پايان مىدهيم، فرمود:
«الْكَرَمُ حُسْنُ السَّجِيَّةِ وَ اجْتِنابُ الدَّنِيَّةِ؛
ارزش و كيفيّت انسان به اخلاق پسنديده و اجتناب و دورى از اخلاق پست است!»[1]
دلائل طرفداران عدم تغيير اخلاق
در برابر دلائل بالا بعضى به رواياتى تمسّك جستهاند كه در نظر بد وى از آنها چنين بر مىآيد كه اخلاق قابل تغيير نيست، از جمله:
1- در حديث معروفى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود:
«النَّاسُ مَعادِنٌ كَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ، خِيارُهُمْ فِى الْجاهِلِيِّةِ خِيارُهُمْ فِي الْاسْلامِ؛
مردم همچون معدنهاى طلا و نقرهاند، بهترين آنها در زمان جاهليّت بهترين آنها در اسلامند.»
2- در حديث ديگرى از همان حضرت صلى الله عليه و آله آمده است:
«اذا سَمِعْتُمْ انَّ جَبَلًا زالَ عَنْ مَكانِهِ فَصَدِّ قُوهُ، وَ اذا سَمِعْتُمْ بِرَجُلٍ زالَ عَنْ خُلْقِهِ فَلا تُصَدِّ قُوهُ! فَانَّهُ سَيَعُودُ الى ما جُبِلَ عَلَيْهِ!
هر گاه بشنويد كوهى از جايش حركت كرده، تصديق كنيد، امّا اگر بشنويد كسى اخلاقش را رها نموده تصديق نكنيد! چرا كه بزودى به همان فطرت خويش باز مىگردد!»[2]
پاسخ
تفسير اين گونه روايات به قرينه دلائل روشن سابق و رواياتى كه صراحت در امكان تغيير اخلاق دارد، چندان مشكل نيست.
زيرا اين نكته قابل قبول است كه روحيّات مردم ذاتاً متفاوت است، بعضى همچون معدن طلا هستند و بعضى نقره، ولى اينها دليل بر اين نمىشود كه اين روحيّات قابل تغيير نباشند؛ و به تعبير ديگر، اين گونه صفات روحى در حدّ مقتضى است نه علّت تامّه، لذا با تجربه ديدهايم كه اين افراد بر اثر تعليم و تربيت بكلّى عوض مىشوند.
اضافه بر اين، اگر ما بخواهيم مطابق اين حديث حكم كنيم بايد بگوييم كه همه مردم
[1]. غرر الحكم
[2]. جامع السّعاده، جلد اوّل، صفحه 24
داراى اخلاق نيكند، بعضى خوبند و بعضى خوبتر، (همانند نقره و طلا)، بنابر اين، جايى براى اخلاق رذيله طبيعى وجود نخواهد داشت. (دقّت كنيد)
در مورد حديث دوم نيز مسأله جنبه مقتضى دارد نه علّت تامّه، و يا به تعبير ديگر ناظر به غالب مردم است نه همه مردم؛ وگرنه مضمون حديث، مخالف صريح تواريخى است كه در دست است و نشان مىدهد افرادى اخلاق خود را تغيير دادهاند، و تا پايان عمر بر همان روش باقى ماندند.
همچنين مخالف تجربيّات روزمرّه ما است كه بسيارى از افراد فاسد را مىبينيم به وسيله تعليم و تربيت راه زندگى خود را عوض مىكنند و تا آخر نيز بر روش جديد مىمانند.
كوتاه سخن اين كه: در عين قبول تفاوت روحيّات و سجاياى اخلاقى مردم با يكديگر، هيچ كس مجبور نيست كه بر اخلاق بد باقى بماند، يا بر اخلاق خوب؛ صاحبان سجيّه نيك ممكن است بر اثر هواپرستى در منجلاب اخلاق سوء سقوط كنند و صاحبان سجاياى زشت، ممكن است زير نظر استاد مربّى و در سايه خودسازى به بالاترين مراحل كمال عروج نمايند!
