وَالَرَّفيْقُ؛
كسى كه بد اخلاق باشد دوستان و رفيقان او پراكنده مىشوند و او را رها مىكنند»[1]
8- باز از همان حضرت آمده است:
«سُوْءُ الْخُلْقِ نَكِدُ الْعَيْشِ وَعَذابُ النَّفْسِ؛
اخلاق بد موجب سختى و تنگى زندگى و ناراحتى روح و وجدان مىشود.»[2]
9- از اميرمؤمنان على عليه السلام پرسيدند:
«مَنْ ادْوَمُ النَّاسِ غَمّاً؛
چه كسى غم و اندوهش از همه بيشتر است؟»
قال عليه السلام: «اسْوَئُهُمْ خُلْقاً!
فرمود: كسى كه از همه اخلاقش بدتر است!»[3]
10- و بالاخره در حديثى مىخوانيم كه لقمان حكيم به فرزندش چنين نصيحت مىكرد:
«ايَّاكَ وَالضَّجْرَ وَسُوْءَ الْخُلْقِ وَقِلَّةَ الصَّبْرِ فَلايَسْتَقيمُ عَلى هذِهِ الْخِصالِ صاحِبٌ؛
از بىحوصلگى و سوء خلق و كم صبرى بپرهيز كه با داشتن اين صفات بد، دوستى براى تو باقى نمىماند!»[4]
[1]. غررالحكم
[2]. غررالحكم
[3]. مستدرك الوسائل، ج 2، ص 338 (چاپ قديم)
[4]. بحار، ج 10، ص 419
فصل: سوم مكتبهاى اخلاقى
در علم اخلاق مكاتب فراوانى است كه بسيارى از آنها انحرافى است و به ضدّ اخلاق منتهى مىشود، و شناخت آنها در پرتو هدايتهاى قرآنى كار مشكلى نيست؛ قرآن مىگويد:
وَأَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَلاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَن سَبِيْلِه ذاكُمْ وَصَّاكُمْ بِه لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ(سوره انعام، آيه 153)
آيه فوق كه بعد از ذكر بخش مهمّى از عقائد و برنامههاى عملى و اخلاقى اسلام در سوره انعام آمده، و مشتمل بر فرمانهاى دهگانه اسلامى است، مىگويد: «به آنها بگو اين راه مستقيم من است، از آن پيروى كنيد و از راههاى مختلف (و انحرافى) پيروى مكنيد كه شما را از راه حق دور مىسازد؛ اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش فرموده تا پرهيزگار شويد!»
مكتبهاى اخلاقى همانند ساير روشهاى فردى و اجتماعى از«جهانبينى»و ديدگاههاى كلّى درباره جهان آفرينش سرچشمه مىگيرد و اين دو، يك واحد كاملًا به هم پيوسته و منسجم است.
آنها كه «جهانبينى» را از «ايدئولوژى» (و «هستها» را از «بايدها») جدا مىسازند و مىگويند رابطهاى بيناين دونيست زيرا جهانبينى و هستها از دلائلمنطقى و تجربى
سرچشمه مىگيرد در حالى كه «بايدها» و «نبايدها» يكسلسله فرمانها و دستورها است، از يك نكته مهم غفلت كردهاند، و آن اين كه: فرمانها و «بايدها» هنگامى حكيمانه است كه رابطهاى با «هستها» داشتهباشد، وگرنه امور اعتبارى بىمحتوا و غيرقابل قبولى خواهد بود.
در اينجا مثالهاى روشنى داريم كه اين مطلب را كاملًا باز مىكند: هنگامى كه اسلام مىگويد: «شراب نخوريد!» و يا قوانين بينالمللى مىگويد: «موادّ مخدّر ممنوع است!» اينها فرمانهاى الهى يا مردمى است كه بىشك از يك سلسله هستها سرچشمه گرفته؛ زيرا، واقعيّت عينى چنين است كه شراب و موادّ مخدّر تأثير بسيار مخرّبى در روح و جسم انسان دارد به گونهاى كه هيچ بخشى از آن، از شرّ اين موادّ ويرانگر در امان نيست؛ اين واقعيّت، سبب آن بايد يا نبايد مىشود.
اين كه مىگوئيم احكام الهى از مصالح و مفاسد سرچشمه مىگيرد، درست اشاره به همين رابطه است، و اين كه مىگوئيم
«كُلَّما حَكَمَ بِهِ الْعَقْلُ حَكَمَ بِهِ الشَّرْعُ؛
هر كارى را عقل حكم به خوبى يا بدى آن كند، شرع نيز مطابق آن فرمان مىدهد!» نيز اشاره به وجود رابطه تنگاتنگ ميان واقعيّتها و احكام (بايدها و نبايدها) مىباشد.
و اين كه در مجالس قانونگذارى در جوامع بشرى مىنشينند و پيامدهاى فردى و اجتماعى هر پديدهاى را بررسى و بر اساس آن قانون وضع مىكنند نيز دقيقاً در همين راستا است.
كوتاه سخن اين كه، محال است يك حكم حكيمانه بىارتباط با واقعيّتهاى موجود در زندگى بشر باشد؛ در غير اين صورت، حكم و قانون نيست بلكه گزافهگوئى و خرافه و قلدرى است؛ و چون واقعيّت يكى بيش نيست طبيعتاً راه مستقيم و محكم و قانون صحيح هم بيش از يكى نمىتواند باشد و اين مسأله سبب مىشود كه ما تمام تلاش و كوشش خود را براى پيدا كردن واقعيّتها و احكام و قوانين نشأت گرفته از آن به كار گيريم.
از آنچه در بالا گفته شد رابطه ديدگاههاى كلّى در مجموعه هستى و آفرينش انسان، با مسائل اخلاقى روشن مىشود و منشأ پيدايش مكتبهاى مختلف اخلاقى نيز همين است.
اكنون با توجّه به مطالب فوق به سراغ مكاتب اخلاقى مىرويم:
1- اخلاق در مكتب خداپرستان
از اين ديدگاه، آفريننده همه آثار خداست. ما از سوى او هستيم و به سوى او باز مىگرديم و هدف آفرينش تكامل انسان در جنبههاى معنوى است و پيشرفتهاى مادّى تا آنجا كه راه را براى وصول به تكامل معنوى هموار مىسازد نيز هدف معنوى محسوب مىشود.
تكامل معنوى را مىشود بدينسان معنى كرد: «قرب به خداوند و پيمودن راهى كه انسان را به صفات كمال او نزديك مىسازد».
بنابراين معيار، اخلاق از اين ديدگاه تمام صفات افعالى است كه انسان را براى پيمودن اين راه آماده مىسازد و نظام ارزشگذارى در اين مكتب نيز بر محور ارزشهاى والاى انسانى و كمال معنوى و قرب به خداست.
2- اخلاق مادّيگرى
مىدانيم مادّيها شعبى دارند كه يك شعبه معروف آن مادّيگرى كمونيستى است. از ديدگاه اين مكتب كه همه چيز را از دريچه مادّه مىنگرد و به خدا و مسائل معنوى، ايمان ندارد، و اصالت را براى اقتصاد قائل است و براى تاريخ نيز ماهيّت مادّى و اقتصادى قائل مىباشد، هر چيز كه جامعه را به سوى اقتصاد كمونيستى سوق دهد اخلاق است، و يا به تعبير خودشان«آنچه انقلاب كمونيسم را تسريع كند، اخلاق محسوب مىشود.»مثلًا اين كه راست گفتن يا دروغ گفتن كدام اخلاقى و يا غير اخلاقى است با توجّه به تأثير آنها در انقلاب ارزيابى مىشود، اگر دروغ به انقلاب سرعت ببخشد، يك امر اخلاقى است و اگر راست تأثير منفى بگذارد يك امر غير اخلاقى محسوب مىشود!
شاخههاى ديگر مادّيگرى نيز هر كدام طبق مسلك خود اخلاق را تفسير مىكنند؛ آنها كه اصل را بر لذّت و كام گرفتن از لذائذ مادّى نهادهاند چيزى به نام اخلاق قبول ندارند و يا به تعبير ديگر، اخلاق را در صفات و افعالى مىدانند كه راه را براى وصول به لذّت هموار سازد.
و آنها كه اصل را بر منافع شخصى و فردى نهادهاند و حتَّى جامعه بشرى را تا آن
اندازه محترم مىشمرند كه در مسير منافع شخصى آنها باشد (همان گونه كه در مكتبهاى سرمايه دارى غرب ديده مىشود) اخلاق را به امورى تفسير مىكنند كه آنها را به منافع مادّى و شخصى آنها برساند و همه چيز را در پاى آن قربانى مىكنند!
3- اخلاق از ديدگاه فلاسفه عقلى
آن گروه از فلاسفه كه اصالت را براى عقل قائلند و مىگويند غايت فلسفه اين است كه در وجود انسان يك عالَم عقلى بسازد همانند عالم عينى خارجى
(صَيْرُورةُ الْانْسانِ عالَماً عَقْلِيّاً مُضاهِياً لِلْعالَمِ الْعَيْنى)
، در مباحث اخلاقى- اخلاق را به صفات و اعمالى تفسير مىكنند كه به انسان كمك كند تا عقل بر وجود او حاكم باشد نه طبايع حيوانى و خواستههاى نفسانى.
4- اخلاق در مكتب غيرگرايان!
گروه ديگر از فلاسفه كه بيشتر به جامعه مىانديشند و اصالت را براى جمع قائلند نه افراد، فعل اخلاقى را به افعالى تفسير مىكنند كه هدف غير باشد؛ بنابراين، هر كارى كه نتيجهاش تنها به خود انسان برگردد غير اخلاقى است و كارهائى كه هدفش ديگران باشد اخلاقى است.
5- اخلاق از ديدگاه وجدان گرايان
گروهى از فلاسفه كه اصالت را براى وجدان قائلند نه عقل، كه مىتوان از آنها به «وجدانگرا» تعبير كرد و گاه به طرفداران «حسن و قبح عقلى» كه در واقع منظور از آن عقل عملى است نه عقل نظرى، آنها مسائل اخلاقى را يك سلسله امور وجدانى مىدانند نه عقلانى كه انسان بدون نياز به منطق و استدلال آنها را درك مىكند؛ مثلًا، انسان عدالت را خوب مىشمرد و ظلم را بد، ايثار و فداكارى و شجاعت را خوب مىداند و خودپرستى و تجاوزگرى و بخل را بد مىبيند بى آنكه نيازى به استدلال عقلانى و تأثير آنها در فرد و جامعه داشته باشد.
بنابراين، بايد وجداناخلاقى را زندهكرد و آنچه را موجبتضعيف وجدان مىشوداز ميان برداشت؛ سپس وجدان قاضى خوبى براى تشخيص اخلاق خوب از بد خواهد بود.
طرفداران «حسن و قبح عقلى» گر چه دم از عقل مىزنند ولى پيداست كه منظور آنها عقل وجدانى است و نه عقل استدلالى، آنها مىگويند حسن احسان و قبح ظلم كه دو فعل اخلاقى مىباشد بدون هيچ گونه نياز به دليل و برهان براى انسان سليمالنّفس آشكار است، و به اين ترتيب اصالت را براى وجدان قائلند.
ولى بسيارى از آنها انكار نمىكنند كه وجدان ممكن است درباره بعضى از امور ساكت باشد و ادراكى نداشته باشد، در اينجا بايد دست به دامن شريعت و وحى شد تا امور اخلاقى را از غير اخلاقى جدا سازد؛ بعلاوه اگر نسبت به آنچه عقل حاكم است تأييدى از سوى شرع باشد انسان با اطمينان بيشترى در راه آن گام مىنهد.
نتيجه:
با توجّه به اشاراتى كه به مهمترين مكاتب اخلاقى در اين فصل آمد، امتيازات مكتب اخلاقى اسلام كاملًا روشن است: «اساس اين مكتب اخلاقى، ايمان به خداوندى است كه كمال مطلق و مطلق كمال است و فرمان او بر تمام جهان هستى جارى و سارى است و كمال انسانها در اين است كه پرتوى از صفات جمال و جلال او را در خود منعكس كنند و به ذات پاكش نزديك و نزديكتر شوند.»
ولى اين به آن معنا نيست كه صفات اخلاقى در بهبودى حال جامعه بشرى و نجات انسانها از چنگال بدبختيها بىاثر است؛ بلكه در يك جهانبينى صحيح اسلامى عالم هستى يك واحد بهم پيوسته است، واجبالوجود قطب اين دايره و ماسواى خدا همه به او وابسته و پيوسته و در عين حال با هم منسجم و در ارتباطند. بنابراين، هر چيزى كه سبب صلاح حال فرد باشد سبب صلاح حال جامعه، و هر چيز كه در صلاح جامعه مؤثّر باشد در صلاح فرد نيز مؤثّر است.
به تعبير ديگر، ارزشهاى اخلاقى تأثير دوگانه دارد، هم فرد را مىسازد، هم جامعه را.
و آنها كه تصوّر مىكنند هميشه مسائل اخلاقى چيزى است كه هدف در آن غير باشد نه خويشتن، در اشتباه بزرگى هستند زيرا مصلحت اين دو در واقع از هم جدا نيست و جدائى اين دو از يكديگر تنها در مقاطع محدود و كوتاه مدّت است. شرح اين سخن را قبلًا داشتيم و در مناسبتهاى ديگر خواهد آمد.
