بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 307

اصلاح زبان‌

آنچه در بحث پيشين، يعنى اهمّيّت سكوت و صمت و تأثير آن در تهذيب نفوس و اخلاق گذشت، در واقع يكى از طرق اساسى براى پيشگيرى از آفات زبان است، چرا كه زبان مهمترين كليد دانش و فرهنگ و عقيده و اخلاق است؛ و اصلاح آن سرچشمه همه اصلاحات اخلاقى، و انحراف آن سبب انواع انحرافات است؛ بنابراين، بحث اصلاح زبان بحثى فراتر از مسأله سكوت مى‌باشد.

اصلاح زبان و گفتار از آنجا اهمّيّت فوق‌العاده در بحثهاى اخلاقى به خود گرفته، كه زبان ترجمان دل و نماينده عقل و كليد شخصيّت انسان و مهمترين دريچه روح است.

به تعبير ديگر، آنچه بر صفحه روح انسان نقش مى‌بندد، قبل از هر چيز بر صفحه زبان و در لا به لاى گفته‌هاى او ظاهر مى‌شود. جالب اين كه اطبّاى پيشين سلامت و انحراف مزاج انسان را نيز از مشاهده زبان او كشف مى‌كردند، و در آن زمان كه مسأله آزمايش خون و ترشّحات بدن، يا عكسبردارى وجود نداشت، زبان به عنوان تابلويى براى تشخيص سلامت و بيمارى دستگاههاى درون شمرده مى‌شد، و پزشكان آگاه، با يك نگاه به زبان، بسيارى از مسائل را درباره سلامتى و بيمارى افراد كشف مى‌كردند.

در مورد مسائل اخلاقى و فكرى نيز همين امر صادق است؛ زبان مى‌تواند تابلويى براى كشف انواع مفاسد اخلاقى درونى مورد استفاده قرار گيرد؛ همان گونه كه آلودگى زبان مى‌تواند انعكاس وسيعى در روح انسان داشته باشد.

روى اين جهات، همواره علماى اخلاق اهمّيّت خاصّى براى اصلاح زبان قائل بوده و هستند، و اصلاح آن را گام مهمّى براى تقويت فضائل اخلاق، و تكامل روح مى‌شمرند.

در حديث معروفى كه در لا به لاى كلمات قصار مولا امير مؤمنان على عليه السلام آمده اين حقيقت منعكس شده‌است؛ آنجاكه مى‌فرمايد:

«تَكَلَّمُوا تُعْرَفُوا فَانَّ الْمَرْءَ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ؛

سخن‌بگوييد تاشناخته شويد، چراكه شخصيّت انسان در زير زبان او نهفته شده‌است.»[1]

[1]. نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 392


صفحه 308

و در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‌خوانيم:

«لا يَسْتَقيمُ ايمانُ عِبْدٍ حَتّى‌ يَسْتَقيمَ قَلْبُهُ، وَ لا يَسْتَقيمَ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقيمَ لِسانُهُ؛

ايمان كسى استقامت و راستى پيدا نمى‌كند، مگر اين كه قلب او راستى و استقامت يابد قلب نيز راستى و استقامت نمى‌يابد مگر اين كه زبان راستى و استقامت پيدا كند.»[1]

با اين اشاره به اصل سخن باز مى‌گرديم، و بحث را در چهار محور آغاز مى‌كنيم:

1- اهمّيّت زبان به عنوان يك نعمت بزرگ الهى‌

2- رابطه نزديك اصلاح زبان با اصلاح روح و فكر و اخلاق‌

3- آفات زبان‌

4- اصول كلّى جهت مبارزه با آفات زبان‌

در محور اوّل، قرآن مجيد در دو آيه از سوره «بلد» و «الرّحمن» حقّ سخن را ادا كرده است.

در سوره بلد، آيه 8 تا 10، مى‌خوانيم:

«الَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ- وَ لِساناً و شَفَتَيْنِ- وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ؛

آيا براى او (انسان) دو چشم قرار نداديم- و يك زبان دو لب؟- و او را به خير و شرّش هدايت نموديم!»

آيات فوق در مقام بيان بزرگترين نعمتهاى الهى است، نعمت چشم و زبان و لبها، نعمت هدايت، و معرفت خير و شرّ.

براستى زبان از شگفت انگيزترين اعضاى بدن انسان است و وظائف سنگين برعهده دارد كه بر عهده هيچ يك از اعضاء بدن نيست؛ علاوه بر اين كه كمك مؤثّرى به بلع غذا مى‌كند و در جويدن نقش مهمّى دارد و مرتّباً لقمه غذا را به زير چكش دندانها هُل مى‌دهد ولى به قدرى اين كار ماهرانه انجام مى‌گيرد كه خود را از ضربات دندانها دور نگه مى‌دارد، در حالى كه دائماً در كنار آن و چسبيده به آن است!

گاهى بندرت هنگام جويدن غذا زبان خود را جويده‌ايم و اين عضو بسيار ظريف و آسيب پذير آزرده شده، و فهميده‌ايم كه اگر آن مهارت فوق‌العاده در زبان نبود كه خود

[1]. بحارالانوار، جلد 68، صفحه 287 محجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 193


صفحه 309

را از ضربات دندانها حفظ كند همه روز چه بر سر ما مى‌آمد!

اضافه بر اين، بعد از خوردن غذا فضاى دهان و دندانها را كاملًا جاروب و تميز مى‌كند.

ولى از همه مهتر مسأله سخن گفتن است كه با حركات بسيار سريع و منظّم و پى در پى و جست و خيز زبان در جهات ششگانه، انجام مى‌گيرد.

جالبتر اين كه خداوند براى سخن گفتن وسيله‌اى براى انسان قرار داده كه بسيار سهل‌التّناول و در دسترس همگان است؛ نه خسته مى‌شود، نه ملالى به آن دست مى‌دهد، و نه هزينه‌اى دارد.

و از آن عجيبتر، مسأله استعداد تكلّم در انسان است كه در روح آدمى به عنوان يك عنايت بزرگ الهى به وديعه گذارده شده و انسان مى‌تواند جمله بندى‌هاى نامحدودى در اشكال بى‌شمار براى بيان مقاصد بسيار متنوّع خود ترتيب دهد.

اضافه بر اين، آنچنان استعدادى براى وضع لغات مختلف به او داده كه محصول آن هزاران نوع زبان است؛ و با گذشت زمان، برآن نيز افزوده مى‌شود.

با اين حال، آيا عجيب است كه خداوند از اين نعمت در آيات بالا به عنوان يكى از بزرگترين نعمتهايش ياد كند؟

شايان توجّه اين كه: در آيات بالا نعمت «لبها» را در كنار زبان قرار داده چرا كه از يك سو بسيارى از حروف الفبا به كمك لبها ادا مى‌شود، و وسيله مؤثّرى است براى بريدن اصوات و كلمات و تنظيم حروف در كنار يكديگر.

و از سوى ديگر، وسيله بسيار مؤثّرى است براى كنترل زبان و مهار كردن آن، همان گونه كه در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‌خوانيم: «خداوند متعال به انسانها مى‌گويد:

يَا ابْنَ آدَمَ انْ نازَعَكَ لِسانُكَ فى ما حَرَّمْتُ عَلَيْكَ فَقَدْ اعَنْتُكَ بِطَبَقَتَيْنِ فَاطْبِقْ؛

اى فرزند آدم! اگر زبانت خواست تو را وادار به حرام كند، من دو لب را براى جلوگيرى از آن در اختيار تو قرار داده‌ام در چنان حالتى لب فرو بند!»[1]

[1]. مجمع البيان، جلد 10، صفحه 494 ذيل آيه مورد بحث. و نورالثّقلين، جلد 5، صفحه 581


