بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 328

سبب معرفة اللَّه و شناخت خداست.

حديث معروف‌

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ؛

هركس خود را بشناسد پروردگارش را خواهد شناخت.» نيز ناظر به همين است.

اين حديث گاهى به صورت بالا، و گاه به صورت‌

مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ‌

، گاه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و گاه از اميرمؤمنان على عليه السلام و گاه از صحف ادريس، نقل شده است.

در بحارالانوار از كتاب ادريس پيامبر عليه السلام در صحيفه چهارم كه صحيفه معرفت است چنين نقل شده:

«مَنْ عَرَفَ الْخَلْقَ عَرَفَ الْخالِقَ، و مَنَ عَرَفَ الرِّزْقَ عَرَفَ الرازِقَ، وَ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ؛

كسى كه مخلوق را بشناسد خالق را مى‌شناسد، و كسى كه رزق را بشناسد رازق را مى‌شناسد، و كسى كه خود را بشناسد پروردگارش را مى‌شناسد.»[1]

به هر حال مضمون اين حديث در چند جاى از بحارالانوار از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يا ساير معصومين عليهم السلام يا ادريس پيامبر عليه السلام نقل شده است و همچنين از امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام در غرر الحكم.[2]

علّامه طباطبايى در تفسير الميزان بعد از ذكر اين حديث شريف مى‌فرمايد: «شيعه و سنّى اين حديث را از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده‌اند و اين يك حديث مشهور است.[3]

تفسيرهاى هفتگانه براى حديث مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ‌

براى اين حديث شريف، تفسيرهاى گوناگونى گفته شده يا مى‌توان گفت، از جمله:

1- اين حديث در حقيقت اشاره به‌«برهان نظم»است، يعنى هركس شگفتيهاى ساختمان روح و جسم خود را بداند و به اسرار و نظامات پيچيده و حيرت انگيز اين اعجوبه خلقت پى برد، راهى به خدا به روى او گشوده مى‌شود؛ زيرا اين نظم عجيب و

[1]. بحار الانوار، جلد 92، صفحه 456- در جلد 58 بحار، صفحه 99، و جلد 66، صفحه 293، اين حديث به عنوان كلام معصوم عليه السلام و در جلد 2، صفحه 32 از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است‌

[2]. غرر الحكم، حديث 7946

[3]. تفسير الميزان، جلد 6، صفحه 169 (بحث روانى ذيل آيه 105، سوره مائده)


صفحه 329

آفرينش شگفت انگيز نمى‌تواند از غير مبدأ عالِم و قادرى، سرچشمه گرفته باشد.

بنابراين، شناختن خويشتن سبب معرفة اللَّه است.

2- ممكن است اين حديث اشاره به‌«برهان وجوب و امكان»باشد، چرا كه اگر انسان دقّت در وجود خويش كند مى‌بيند وجودى است از هر نظر وابسته و غير مستقل، علم و قدرت و توانايى و هوشيارى و سلامت و بالاخره تمام هستى او با شاخ و برگهايش، وجودى است غير مستقل و نيازمند كه بدون اتّكا به يك وجود مستقل و بى‌نياز، يك لحظه امكان ادامه بقاءِ او نيست. او به اصطلاح شبيه به معانى حرفيّه است كه در ضمن جمله به كار مى‌روند، و در واقع بدون وابستگى معانى اسميّه، مفهوم و معنى خود را بكلّى از دست مى‌دهند؛ (مثلًا، هنگامى كه گفته مى‌شود: «من از خانه به سوى مسجد رفتم» واژه «از» و «تا» بدون تكيه بر «خانه» و «مسجد»، هيچ مفهومى ندارد. بنابراين، معانى اسميّه است كه به معانى حرفيّه مفهوم مى‌بخشد.) و به اين ترتيب هر كس خود را با اين ويژگى بشناسد خداى خود را خواهد شناخت، چرا كه وجود وابسته بدون وجود مستقل غير ممكن است.