نكتهها
1- اخلاق و نسبيّت
آيا اخلاق خوب و بد و رذائل و فضائل جنبه مطلق دارد؛ يعنى، مثلًا شجاعت و فداكارى و تسلّط بر نفس در هر زمان و هر مكان بدون استثنا خوب است، يا خوبى و بدى اين صفات نسبى است، در پارهاى از جوامع و بعضى از زمانها و مكانها خوب در حالى كه در جامعه يا زمان و مكان ديگر، بد است؟
آنها كه اخلاق را نسبى مىدانند دو گروهند:
گروه اوّلكسانى هستند كه نسبيّت را در تمام هستى قائل هستند؛ هنگامى كه وجود و عدم نسبى باشد، اخلاق مشمول نسبيّت خواهد بود.
گروه دومكسانى هستند كه كارى به رابطه مسائل مربوط به وجود و اخلاق ندارند، بلكه معتقدند معيار شناخت اخلاق خوب و بد، پذيرش و عدم پذيرش جامعه است.
بنابراين، ممكن است صفتى مانند شجاعت در جامعهاى مقبول و در جامعه و زمان و مكان ديگرى غير مقبول باشد، در آن جامعهاى كه مقبول است جزو فضائل اخلاقى محسوب مىشود و در جامعهاى كه غير مقبول است جز و رذائل اخلاقى است.
اين گروه، حسن و قبح افعال اخلاقى را نيز تابعى از شاخص قبول و ردّ جامعه مىشمرند و اعتقادى به حسن و قبح ذاتى افعال ندارند.
همان گونه كه در بحث گذشته گفتيم، مسائل اخلاقى بستگى به معيارهاى سنجش زائيده از جهانبينىها دارد؛ آنها كه اصل و اساس را، جامعه- آن هم در شكل مادّىاش- مىبينند، چارهاى جز قبول نسبيّت در اخلاق ندارند؛ زيرا جامعه بشرى دائماً در تغيير و
تحوّل است و شكل مادّى آن پيوسته دگرگون مىشود؛ بنابراين، چه جاى تعجّب كه اين گروه مرجع تشخيص اخلاق خوب و بد را افكار عمومى جامعه و قبول و ردّ آن بدانند.
نتيجه چنين تفكّرى ناگفته پيداست؛ زيرا سبب مىشود كه اصول اخلاقى به جاى اين كه پيشرو جوامع بشرى و اصلاح كننده مفاسد آنها باشد، دنباله رو و هماهنگ با هر وضع و شرائطى گردد.
از نظر اين گروه كشتن دختران و زنده به گور كردن آنها در جامعه جاهليّت عرب، يك امر اخلاقى بوده چرا كه جامعه آن روز آن را پذيرفته بود، همچنين غارتگرى كه از افتخارات عرب جاهلى بود و پسران را به خاطر اين گرامى مىداشتند كه وقتى بزرگ شدند سلاح به دست مىگيرند و در صفوف غارتگران فعّاليّت مىكنند نيز يك امر اخلاقى محسوب مىشود و البتّه همجنسگرائى در جوامعى كه غرق اين بدبختيها هستند از نظر آنها اعمال اخلاقى محسوب مىشود!
عواقب مرگبار و خطراتى كه اين گونه مكتبها براى جوامع بشرى به وجود مىآورد بر هيچ عاقلى پوشيده نيست.
ولى در اسلام كه معيار اخلاقى و ارزش فضائل و رذائل از سوى خدا تعيين مىشود و ذات پاك او ثابت ولايتغيّر است، ارزشهاى اخلاقى ثابت ولايتغيّر خواهد بود و افراد و جوامع انسانى بايد از آن الگو بگيرند و تابع آن باشند نه اين كه اخلاق تابع خواست آنها باشد!
خداپرستان حتّى فطرت انسانى و وجدان اخلاقى را اگر آلوده نگردد ثابت مىدانند؛ و آن را پرتوى از فروغ ذات پروردگار مىشمرند و به همين دليل اخلاقيّات متّكى بر وجدان، يا به تعبير ديگر، حسن و قبح عقلى (منظور عقل عملى است نه عقل نظرى) را نيز ثابت مىشمرند.
اسلام نسبى بودن اخلاق را نفى مىكند
در آيات متعدّدى از قرآن مجيد، خوب و بد يا«خبيث و طيّب»را بطور مطلق مطرح كرده و وضع جوامع بشرى را در اين امر بىاثر مىشمرد؛ در آيه 100 سوره مائده.