اين نكته شايان توجّه است كه انسانها معمولًا داراى روح قهرمان پرورى هستند؛ يعنى، هركس مىخواهد به شخص بزرگى عشق بورزد، و او را در زندگى خود الگو قرار دهد؛ و در ابعاد مختلف زندگى به او اقتدا كند.
انتخاب چنين قهرمانى در سرنوشت انسان و شكل دادن به زندگى او تأثير فراوانى دارد؛ و با تغيير شناخت اين قهرمانها، زندگى ممكن است دگرگون شود.
بسيارى از افراد يا ملّتها كه دستشان به دامان قهرمانان واقعى نرسيده، قهرمانان خيالى و افسانهاى براى خود ساختهاند، و در ادبيّات و فرهنگ خود جايگاه مهمّى براى آنها قائل شدهاند.
محيط زندگى اجتماعى و تبليغات مطلوب و نامطلوب در گزينش قهرمانها مؤثّر است.
اين قهرمانها ممكن است مردان الهى، رجال سياسى، چهرههاى ورزشى و يا حتّى بازيگران فيلمها بوده باشند.
هدايت اين تمايل فطرى بشر به سوى قهرمانان واقعى و الگوهاى والاى انسانى مىتواند كمك مؤثّرى به پرورش فضائل اخلاقى در فرد و جامعه بنمايد.
مسأله ولايت اولياء اللَّه در حقيقت در همين راستا است؛ و به همين دليل، آيات و روايات اسلامى- چنان كه ديديم- اهمّيّت فوقالعادهاى براى آن قائل شده است، و بدون آن، بقيّه برنامهها را ناقص و حتّى در خطر مىشمرد.
داستان موسى و خضر
مسأله انتخاب معلّم و استاد و دليل راه در مسير تربيت نفوس و سير و سلوك الى اللَّه به حدّى اهمّيّت دارد كه گاه انبياى الهى، در مقطع خاصّى نيز مأمور به اين انتخاب مىشدند.
داستان خضر و موسى عليه السلام در سوره كهف در قرآن مجيد كه داستانى بسيار پر معنى و پرمحتوا است، چهرهاى از اين انتخاب است.
موسى عليه السلام مأمور مىشود كه براى فرا گرفتن علومى- كه جنبه نظرى نداشت بلكه بيشتر جنبه عملى و اخلاقى داشت- نزد پيامبر و عالم بزرگ زمانش كه قرآن از او به عنوان
«عَبدٌ مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَّدُنَّا عِلْماً
؛ بندهاى از بندگان ما كه او را مشمول رحمت خود ساخته و از سوى خود علم فراوانى به او تعليم داده بوديم.» ياد كرده است.
او بار سفر را بست و به سوى جايگاه خضر با يكى از يارانش به راه افتاد؛ حوادث اثناء راه بماند، هنگامى كه به خضر رسيد، پيشنهاد خود را به آن معلّم بزرگ، مطرح كرد؛ او نگاهى به موسى عليه السلام افكند و گفت: «باور نمىكنم در برابر تعليمات من، صبر و شكيبايى داشته باشى!» ولى موسى عليه السلام قول شكيبايى داد.
سپس سه حادثه مهم يكى بعد از ديگرى اتّفاق افتاد؛ نخست سوار بر كشتى شدند و «خضر» اقدام به سوراخ كردن كشتى كرد كه بانگ اعتراض موسى بر خاست، و خطر غرق شدن كشتى و اهلش را به خضر گوشزد نمود؛ ولى هنگامى كه خضر به او گفت: «من مىدانستم تو، توان شكيبائى ندارى! موسى از اعتراض خود پشيمان گشت و سكوت اختيار كرد، چرا كه قرار گذاشته بود لب به اعتراض نگشايد تا خضر خودش توضيح دهد.
چيزى نگذشت در مسير خود به نوجوانى برخورد كردند «خضر» بى مقدّمه اقدام به قتل او كرد! منظره وحشتناك كشتن اين جوانِ ظاهراً بىگناه، موسى عليه السلام را سخت از كوره به در برد، و بار ديگر تعهّد خود را فراموش كرد و زبان به اعتراض گشود، اعتراض شديدتر و رساتر از اعتراض نخستين، كه چرا انسان بىگناه و پاكى را بى آن كه مرتكب قتلى شده باشد كشتى؟ به يقين اين كار بسيار زشتى است!
براى دومين بار، خضر پيمان خود را با موسى عليه السلام ياد آور شد و به او گفت اگر بار سوم تكرار كنى هميشه از تو جدا خواهم شد؛ موسى فهميد كه در اين مورد سرّ مهمّى نهفته است و سكوت اختيار كرد تا خضر خودش بموقع توضيح دهد.
چيزى نگذشت كه سومين حادثه رخ داد؛ آن دو وارد شهرى شدند، مردم شهر حتّى حاضر به پذيرايى مختصر از آنان نشدند، ولى خضر عليه السلام به كنار ديوارى كه در حال فرو ريختن بود رسيد، آستين بالا زد و از موسى نيز كمك خواست تا ديوار را مرمّت كند، و از فرو ريختن آن مانع شود؛ باز موسى عليه السلام پيمان خود را به فراموشى سپرد و به معلّم خويش اعتراض كرد كه آيا اين دلسوزى در برابر آن بىمهرى منطقى است؟ اينجا بود كه خضر
اعلام جدايى از موسى عليه السلام نمود، چرا كه سه بار پيمان شكيبايى را كه با خضر داشت شكسته بود؛ ولى پيش از آن كه جدا شوند، اسرار كارهاى سه گانه خود را براى او برشمرد و پرده از آن برداشت.
در مورد كشتى گفت: پادشاهى ظالم و جبّار، كشتيهاى سالم را غصب مىكرد و من كشتى را معيوب ساختم تا مورد توجّه او قرار نگيرد؛ زيرا كشتى تعلّق به گروهى از مستضعفان داشت و وسيله ارتزاق آنها را تشكيل مىداد.
جوان مقتول فردى كافر و مرتد و اغواگر بود و مستحقّ اعدام، و بيم آن مىرفت كه پدر و مادرش را تحت فشار قرار دهد و از دين خدا بيرون برد.
و امّا آن ديوار متعلّق به دو نوجوان يتيم در آن شهر بود، و زير آن گنجى متعلّق به آنها نهفته بود؛ و چون پدرشان مرد صالحى بود، خدا مىخواست اين گنج را براى آنها حفظ كند؛ سپس به او حالى كرد كه من اين كارها را خود سرانه نكردم؛ همه به فرمان پروردگار بود![1]
در اينجا موسى عليه السلام از خضر جدا شد، در حالى كه كولهبارى از علم و آگاهى و اخلاق را همراه خود مىبرد.
او بخوبى درسهاى زير را از مكتب آن معلّم بزرگ و مربّى اخلاق فرا گرفت:
1- پيدا كردن رهبرى آگاه و فرزانه، و بهره گيرى از علم و اخلاق او تا آن حد اهمّيّت دارد كه پيامبر اولو العزمى همچون موسى- بطور نمادين- مأمور مىشود كه راه دور و درازى را براى حضور در محضر او، و اقتباس از چراغ پر فروغش، بپيمايد.
2- در كارها نبايد عجله كرد، چرا كه بسيارى از امور، نياز به فرصت مناسب دارد؛ گفتهاند:
«الْأُمُورُ مَرْهُونَةٌ بِاوْقاتِها!»
3- حوادثى كه در اطراف ما رخ مىدهد ممكن است چهرهاى در ظاهر و چهرهاى در باطن داشته باشند؛ هرگز نبايد به چهره ظاهرى رويدادهاى ناخوش آيند قناعت كرد و عجولانه قضاوت نمود؛ بلكه بايد ماوراى چهرههاى ظاهرى را نيز از نظر دور نداشت.
[1]. مضمون آيات 60 تا 82 سوره كهف و روايات اسلامى (با تلخيص)
4- شكستن پيمانهاى معنوى بطور مكرّر، ممكن است انسان را براى هميشه از فوائد و بركاتى محروم سازد!
5- حمايت از مستضعفان، خيرخواهى يتيمان و مبارزه با ظالمان و كافران اغواگر، وظيفهاى است كه هر بهائى را مىتوان در برابر آن پرداخت.
6- انسان هر قدر عالم و آگاه باشد، نبايد به علم و دانش خويش مغرور گردد و تصّور كند ماوراى علوم او علوم ديگرى نيست؛ چرا كه اين تصوّر او را از رسيدن به كمالات بيشتر باز مىدارد.
7- خداوند بزرگ در اين عالم هستى، مأموران ويژهاى دارد كه آنها را بىسروصدا به يارى بندگان مظلوم و با اخلاص مىفرستد، تا از طرق مختلف آنان را يارى كنند، و اينها از الطاف خفيّه الهيّه است كه هر انسان با ايمانى مىتواند در انتظار آن باشد-
و فوائد و بركات ديگر.
اين داستان خواه جنبه آموزش واقعى براى موسى عليه السلام داشته باشد و يا جنبه سرمشق براى ديگران، هر چه باشد، در مورد مطلبى كه ما به دنبال آن هستيم تفاوتى نمىكند.
كوتاه سخن اين كه: نياز به رهبر و دليل راه در طريق افزايش علم و تهذيب نفوس نيازى است حتمى و غير قابل انكار!
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
فصل چهاردهم: چهره ديگر ولايت و تأثير آن در تهذيب نفوس!
تأثير گذارى اعتقاد به ولايت بر اخلاق و نفوذ آن در مسايل مربوط به تهذيب نفس، و سير و سلوك الى اللّه، تنها از جهت اسوه بودن اولياء اللَّه و هدايتهاى آنها از طريق گفتار و رفتار نيست؛ بلكه به عقيده جمعى از بزرگان و دانشمندان، نوعى ديگر از ولايت وجود دارد كه از شاخههاى ولايت تكوينى محسوب مىشود، و از نفوذ معنوى مستقيم رهبران الهى، در تربيت نفوس آماده از طريق ارتباط پيوندهاى روحانى خبر مىدهد.
توضيح اين كه: پيامبر صلى الله عليه و آله و امام معصوم عليه السلام به منزله قلب تپنده جامعه انسانى هستند؛ هر عضوى از اعضاء اين پيكر با آن قلب ارتباط بيشترى و هماهنگى افزونترى داشته باشد، بهره بيشترى مىگيرد؛ يا به منزله خورشيد درخشانى هستند كه اگر ابرهاى تيره و تار كبر و غرور و خود بينى و هواى نفس كنار برود، تابش آفتاب وجود آنان به شاخسار ارواح آدميان، سبب رشد و نموّ آنها مىگردد، و برگ و گل و ميوه مىآورد.
در اينجا، ولايت شكل ديگرى به خود مىگيرد، و از دايره تصرّفات ظاهرى فراتر مىرود و سخن از تأثير مرموز و ناپيدايى به ميان مىآيد كه با آنچه تاكنون گفتهايم متفاوت است.
قرآن مجيد مىگويد:
«يا ايُّهَا النَّبِىُّ انَّا ارْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُّبشِّراً وَ نَّذيراً وَ داعِياً الَى اللَّهِ بِاذْنِهِ وَ سِراجاً مُنيراً
؛ اى پيغمبر! ما تو را گواه فرستاديم و بشارت دهنده و انذار كننده، و
تو را دعوت كننده به سوى خدا به فرمان او قرار داديم، و چراغى پرفروغ و روشنى بخش.»[1]
اين چراغ پرفروغ و خورشيد تابان هم مسير راه را روشن مىسازد تا انسان راه را از چاه باز يابد، و شاهراه را از پرتگاه بشناسد و در آن سقوط نكند؛
و هم اين نور الهى بطور ناخودآگاه در وجود انسانها اثر مىگذارد، و نفوس را پرورش داده و به سوى تكامل مىبرد.
حديث معروف«هشام به حكم»كه براى مناظره با«عمرو بن عبيد»(عالم علم كلام و عقائد اهل سنّت) به بصره رفت، و او را با بيان منطقى زيبايى به اعتراف به لزوم وجود امام در هر عصر و زمان وادار نمود، گواه ديگرى بر اين معنى است.
او وارد مسجد بصره شد؛ صفوف مردم كه اطراف عمرو بن عبيد را گرفته بودند شكاف و پيش رفت و رو به سوى او كرده و گفت: من مرد غريبى هستم سؤالى دارم اجازه مىفرمايى؟
عمرو گفت: آرى!
هشام گفت: آيا چشم دارى؟
عمرو گفت: فرزندم! اين چه سؤالى است مىكنى؟ و چيزى را كه با چشم خود مىبينى چگونه از آن پرسش مىكنى؟!
هشام گفت: سؤالات من از همين قبيل است؛ اگر اجازه مىدهى ادامه دهم؟
عمرو از روى غرور گفت: بپرس، هر چند سؤالى احمقانه باشد!
سپس هشام سؤال خود را تكرار كرد.
هنگامى كه جواب مثبت از عمرو شنيد، پرسيد: با چشمت چه مىكنى؟
گفت: رنگها و انسانها را مىبينم.
سپس سؤال از دهان، و گوش و بينى كرد و جوابهاى سادهاى از عمرو شنيد!
در پايان گفت: آيا قلب (عقل) هم دارى و با آن چه مىكنى؟!
گفت: تمام پيامهايى را كه از اين جوارح و اعضاى من مىرسد با آن تشخيص
[1]. سوره احزاب، آيات 45 و 46
مىدهم. (و هر كدام را در جاى خود به كار مىگيرم.)
هشام در آخرين و مهمترين سؤال مقدّماتى خود پرسيد: آيا وجود اعضاء و حواس، ما را از قلب و عقل بىنياز نمىكند؟
گفت: نه. زيرا اعضاء و حواس ممكن است گرفتار خطا و اشتباهى شود؛ اين قلب است كه آنها را از خطا باز مىدارد.
اينجا بود كه هشام رشته اصلى سخن را به دست گرفت و گفت: «اى ابا مروان! (ابا مروان كنيه عمرو بن عبيد بود.) هنگامى كه خداوند متعال اعضا و حواسّ انسان را بدون امام و رهبر و راهنمايى قرار نداده، چگونه ممكن است جهان انسانيّت را در شكّ و ترديد و اختلاف بگذارد، و امامى براى اين پيكر بزرگ قرار ندهد؟»
عمرو بن عبيد در اينجا متوجّه نكته اصلى بحث شد و سكوت اختيار كرد، و بعد فهميد كه اين جوان پرسش كننده، همان هشام بن حكم معروف است، او را در كنار خود نشاند، و احترام شايانى نمود.
امام صادق عليه السلام بعد از شنيدن اين ماجرا در حالى كه خنده بر لب داشت به هشام فرمود:
«چه كسى اين منطق را به تو ياد داده است؟»
هشام عرض كرد: بهرهاى است كه از مكتب شما آموختهام.
امام صادق عليه السلام فرمود: «به خدا سوگند اين سخنى است كه در صحف ابراهيم و موسى عليه السلام آمده است.»[1]
آرى! امام به منزله قلب عالم انسانيّت است و اين حديث مىتواند اشاره به ولايت و هدايتهاى تشريعى او باشد يا تكوينى يا هر دو.
حديث معروف ابو بصير و همسايه توبه كارش گواه ديگرى بر اين مطلب است:
او مىگويد: همسايهاى داشتم كه از كارگزاران حكومت ظالم (بنى اميّه يا بنى عبّاس) بود و اموال فراوانى از اين طريق فراهم ساخته و به عيش و نوش لهو و شرابخوارى و دعوت گروههاى فساد به اين مجالس مشغول بود؛ بارها شكايت او را به خودش كردم
[1]. نقل با تلخيص و اقتباس از اصول كافى، جلد 1، صفحه 169، حديث 3