بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 325

2- خود شناسى در روايات اسلامى‌

در احاديث اسلامى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام نقل شده اثرات بسيار پر ارزشى براى خودشناسى آمده است، كه ما را از هرگونه توضيح بى‌نياز مى‌سازد؛ از جمله:

1- در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‌خوانيم:

«نالَ الْفَوْزَ الْاكْبَرِ مَنْ ظَفَرَ بِمَعْرِفَةِ النَّفْسِ؛

كسى كه خود را بشناسد، به سعادت و رستگارى بزرگ نايل شده است!»[1]

2- و در نقطه مقابل آن چنين مى‌فرمايد:

«مَنْ لَمْ يَعْرِفْ نَفْسَهُ بَعُدَ عَنْ سَبيلِ النَّجاةِ وَخَبِطَ فِى الضَّلالِ وَ الْجَهالاتِ؛

كسى كه خود را نشناسد، از طريق نجات دور مى‌شود و در گمراهى و جهل گرفتار مى‌آيد!»[2]

3- در تعبير ديگرى از همان امام همام آمده است:

«الْعارِفُ مَنْ عَرِفَ نَفْسَهُ فَاعْتَقَها وَ نَزَّهَها عَنْ كُلِّ ما يُبَعِّدُها؛

عارف حقيقى كسى است كه خود را بشناسد، و (از قيد و بند اسارت) آزاد سازد، و آن را از هر چيز كه او را از سعادت دور مى‌سازد پاك و پاكيزه كند!»[3]

از اين تعبير بخوبى استفاده مى‌شود كه معرفت نفس (خودشناسى) سبب آزادى از قيد و بند اسارتها و پاكسازى از رذائل اخلاقى است.

4- باز حديث ديگرى از همان پيشواى بزرگ عليه السلام مى‌خوانيم:

«اكْثَرُ النَّاسِ مَعْرِفَةً لِنَفْسِهِ اخْوَفُهُمْ لِرَبِّهِ؛

كسى كه بيش از همه خود را بشناسد، بيش از همه، خوف پروردگار خواهد داشت!»[4]

از اين حديث نيز رابطه نزديكى ميان احساس مسؤوليّت و خوف پروردگار كه سرچشمه تهذيب نفس است با خودشناسى استفاده مى‌شود.

5- در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ جاهَدَها؛ وَ مَنْ جَهِلَ نَفْسَهُ اهْمَلَها؛

كسى كه خود را بشناسد، به جهاد با نفس بر مى‌خيزد و كسى كه خود را

[1]. غرر الحكم، حديث 9965

[2]. غرر الحكم، حديث 9034

[3]. غرر الحكم، طبق الميزان، جلد 6، صفحه 173

[4]. غرر الحكم، حديث 3126


صفحه 326

نشناسد آن را رها مى‌سازد!»[1]

مطابق اين حديث پايه اصلى جهاد با نفس كه طبق صريح روايات جهاد اكبر ناميده شده، خود شناسى است.

6- در نهج‌البلاغه در كلمات قصار، از همان بزرگوار آمده است:

«مَنْ كَرُمَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ هانَتْ عَلَيْهِ شَهَواتُهُ؛

كسى كه (در سايه خود شناسى) براى خود، كرامت و شخصيّت قائل است، شهواتش در نظرش خوار و بى مقدار خواهد بود (و به آسانى تسليم هوى و هوس نمى‌شود)!»[2]

7- همان گونه كه خودشناسى پايه مهمّ تهذيب نفس و تكامل در جنبه‌هاى اخلاقى و مسائل ديگر است، جاهل بودن به قدر خويش، سبب بيگانگى از همه چيز و دورى از خدا مى‌گردد؛ لذا در حديث ديگرى از امام دهم، امام هادى عليه السلام مى‌خوانيم:

«مَنْ هانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فَلا تَأْمَن شَرَّهُ؛

كسى كه نزد خود قدر و قيمتى ندارد، از شرّ او ايمن نباش!»[3]

از مضمون آنچه در اين بحث آمد، به روشنى مى‌توان استفاده كرد، كه يكى از پايه‌هاى اصلى پرورش فضائل اخلاقى و تكامل معنوى، خودشناسى و معرفة النّفس است، و تا انسان اين مرحله دشوار و اين گردنه صعب العبور را پشت سر نگذارد، به هيچ يك از مقامات معنوى نايل نخواهد شد؛ به همين دليل، علماى بزرگ اخلاق تأكيد و اصرار زيادى بر اين دارند كه رهروان اين راه بايد به خود شناسى پردازند، و از اين امر حياتى غافل نشوند.

3- خود شناسى وسيله خداشناسى است‌

قرآن مجيد با صراحت مى‌گويد: «ما آيات آفاقى و انفسى (عجائب آفرينش خداوند در جهان بزرگ و در درون وجود انسان) را به آنها نشان مى‌دهيم تا آشكار گردد كه او حق است.»

(سَنُريهِمْ آياتِنا فِى‌الْآفاقِ وَ فى انْفُسِهِمْ حَتّى‌ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ انَّهُ الْحَقُّ).[4]

[1]. تفسير الميزان (طبق نقل ميزان الحكمه جلد 3 ماده ى معرفت ص 1881.)

[2]. نهج البلاغه كلمات قصار كلمه‌ى 409

[3]. سوره فصّلت، آيه 53

[4]. سوره فصّلت، آيه 53


صفحه 327

در جاى ديگر مى‌فرمايد: در درون وجود شما آيات خداست، آيا نمى‌بينيد؟

(وَ فى انْفُسِكُمْ افَلا تُبْصِرُونَ)[1]

بعضى از محقّقان از آيه مربوط به عالم ذر نيز همين استفاده را كرده‌اند كه «معرفة النّفس» پايه «معرفة اللّه» است، آنجا كه مى‌فرمايد:

«وَ اذْ اخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَتَهُمْ وَ اشْهَدَهُمْ عَلى انْفُسِهِمْ الَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‌ شَهِدْنا؛

به خاطر بياور هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذريّه آنان را برگرفت و آشكار ساخت و آنها را گواه بر خويشتن نمود (و اسرار وجودشان را به آنها نشان داد و فرمود) آيا من پروردگار شما نيستم؟ آنها همگى گفتند: آرى گواهى مى‌دهيم!»[2]

در تفسير الميزان مى‌خوانيم: «انسان هر قدر متكبّر باشد، و فراهم بودن اسباب زندگى او را به غرور وا دارد، نمى‌تواند اين حقيقت را انكار كند كه مالك وجود خويش نيست، و استقلالى در تدبير خويشتن ندارد، چه اين كه اگر مالك خويشتن بود، خود را از مرگ و ساير آلام و مصائب زندگى باز مى‌داشت، و اگر مستقل به تدبير خويش بود، هرگز نياز به خضوع در مقابل عالم اسباب نداشت ... بنابراين، نياز ذاتى انسان به پروردگار و مالك مدبّر، جزء حقيقت وجود اوست، و فقر و نياز بر پيشانى جانش نوشته شده، اين حقيقتى است كه هر كس از كمترين شعور انسانى برخوردار باشد به آن اعتراف مى‌كند، و تفاوتى ميان عالم و جاهل و صغير و كبير، در اين مسأله نيست!

«بنابراين، انسان در هر مرحله‌اى از انسانيّت باشد، به روشنى مى‌بيند كه مالك و مدبّر و پروردگارى دارد، چگونه نبيند در حالى كه نياز ذاتى خود را به روشنى مى‌بيند.

«لذا بعضى گفته‌اند كه آيه اشاره به حقيقتى مى‌كند كه انسان در زندگى دنيا آن را در مى‌يابد كه در همه چيز از شؤون حيات خود، نيازمند است- نيازمند به بيرون وجود خود- پس معنى آيه شريفه اين است كه ما انسانها را به نياز و احتياجشان آگاه ساختيم و آنها به ربوبيّت ما اعتراف كردند.»[3]

به اين ترتيب ثابت مى‌شود كه شناخت حقيقت نفس انسان با صفات و ويژگيهايش،

[1]. سوره ذاريات، آيه 21

[2]. سوره اعراف، آيه 172

[3]. تفسير الميزان جلد 8، صفحه 307. ذيل آيه مورد بحث (باتلخيص)


صفحه 328

سبب معرفة اللَّه و شناخت خداست.

حديث معروف‌

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ؛

هركس خود را بشناسد پروردگارش را خواهد شناخت.» نيز ناظر به همين است.

اين حديث گاهى به صورت بالا، و گاه به صورت‌

مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ‌

، گاه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و گاه از اميرمؤمنان على عليه السلام و گاه از صحف ادريس، نقل شده است.

در بحارالانوار از كتاب ادريس پيامبر عليه السلام در صحيفه چهارم كه صحيفه معرفت است چنين نقل شده:

«مَنْ عَرَفَ الْخَلْقَ عَرَفَ الْخالِقَ، و مَنَ عَرَفَ الرِّزْقَ عَرَفَ الرازِقَ، وَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ؛

كسى كه مخلوق را بشناسد خالق را مى‌شناسد، و كسى كه رزق را بشناسد رازق را مى‌شناسد، و كسى كه خود را بشناسد پروردگارش را مى‌شناسد.»[1]

به هر حال مضمون اين حديث در چند جاى از بحارالانوار از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يا ساير معصومين عليهم السلام يا ادريس پيامبر عليه السلام نقل شده است و همچنين از امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام در غرر الحكم.[2]

علّامه طباطبايى در تفسير الميزان بعد از ذكر اين حديث شريف مى‌فرمايد: «شيعه و سنّى اين حديث را از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده‌اند و اين يك حديث مشهور است.[3]

تفسيرهاى هفتگانه براى حديث مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ‌

براى اين حديث شريف، تفسيرهاى گوناگونى گفته شده يا مى‌توان گفت، از جمله:

1- اين حديث در حقيقت اشاره به‌«برهان نظم»است، يعنى هركس شگفتيهاى ساختمان روح و جسم خود را بداند و به اسرار و نظامات پيچيده و حيرت انگيز اين اعجوبه خلقت پى برد، راهى به خدا به روى او گشوده مى‌شود؛ زيرا اين نظم عجيب و

[1]. بحار الانوار، جلد 92، صفحه 456- در جلد 58 بحار، صفحه 99، و جلد 66، صفحه 293، اين حديث به عنوان كلام معصوم عليه السلام و در جلد 2، صفحه 32 از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است‌

[2]. غرر الحكم، حديث 7946

[3]. تفسير الميزان، جلد 6، صفحه 169 (بحث روانى ذيل آيه 105، سوره مائده)


صفحه 329

آفرينش شگفت انگيز نمى‌تواند از غير مبدأ عالِم و قادرى، سرچشمه گرفته باشد.

بنابراين، شناختن خويشتن سبب معرفة اللَّه است.

2- ممكن است اين حديث اشاره به‌«برهان وجوب و امكان»باشد، چرا كه اگر انسان دقّت در وجود خويش كند مى‌بيند وجودى است از هر نظر وابسته و غير مستقل، علم و قدرت و توانايى و هوشيارى و سلامت و بالاخره تمام هستى او با شاخ و برگهايش، وجودى است غير مستقل و نيازمند كه بدون اتّكا به يك وجود مستقل و بى‌نياز، يك لحظه امكان ادامه بقاءِ او نيست. او به اصطلاح شبيه به معانى حرفيّه است كه در ضمن جمله به كار مى‌روند، و در واقع بدون وابستگى معانى اسميّه، مفهوم و معنى خود را بكلّى از دست مى‌دهند؛ (مثلًا، هنگامى كه گفته مى‌شود: «من از خانه به سوى مسجد رفتم» واژه «از» و «تا» بدون تكيه بر «خانه» و «مسجد»، هيچ مفهومى ندارد. بنابراين، معانى اسميّه است كه به معانى حرفيّه مفهوم مى‌بخشد.) و به اين ترتيب هر كس خود را با اين ويژگى بشناسد خداى خود را خواهد شناخت، چرا كه وجود وابسته بدون وجود مستقل غير ممكن است.

3- حديث مى‌تواند اشاره به‌«برهان علّت و معلول»باشد؛ براى اين كه انسان هرگاه در وجود خويش كمى دقّت كند مى‌فهمد كه روح و جسم او معلول علّت ديگرى است كه او را در آن زمان و مكان خاص به وجود آورده، هنگامى كه به سراغ علّت وجود خويش (فى المثل پدر و مادر) مى‌رود باز آنها را معلول علّت ديگرى مى‌بيند، و هنگامى كه سلسله اين علّت و معلول را پى‌گيرى مى‌كند، به اينجا مى‌رسد كه آنها نمى‌توانند تا بى نهايت پيش بروند چرا كه تسلسل لازم مى‌آيد و بطلان تسلسل بر همه دانشمندان مسلّم است.[1]

بنابراين، بايداين سلسله به‌جايى ختم‌شود كه‌علّت نخستين و به‌تعبير ديگر علّة العلل و واجب الوجوداست، هستى‌اش ازدرون ذاتش‌مى‌جوشد و در هستى‌خود محتاج ديگرى نيست. هنگامى كه‌انسان خودش را بااين وصف بشناسد به خداى خويش پى مى‌برد.

[1]. راجع به تسلسل، براى توضيح بيشتر به كتاب پيام قرآن جلد دوم، صفحه 6 مراجعه كنيد


صفحه 330

4- اين حديث مى‌تواند اشاره به‌«برهان فطرت»باشد، يعنى هرگاه انسان به زواياى قلب خود و اعماق روح خود پى ببرد، نور الهى و توحيد كه در درون فطرت اوست، بر او آشكار مى‌شود، و از «معرفة النّفس» به «معرفة اللّه» مى‌رسد، بى آن كه نيازى به دليل و استدلال داشته باشد.

5- اين حديث مى‌تواند ناظر به‌«مسأله صفات خدا»باشد، به اين معنى كه هركس خويشتن را با صفات ويژه ممكنات و مخلوقات كه در اوست بشناسد، به صفات پروردگار پى خواهد برد؛ از محدوديّت خويش پى به نامحدود بودن حق تعالى مى‌برد؛ چرا كه اگر او هم محدود باشد مخلوق است! و از فناى خويش پى به بقاى او مى‌برد، چه اگر او هم فانى مى‌شد مخلوق بود نه خالق، و همچنين از نياز خويش پى به بى نيازى او، و از ضعف خويش پى به قدرت او مى‌برد. اين همان است كه اميرمؤمنان على عليه السلام در نخستين خطبه به آن اشاره كرده، مى‌فرمايد:

وَ كَمالُ الْاخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصّفاتِ عَنْهُ لِشَهادَةِ كُلِّ صِفَةٍ انَّها غَيْرُ الْمَوصُوفِ وَ شَهادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ انَّهُ غَيْرُ الصّفَةِ؛

نهايت ايمان خالصانه به خداوند آن است كه وى را از صفات ممكنات پيراسته بدانند، چرا كه هر صفتى (از صفات مخلوقات) گواهى مى‌دهد كه غير از موصوف است و هر موصوفى شهادت مى‌دهد غير از صفت است.»[1]

6- مرحوم علّامه مجلسى تفسير ديگرى از بعضى از علما درباره اين حديث نقل مى‌كند و حاصل آن اين است كه:

«روح انسان يك موجود لطيف لاهوتى است در صفت ناسوتى (يعنى از جهان ماوراء طبيعت است كه با صفات عالم طبيعت ظاهر گشته) و از ده طريق دلالت بر يگانگى و ربوبيّت خداوند مى‌كند:

1- از آنجا كه روح مدبّر بدن است مى‌دانيم كه جهان هستى مدبّرى دارد!

2- از آنجا كه يگانه است دلالت بر يگانگى خالق دارد!

3- از آنجا كه قدرت بر حركت دادن تن دارد دليل بر قدرت خداست!

[1]. نهج البلاغه، خطبه 1


صفحه 331

4- از آنجا كه از بدن آگاه است دليل بر آگاهى خداوند است!

5- از آنجا كه سلطه بر اعضاء دارد دليل بر سلطه او بر مخلوقات است!

6- از آنجا كه قبل از بدن بوده و بعد از آن نيز خواهد بود دليل بر ازليّت و ابديّت خداست!

7- از آنجا كه انسان از حقيقت نفس آگاه نيست دليل بر اين است كه احاطه به كُنه ذات خدا امكان ندارد!

8- از آنجا كه انسان محلّى براى روح در بدن نمى‌شناسد دليل بر اين است كه خدا محلّى ندارد!

9- از آنجا كه روح را نمى‌توان لمس كرد دليل بر اين است كه خداوند لمس كردنى نيست!

10- و از آنجا كه روح و نفس آدمى ديده نمى‌شود دليل بر اين است كه خالق روح قابل رؤيت نيست!»[1]

7- تفسير ديگرى كه براى اين حديث به نظر مى‌رسد اين كه جمله‌

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»

از قبيل تعليق به محال است، يعنى همان گونه كه انسان نمى‌تواند نفس و روح خود را بشناسد خدا را نيز نمى‌تواند حقيقتاً بشناسد.

ولى تفسير اخير بعيد به نظر مى‌رسد و تفسيرهاى قبل مناسبتر است و هيچ مانعى ندارد كه تمام تفسيرهاى بالا در مفهوم اين حديث شريف و پر محتوا جمع باشد.

آرى! هركس خود را بشناسد خدا را خواهد شناخت، و خود شناسى راهى است به خدا شناسى و به يقين خداشناسى، مهمترين وسيله تهذيب اخلاق و پاكسازى روح و دل از آلودگيهاى اخلاقى است چرا كه ذات پاكش منبع تمام كمالات و فضائل است و از اينجا روشن مى‌شود كه يكى از مهمترين گامهاى سير و سلوك و تهذيب نفوس خود شناسى است، ولى خودشناسى موانع زيادى دارد كه در بحث آينده به آن اشاره خواهد شد.

[1]. بحارالانوار، جلد 58، صفحه 99 و 100


صفحه 332

موانع خودشناسى‌

نخستين گام براى درمان بيماريهاى جسمى شناخت بيماريهاست؛ به همين دليل، امروز كه از طريق آزمايشهاى مختلف مى‌توان به وجود بيماريهاى گوناگون و كمّ و كيف آنها آگاه شد راه درمان آسانتر است، با پرتونگارى و عكس بردارى از شكستگى استخوانها، طبيب جرّاح قدرت مى‌يابد كه دقيقاً به سراغ محل آسيب ديده برود و به درمان آن بپردازد؛ و با تجزيه دقيق خون و ترشّحات بدن از وجود هرگونه عامل بيمارى آگاه مى‌شود.

در بيماريهاى روحى و آلودگيهاى اخلاقى نيز مطلب دقيقاً همين گونه است.

تا به كمك طبيبان مسيحا دم اخلاق و راهنماييهاى سودمند رهروان اين راه، ريشه‌هاى رذائل اخلاقى را در خود نشناسيم چگونه مى‌توان بر درمان آن دست يافت!

ولى بسيارى از مردم را مى‌بينيم كه علائم بيماريهاى جسمانى خطرناك را ناديده مى‌گيرند چرا كه حبّ ذات به آنها اجازه نمى‌دهد به بيمارى مهمّى در خود اعتراف كنند؛ اين گريز از واقعيّت غالباً بسيار گران تمام مى‌شود و انسان زمانى مجبور به اعتراف مى‌شود كه گاه كار از كار گذشته و كار درمان مشكل يا غير ممكن شده است!

در بيماريهاى اخلاقى نيز مطلب همين گونه است؛ غالباً خود خواهى و حبّ ذات مانع از شناخت صفات رذيله و پذيرفتن عيوب اخلاقى خويش و اعتراف به آن است. بسيار ديده شده كه گروهى از مردم در برابر صفات نكوهيده خود در مقام توجيه برمى‌آيند و خود را فارغ و پيراسته از عيوب و نقائص معرّفى مى‌كنند و با اين توجيهات نادرست راه درك واقعيّتها را بر خود مى‌بندند.

خود شناسى و اعتراف به عيوب خويش شجاعت و شهامت و عزم راسخ و اراده آهنين لازم دارد، وگرنه انسان سعى خواهد كرد بر عيوب خويش سرپوش نهد و اگر عيبى از پرده برون افتاد با تردستى آن را براى همه حتّى خودش توجيه نمايد!

آرى! گاه آشنايى با عيوب خويش وحشتناك است و بسيارى از مردم حاضر نيستند تن به اين وحشت بدهند؛ همان گونه كه حاضر نيستند به بيمارى وحشتناك جسمى خود