بر نمىآيد، «تنها كسانى به اين مرحله مىرسند كه داراى صبر و استقامتند، و تنها كسانى به اين فضيلت اخلاقى نائل مىشوند، كه بهره عظيمى از ايمان و تقوا دارند!»
(وَمايُلَقَّها الَّا الَّذينَ صَبَرُوا وَمايُلَقَّها الَّا ذُوحَظٍّ عَظيْمٍ)
هميشه يكى از مشكلات بزرگ جوامع بشرى، انباشته شدن كينهها و نفرتها بوده كه وقتى به اوج خود برسد، آتش جنگها از آن زبانه مىكشد و همه چيز را در كام خود فرو مىبرد و خاكستر مىكند.
حال اگر با روش بالا (دفع بدى با نيكى) با آن برخورد شود، كينهها، همچون برف در تابستان، بزودى ذوب مىشود و از ميان مىرود، و جوامع بشرى را از خطر بسيارى از جنگها مصون مىدارد، از جنايات مىكاهد و راه را براى همكارى عمومى هموار مىسازد.
ولى همان گونه كه قرآن مىگويد، اين كار كار همه كس نيست و بهره عظيمى از ايمان و تقوا و تربيت اخلاقى لازم دارد.
بديهى است اگر خشونت با خشونت پاسخ گفته شود، و سيّئه با سيّئه دفع گردد، خشونتها به صورت تصاعدى بالا مىگيرد، و روز به روز دامنه آن گستردهتر مىشود و مايه بدبختيهاى عظيمى در سطح جامعه بشرى مىگردد!
بديهى است اين امر (دفع بدى با نيكى) شرايط و حدود و استثناهايى دارد كه در جاى خود مشروحاً خواهد آمد.
در سومين آيه،از تأثير حسن اخلاق در جلب و جذب مردم سخن مىگويد و نشان مىدهد يك مدير متخلّق به اخلاق الهى تا چه حد در كار خود موفّق است، و چگونه دلهاى رميده را در اطراف خود جمع و متّحد مىسازد، اتّحادى كه مايه پيشرفت و تكامل جامعهها است، مىفرمايد:
«از پرتو رحمت الهى در برابر آنها نرم و مهربان شدى! و اگر تندخو و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مىشدند، آنها را عفو كن و براى آنها آمرزش الهى بخواه، و در كارها با آنها مشورت كن، امّا هنگامى كه تصميم گرفتى، قاطع باش و بر خدا توكّل كن چرا كه خدا
متوكّلان را دوست دارد!
(فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوْا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِى الْامْرِ فَاذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ انَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكّلينَ)
اين آيه تأثير عميق حسن اخلاق را در پيشرفت امر مديريّت و جلب و جذب دلها و وحدت صفوف و پيروزى و موفّقيّت جامعه نشان مىدهد؛ بنابراين، تأثير حسن اخلاق تنها در بعد الهى و معنوى آن خلاصه نمىشود، بلكه اثر وسيعى در زندگى مادّى انسانها نيز دارد.
دستورات سه گانهاى كه در ذيل آيه آمده يعنى مسأله «عفو و گذشت از خطاها» و «طلب آمرزش از پيشگاه خدا» و «مشورت در كارها» نيز در همين راستا است، چرا كه اين خلق و خوى كه از مهربانى و تواضع سرچشمه مىگيرد سبب عفو و گذشت و استغفار و جبران خطاهاى پيشين و احترام به شخصيّت و ارزش وجودى انسانها مىشود.
چهارمين آيه،آثار منفى بعضى از اخلاق سوء را نشان مىدهد كه هميشه و همه جا در برابر پيامبران راستين، گروهى مترفين قيام كردند، همانها كه مست ناز و نعمت بودند، و روح تكبّر و خودخواهى تمام وجودشان را پر كرده بود، مىفرمايد: «ما در هيچ شهر و ديارى پيامبرانِ انذار كننده نفرستاديم، مگر اين كه مترفين گفتند ما به آنچه شما فرستاده شدهايد كافريم!»