3- حديث مى‌تواند اشاره به‌«برهان علّت و معلول»باشد؛ براى اين كه انسان هرگاه در وجود خويش كمى دقّت كند مى‌فهمد كه روح و جسم او معلول علّت ديگرى است كه او را در آن زمان و مكان خاص به وجود آورده، هنگامى كه به سراغ علّت وجود خويش (فى المثل پدر و مادر) مى‌رود باز آنها را معلول علّت ديگرى مى‌بيند، و هنگامى كه سلسله اين علّت و معلول را پى‌گيرى مى‌كند، به اينجا مى‌رسد كه آنها نمى‌توانند تا بى نهايت پيش بروند چرا كه تسلسل لازم مى‌آيد و بطلان تسلسل بر همه دانشمندان مسلّم است.[1]

بنابراين، بايداين سلسله به‌جايى ختم‌شود كه‌علّت نخستين و به‌تعبير ديگر علّة العلل و واجب الوجوداست، هستى‌اش ازدرون ذاتش‌مى‌جوشد و در هستى‌خود محتاج ديگرى نيست. هنگامى كه‌انسان خودش را بااين وصف بشناسد به خداى خويش پى مى‌برد.

[1]. راجع به تسلسل، براى توضيح بيشتر به كتاب پيام قرآن جلد دوم، صفحه 6 مراجعه كنيد


صفحه 330

4- اين حديث مى‌تواند اشاره به‌«برهان فطرت»باشد، يعنى هرگاه انسان به زواياى قلب خود و اعماق روح خود پى ببرد، نور الهى و توحيد كه در درون فطرت اوست، بر او آشكار مى‌شود، و از «معرفة النّفس» به «معرفة اللّه» مى‌رسد، بى آن كه نيازى به دليل و استدلال داشته باشد.

5- اين حديث مى‌تواند ناظر به‌«مسأله صفات خدا»باشد، به اين معنى كه هركس خويشتن را با صفات ويژه ممكنات و مخلوقات كه در اوست بشناسد، به صفات پروردگار پى خواهد برد؛ از محدوديّت خويش پى به نامحدود بودن حق تعالى مى‌برد؛ چرا كه اگر او هم محدود باشد مخلوق است! و از فناى خويش پى به بقاى او مى‌برد، چه اگر او هم فانى مى‌شد مخلوق بود نه خالق، و همچنين از نياز خويش پى به بى نيازى او، و از ضعف خويش پى به قدرت او مى‌برد. اين همان است كه اميرمؤمنان على عليه السلام در نخستين خطبه به آن اشاره كرده، مى‌فرمايد:

وَ كَمالُ الْاخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصّفاتِ عَنْهُ لِشَهادَةِ كُلِّ صِفَةٍ انَّها غَيْرُ الْمَوصُوفِ وَ شَهادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ انَّهُ غَيْرُ الصّفَةِ؛

نهايت ايمان خالصانه به خداوند آن است كه وى را از صفات ممكنات پيراسته بدانند، چرا كه هر صفتى (از صفات مخلوقات) گواهى مى‌دهد كه غير از موصوف است و هر موصوفى شهادت مى‌دهد غير از صفت است.»[1]

6- مرحوم علّامه مجلسى تفسير ديگرى از بعضى از علما درباره اين حديث نقل مى‌كند و حاصل آن اين است كه:

«روح انسان يك موجود لطيف لاهوتى است در صفت ناسوتى (يعنى از جهان ماوراء طبيعت است كه با صفات عالم طبيعت ظاهر گشته) و از ده طريق دلالت بر يگانگى و ربوبيّت خداوند مى‌كند:

1- از آنجا كه روح مدبّر بدن است مى‌دانيم كه جهان هستى مدبّرى دارد!

2- از آنجا كه يگانه است دلالت بر يگانگى خالق دارد!

3- از آنجا كه قدرت بر حركت دادن تن دارد دليل بر قدرت خداست!

[1]. نهج البلاغه، خطبه 1


صفحه 331

4- از آنجا كه از بدن آگاه است دليل بر آگاهى خداوند است!

5- از آنجا كه سلطه بر اعضاء دارد دليل بر سلطه او بر مخلوقات است!

6- از آنجا كه قبل از بدن بوده و بعد از آن نيز خواهد بود دليل بر ازليّت و ابديّت خداست!

7- از آنجا كه انسان از حقيقت نفس آگاه نيست دليل بر اين است كه احاطه به كُنه ذات خدا امكان ندارد!

8- از آنجا كه انسان محلّى براى روح در بدن نمى‌شناسد دليل بر اين است كه خدا محلّى ندارد!

9- از آنجا كه روح را نمى‌توان لمس كرد دليل بر اين است كه خداوند لمس كردنى نيست!

10- و از آنجا كه روح و نفس آدمى ديده نمى‌شود دليل بر اين است كه خالق روح قابل رؤيت نيست!»[1]

7- تفسير ديگرى كه براى اين حديث به نظر مى‌رسد اين كه جمله‌

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»

از قبيل تعليق به محال است، يعنى همان گونه كه انسان نمى‌تواند نفس و روح خود را بشناسد خدا را نيز نمى‌تواند حقيقتاً بشناسد.

ولى تفسير اخير بعيد به نظر مى‌رسد و تفسيرهاى قبل مناسبتر است و هيچ مانعى ندارد كه تمام تفسيرهاى بالا در مفهوم اين حديث شريف و پر محتوا جمع باشد.

آرى! هركس خود را بشناسد خدا را خواهد شناخت، و خود شناسى راهى است به خدا شناسى و به يقين خداشناسى، مهمترين وسيله تهذيب اخلاق و پاكسازى روح و دل از آلودگيهاى اخلاقى است چرا كه ذات پاكش منبع تمام كمالات و فضائل است و از اينجا روشن مى‌شود كه يكى از مهمترين گامهاى سير و سلوك و تهذيب نفوس خود شناسى است، ولى خودشناسى موانع زيادى دارد كه در بحث آينده به آن اشاره خواهد شد.

[1]. بحارالانوار، جلد 58، صفحه 99 و 100


صفحه 332

موانع خودشناسى‌

نخستين گام براى درمان بيماريهاى جسمى شناخت بيماريهاست؛ به همين دليل، امروز كه از طريق آزمايشهاى مختلف مى‌توان به وجود بيماريهاى گوناگون و كمّ و كيف آنها آگاه شد راه درمان آسانتر است، با پرتونگارى و عكس بردارى از شكستگى استخوانها، طبيب جرّاح قدرت مى‌يابد كه دقيقاً به سراغ محل آسيب ديده برود و به درمان آن بپردازد؛ و با تجزيه دقيق خون و ترشّحات بدن از وجود هرگونه عامل بيمارى آگاه مى‌شود.

در بيماريهاى روحى و آلودگيهاى اخلاقى نيز مطلب دقيقاً همين گونه است.

تا به كمك طبيبان مسيحا دم اخلاق و راهنماييهاى سودمند رهروان اين راه، ريشه‌هاى رذائل اخلاقى را در خود نشناسيم چگونه مى‌توان بر درمان آن دست يافت!

ولى بسيارى از مردم را مى‌بينيم كه علائم بيماريهاى جسمانى خطرناك را ناديده مى‌گيرند چرا كه حبّ ذات به آنها اجازه نمى‌دهد به بيمارى مهمّى در خود اعتراف كنند؛ اين گريز از واقعيّت غالباً بسيار گران تمام مى‌شود و انسان زمانى مجبور به اعتراف مى‌شود كه گاه كار از كار گذشته و كار درمان مشكل يا غير ممكن شده است!

در بيماريهاى اخلاقى نيز مطلب همين گونه است؛ غالباً خود خواهى و حبّ ذات مانع از شناخت صفات رذيله و پذيرفتن عيوب اخلاقى خويش و اعتراف به آن است. بسيار ديده شده كه گروهى از مردم در برابر صفات نكوهيده خود در مقام توجيه برمى‌آيند و خود را فارغ و پيراسته از عيوب و نقائص معرّفى مى‌كنند و با اين توجيهات نادرست راه درك واقعيّتها را بر خود مى‌بندند.

خود شناسى و اعتراف به عيوب خويش شجاعت و شهامت و عزم راسخ و اراده آهنين لازم دارد، وگرنه انسان سعى خواهد كرد بر عيوب خويش سرپوش نهد و اگر عيبى از پرده برون افتاد با تردستى آن را براى همه حتّى خودش توجيه نمايد!

