آزادى از هرگونه بردگى (شيطان) و نجات از هرگونه هلاكت!»[1]
از تحليل فوق و مثالهاى بالا آزادى واقعى از آزاديهاى كاذب يا به تعبير صحيحتر اسارتهايى تحت نام آزادى، شناخته مىشود؛ و جلو سوءِ استفاده از اين مفهوم مقدّس را مىتوان گرفت؛ و هيچ گاه كسى نمىتواند به بهانه اين كه اخلاق، انسان را محدود مىكند، ارزشهاى اخلاقى را زير سؤال ببرد.
همچنين پاسخ كسانى كه مىگويند اخلاق غرائز را سركوب مىكند، در حالى كه اگر اين غرائز لازم نبود خدا آن را خلق نمىكرد، روشن مىشود.
غرائز آدمى همچون دانههاى حياتبخش باران است كه از آسمان نازل مىشود، بىشك اگر لازم و مفيد نبود خدا آن را از آسمان نازل نمىكرد، ولى اين به آن مفهوم نيست كه ما اجازه دهيم قطرههاى باران دست به دست هم دهند و سيلابى ويرانگر به وجود آورند، بلكه عقل و درايت مىگويد بايد سدّى در مقابل آن كشيد و دريچهها و كانالها و نهرهايى به وجود آورد و اين موهبت الهى را طبق برنامه و حساب به مزارع و باغها هدايت كرد غرائز آدمى نيز مانند اين دانههاى حياتبخش باران است كه اگر تحت برنامه و كنترل در مسيرهاى سازنده درنيايد مبدّل به سيلابى ويرانگر مىشود كه همه چيز انسان را بر باد خواهد داد.
از آنچه در بالا آمد مىتوان اين نتيجه را به روشنى گرفت كه اخلاق نه انسان را محدود مىكند و نه مانع پرورش انسانها است و نه غرائز خداداد را سركوب مىنمايد، بلكه كار اخلاق بهرهگيرى از آزادى انسان در مسير سعادت و رهبرى غرائز براى رسيدن به كمال مطلوب است.
با توجّه به اين تفسير كه به نظر ما تفسير صحيح آزادى است پاسخ بسيارى از سخنان مخالفان اخلاق روشن مىشود و نيازى به توضيح نيست.
[1]. نهج البلاغه، خطبه 230
اعتقاد به جبر و مسائل ضدّ اخلاقى
بى شك رابطه بسيار نزديكى ميان اعتقاد به آزادى اراده انسان و «مسائل اخلاقى» وجود دارد؛ زيرا همان گونه كه در گذشته نيز اشاره كردهايم اگر اعتقاد به آزادى انسان نفى شود تمام مفاهيم اخلاقى فرو مىريزد و از كار مىافتد.
به همين دليل، اديان الهى كه عهدهدار تربيت نفوس و تهذيب اخلاقند سرسختترين مدافع آزادى بشرند! (دقّت كنيد)
و نيز به همين دليل، قرآن مجيد مملوّ از آياتى است كه آزادى اراده انسان را تثبيت نموده و جبر را نفى مىكند. اين آيات بالغ بر صدها آيه مىشود، كه در مباحث جبر و اختيار به آن اشاره شده است.[1]
اصولًا امر و نهى و هرگونه تكليف ديگر و دعوت به اطاعت و نهى از معصيت و ثواب و عقاب و حساب و جزا، و دادگاه و اجراى حدود و مجازاتها و امور ديگرى مانند آن، همه تأكيدهاى مكرّرى بر مسأله آزادى اراده انسان است.
و اگر آياتى در قرآن مىبينيم كه دستاويز طرفداران مكتب جبر شده دقيقاً ناشى از عدم توجّه به تفسير صحيح اين آيات است. چرا كه اين آيات ناظر به نفى تفويض است نه اثبات جبر، و شاهد آن در خود قرآن بوضوح ديده مىشود كه شرح آن در منابعى كه قبلًا به آن اشاره شد آمده است و اينجا جاى آن بحث نيست.
اعتقاد به جبر و سلب آزادى انسان مىتواند عامل مؤثّرى براى هرگونه بىبندوبارى اخلاقى بوده باشد، چرا كه هر گنهكارى به بهانه اين كه سرنوشت او از روز ازل بطور جبرى رقم زده شده و او نمىتواند آن سرنوشت را دگرگون سازد، در منجلاب فساد و گناه غوطهور مىگردد، اتّفاقاً شواهد تاريخى نيز بر اين معنى داريم كه گناهكارانى به استناد همين مكتب، خود را در ارتكاب گناه و اعمال ضدّ اخلاقى معذور مىدانستند، و مىگفتند: «ما اگر خوب يا بديم از ناحيه خود ما نيست، باغبان ازل از روز نخست ما را چنين پرورش داده و در سرنوشت ما نوشته است! نه نيكوكاران بايد افتخار به نيكى خود
[1]. به تفسير نمونه (فهرست موضوعى، صفحه 99) و انوار الاصول، جلد اوّل، بحث جبر و اختيار مراجعه شود
كنند، و نه بدكاران بايد مورد سرزنش و ملامت قرار گيرند!»
به همين دليل، پيامبران الهى، و بيش از همه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله براى تحكيم مبانى اخلاق و تهذيب نفوس، قبل از هر چيز آزادى اراده انسان را تثبيت مىكردند.
به هر حال، بحث جبر و اختيار و مسائل ديگرى مانند قضا و قدر، هدايت و ضلالت، سعادت و شقاوت، از ديدگاه قرآن، بحث مستقل و مبسوطى است كه به خواست خدا در مباحث آينده تفسير موضوعى به سراغ آن خواهيم رفت. هدف در اينجا تنها اشارهاى به اين مسأله و تأثير آن در مسائل اخلاقى است نه ورود در اصل اين مسأله.
امّا كسانى كه اصل و اساس را لذّت مىشمرند و ارزش نهايى براى آن قائلند و اخلاق را از آن نظر كه مخالف اين معنى است نامناسب مىدانند و همچون«آريس تيپ»كه قبل از ميلاد مىزيسته مىگويند: «خير عبارت است از لذّت، و شرّ چيزى جز الم نيست و هدفنهايى انسان در زندگى كام گرفتن از لذائذ جهان است، و نبايد به نتايج نيك و بد آن فكر كرد!»[1]
آنها از اين نكته غافلند كه به فرض ما لذّت را منحصر در لذائذ مادّى بدانيم و از لذائذ معنوى كه به مراتب از لذّات مادّى روحپرورتر است صرف نظر كنيم، رسيدن به لذّت مادّى نيز بدون رعايت اخلاق ممكن نيست، چرا كه كامجويى و لذّت بىقيد و شرط، رنج و الم بسيار دردناكى در پىدارد كه به خاطر آن هم كه باشد، بايد از آن لذّت نقد كه رنجى عظيمتر در پىدارد، صرف نظر كرد.
اين سخن گرچه از دهان كسى خارج شده كه ظاهراً در رديف فلاسفه پيشين است ولى به سخنان مبتلايان به موادّ مخدّر مىماند كه وقتى به آنها گفته شود، لذّت امروز شما مايه بدبختى عظيم و درد و رنج طاقتفرساى فردا است، در جواب مىگويند: دم غنيمت است، و امروز را درياب و فكر فردا مباش!
ولى فردا كه غول وحشتناك بيماريهاى جانكاه عصبى، قلبى و مغزى، كه ناشى از
[1]. علم اخلاق يا حكمت عملى، صفحه 243
اعتياد است به او حملهور مىشود، بر منطق گذشته خويش مىخندد و تأسّف مىخورد، ولى بدبختانه غالباً راهى براى بازگشت وجود ندارد.
توصيههاى اخلاقى در مورد رعايت عفّت، امانت، راستى، و صداقت و جوانمردى و فتوّت، همه از اين قبيل است. جامعهاى كه نادرستى و خيانت در آن رايج مىشود، چه لذّتى از زندگى نصيب مردم آن جامعه خواهد شد!
مردمى كه بخل سراسر وجودشان را گرفته، و همه چيز را براى لذّت شخصى خود مىطلبند در برابر هجوم مشكلات، سخت آسيبپذيرند، چرا كه هر فردى در آن جامعه تنها است و ايستادن افراد تنها در مقابل مشكلات، بسيار مشكل است در حالى كه اگر روح همبستگى و سخاوت و فتوّت در ميان آنها حاكم باشد، هر فردى به زمين مىافتد، ديگران به يارى او مىشتابند و در چنين جامعهاى هيچ كس خود را تنها نمىبيند، و در برابر هجوم مشكلات زانو نمىزند.
اين همان چيزى است كه سابقاً بطور مشروح و با اتّكا به آيات قرآن مجيد به آن اشاره كرديم كه رعايت اصول اخلاقى هميشه داراى دو بعد است يك بعد معنوى و يك بعد مادّى، و اگر از بعد معنوى آن فرضاً صرف نظر كنيم بُعد مادّى آن چنان گسترده است كه سزاوار است به همه اصول اخلاقى پايبند باشيم تا در اين دنيا نيز بهشتى بسازيم كه همه در آن غرق لذّت باشند و از جهنّم سوزانى كه زاييده مفاسد اخلاقى است بركنار بمانيم.
سرانجام به سراغ سخن كسانى مىرويم كه مىگويند اخلاق دينى روى اطاعت فرمان خدا، به خاطر ترس يا طمع است، و اينها جنبه ضدّ اخلاقى دارند![1]
اين سخن نيز از دو جهت، قابل نقد است:
نخست اين كه:تعبير به طمع و ترس، تعبير نادرستى است، صحيح اين است گفته شود كه گروهى از پيروان اديان به خاطر سعادتمند شدن در جهان ديگر و رهايى از مجازاتهايى كه ناشى از عدل الهى است به سراغ ارزشهاى والاى اخلاقى مىروند، اين
[1]. به كتاب تجديد حيات معنوى جامعه، صفحه 169 مراجعه شود
هرگز ضدّ اخلاق نيست، چرا كه كامجويىهاى زندگى فانى را فداى زندگى باقى كرده و منابع كوچكترى را فداى مواهب بزرگترى نموده است.
آيا اگر كسى به خاطر پرهيز از رسواييهاى ناشى از خيانت و دروغ از اين دو كار پرهيز كند، عملى ضدّ اخلاقى انجام داده، و يا اگر كسى به خاطر حفظ سلامت خويش، لب به مشروبات الكى تر نكند و سراغ موادّ مخدّر نرود، عملش ضدّ اخلاق است، همچنين اگر كسى در برخورد با مردم نهايت ادب و تواضع و محبّت را داشته باشد، تا مردم از او فرار نكنند و در زندگى تنها نماند، آيا عملى ضدّ اخلاقى انجام داده؟
كوتاه سخن اين كه، هر كار اخلاقى ممكن است آثار و منافع مادّى نيز داشته باشد، توجّه به آن آثار نبايد طمع ناميده شود، و پرهيز از اثرات زيانبار اعمال ضدّ اخلاقى نبايد به عنوان ترس و جبن كه يك امر غير اخلاقى است تلقّى شود.
فصل ششم: اصول مسائل اخلاقى در قرآن
قبل از ورود در اين بحث لازم است يك نگاه اجمالى به اصول مسائل اخلاقى در
اصول مسائل اخلاقى درمكتبهاى ديگر بيندازيم.
1- گروهى از فلاسفه قديم كه از بنيانگذاران علم اخلاق محسوب مىشوند، براى اخلاق اصول چهارگانه قائل بودند؛ و به تعبير ديگر، فضائل اخلاقى را در چهار اصل خلاصه كردهاند:
1- حكمت
2- عفّت
3- شجاعت
4- عدالت
و گاه خداپرستى را هم به آن ضميمه كرده و آن را به پنج اصل رساندهاند.
بنيانگذار اين مكتب را«سقراط»مىتوان شمرد؛ او معتقد بود:
«نيكوكارى (و اخلاق) بسته به تشخيص نيك و بد (يعنىدانائى) است، و فضيلت بطور مطلق جز دانش و حكمت چيزى نيست؛ امّا دانش چون در مورد ترس و بىباكى، يعنى آگاهى بر اين كه از چه چيز بايد ترسيد، و از چه چيز بايد نترسيد ملاحظه شود،«شجاعت»است، و هرگاه درباره تمنّاهاى نفسانى به كار رود«عفّت»خوانده مىشود، و هرگاه علم به قواعدى كه حاكم بر روابط مردم نسبت به يكديگر است منظور گردد
«عدالت»است، و اگر وظائف انسان نسبت به خالق در نظر گرفته شود«ديندارى و خداپرستى»است. اين فضائل پنجگانه، يعنى حكمت، شجاعت، عفّت، عدالت و خداپرستى، اصول نخستينِ اخلاق سقراطى است.»[1]
بسيارى از دانشمندان اسلام كه درباره علم اخلاق كتاب نوشته يا بحثهايى داشتهاند، اين اصول چهارگانه يا پنجگانه را پذيرفته و دقّتهاى بيشترى روى آن به عمل آورده، و پايههاى محكمترى براى آن چيدهاند، و آن را مبناى نگرشهاى اخلاقى خود در همه زمينهها قرار دادهاند.
آنها در نگرش تازه خود به اين اصول مىگويند:
نفس و روح انسان داراى سه قوّه است:
1- قوّه «ادراك» و تشخيص حقايق
2- جاذبه يا نيروى جلب منافع و به تعبير ديگر «شهوت» (البتّه نه شهوت جنسى فقط، بلكه هرگونه خواستهاى به معنى وسيع كلمه).
3- نيروى دافعه و به تعبير ديگر «غضب».
سپس اعتدال هر يك از سه قوّه را يكى از فضائل اخلاقى دانستهاند كه به ترتيب «حكمت» و «عفّت» و «شجاعت» ناميدهاند.
سپس افزودهاند: هرگاه نيروى شهوت و غضب در اختيار قوّه ادراك و تميز نيك و بد قرار گيرد، «عدالت» حاصل مىشود كه اصل چهارم است.
بهتعبير ديگر، تعادل هريك از قواى سه گانه مزبور به تنهائى فضيلتى است كه حكمت و عفّت و شجاعت نام دارد، و تركيب آنها با يكديگر، يعنى تبعيّت شهوت و غضب از نيروى ادراك، فضيلت ديگرى محسوب مىشود كه عدالت نام دارد؛ چرا كه بسيار مىشود، انسان، شجاعت كه حدّ اعتدال نيروى غضب است دارد ولى آن را بجا مصرف نمىكند (مثل اينكه آنرا درجنگهاى بيهوده و بىهدف بهكار مىگيرد، دراينجا شجاعت وجود دارد ولى عدالت نيست، امّا اگر اين صفت فضيلت (شجاعت) در راه يك هدف
[1]. سير حكمت در اروپا، ج 1، ص 18 (با كمى تلخيص)
عالى و عقلانى به كار گرفته شود، يعنى با حكمت آميخته گردد، عدالت به وجود مىآيد.
به اين ترتيب، اين گروه از دانشمندان اسلام، تمام فضائل و صفات برجسته انسانى را زير پوشش يكى از اين چهار اصل قرار دادهاند، و عقيده دارند فضيلتى نيست جز اين كه تحت يكى از اين چهار عنوان جاى مىگيرد؛ و بعكس، رذائل همواره در طرف افراط و تفريط يكى از اين چهار فضيلت است.
براى توضيح بيشتر درباره اين مكتب اخلاقى به كتاب«احياءالعلوم»و«محجّة البيضاء»و ساير كتب معروف اخلاقى مراجعه شود.[1]
نقد و بررسى
تقسيم فضائل به چهار شاخه اصلى كه در تحليل بالا آمده بر خلاف آنچه در ابتدا به نظر مىرسد، ريشه اسلامى مسلّمى ندارد؛ بلكه نتيجه تحليلهايى است كه دانشمندان اسلام از كلمات حكماى يونان گرفته و آن را تكميل كردهاند، هر چند در بعضى از روايات مرسله اشارهاى به آن ديده مىشود.
در روايتى كه به على عليه السلام نسبت داده شده است چنين مىخوانيم:
«الْفَضائِلُ ارْبَعَةُ اجْناسٍ: احَدُها الْحِكْمَةُ وَقِوامُها فِى الْفِكْرَةِ، وَالثَّانى الْعِفَّةُ وَقِوامُها فِىالشَّهْوَةِ، وَالثَّالِثُ الْقُوَّةُ وَقِوامُها فِىالْغَضَبِ، وَالرَّابِعُ الْعَدْلُ وَقِوامُهُ فىاعْتِدالِ قُوى النَّفْسِ؛
فضائل چهار نوع است: يكى از آنها حكمت است كه ريشه آن در تفكّر مىباشد، دومى عفّت است كه اساس آن شهوت است، سومى قوّت است و اساس آن در غضب است، و چهارمى عدالت است و ريشه آن در اعتدال قواى نفسانيّه مىباشد.»[2]
اين حديث گرچه هماهنگى كامل با تقسيمات چهارگانه علماى اخلاق ندارد، ولى نزديك به آن مىباشد؛ و همان گونه كه در بالا آمد حديث، مرسل است و از نظر سند خالى از اشكال نيست.
[1]. المحجّة البيضاء، جلد 5، ص 96 و 97
[2]. بحارالانوار، جلد 75، ص 81، حديث 68