(وَما ارْسَلْنا فى قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيْرٍ الَّا قالَ مُتْرَفُوها انَّا بِما ارْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ)
سپس مىافزايد: آنها به قدرى مغرور بودند كه «گفتند اموال و اولاد ما (از شما) بيشتر است و ما هرگز مجازات نخواهيم شد»
(وَقالُوا نَحْنُ اكْثَرُ امْوالًا وَاوْلاداً وَما نَحْنُ بِمُعَذَّبيْنَ)
اين خلق و خوى زشت سبب مىشود كه در برابر هرگونه اصلاح اجتماعى بايستند؛ مردان حق را بكشند، و صداى حق طلبان را خاموش كنند و بذر فساد و ظلم و طغيان در جامعهها بپاشند، و از اينجا نمونه ديگرى از تأثير اخلاق سوء، در وضع جوامع بشرى روشن مىشود.
عجب اين كه روحيّه استكبار ناشى از ناز و نعمت، سبب مىشد كه از نظر تفكّر نيز گرفتار خطاهاى زشت و روشنى بشوند، و كثرت و وفور نعمت را دليل بر قرب خود در
درگاه الهى بپندارند كه اگر ما مقرّب درگاه او نبوديم، اين همه نعمت به ما نمىداد! و به اين ترتيب تمام ارزشهاى معنوى و اخلاقى را انكار مىكردند كه قرآن در آيه بعد از آن، اين منطق سست و واهى را درهم مىريزد، و معيار قرب درگاه الهى را ايمان و عمل صالح مىداند.
نه تنها مشركان ثروتمند قريش كه همه ناز پروردگان و ثروت اندوزان مستكبر، همين موقف را در برابر پيامبران و مصلحان جوامع بشرى داشتند.
در پنجمين آيه،به چهره ديگرى از اين مسأله رو به رو مىشويم كه داستان«قارون»ثروتمند مغرور و خودخواه بنىاسرائيل را بيان مىكند.
هنگامى كه آگاهان بنىاسرائيل به او نصيحت كردند كه «مال و ثروت عظيم خويش را ابزارى براى سعادت خود و جامعهاى كه در آن زندگى مىكنى قرار ده و آن گونه كه خدا به تو احسان كرده است به خلق خدا نيكى كن، و راه ظلم و فساد را نپوى كه خدا مفسدان را دوست ندارد!»
(وَابْتَغِ فيْما اتكَ اللَّهُ الدّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنْسَ نَصيْبَكَ مِنَ الدُّنْيا وَاحْسِنْ كَما احْسَنَ اللَّهُ الَيْكَ وَلاتَبْغِ الْفَسادَ فِى الْارْضِ انَّ اللَّهَ لايُحِبُّ الْمُفْسِدينَ)
او با غرور و تكبّر مخصوص به خود گفت: «اين ثروت عظيم را به وسيله علم و دانش (و لياقت و كار دانىام) به دست آوردهام!»
(قالَ انَّما اوتيْتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِنْدِى)
يعنى، نگوييد خدا به من داده است، بگوييد علم و لياقت و درايتم، به من داده است؛ و سرانجام همين كبر و غرور او را به وادى هولناك انكار آيات الهى و ادامه فساد و ظلم و همكارى با دشمنان حقّ و عدالت كشانيد، و در يك حادثه عجيب، او و تمام اموالش در كام زمين فرو رفت.
و باز در اينجا مشاهده مىكنيم كه چگونه رذائل اخلاقى مىتواند چهره اشخاص حتّى جامعهها را دگرگون سازد و از رسيدن به خير و سعادت و نيكبختى باز دارد.
جالب اين كه در آيات قبل از آن مىخوانيم كه آگاهان بنىاسرائيل گفتند: «اين همه شادى نكن كه خدا شادى كنندگان را دوست نمىدارد!»
(اذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لاتَفْرَحْ انَّ اللَّهَ لايُحِبُّ الْفَرِحيْنَ)
بديهى است شاد بودن و شاد زيستن در منطق اسلام و در هيچ منطقى كار بدى نيست، منظور در اينجا، شادى ناشى از غرور و غفلت و بى خبرى از خدا و شادى آميخته با ظلم و فساد و گناه است، همان شادى كه به دنبال آن عربدههاى مستانه و سركشى و فساد است و همه اينها بازتاب صفات زشتى است كه در درون دل لانه گزيده است.
در ششمين آيه،شكايت حضرت نوح عليه السلام را در پيشگاه خدا مىخوانيم كه در لابه لاى آن اشارات پر معنايى به تأثير اعمال آدمى- و خلق و خوهايى كه پشتوانه اين اعمال است- در زندگى فردى و اجتماعى انسان شده است، مىفرمايد: «بارالها! من به آنها گفتم: از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد (و از مركب غرور و نخوت فرود آييد و از گناهان خويش و كفر و عناد و لجاج توبه كنيد!) كه او بسيار آمرزنده است- تا بارانهاى پربركت آسمان را پىدرپى بر شما بفرستد و شما را با اموال و فرزندان فراوان يارى دهد و باغهاى سرسبز و نهرهاى جارى در اختيارتان بگذارد.»
(فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ انَّهُ كانَ غَفَّاراً- يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً- وَيُمْدِدْكُمْ بِامْوالٍ وَبَنيْنَ- وَيَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَيَجْعَلْ لَكُمْ انْهاراً)
و در ادامه اين آيات، سرپيچى آنها را از فرمانهاى الهى و صفات زشت آنان را بر مىشمرد، كه سرچشمه اصلى گناهان آنها بود.
ممكن است آنچه در بالا آمده به عنوان يك رابطه معنوى و الهى در ميان ترك گناه و استغفار، با فزونى نعمتها تفسير شود، ولى هيچ مانعى ندارد كه اين پيوند و ارتباط هم جنبه معنوى داشته باشد هم جنبه ظاهرى، لذا در جاى ديگر از قرآن مجيد مىخوانيم:
«ظَهَرَ الْفَسادُ فِى البَرِّ وَالْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ ايْدِى النَّاسِ؛فساد در خشكى و دريا به خاطر كارهايى كه مردم انجام دادهاند آشكار شده است.»(سوره روم، آيه 41)
همين معنىدر سورههود بهشكلديگرى آمدهاست كهاز زبان پيامبراسلام صلى الله عليه و آله خطاب به مشركان مكّه مىفرمايد: «دعوت من اين است كه از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد و استغفار كنيد، و به سوى او باز گرديد، تا مواهب نيكو در مدّت معيّنى در اختيار شما بگذارد!(وَانِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا الَيْهِ يُمَتِّعْكُمْ مَّتاعاً حَسَناً الى اجَلٍ مُسَمّىً)(سوره هود، آيه 3)
بىشك بخشش«متاع حسن»تا سرآمد معيّنى، اشاره به مواهب مادّى زندگى دنيا
است كه در گرو استغفار و توبه از گناه و بازگشت به سوى خدا و تخلّق به اخلاققرار داده شده است.
شك نيست كه صفات زشت سرچشمه انواع گناهان است و گناهان سبب گسترش فساد در جامعه و از هم گسيختگى رشته وحدت و اتّحاد و دوستى و برادرى و اعتماد در ميان آنها است و همين امر سبب عقبماندگى در مسائل عمران و آبادى و توسعه اقتصادى و سلامت نفوس و رفاه مادّى و تكامل معنوى مىشود.
در هفتمين آيه،اشاره به وضع اهل كتاب و طغيان و سركشى آنها كرده، مىفرمايد: «اگر اهل كتاب تورات و انجيل و آنچه بر آنها از طرف پروردگارشان نازل شده است را بر پادارند (و تقوا پيشه كنند و عمل صالح به جا آورند) از آسمان و زمين روزى خواهند خورد، (ولى) گروه اندكى از آنها ميانه رو هستند (و از افراط و تفريط بر كنارند) امّا اكثريّت آنها اعمال بدى دارند!
(وَلَوْ انَّهُم اقامُوا التَّوْريةَ وَالْانْجيْلَ وَما انْزِلَ الَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَا كَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَمِنْ تَحْتِ ارْجُلِهِمْ مِنْهُمْ امَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَكَثيْرٌ مِنْهُمْ ساءَ مايَعْمَلُونَ)
باز در اينجا رابطه و پيوند نزديكى را در ميان اعمال صالح و تقوا از يكسو، و نزول بركات زمين و آسمان را از سوى ديگر، مشاهده مىكنيم؛ اين رابطه مىتواند هم جنبه روحانى داشته باشد و هم طبيعى، و در حقيقت هر دو آنها است.
آرى، فيض الهى محدود نيست! اين ما هستيم كه بايد با تحصيل قابليّت و شايستگيها خود را به آن منبع پرفيض متّصل سازيم؛ ولى افراط و تفريطها و انحراف از جادّه اعتدال، آسمان و حيات و زندگى را براى انسانها تيره و تار ساخته و آرامش را بر چيده است!