اين نكته نيز گفتنى است كه بعضى از افراد فاسد و مفسد، براى اين كه اعمال خود را توجيه كنند، به اين گونه منطقها روى مىآورند كه خدا ما را چنين آفريده، اگر مىخواست، مىتوانست ما را با اخلاق ديگرى بيافريند!
به هر حال، روى آوردن به مكتب طرفداران عدم قابليّت تغيير اخلاق نتيجهاى جز سقوط در دامان اعتقاد به جبر، و انكار مكتب انبيا و بيهوده شمردن تلاش علماى اخلاق و روانكاوان و سرانجام فساد جوامع بشرى نخواهد داشت.
6- تاريخچه علم اخلاق
بحث فوق را با فشردهاى از «تاريخچه علم اخلاق» پايان مىدهيم:
بىشك بحثهاى اخلاقى از زمانى كه انسان گام بر روى زمين گذارد آغاز شد، زيرا ما
معتقديم كه حضرت آدم عليه السلام پيامبر خدا بود، نه تنها فرزندانش را با دستورهاى اخلاقى آشنا ساخت بلكه خداوند از همان زمانى كه او را آفريد و ساكن بهشت ساخت مسائل اخلاقى را با اوامر و نواهىاش به او آموخت.
ساير پيامبران الهى يكى پس از ديگرى به تهذيب نفوس و تكميل اخلاق كه خمير مايه سعادت انسانها است پرداختند، تا نوبت به حضرت مسيح عليه السلام رسيد كه بخش عظيمى از دستوراتش را مباحث اخلاقى تشكيل مىدهد، و همه پيروان و علاقه مندان او، وى را به عنوان معلّم بزرگ اخلاق مىشناسند.
امّا بزرگترين معلّم اخلاق پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بود كه با شعار
«انَّما بُعِثْتُ لِا تَمِّمَ مَكارِمَ الْاخْلاقِ»
مبعوث شد و خداوند درباره خود او فرموده است:
«وَ انَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ؛
اخلاق تو بسيار عظيم و شايسته است!»[1]
در ميان فلاسفه نيز بزرگانى بودند كه به عنوان معلّم اخلاق از قديم الايّام شمرده مىشدند، مانند:افلاطون، ارسطو، سقراطو جمعى ديگر از فلاسفه يونان.
به هر حال بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله امامان معصوم عليه السلام به گواهى روايات اخلاقى گستردهاى كه از آنان نقل شده، بزرگترين معلّمان اخلاق بودند؛ و در مكتب آنها مردان برجستهاى كه هر كدام از آنها را مىتوان يكى از معلّمان عصر خود شمرد، پرورش يافتند.
زندگانى پيشوايان معصوم عليه السلام و ياران با فضيلت آنان، گواه روشنى بر موقعيّت اخلاقى و فضائل آنها مىباشد.
امّا اين كه «علم اخلاق» از چه زمانى در اسلام پيدا شد و مشاهير اين علم چه كسانى بودند داستان مفصّلى دارد كه در كتاب گرانبهاى«تأسيس الشّيعه لعلوم الاسلام»نوشتهآيت اللَّه صدر، به گوشهاى از آن اشاره شده است.
نامبرده اين موضوع را به سه بخش تقسيم مىكند:
الف- مىگويد اوّلين كسى كه علم اخلاق را تأسيس كرد امير مؤمنان على عليه السلام بود كه
[1]. سوره قلم، آيه 4
در نامه معروفش (به فرزندش امام مجتبى عليه السلام) بعد از بازگشت از صفّين، اساس و ريشه مسائل اخلاقى را تبيين فرمود؛ و ملكات فضيلت و صفات رذيلت به عاليترين وجهى در آن مورد تحليل قرار گرفته است![1]
اين نامه را (علاوه بر مرحوم سيّد رضى در نهجالبلاغه) گروهى ديگر از علماى شيعه نقل كردهاند.
بعضى از دانشمندان اهل سنّت مانندابو احمد حسن بن عبداللّه عسكرىنيز در كتابالزّواجر و المواعظتمام آن را آورده و مىافزايد:
«لَوْ كانَ مِنَ الْحِكْمَةِ ما يِجِبُ انْ يُكْتَبَ بِالذَّهَبِ لَكانَتْ هذِهِ؛
اگر از كلمات پندآموز، چيزى باشد كه با آب طلا بايد نوشته شود، همين نامه است!»
ب- نخستين كسى كه كتابى به عنوان «علم اخلاق» نوشتاسماعيل بن مهران ابى نصر سكونىبود كه در قرن دوم مىزيست، كتابى به نامصفة المؤمن و الفاجرتأليف كرد (كه نخستين كتاب شناخته شده اخلاقى در اسلام است).
ج- نامبرده سپس گروهى از بزرگان اين علم را اسم مىبرد (هر چند صاحب كتاب و تأليفى نبودهاند، از آن جمله:
«سلمان فارسى» است كه از على عليه السلام دربارهاش نقل شده كه فرمود:
«سَلْمانُ الْفارِسى مِثْلُ لُقْمانِ الْحَكيمِ- عَلِمَ عِلْمَ الْاوَّلِ وَ الْاخِرِ، بَحْرٌ لايُنْزَفُ، وَ هُوَ مِنَّا اهْلَ الْبَيْتِ؛
سلمان فارسى همانند لقمان حكيم است- دانش اوّلين و آخرين را داشت و او درياى بى پايانى بود و او از ما اهل بيت است.»[2]
2-«ابوذر غفارى»است (كه عمرى را در ترويج اخلاق اسلامى گذراند و خود نمونه اتمّ آن بود. درگيرىهاى او با خليفه سوم «عثمان» و همچنين «معاويه» در مسائل اخلاقى معروف است؛ و سرانجام جان خويش را نيز بر سر اين كار نهاد.
3-«عمّار ياسر»است كه سخن اميرمؤمنان على عليه السلام درباره او و يارانش مقام اخلاقى
[1]. رساله حقوق امام سجّاد عليه السلام و دعاى مكارم الاخلاق و بسيارى از دعاها و مناجاتهاى ديگر نيز در طليعه آثار معروف اخلاقى در اسلام قرار دارند كه هيچ اثرى با آنها برابرى نمىكند
[2]. بحار، ج 22، ص 391
آنها را روشن مىسازد، فرمود:
«ايْنَ اخْوانِىَ الَّذينَ رَكِبُوا الطَّرِيْقَ وَمَضَوْا عَلَى الْحَقِّ، ايْنَ عَمَّارُ ... ثُمَّ ضَرَبَ يَدَهُ عَلى لِحْيَتِهِ الشَّرِيْفَةِ الْكَرِيْمَةِ فَاطالَ الْبُكاءَ، ثُمَّ قالَ: أُوَّهْ عَلى اخْوانِىَ الَّذينَ تَلَوُا الْقُرانَ فَاحْكَمُوهُ، وَتَدَبَّرُوا الْفُرَضَ فَاقامُوهُ، احْيَوُا السُّنَّةَ وَاماتُوا الْبِدْعَةَ
؛ كجا هستند برادران من! همانها كه براه حق آمدند و در راه حق گام بر مىداشتند، كجاست عمّار ياسر! ... سپس دست به محاسن شريف خود زد و مدّت طولانى گريست، پس از آن فرمود: آه بر برادرانم همانها كه قران را تلاوت مىكردند و به كار مىبستند، در فرائض دقّت مىكردند و آن را به پا مىداشتند، سنّتها را زنده كرده، و بدعتها را ميراندند!»[1]
4-«نوف بكّالى»كه بعد از سنه 90 هجرى چشم از جهان پوشيد، و داراى مقام والايى در زهد و عبادت و علم اخلاق است.
5-«محمّد بن ابىبكر»كه راه و روش خود را از اميرمؤمنان على عليه السلام مىگرفت و در زهد و عبادت گام در جاى گامهاى او مىنهاد، و در روايات به عنوان يكى از شيعيان خاصّ على عليه السلام شمرده شده و در اخلاق، نمونه بود.
6-«جارود بن مُنذِر»كه از ياران امام چهارم و پنجم و ششم بود و از بزرگان علما است و در علم و عمل و جامعيّت مقام والائى دارد.
7-«حُذَيْفَة بن منصور»كه از ياران امام باقر و امام صادق و امام كاظم عليهم السلام بود و درباره او گفته شده: «او علم را از اين بزرگواران اخذ كرده و نبوغ خود را در مكارم اخلاق و تهذيب نفس نشان داد.»
8-«عثمان بن سعيد عَمْرى»كه از وكلاى چهارگانه معروف ولىّ عصر حضرت مهدى ارواحنافداه مىباشد، و از نوادههاى عمّار ياسر بود، بعضى درباره او گفتهاند:
«لَيْسَ لَهُ ثانٍ فِى الْمَعارِفِ وَالْاخْلاقِ وَالْفِقْهِ وَالْاحْكامِ
؛ او در معارف و اخلاق و فقه و احكام، دومى نداشت!»
و بسيارى ديگر از بزرگانى كه ذكر نام همه آنها به درازا مىكشد.
ضمناً در طول تاريخ اسلام كتابهاى فراوانى در علم اخلاق نوشته شده است كه از آن
[1]. نهج البلاغه، خطبه 182
ميان، كتب زير را مىتوان نام برد:
1- در قرن سوم كتاب«الْمانِعاتُ مِنْ دُخُولِ الْجَنَّةِ»را نوشته جعفر بن احمد قمى كه يكى از علماى بزرگ عصر خود بود مىتوان نام برد.
2- در قرن چهارم كتاب«الآداب»و كتاب«مكارم الاخلاق»را داريم كه نوشته «على بن احمد كوفى» است.
3- كتاب«طهارة النّفس»ياتهذيب الاخلاق و تطهير الاعراقنوشته ابن مِسْكَويه متوفّاى قرن پنجم از كتب معروف اين فن است؛ او كتاب ديگرى در علم اخلاق به نام«آداب العرب و الفرس»نيز دارد كه شهرتش در حدّ كتاب بالا نيست.
4- كتاب«تنبيه الخاطر و نزهة النّاظر»كه به عنوانمجموعه ورّاممشهور است يكى ديگر از كتب معروف اخلاقى است كه نوشته «ورّام بن ابى فوارس» يكى از علماى قرن ششم است.
5- در قرن هفتم به آثار معروف خواجه نصير طوسى، كتاباخلاق ناصرىواوصاف الاشرافوآداب المتعلّمينبرخورد مىكنيم كه هر كدام نمونه بارزى از كتب تصنيف شده در اين علم در آن قرن است.
6- در قرون ديگر نيز كتابهايى مانندارشاد ديلمى، مصابيح القلوب سبزوارى، مكارم الاخلاقحسن بن امين الدّين،والآداب الدّينيّهامين الدّين طبرسى، ومحجّة البيضاءفيض كاشانى كه اثر بسيار بزرگى در اين علم است، وجامع السّعاداتومعراج السّعادهو كتاباخلاق شبّرو كتابهاى فراوان ديگر.[1]
مرحوم علّامه تهرانى نام دهها كتاب را كه در زمينه علم اخلاق نگاشته شده است در اثر معروف خود«الذّريعه»بيان نموده است.[2]
اين نكته نيز حائز اهمّيّت است كه بسيارى از كتب اخلاقى به عنوانكتب سير و سلوك، و بعضى تحت عنوانكتب عرفانىانتشار يافته است، و نيز بعضى از كتابها فصل يا فصول مهمّى را به علم اخلاق تخصيص داده بى آن كه منحصر به آن باشد كه نمونه روشن آن
[1]. تلخيص و اقتباس با تغييرات و اضافاتى از كتاب «تأسيس الشّيعه لعلوم الاسلام»، فصل آخر
[2]. الذّريعه، جلد اوّل
كتاببحار الانوارواصول كافىاست كه بخشهاى زيادى از آن در زمينه مسائل اخلاقى مىباشد و از بهترين سرمايهها براى اين علم محسوب مىشود.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة