بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 71

مسأله نامگذارى نداريم، و چنين نزاعى را نزاع لفظى مى‌شمريم زيرا اين گونه موارد از قبيل تغيير موضوع و ماهيّت چيزى است، و اگر منظور بعضى از طرفداران نسبيّت اين باشد، مشكلى نيست؛ مشكل آن است كه شاخص فضيلت و رذيلت و حسن و قبح اخلاقى را پسنديدن اكثريّت جامعه بدانيم.

از مجموع آنچه گفته شد نتيجه مى‌گيريم كه مسأله نسبيّت در اخلاق از ديدگاه اسلام و قرآن و منطق عقل مردود است و در واقع طرح مسأله نسبيّت در مباحث اخلاقى مساوى با نفى اخلاق است، چرا كه طبق نظريّه نسبيّت اخلاقى، هر رذيله‌اى در جامعه فراگير شود فضيلت است؛ و هر بيمارى اخلاقى فراگير، صحّت و سلامت محسوب مى‌شود و اخلاق به جاى اين كه وسيله‌اى براى سالم‌سازى اجتماع گردد، عاملى براى توسعه فساد خواهد شد.

2- تأثير متقابل «اخلاق» و «رفتار»

رابطه اخلاق و عمل، و تأثير اخلاق در عمل، چيزى نيست كه بر كسى مخفى باشد چرا كه اعمال ما معمولًا از صفات درونى ما سرچشمه مى‌گيرد، شخصى كه بخل يا حسد يا تكبّر در درون قلب او لانه كرده و روح و فكر او را به رنگ خود در آورده است، طبيعى است كه اعمالش به همان رنگ باشد؛ حسود هميشه اعمالش نشان مى‌دهد كه اين خوى زشت، همچون جرقه آتشى در جان او شعله‌ور است و او را آرام نمى‌گذارد و همچنين افراد متكبّر، راه رفتن، سخن گفتن، نشست و برخاست آنها همه رنگ تكبّر دارند، و اين حكم در تمام صفات اخلاقى خوب و بد جارى و سارى است.

به همين دليل، بعضى از محقّقان اين گونه اعمال را اعمال اخلاقى مى‌دانند؛ يعنى، اعمالى كه صرفاً ناشى از اخلاق نيك و بد است، در مقابل اعمالى كه گاه از انسان سر مى‌زند، و مثلًا تحت تأثير امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد و اندرز صورت گرفته، بى آن‌كه ريشه اخلاقى داشته باشد، البتّه اين گونه اعمال نسبت به اعمال اخلاقى كمتر است.

و از اينجا مى‌توان نتيجه گرفت كه براى اصلاح جامعه، و اصلاح اعمال مردم بايد به‌


صفحه 72

اصلاح ريشه‌هاى اخلاقى عمل پرداخت، چرا كه غالب اعمال متّكى به ريشه‌هاى اخلاقى است.

به همين دليل، بيشترين كوششهاى انبياى الهى و مصلحان جوامع اسلامى، مصروف اين امر شده است كه با تربيت صحيح، فضائل اخلاقى را در فرد فرد جامعه پرورش دهند و رذائل را به حدّ اقل برسانند تا اعمال كه تراوش صفات اخلاقى است اصلاح گردد. تعبير به تزكيه در آيات متعدّد از قرآن مجيد نيز اشاره به همين معنى است، اين از يك سو.

از سوى ديگر، تكرار يك عمل نيز مى‌تواند تأثيرى در شكل‌گيرى اخلاق بگذارد، زيرا هر عملى انسان انجام مى‌دهد، خواه‌ناخواه اثرى در روح او مى‌گذارد و تكرار آن، آن اثر را پررنگ‌تر مى‌كند و تدريجاً تبديل به عادت مى‌شود، و باز تكرار بيشتر سبب مى‌گردد كه از مرحله عادت بگذرد و به «حالت» و «ملكه» تبديل شود، و يك ويژگى اخلاقى در انسان به وجود آورد.

بنابراين، عمل و اخلاق در يكديگر تأثير متقابل دارند و هر كدام مى‌تواند به نوبه خود سبب پيدايش ديگرى شود.

اين مسأله در آيات قرآن مجيد و روايات اسلامى، بازتاب گسترده‌اى دارد، از جمله:

1- در آيه 14 سوره‌«مطفّفين»بعد از اشاره به صفات زشت گروهى از دوزخيان مى‌فرمايد:

«كَلَّا بَلْ رانَ عَلى‌ قُلُوبِهِمْ ماكانُوا يَكْسِبُونَ؛

چنين نيست كه آنها خيال مى‌كنند، بلكه اعمالشان چون زنگارى بر دلهايشان نشسته است.»