صفحه 310

در آغاز سوره الرّحمن (آيات 1 تا 4) نيز تعبير بسيار مهمّى درباره نعمت بيان كه مولود زبان است آمده، و بعد از ذكر نام خداوند «رحمان» كه رحمتش دوست و دشمن را احاطه كرده، اشاره به مهمترين مواهب الهى يعنى قرآن و سپس اشاره به آفرينش انسان و بعد نعمت بيان را به عنوان يك موهبت عظيم بيان مى‌دارد و مى‌فرمايد:

«الرَّحْمنُ- عَلَّمَ الْقُرآنَ- خَلَقَ الْانسانَ- عَلَّمَهُ الْبَيانَ؛

خداوند رحمان- قرآن را تعليم فرمود، انسان را آفريد- (و) به او بيان آموخت.»

به‌اين ترتيب، نعمت‌بيان را به عنوان مهمترين نعمتها بعد از آفرينش انسان ذكر مى‌كند.

اگر نقش بيان را در تكامل و پيشرفت زندگى انسانها و پيدايش و گسترش تمدّنها در نظر بگيريم يقين خواهيم كرد كه اگر اين نعمت بزرگ الهى نبود، هرگز انسان نمى‌توانست دانشها و تجربيّات خود را به آسانى از نسلى به نسل ديگر انتقال دهد، و سبب پيشرفت علم و دانش و تمدّن و دين و اخلاق گردد.

بى شك اگر يك روز اين نعمت بزرگ از انسانها گرفته شود، همان روز جامعه انسانى به قهقرا باز مى‌گردد.

بيان، ابزارى دارد و نتيجه‌اى، كه ما به خاطر عادت كردن به سخن گفتن هر دو را ساده مى‌پنداريم، در حالى كه كارى است بسيار ظريف و پيچيده و هنرى است بسيار مهمّ و بى‌نظير.

زيرا از يك سو، دستگاههاى صوتى براى ايجاد اصوات مختلف با يكديگر همكارى مى‌كنند، هواى فشرده در ريه‌ها، تارهاى صوتى را به صدا در مى‌آورند و اين صداها با كمك زبان و لبها و دندانها و فضاى دهان و حلق، حروف الفبا را با سرعت و ظرافت خاصّى به وجود مى‌آورند، و آن صداى ممتدى كه از حنجره بيرون مى‌آيد به وسيله ابزار فوق در اشكال و اندازه‌هاى مختلف بريده و چينش پيدا مى‌كند و حروف الفبا و كلمات را تشكيل مى‌دهد.

وضع لغات كه پايه اصلى سخن گفتن است و برحسب انواع نيازهاى مادّى و معنوى صورت مى‌گيرد، خود داستان عجيبى دارد كه اگر تعدّد زبانها را (كه به گفته بعضى از دانشمندان هم‌اكنون بالغ بر سه‌هزار زبان در دنيا داريم در نظر بگيريم) پيچيدگى و اهمّيّت‌


صفحه 311

اين موضوع روشنتر مى‌شود، بويژه اين كه مى‌دانيم كه اين عدد نيز نقطه پايانى زبانهاى بشرى نيست و با گذشت زمان لغات تازه و زبانهاى ديگرى تدريجاً به وجود مى‌آيد.

به هر حال، نعمت بيان از مهمترين و شگفت انگيزترين نعمتها و مواهب الهى است كه آسايش و آرامش و پيشرفت و تكامل انسانها رابطه بسيار نزديكى با آن دارد.

اين مسأله در روايات اسلامى نيز بازتاب گسترده‌اى دارد، از جمله در سخنان اميرمؤمنان على عليه السلام مى‌خوانيم:

«مَا الْانْسانُ لَوْ لا الِلّسانُ الَّا صُورَةٌ مُمَثَّلَةٌ، اوْ بَهيمَةٌ مُهْمَلَةٌ!؛

اگر زبان نبود انسان چه بود؟! چيزى جز يك مجسّمه يا حيوان رها شده در بيابان!»[1]

امام در اين گفتار پر معنى حقّ مطلب را درباره اهمّيّت زبان بيان كرده و مى‌فرمايد آنچه انسان را از حيوانات ممتاز ساخته است همين نعمت زبان اوست.

در حديث ديگرى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‌خوانيم كه فرمود:

«الْجَمالُ فِى اللِّسانِ؛

تمام زيبايى انسان در زبان است!»[2]

همين معنى به تعبير ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام نقل شده كه فرمود:

«الْجَمالُ فِى اللِّسانِ وَ الْكَمالُ فِى الْعَقْلِ؛

زيبايى انسان در زبان اوست، و كمال او در عقل اوست!»[3]

اين احاديث را با حديث ديگرى از امام اميرمؤمنان على عليه السلام پايان مى‌دهيم، هر چند روايات در اين زمينه بيش از اينهاست، فرمود:

«انَّ فِى‌ الانْسانِ عَشَرَ خِصالٍ يُظْهِرُها لِسانُهُ: شاهِدٌ يُخْبِرُ عَنِ الضَّميرِ، وَحاكِمٌ يَفْصِلْ بَيْنَ الْخِطابِ، وَ ناطِقٌ يَرُدُّ بِهِ الْجَوابَ، وَ شافِعٌ يُدْرِكُ بِهِ الْحاجَةَ، وَ واصِفٌ يَعْرِفُ بِهِ الْاشْياءَ، وَ اميرٌ يأْمُرُ بِالْحَسَنِ، وَ واعِظٌ يَنْهى‌ عَنِ الْقَبيحِ، وَ مُعَزٍّ تَسْكُنُ بهِ الْاحْزانُ، و حاضِرٌ (حامِدٌ) تُجْلى بِهِ الضَّغائنُ وَ مُونِقٌ تَلَذُّ بِهِ الْاسْماعُ؛

در انسان ده خصلت است كه آنها را با زبان ظاهر مى‌كند:

شاهدى است كه از درون خبر مى‌دهد.

و داورى است كه حقّ و باطل را از هم جدا مى‌سازد.

و سخنگويى است كه به سؤالات پاسخ مى‌گويد.

[1]. غرر الحكم، شماره 9644

[2]. بحارالانوار، جلد 74، صفحه 141، حديث 24

[3]. بحارالانوار، جلد 75، صفحه 80، حديث 64


صفحه 312

و شفاعت كننده‌اى است كه سبب وصول به نيازها است.

و توصيف كننده‌اى است كه اشياء را معرفى مى‌كند.

و اميرى است كه به نيكيها دعوت مى‌نمايد.

و واعظى است كه از قبيح باز مى‌دارد.

و تسلّى دهنده‌اى است كه غمها با او فرو مى‌نشيند.

و ستايشگرى است كه زنگار كينه‌ها را از دلها پاك مى‌كند.

و هنرمندى است كه گوشها به سبب او لذّت مى‌برند.»[1]

و جهت حسن ختام در اين بحث به سراغ سخنى از

«محجّةالبيضاء فى تهذيب الاحياء»

مى‌رويم:

او در آغاز سخن تحت عنوان

«كتاب آفات اللِّسان‌»

چنين مى‌گويد: «زبان از نعمتهاى بزرگ الهى، و از لطائف و شگفتيهاى صنعت اوست، جِرمش كوچك و طاعت و جُرمش بزرگ است، چرا كه كفر و ايمان با شهادت زبان شناخته مى‌شوند و اين دو نهايت طاعت و طغيان است؛ هيچ موجود و معدوم، و خالق و مخلوق، و امور پندارى و واقعى، و مظنون و موهوم نيست، مگر اين كه زبان درباره آن سخن مى‌گويد، و به اثبات و نفى درباره آن مى‌پردازد.

«اين خاصيّتى است كه در هيچ يك از اعضاء وجود ندارد، چرا كه چشم غير از رنگها و صورتها را نمى‌بيند، و گوش جز صداها را نمى‌شنود، و دست تنها با اجسام سرو كار دارد؛ و به همين ترتيب ساير اعضاءِ بدن، در حالى كه ميدان زبان گسترده است و هيچ حدّ و مرزى ندارد، جولانگاه آن در نيكيها وسيع و در شرّ و بديها گسترده‌تر است، هر كس زبانش را رها كند و هيچ نظارتى بر آن نداشته باشد، شيطان او را در هر ميدانى وارد مى‌سازد و به لبه پرتگاه آتش مى‌راند.»[2]

رابطه زبان با فكر و اخلاق‌

بى شك زبان دريچه روح آدمى است، يعنى از لابه‌لاى كلمات هر كس بخوبى‌

[1]. كافى، جلد 8، صفحه 20، حديث 4

[2]. المحجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 190


صفحه 313

مى‌توان به اعماق درون او پى برد؛ و بعكس سخنان و كلمات هر كس در روح و جان او اثر مى‌گذارد و تدريجاً آن را به رنگ خود در مى‌آورد و به اين ترتيب اين دو در يكديگر تأثير متقابل دارند.

از ميان آيات قرآن مجيد، آيه 30 سوره محمّد صلى الله عليه و آله گواه بر اين است كه ميان زبان و فكر و اخلاق، رابطه خاصّى است به گونه‌اى كه با توجّه به كلماتى كه بر زبان جارى مى‌شود مى‌توان اعماق ضمير انسان را كاوش كرد، وبا استفاده از همين رابطه از قديمترين ايّام و بويژه امروز، براى پى بردن به نيّات، افكار و اسرار درون اشخاص از بازجويى‌هاى ماهرانه و حساب شده استفاده كرده و مى‌كنند.

در اين آيه كه درباره منافقين آمده چنين مى‌خوانيم:

«وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسيماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فى لَحْنِ الْقَولِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ اعْمالَكُمْ؛

اگر بخواهيم آنها را به تو نشان مى‌دهيم، تا آنها را با قيافه‌هايشان بشناسى (ولى اين كار لزومى ندارد) تو مى‌توانى آنها را از سخنانشان بشناسى، و خداوند اعمال همه شما را مى‌داند.»

به گفته «راغب» در «مفردات»، «لحن» به معنى منحرف ساختن سخن از قواعد و سنن خاصّ آن است؛ يا اعرابِ غلطى به آن بدهند و يا از صورت صراحت به كنايه و اشاره بكشانند، و منظور از «لحن القول» در آيه شريفه همين معنى اخير است، يعنى از كنايه‌ها و تعبيرات دو پهلو يا موذيانه منافقان مى‌توانى آنها را بشناسى و به اسرار درون آنها پى ببرى!

در حديثى از «ابو سعيد خدرى» آمده است كه مى‌گويد:

«لَحْنُ الْقَولِ بُغْضُهمْ عَلِىَّ بْنَ ابيطالِبٍ، وَ كُنَّا نَعْرِفُ الْمُنافِقينَ عَلى‌ عَهْدِ رَسُولِ‌اللَّهِ بِبُغْضِهِمْ عَلِىَّ بْنَ ابيطالِبٍ؛

منظور از لحن قول كينه و عداوت علىّ بن ابيطالب عليه السلام است (يعنى يكى از مصداقهاى روشن آن، ابراز و دشمنى با آن حضرت مى‌باشد.) و ما منافقان را در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله از كينه توزى آنها با على عليه السلام مى‌شناختيم.»[1]

[1]. مجمع البيان، جلد 9، صفحه 106، ذيل آيه مورد بحث- مضمون اين حديث را بسيارى از معاريف اهل سنّت در كتابهاى خود نقل كرده‌اند از جمله «احمد حنبل» در كتاب «فضائل» و «ابن عبدالبرّ» در «استيعاب»، و «ذهبى» در «تاريخ اوّل الاسلام» و «ابن اثير» در «جامع الاصول» و غير آنها


صفحه 314

در روايات اسلامى بطور گسترده به رابطه اين دو اشاره شده است از جمله:

1- در حديث معروفى از امام علىّ بن ابيطالب عليه السلام مى‌خوانيم:

«ما اضْمَرَ احَدٌ شَيْئاً الَّا ظَهَرَ فى فَلَتاتِ لِسانِهِ وَ صَفَحاتِ وَجْهِهِ؛

هيچ انسانى چيزى را در درون خود پنهان نمى‌كند مگر اين كه در سخنانى كه از دهان او مى‌پرد، يا آثارى كه در چهره و قيافه او منعكس مى‌گردد، آشكار مى‌شود!»[1]

اين سخن كه مى‌تواند يكى از پايه‌هاى روانكاوى و روانشناسى را تشكيل دهد گوياى اين حقيقت است كه زبان آيينه تمام نماى روح آدمى است.

2- در حديث ديگرى از همان حضرت مى‌خوانيم:

الَانْسانُ لُبُّهُ لِسانُهُ؛

خلاصه وجود انسان در زبان اوست!»[2]

3- در حديث جالب ديگرى از همان بزرگوار آمده است كه فرمود:

«قُلْتُ ارْبَعاً، انْزلَ اللَّهُ تَصْديقى بِها فى كِتابِهِ، قُلْتُ الْمَرْءٌ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ فَاذا تَكَلَّمَ ظَهَرَ، فَانْزَلَ اللَّهُ تَعالى‌ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فى لَحْنِ الْقَولِ، قُلْتُ فَمَنْ جَهِلَ شَيْئاً عاداهُ، فَانْزَلَ اللَّهُ، بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحيطُوا بِعِلْمِهِ، وَ قُلْتُ قَيْمَةُ كُلُّ امْرِءٍ ما يُحْسِنُ، فَانْزَلَ اللَّهُ فى قِصَّةِ طالُوتَ انَّ اللَّهَ اصْطفاهُ عَلَيْكمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِى‌الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ، وَ قُلْتُ الْقَتْلُ يُقِلُّ الْقَتْلَ، فَانْزَلَ اللَّهُ وَ لَكُمْ فِى الْقِصاصِ حَياةٌ يا اولِى الْالْبابِ؛

من چهار سخن (در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله) گفتم و خداوند (اين افتخار را به من داد كه) تصديق آن را در كتابش نازل فرمود؛ من گفتم (شخصيّت) انسان زير زبانش نهفته شده است و هنگامى كه سخن بگويد ظاهر مى‌شود، خداوند متعال در اين زمينه چنين نازل فرمود: آنها (منافقان) را از طرز سخنانشان مى‌شناسى‌

(وَلَتَعْرِفَنَّهمْ فى لَحْنِ الْقَوْلِ‌[3])

؛ من گفتم هر كسى نسبت به چيزى جاهل است، دشمن آن است؛ و خداوند نازل فرمود: بلكه آنها تكذيب كردند چيزى را كه بر آن آگاهى نداشتند.

(بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحيطُوا بِعِلْمِهِ‌[4])

؛ من گفتم قيمت هر كسى به اندازه كار خوبى است كه مى‌تواند انجام دهد، و خداوند در قصه طالوت چنين نازل فرمود: خداوند او را از ميان شما برگزيده، و او را در علم و توانايىِ جسمى وسعت بخشيده است.

(انَّ اللَّهَ اصْطفاهُ‌

[1]. نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 26

[2]. بحار، جلد 78، صفحه 56

[3]. سوره محمّد، آيه 30

[4]. سوره يونس، آيه 39