جنگهاى ويرانگر، نفوس انسانى و سرمايههاى معنوى و مادّى را تحليل مىبرد، و محصول سالها تلاش انسانها را بر باد مىدهد.
جمله
وَما انْزِلَ الَيْهِمْ مِنْ رَّبِّهِمْ
همه كتب آسمانى حتّى قرآن مجيد را شامل مىشود، چرا كه در واقع اصول همه آنها يكى است، هر چند با گذشت زمان، همراه تكامل و پيشرفت جامعه اسلامى، دستورات والاترى نازل شده است.
در هشتمين آيه،به تعبير تازهاى برخورد مىكنيم و آن پيوند و ارتباط حيات طيّبه (زندگى پاك و پاكيزه) با اعمال صالح (و صفاتى كه سرچشمه آن اعمال است) مىباشد، مىفرمايد: «هر كس عمل صالح انجام دهد در حالى كه مؤمن است خواه مرد باشد يا زن، به او حيات پاكيزه مىبخشيم و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام داده اند خواهيم داد!»
(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ اوْ انْثى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيوةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ اجْرَهُمْ بِاحْسَنِ ماكانُوا يَعْمَلُونَ)
در آيات گذشته، بيشتر تأثير اخلاق در جنبههاى زندگى اجتماعى مطرح بود، در حالى كه ظاهر آيه مورد بحث، بيشتر جنبه زندگى فردى را مطرح مىكند، لذا مىگويد هر فرد از انسانها مرد باشد يا زن، داراى ايمان و عمل صالح باشد، صاحب حيات طيّبه خواهد بود.
در اين آيه، هيچ اشارهاى به اين كه منظور منحصراً«حيات طيّبه»در قيامت است وجود ندارد، بلكه بيشتر اشاره به «حيات طيّبه» دنيا يا مفهوم عامّى كه دنيا و آخرت را شامل بشود، دارد.
حيات طيّبه چيست؟
- در اين كه منظور از حيات طيّبه (زندگى پاكيزه) در اينجا چيست؟ مفسّران تفسيرهاى متعدّدى ذكر كردهاند، بعضى آن را به معنى روزى حلال، و بعضى به قناعت و رضا به داده الهى، بعضى به عبادت همراه با روزى حلال، بعضى به توفيق بر اطاعت فرمان الهى، تفسير كردهاند. و بعضى هرگونه پاكيزگى از آلودگيها، ظلمها، خيانتها، عداوتها، اسارتها و ذلّتها و طهارت و پاكيزگى و رفاه و آسايش را در مفهوم آن مندرج دانستهاند؛ ولى با توجّه به جمله
وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ اجْرَهُمْ
كه ناظر به پاداش آخرت است، بيشتر به نظر مىرسد كه «حيات طيّبه» اشاره به زندگى پاكيزه اين دنيا باشد.
در نهمين آيهاز آيات مورد بحث، اعراض از ياد خدا و حالت غفلت و بى خبرى را سرچشمه «معيشت ضنك» (زندگى تنگ و سخت) مىشمرد و مىفرمايد: «هر كس از ياد من روى گردان شود زندگى سخت و تنگى خواهد داشت، و روز قيامت او را نابينا محشور مىكنيم.»
(وَمَنْ اعْرَضَ عَنْ ذِكْرى فَانَّ لَهُ مَعيْشَةً ضَنْكاً وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ اعْمى)
مىدانيم ياد خدا و توجّه به اسماء و صفات والاى او كه ذات پاكش منبع تمام كمالات، بلكه كمال كلّ فى الكلّ است، سبب پرورش فضائل اخلاقى در نهاد آدمى است؛ و او را روز به روز از نظر خلق و خوى به اسماء و صفات الهى نزديكتر مىسازد، و اين خلق و خوى او كه سرچشمه اصلى اعمال صالح است، زندگى را براى او گسترده و آسان و پاك و پاكيزه مىكند؛ و بعكس، اعراض و روى گردانى از ذكر خدا، او را از اين منبع نور، دور ساخته و به خلق و خوى ظلمانى شياطين نزديك مىكند؛ و همان، سبب معيشت ضنك مىشود و زندگى مرگبار در انتظار او مىباشد؛ و اين يكى ديگر از آيات قرآنى است كه با صراحت رابطه اخلاق و ايمان را با وضع زندگى فردى و اجتماعى انسانها آشكار مىسازد.