اين تعبير بخوبى نشان مى‌دهد كه اعمال سوء، همچون زنگار تيره بر قلب مى‌نشيند، و نور و صفاى فطرى آن را مى‌گيرد، و درون انسان را تاريك مى‌سازد، و به شكل خود در مى‌آورد.

2- در آيه 81 سوره بقره مى‌خوانيم:

«بَلى‌ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَاحاطَتْ بِه‌ خَطيئَتُهُ فَاوُلئِكَ اصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ؛

آرى كسانى كه تحصيل گناه كنند و آثار گناه سراسر وجودشان را احاطه نمايد آنها اهل آتشند و جاودانه در آن خواهند بود!»

منظور از احاطه گناه (خطيئه) بر تمام وجود انسان، آن است كه آثارش در درون‌


صفحه 73

روح او چنان متراكم گردد، كه روح را تاريك و به رنگ گناه در آورد، و در اين هنگام پند و موعظه و ارشاد معمولًا اثر نخواهد داشت؛ گوئى ماهيّت انسان عوض مى‌شود، و صفات اخلاقى و حتّى اعتقادات او بر اثر تكرار گناه دگرگون مى‌گردد.

همان گونه كه در آيه 7 سوره بقره درباره گروهى از كفّار لجوج و متعصّب مى‌خوانيم:

«خَتَمَ اللَّهُ عَلى‌ قُلُوبِهِمْ وَعَلى‌ سَمْعِهِمْ وَعَلى‌ ابْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَلَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ؛

خدا بر دلها و گوشهاى آنها مهر نهاده، و بر چشمهاى آنها پرده افكنده شده است، و براى آنها عذاب بزرگى است.»

روشن است كه خداوند، نسبت به هيچ كس، عداوت و كينه‌اى ندارد. كه بر دل و گوش او مهر نهد و بر چشم او پرده بيفكند، اين در واقع آثار اعمال آنها است، كه به صورت حجابها و پرده‌ها در مى‌آيد و حواسّ او را مى‌پوشاند، و از درك حقيقت باز مى‌دارد (و نسبت دادن اين امور به خداوند به خاطر آن است كه هر سبب و مسبّبى در عالم هر چه دارد از ناحيه ذات پاك اوست كه مسبّب‌الاسباب است).

در آيه 10 سوره «روم»، از اين هم فراتر مى‌رود و مى‌فرمايد: اعمال سوء، عقيده انسان را نيز دگرگون مى‌سازد و تباه مى‌كند، چنان كه مى‌خوانيم:

«ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ اسآؤُا السُّواى انْ كَذَّبُوْا بِآياتِ اللَّهِ وَكانُوا بِها يَستَهْزِؤُنَ؛

سرانجام كسانى كه اعمال بد مرتكب شدند به جايى رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند و آن را به سخريّه گرفتند.»

اين تعبير نشان مى‌دهد كه انجام كارهاى زشت و ارتكاب گناه هر گاه ادامه پيدا كند در اعماق جان انسان، نفوذ خواهد كرد؛ نه تنها اخلاق بلكه عقائد را نيز زير و رو مى‌كند.

حتّى در جاى ديگر از قرآن مى‌خوانيم كه تكرار گناه و اعمال سوء، حسّ تشخيص انسان را نيز عوض مى‌كند؛ خوب در نظرش بد و بد در نظرش خوب جلوه‌گر مى‌شود؛ آيه 103 و 104 سوره كهف در اين رابطه چنين مى‌گويد:

«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْاخْسَرينَ اعْمالًا الَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى‌الْحَيوةِ الدُّنْيا وَهُمْ يَحْسَبُونَ انَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً؛

بگو آيا به شما خبر دهم كه زيانكارترين شما از مردم چه كسانى هستند؟ آنها كه تلاششان در زندگى دنيا گم شده (و تمام سرمايه‌هاى الهى خود را از دست داده‌اند) با اين حال گمان مى‌كنند كار نيك انجام مى‌دهند.»


صفحه 74

3- در جاى ديگر پيدايش صفت نفاق را نتيجه دروغ‌گويى مكرّر و خلف وعده الهى مى‌شمرد، مى‌فرمايد:«فَاعْقَبَهُمْ نِفاقاً فى‌ قُلُوبِهِمْ الى‌ يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِما اخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوْهُ وَبِما كانُوا يَكْذِبُونَ؛عمل آنها نفاق را در دلهايشان تا روزى كه خدا را ملاقات كنند مستقر ساخت، اين (پيدايش خوى نفاق ريشه‌دار) به خاطر آن است كه از پيمان الهى تخلّف جستند، و كراراً دروغ گفتند.»(سوره توبه، آيه 77)

توجّه داشته باشيد كه‌«يكذّبون»فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد، و بيانگر تأثير اين عمل سوء، يعنى دروغ، در پيدايش روح نفاق است؛ زيرا مى‌دانيم دروغ گفتن آن هم در چهره انسان راستگو چيزى جز دوگانگى ظاهر و باطن نيست و نفاق درونى مبدّل شدن اين حالت به يك ملكه است.