آرى! گاه آشنايى با عيوب خويش وحشتناك است و بسيارى از مردم حاضر نيستند تن به اين وحشت بدهند؛ همان گونه كه حاضر نيستند به بيمارى وحشتناك جسمى خود


صفحه 333

اعتراف كنند ولى اين گريز از واقعيّت بسيار گران تمام مى‌شود و انسان بايد بهاى سنگينى را در برابر آن بپردازد!

به هر حال، مانع اصلى خود شناسى حجاب و پرده حبّ ذات و خود خواهى و خود برتر بينى است، و تا اين پرده‌ها كنار نرود خودشناسى ممكن نيست؛ و تا انسان خود شناسى نكند و به نقاط ضعف خويش آگاه نگردد، راه تهذيب اخلاق به روى او بسته خواهد بود.

هشدارهايى كه در اين زمينه از سوى پيشوايان بزرگ اسلام داده شده گواه زنده اين مدّعاست.

در خبرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‌خوانيم:

«اذا ارادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْراً فَقَّهَهُ فِى‌الدِّينِ وَ زَهَّدَهُ فِى الدُّنيا وَ بَصَّرَهُ عُيُوبَهُ؛

هنگامى كه خدا اراده نيكى درباره بنده‌اى كند او را در امور دين آگاه و در امور دنيا زاهد و نسبت به عيوبش آگاه مى‌سازد!»[1]

حضرت على عليه السلام در گفتار كوتاه و پر معنى ديگرى مى‌فرمايد:

«جَهْلُ الْمَرْءِ بِعُيُوبِهِ مِنْ اكْبَرِ ذُنُوبِهِ؛

ناآگاهى انسان نسبت به عيوبش از بزرگترين گناهان اوست.»[2]

اكنون اين سؤال پيش مى‌آيد كه چگونه انسان مى‌تواند حجاب خود خواهى را بدَرَد و به عيوب خويش آشنا شود؟

مرحوم فيض كاشانى در اين زمينه بحث مفيد و راهگشايى دارد؛ مى‌گويد، براى پى بردن به عيوب خويش چهار راه است:

نخست اين كه: به سراغ استادى برود كه آگاه از عيوب نفس است و بر خفايا و آفات اخلاقى آگاهى دارد، او را حاكم بر نفس خويش سازد و از ارشادات او بهره گيرد، و اين در زمان ما كم است!

دوم اين كه: دوست راستگوى آگاه با ايمانى جستجو كند و او را مراقب خويش سازد تا احوال و افعال او را مورد بررسى دقيق قرار دهد؛ هرگاه اخلاق و افعال ناپسند و عيوب پنهان و آشكارى از او ببيند به او اطّلاع دهد، همان گونه كه بعضى از بزرگان دين‌

[1]. نهج الفصاحه، صفحه 26- شبيه همين معنى از امام صادق عليه السلام در اصول كافى، جلد 2، صفحه 130 آمده است‌

[2]. بحارالانوار، جلد 74، صفحه 419


صفحه 334

مى‌فرمودند:

«رَحِمَ اللّهُ امْرَءً اهْدى‌ الَىَّ عُيُوبى؛

خدا رحمت كند كسى كه عيوب مرا به من هديه كند.»[1](تعبير به هديه تعبير جالبى است كه دليل بر اهمّيّت فوق‌العاده اين مطلب است) ... ولى اين گونه افراد نيز كم‌اند زيرا دوستان غالباً مداهنه و مجامله مى‌كنند، و بعضى بعكس به خاطر حسد عيوب را بيش از اندازه بزرگ مى‌سازند. به داوود طائى‌[2]گفتند: چرا از مردم كناره‌گيرى كردى و با آنها آميزش ندارى؟ گفت: من چه كنم با كسانى كه گناهان مرا از من پنهان مى‌كنند!

آرى! افراد ديندار شديداً علاقه داشتند كه با استفاده از نصيحت ديگران از عيوبشان آگاه شوند؛ ولى امروز كار ما به جايى رسيده كه منفورترين افراد نزد ما كسانى هستند كه ما را نصيحت مى‌كنند و از عيوبمان آگاهمان مى‌سازند؛ نه تنها از تذكّرات آنها خوشحال نمى‌شويم، بلكه به مقابله با آنان بر مى‌خيزيم و مى‌گوييم: تو خود نيز داراى اين عيوبى، و چنين و چنان كردى، كينه او را به دل مى‌گيريم، و از نصايح او محروم مى‌مانيم!

طريق سوم آن است كه: انسان عيوبش را از زبان دشمنانش بشنود، چرا كه دشمنان با دقّت تمام مراقب لغزشها و عيوب انسانند؛ به همين دليل، گاهى انسان از دشمن كينه‌توزش بيش از دوست متملّق و چاپلوسش بهره مى‌گيرد.

طريق چهارم اين است كه: انسان با مردم معاشرت كند، آنچه را از صفات آنها نكوهيده مى‌بيند در مورد خودش نيز بررسى كند كه آيا او نيز داراى اين صفات نكوهيده هست يا نيست؟ زيرا مؤمن آيينه و مرآت مؤمن است، و مى‌تواند عيوب خويش را با مشاهده عيوب ديگران ببيند. به عيسى بن مريم عليه السلام گفتند چه كسى تو را ادب آموخت؟

گفت كسى مرا ادب نياموخت ولى من جهل جاهل را ديدم و در نظر ناپسند آمد و از آن دورى نمودم. (داستان معروف لقمان را كه به او گفتند ادب را از كه آموختى گفت از بى‌

[1]. اين حديث در كتاب «تحف العقول» در كلمات قصار امام صادق عليه السلام به اين صورت نقل شده: احَبُ‌اخْوانى الَىَّ مِنْ اهْدَى‌ الَىَّ عُيُوبىِ (محبوبترين برادران دينى نزد من كسى است كه عيوب مرا به من هديه كند.)

[2]. داود بن نصير طائى را از بزرگان فقها و زهّاد و عبّاد قرن دوم هجرى شمرده‌اند و همطراز با ابراهيم ادهم‌و فضيل دانسته‌اند؛ (لغتنامه دهخدا)


صفحه 335

ادبان تعبير ديگرى از اين مطلب است.)[1]

عبادت و نيايش روح را پرورش مى‌دهد

گام ديگر براى تهذيب اخلاق، توجّه به عبادات و نيايشهاست.

براى پى بردن به تأثير عبادت و نيايش در تهذيب نفوس و پرورش فضائل اخلاقى، قبل از هر چيز بايد با مفهوم و حقيقت عبادت آشنا شد.

گرچه بحث درباره حقيقت عبادت سخنى مبسوط و گسترده را مى‌طلبد و بزرگان در تفسير و اخلاق و فقه و حديث درباره آن سخن بسيار گفته‌اند، امّا در يك اشاره كوتاه چنين مى‌توان گفت: براى يافتن حقيقت عبادت بايد به واژه «عبد» و مفهوم آن كه ريشه اصلى عبادت است توجّه نمود.

«عبد» از نظر لغت به انسانى گفته مى‌شود كه سر تا پا تعلّق به مولا و صاحب خود دارد؛ اراده‌اش تابع اراده او، و خواستش تابع خواست اوست؛ در برابر او خود را مالك چيزى نمى‌داند و در اطاعت او سستى بخود راه نمى‌دهد.

بنابراين، عبوديّت اظهار آخرين درجه خضوع در برابر كسى است كه همه چيز از ناحيه اوست، و بخوبى مى‌توان نتيجه گرفت كه تنها كسى مى‌تواند «معبود» باشد كه نهايت انعام و اكرام را كرده است و او كسى جز خدا نيست!

به تعبير ديگر، و از بُعد ديگر- «عبوديّت» نهايت اوج تكامل روح يك انسان و قرب او به خداست، و عبوديّت تسليم مطلق در برابر ذات پاك اوست؛ عبادت تنها ركوع و سجود و قيام و قعود نيست، بلكه روح عبادت تسليم بى‌قيد و شرط در برابر كمال مطلق و ذات بى‌مثالى است كه از هر عيب و نقص مبرّاست.

بديهى است چنين عملى بهترين انگيزه توجّه به كمال مطلق و پرهيز از هرگونه آلودگى و ناپاكى است؛ چرا كه انسان سعى مى‌كند خود را به معبود خويش نزديك و

[1]. محجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 112 تا 114 (باتلخيص)