جمعى از مفسّران يا ارباب لغت،«معيشت ضنك»را به زندگى و درآمدهاى حاصل از كسب حرام تفسير كردهاند، چرا كه چنين زندگى سرچشمه ناراحتيهاى فراوان است.
و به گفته بعضى ديگر از مفسّران، افراد بىايمان معمولًا داراى حرص شديد، و عطش مادّى پايانناپذير و بيم از فناى نعمتها و غلبه بخل بر آنها و صفات نكوهيده ديگرى از اين قبيل هستند كه آنها را در جهنّمى سوزان- على رغم امكانات گسترده مادّى- فرو مىبرد.
نابينايى آنها در قيامت نيز نتيجه يا تجسّمى از نابينايى آنها در دنيا است كه چشم بر هم نهادند و راه حقّ و سعادت را نديدند، و در ظلمات شهوات مادّى فرو رفتند.
شرح بيشتر درباره اين نكته در پايان اين بخش خواهد آمد.
در دهمين آيه،به يكى از اثرات سوء عداوت و دشمنى و نزاع- كه موجب فرو ريختن و ويران شدن پايههاى وحدت و بر باد رفتن قوّت و قدرت است- اشاره كرده، مىفرمايد:
«نزاع و كشمكش نكنيد كه سست مىشويد و قدرت و شوكت شما از ميان مىرود»
(وَلاتَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ ريحُكُمْ)
بديهى است منازعات و اختلافات و كشمكشها همواره زاييده يك سلسله خلق و خوهاى رذيله و پست است؛ انحصار طلبى، خودخواهى، منفعت پرستى، خودبرتربينى،
حرص و كينه و حسد و مانند اينها هر يك از سرچشمههاى نزاع محسوب مىشود، و نتيجه آن فَشَل و سستى و بر باد رفتن عزّت و شوكت است.
جالب اين كه، قرآن در اينجا تعبير به
تَذْهَبَ ريحُكُمْ
مىكند.
«ريح»در اصل به معنى«باد»است و بطور كنايه در«قدرت و قوّت و غلبه»به كار مىرود، و شايد اين معنى از آنجا به وجود آمده كه وزيدن باد به پرچم قوم و ملّتى، كنايه از قوّت و قدرت و غلبه آنها است؛ بنابراين مفهوم جمله بالا چنين مىشود كه اگر اختلاف كنيد قدرت و قوّت و عظمت شما از بين خواهد رفت.
يا از اين نظر كه وزش بادهاى موافق سبب سرعت گرفتن كشتيها و رفتن به سوى مقصد بوده.
نويسنده«التّحقيق»مىگويد: در ميان روح و ريح، رابطهاى است، روح به معنى جريان روحانى ماوراء مادّه است، و ريح به معنى جريان در مادّه است.
در پارهاى از موارد،«ريح»به معنى رائحه و بوى خوش است، مانند:«إنّى لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَولا انْ تُفَنِّدُونِ».(سوره يوسف، آيه 94)
بنابراين، ممكن است، معنى جمله اين باشد كه افراد و اقوام با نفوذ رائحه آنها در جهان پخش مىشود، ولى اگر اختلاف كنيد، نفوذ خود را در جهان از دست خواهيد داد.
و به هر حال، سرچشمه اختلاف هر چه باشد (خودخواهى، سودپرستى، حسد، بخل، كينهتوزى و غير آن) تأثير آن در زندگى انسانها و عقبافتادگى اجتماعى، غير قابل انكار است؛ و از اينجا پيوند مسائل اخلاقى، و مسائل زندگى اجتماعى انسانها روشن مىشود.
نتيجه
از آيات بالا بخوبى استفاده مىشود كه هر خلق و خوى برجسته انسانى علاوه بر جنبههاى معنوى و اخروى، تأثير عميقى در زندگى مادّى و دنيوى انسانها دارد؛ به همين دليل، نبايد تصوّر كرد كه مسائل اخلاقى يك سلسله مسائل فردى و شخصى است، و چيزى جدا از زندگى اجتماعى انسانها است؛ بلكه بعكس، رابطه بسيار قوى و نزديك با