدّ «مقتضى» است نه «علّت تامّه»، يعنى مى‌تواند زمينه‌ساز باشد نه اين كه الزاماً و اجباراً تأثير قطعى بگذارد، همان گونه كه بسيارى از افرادى كه از پدران و مادران مبتلا به پاره‌اى از بيماريها متولّد مى‌شوند زمينه آلودگى به آن بيماريها را دارند، ولى با اين حال مى‌توان با پيشگيريهاى مخصوص جلو تأثير عامل وراثت را گرفت.

افراد ضعيف البنيه از نظر جسمانى با استفاده از بهداشت و ورزش، افراد نيرومندى مى‌شوند و بعكس، افراد قوىّ البنيه بر اثر ترك اين دو، ضعيف و ناتوان خواهند شد.

افزون‌براين، روح و جسم انسان نيز قابل‌تغيير است تا چه رسد به اخلاق زاييده‌ازآن!

مى‌دانيم تمام «حيوانات اهلى امروز» يك روز در زمره حيوانات وحشى بودند، انسان آنها را گرفت و رام كرد، و به صورت حيوانات اهلى در آورد؛ بسيارى از گياهان و درختان ميوه نيز چنين بوده‌اند. جايى كه با تربيت بتوان خلق و خوى يك حيوان و ويژگيهاى يك گياه يا درخت را تغيير داد چگونه نمى‌توان اخلاق انسان را به فرض كه اخلاق ذاتى باشد تغيير داد؟

هم اكنون نيز بسيارى از حيوانات را براى كارهايى كه بر خلاف طبيعت آنها است تربيت مى‌كنند و آنها اين كارها را بخوبى انجام مى‌دهند.

2- از آنچه در بالا گفته شد پاسخ استدلال ديگر آنان نيز روشن مى‌شود زيرا گاه عوامل بيرونى آنقدر تأثير قوى دارد كه ويژگيهاى ذاتى را بكلّى دگرگون مى‌سازد، و حتّى ويژگيهاى جديد به وراثت به نسلهاى آينده نيز مى‌رسد همان گونه كه در حيوانات اهلى مثال زده شد.

تاريخ، انسانهاى بسيارى را نشان مى‌دهد كه بر اثر تربيت بكلّى خلق و خوى خود را تغيير دادند، و به اصطلاح يكصد و هشتاد درجه چرخش كردند، افرادى كه يك روز مثلًا در صف دزدان قهّار جاى داشتند به زاهدان و عابدان مشهورى مبدّل گشتند.

توجّه به طرز به وجود آمدن يك ملكه اخلاقى به ما اين قدرت را مى‌دهد كه راه از


صفحه 33

ميان بردن آن را نيز پيدا كنيم؛ مسأله چنين است كه هر عمل خوب يا بد اثر موافق خود را در روح انسان باقى مى‌گذارد، و روح را تدريجاً به سوى خود جلب مى‌كند، تكرار اين عمل آن اثر را بيشتر و قويتر مى‌سازد، و كم كم كيفيّتى به نام‌«عادت»حاصل مى‌شود، و هر گاه عادت استمرار يابد به صورت‌«ملكه»در مى‌آيد.

بنابراين، همان گونه كه عادات و ملكات اخلاقى زشت در سايه تكرار عمل تشكيل مى‌گردد، از همين طريق قابل زوال است؛ البتّه، اثر تلقين، تفكّر، تعليمات صحيح و محيط سالم در فراهم كردن زمينه‌هاى روحى براى پذيرش و تشكيل ملكات خوب را نمى‌توان ناديده گرفت.

در اينجاقول سومى‌نيز وجود دارد و آن اين كه بعضى از صفات اخلاقى قابل تغيير است، و بعضى غير قابل تغيير، آن صفاتى كه طبيعى و فطرى است، قابل تغيير نمى‌باشد، ولى آن صفاتى كه عوامل خارجى دارد قابل تغيير است.[1]

اين قول نيز فاقد هرگونه دليل است، زيرا اين تفصيل و تفاوت گذارى، بين صفات فرع، بر قبول اخلاق طبيعى و فطرى است، در حالى كه چنين چيزى ثابت نيست؛ و به فرض كه چنين باشد چه كسى مى‌تواند ادّعا كند كه صفات فطرى قابل تغيير نيست؟ مگر حيوانات وحشى را نمى‌توان اهلى كرد؟ مگر تعليم و تربيت نمى‌تواند آنقدر ريشه‌دار شود كه اعماق وجود انسان را دگرگون سازد؟

آيات و روايات دليل بر قابليّت تغيير اخلاق است‌

آنچه را در بالا گفتيم از نظر دلائل عقلى و تاريخى بود، هنگامى كه به دلائل نقلى يعنى آنچه از مبدأ وحى و سخنان معصومين عليهم السلام به دست آمده مراجعه كنيم مسأله از اين هم روشنتر است؛ زيرا:

1- نفس مسأله بعثت انبيا و ارسال رسل و انزال كتب آسمانى و بطور كلّى مأموريّتى كه‌

[1]. محقّق نراقى در جامع السّعادات اين نظريه را برگزيده است (جامع السّعادات جلد 1، ص 24)