تأثير متقابل اخلاق و عمل در احاديث اسلامى‌

اين حقيقت كه اعمال نيك و بد در روح انسان اثر مى‌گذارد، و به آن شكل مى‌دهد، و خوهاى نيك و بد را مستحكم مى‌كند، بازتاب گسترده‌اى در احاديث اسلامى نيز دارد، كه به عنوان نمونه سه حديث زير قابل دقّت فراوان است:

1- در حديثى از امام صادق عليه السلام مى‌خوانيم:

«كانَ ابِى يَقُوْلُ ما مِنْ شَى‌ءٍ افْسَدُ لِلْقَلْبِ مِنْ خَطِيْئَةٍ، انَّ الْقَلْبَ لَيُواقِعُ الْخَطِيْئَةَ فَما تَزالُ بِهِ حَتّى‌ تَغْلِبَ عَلَيْهِ فَيَصِيْرَ اعْلاهُ اسْفَلَهُ؛

پدرم (امام باقر عليه السلام) مى‌فرمود: چيزى بدتر از گناه قلب را فاسد نمى‌كند، گناه قلب را تحت تأثير خود قرار مى‌دهد و تدريجاً در آن اثر مى‌كند تا بر آن غالب گردد؛ در اين هنگام قلب وارونه مى‌شود، و بالاى آن پايين قرار مى‌گيرد.»[1]

البتّه اين حديث بيشتر ناظر به دگرگون شدن افكار بر اثر گناه است، ولى در مجموع، تأثير گناه را در تغيير روح انسان منعكس مى‌كند.

2- در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده است:

«اذا اذْنَبَ الرَّجُلُ خَرَجَ فى‌ قَلْبِهِ نُكْتَةٌ سَوْداءٌ فَانْ تابَ انْمَحَتْ وَانْ زادَ زادَتْ، حَتَّى‌

[1]. اصول كافى، ج 2، باب الذّنوب، حديث 1 ص 268


صفحه 75

تَغْلِبَ عَلى‌ قَلْبِهِ، فَلايُفْلِحُ بَعْدَها ابَداً؛

هنگامى كه انسان گناه مى‌كند، نقطه سياهى در قلب او پيدا مى‌شود؛ اگر توبه كند، آن نقطه سياه محو مى‌شود، و اگر بر گناه بيفزايد زيادتر مى‌شود تا تمام قلب او را فراگيرد و بعد از آن هرگز روى رستگارى نخواهد ديد!»[1]

به همين دليل، در احاديث اسلامى، نسبت به اصرار بر گناه، هشدار داده شده حتّى اصرار بر گناهان كوچك، جزء گناهان كبيره ذكر شده است.[2]

در حديث معروف امام على بن موسى الرّضا عليه السلام كه در جواب تقاضاى مأمون براى بيان جامعى درباره حلال و حرام و فرائض و سنن، آمده از جمله مسائلى كه بر آن تكيه شده است، اصرار بر گناهان صغيره است كه آن را در رديف گناهان كبيره ذكر فرموده است.[3]

3- در حديثى كه در كتاب‌«خصال»از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده چنين مى‌خوانيم:

«ارْبَعُ خِصالٍ يُمِتْنَ الْقَلْبَ: الذَّنْبُ عَلَى الذَّنْبِ ...؛

چهار عمل است كه قلب را مى‌ميراند: گناه بعد از گناه ...»[4]

شبيه همين معنى در تفسير«الدّر المنثور»نيز آمده است.[5]

اين تعبيرات بخوبى نشان مى‌دهد كه تكرار يك عمل در قلب و جان انسان بطور قطع اثر مى‌گذارد و سرچشمه تشكيل صفات رذيله و زشت خواهد شد؛ و به همين دليل دستور داده شده است كه هرگاه لغزش و گناهى از مؤمنى سر زند، هر چه زودتر آن را با آب توبه بشويد، و آثار منفى آن را از قلب بزدايد تا به صورت يك «حالت» و «ملكه» و صفت زشت درونى در نيايد؛ مخصوصاً دستور داده شده است كه با احاديث روشنى بخش پيشوايان معصوم عليهم السلام اين گونه زنگارها را از دل بزدايند؛ چنان كه در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‌خوانيم:

«انَّ الْقُلُوبَ لَتَرِيْنُ كَما يَرِيْنُ السَّيْفُ وَجَلائُهُ الْحَدِيْثُ؛

دلهاى آدميان زنگار مى‌گيرد همان گونه كه شمشير زنگار مى‌گيرد و صيقل آن حديث است.»[6]

[1]. همان مدرك، حديث 13، ص 271

[2]. بحارالانوار، ج 10 ص 359

[3]. همان مدرك، ص 366

[4]. خصال، جلد، 1، ص 252

[5]. الدرّ المنثور، ج 6، ص 326

[6]. تفسير نور الثّقلين، جلد 5، ص 531، حديث 23


صفحه 76

3- اخلاق فردى و اجتماعى‌

مسأله مهّم ديگرى كه ذكر آن در اينجا لازم به نظر مى‌رسد اين است كه: آيا مسائل اخلاقى در رابطه با انسانهاى ديگر شكل مى‌گيرد بطورى كه اگر يك انسان تنهاى تنها زندگى كند، اخلاق براى او مفهوم نخواهد داشت؟ يا اين كه پاره‌اى از مفاهيم اخلاقى درباره يك انسان تنهاى تنها نيز صادق است، هر چند قسمت اعظم مسائل اخلاقى در رابطه انسانهاى ديگر پيدا مى‌شود، و از اين نظر مى‌توانيم اخلاق را به دو بخش تقسيم كنيم؟

در پاسخ اين سؤال توجّه شما را به بحثى كه در كتاب‌«زندگى در پرتو اخلاق»آمده و عيناً آن را در زير مى‌آوريم، جلب مى‌كنيم:

«بعضى معتقدند تمام اصول اخلاقى بازگشت به مناسبات خاصّ اجتماعى انسان با ديگران مى‌كند، بطورى كه اگر اجتماعى اصلًا وجود نمى‌داشت و هر انسان كاملًا جدا از ديگران مى‌زيست، و هر فردى بى خبر از وجود ديگرى زندگى مى‌كرد، اخلاق اصلًا مفهومى نداشت!

«زيرا غبطه، حسد، و تواضع، و تكبّر، و حسن ظن، و عدالت، و جور، و عفّت، و سخاوت، و امثال اينها همه از مسائلى است كه فقط و فقط در اجتماع و برخورد انسان با ديگران، مفهوم دارد؛ بنابراين، انسان منهاى اجتماع، با انسان منهاى اخلاق، همراه خواهد بود.

«ولى به عقيده ما در عين اين كه بايد اعتراف كرد كه بسيارى از فضائل و رذائل اخلاقى با زندگى اجتماعى انسان بستگى دارد، چنان نيست كه اين مسأله عموميّت داشته باشد، زيرا بسيارى از مسائل اخلاقى هستند كه فقط جنبه فردى دارند، و در مورد يك انسان تنها نيز كاملًا صادق است؛ مثلًا، صبر و جزع بر مسائل، شجاعت و ترس در برابر پيشامدها، استقامت و تنبلى در راه رسيدن يك فرد به هدف خود، غفلت و توجّه نسبت به آفريدگار جهان، شكر و كفران در برابر نعمتهاى بى‌پايان او و امثال اين امور كه علماى اخلاق در كتب اخلاقى از آن بحث نموده‌اند و جزء فضائل يا رذائل اخلاقى شمرده‌اند


صفحه 77

مى‌تواند جنبه فردى داشته باشد، و درباره يك فرد كه زندگى كاملًا جدا از اجتماع دارد نيز صدق كند، از اينجا تقسيم اخلاق به اخلاق فردى و اخلاق اجتماعى روشن مى‌گردد، ولى ناگفته پيدا است كه اخلاق اجتماعى وزنه سنگينترى در علم اخلاق دارد و شخصيّت انسان بيشتر بر محور آن دور مى‌زند، اگر چه اخلاق فردى نيز سهم قابل توجّهى در مورد خود دارد.»[1]

شك نيست كه اين تقسيم دوگانه چيزى از ارزش مسائل اخلاقى نمى‌كاهد هر چند مى‌تواند تفاوت اهمّيّت مباحث اخلاقى را از نظر درجه بندى آشكار سازد؛ بنابراين، صرف وقت در اين كه كداميك از خلق و خوهاى اخلاقى فقط جنبه فردى دارد، و كداميك جنبه اجتماعى، چندان مفيد به نظر نمى‌رسد؛ و ما همين اشاره كلّى را كه در بالا آورديم براى اين بحث كافى مى‌دانيم.

البتّه نمى‌توان انكار كرد كه اخلاق فردى نيز تأثير غير مستقيم بر مسائل اجتماعى دارد.

(دقّت كنيد)

[1]. زندگى در پرتو اخلاق، ص 29 تا 31


صفحه 78

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة