بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 115

علاوه بر اينكه فضل الهى است مى‌تواند سبب قرار گرفتن انسان در زمره صالحان شود، همان گونه كه در آيه 75 توبه مى‌خوانيم:«وَ مِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتَانَا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ؛گروهى از آنها كسانى هستند كه با خدا پيمان بسته‌اند كه اگر خداوند ما را از فضل خود روزى دهد قطعاً صدقه خواهيم داد و از صالحان خواهيم بود»!

اين آيه مخصوصاً با توجّه به شأن نزولش كه درباره يكى از انصار به نام‌ثعلبة بن حاطب‌نازل شد كه از پيامبر صلى الله عليه و آله درخواست كرد دعا كند خدا مال فراوانى به او دهد تا از آن در راه كمك به نيازمندان و رسيدن به مقام صالحان و شاكران بهره گيرد و پيامبر صلى الله عليه و آله با روحيّه‌اى كه در او سراغ داشت براى او دعا نكرد و پس از اصرار دعا فرمود، به خوبى نشان مى‌دهد كه امكانات مادّى مى‌تواند وسيله‌اى براى سعادت و خوشبختى انسانها و وصول آنان به درجه صالحان و مقرّبان گردد.

از مجموع عناوين هفتگانه‌اى كه در آيات بالا آمد به خوبى مى‌توان نتيجه گرفت كه نعمت‌هاى مادّى دنيا ذاتاً مذموم و منفور و زشت و پليد نيستند، بلكه تابع چگونگى بهره‌گيرى از آنهاست كه به آنها اين شكل را مى‌دهد، اگر از آنها به طور صحيح بهره‌گيرى شود، چهره‌اى محبوب و مطلوب و زيبا و جالب و پاك و پاكيزه دارد، در غير اين صورت منفورند.

شاهد اين سخن روايات متعدّدى است كه در كتاب وسائل در باب‌«اسْتِحْبَابُ الْاستِعَانَةِ بِالدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ»[1]آمده است.

مرحوم شيخ حرّ عاملى در اين باب يازده روايت نقل مى‌كند كه همه آنها شاهد بر اين است كه مى‌توان از مواهب مادّى براى سعادت جاويدان بهره گرفت، از جمله در حديثى از رسول خدا نقل شده كه فرمود:«نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَى تَقْوَى اللَّهِ الْغِنَى؛بهترين كمك براى به دست آوردن تقواى الهى، غنا و بى‌نيازى است ...».[2]

در حديث ديگرى در همان باب از امام صادق عليه السلام مى‌خوانيم كه فرمود:«غِناً يَحْجُزُكَ عَنِ الظُّلْمِ خَيْرٌ مِنْ فَقْرٍ يَحْمِلُكَ عَلَى الْاثْمِ؛آن غنا و بى‌نيازى كه تو را از ستم در باره‌

[1]-/ جلد 12، صفحه 18 تا 16

[2]-/ وسائل الشيعه، جلد 12، صفحه 16


صفحه 116

ديگران بازدارد، بهتر از فقرى است كه تو را وادار به گناه كند»!

و در حديث ديگرى آمده است كه يكى از ياران معروف امام صادق عليه السلام نقل مى‌كند كه در حضور آن حضرت بودم كه مردى (از روى تأسّف و تأثّر) عرض كرد: «به خدا سوگند ما طالب دنيا هستيم و دوست داريم دنيا عايد ما شود»! امام فرمود:«تُحِبُّ انْ تَصْنَعَ بِهَا مَاذَا؟!؛تو اين دنيا را براى چه مى‌خواهى؟» عرض كرد:«اعُودُ بِهَا عَلَى نَفْسِى وَ عِيَالِى، وَ اصِلُ بِهَا، وَ اتَصَدَّقُ بِهَا، وَ احُجُّ و اعْتَمِرُ؛مى‌خواهم به وسيله آن زندگى خود و خانواده‌ام (آبرومندانه) تأمين كنم و با آن صله رحم بجا آورم و براى خدا صدقه بدهم و حج و عمره بجا آورم.» امام فرمود:«لَيْسَ هَذَا طَلَبَ الدُّنْيَا هَذَا طَلَبُ الْآخِرَةِ؛اين طلب دنيا نيست، اين طلب آخرت است»![1]

اين سخن را با كلام اميرمؤمنان على عليه السلام در خطبه 209 نهج البلاغه پايان مى‌بريم:

هنگامى كه امام با جمعى از يارانش براى عيادت‌«علاء بن زياد حارثى»كه از شخصيّت‌هاى معروف بصره و از ياران على عليه السلام بود، وارد خانه او شد و خانه وسيع و گسترده او را ديد، به او فرمود:«مَا كُنْتَ تَصْنَعُ بِسِعَةِ هَذِهِ الدَّارِ فِى الدُّنْيَا وَ انْتَ الَيْهَا فِى الْآخِرَةِ كُنْتَ احْوَجُ؛با اين خانه چنين وسيعى در دنيا چه مى‌كنى؟ (و براى چه مى‌خواهى؟) در حالى كه در آخرت به آن نيازمندترى»!

سپس امام عليه السلام سخن انتقاد آميزش را با اين جمله تكميل فرمود:«وَ بَلَى انْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ تُقْرِىَ فِيهَا الضَّيْفَ، وَ تَصِلُ فِيهَا الرَّحِمَ، وَ تُطْلِعُ مِنْهَا الْحُقُوقَ مَطَالِعَهَا، فَاذَا انْتَ قَدْ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ؛آرى اگر بخواهى با همين خانه وسيع مى‌توانى به آخرت برسى (و سراى ديگرت را آباد كنى) از ميهمانان در آن پذيرايى كنى و در آن صله رحم بجاى آورى و حقوق واجب آن را ادا كنى، با اين حال به وسيله اين خانه به آخرت رسيده‌اى»![2]

نتيجه اينكه:هرگاه مواهب مادّى دنيا ابزارى براى وصول به آخرت و كمك به نيازمندان و حمايت از ضعفا و ترويج و تحكيم پايه‌هاى حق و عدالت باشد، چيزى بهتر از آن نيست و اگر در مسير گناه و حرص و جمع مال بدون ملاحظه حلال و حرام مصرف گردد چيزى بدتر از آن نيست، آرى اين گونه دنياپرستان مجموعه‌اى از صفات‌

[1]-/ وسائل الشيعه، جلد 12، صفحه 19، باب استحباب جمع المال من حلال ...، حديث 3

[2]-/ نهج البلاغه، خطبه 209


صفحه 117

زشت و رذيله را در درون خود گردآورى مى‌كنند.

يكى از ياران معروف امام علىّ بن موسى الرضا عليه السلام به نام محمّد بن اسماعيل بن بزيع مى‌گويد: از آن حضرت شنيدم مى‌فرمود:«لَايَجْتَمِعُ الْمَالُ الّا بِخِصَالٍ خَمْسٍ بِبُخْلٍ شَدِيدٍ وَ امَلٍ طَوِيلٍ وَ حِرْصٍ غالبٍ وَ قَطِيعَةِ الرَّحِمِ وَ ايثَارِ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ؛اموال دنيا در يك جا جمع نمى‌شود، مگر (به كمك) پنج چيز: بخل شديد، آرزوهاى دور و دراز، حرص غالب، قطع رحم و مقدّم داشتن دنيا بر آخرت»![1]

[1]-/ وسائل الشيعه، جلد 12، صفحه 19، حديث 4


صفحه 118

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 119

6

حسد و خيرخواهى‌

اشاره‌

يكى ديگر از رذايل اخلاقى كه در طول تاريخ بشر آثار بسيار منفى فردى و اجتماعى داشته است مسئله حسد است، حسد به معنى «ناراحت شدن از نعمتهايى كه خداوند نصيب ديگران كرده و آرزوى زوال آنها و حتّى تلاش و كوشش در اين راه»!

حسد فضاى روح آدمى را تيره و تار و فضاى زندگى او را ظلمانى و محيط جامعه را مملوّ از ناامنى مى‌كند!

حسودان نه آرامشى در دنيا دارند، نه آسايشى در آخرت و چون تمام تلاششان اين است كه نعمت را از محسود بگيرند، آلوده انواع جنايت‌ها مى‌شوند: دروغ مى‌گويند، غيبت مى‌كنند، دست به انواع ظلم و ستم مى‌زنند و حتّى در حالات شديد و بحرانى از قتل و خونريزى نيز ابا ندارند!

در واقع مى‌توان گفت: حسد يكى از ريشه‌هاى اصلى تمام بدى‌هاست و از دامهاى بسيار خطرناك شيطان است، همان دامى كه در نخستين روزهاى آفرينش بشر كار خود را كرد و فرزند آدم عليه السلام‌«قابيل»را به كام خود فروكشيد و دستش را به خون برادرش‌«هابيل»آلوده كرد و به همين دليل در روايات اسلامى، حسد يكى از اصول سه‌گانه كفر شمرده شده است (تكبّر، حرص و حسد).

«حسود»در واقع معترض به حكمت الهى است و به همين دليل نوعى كفر و شرك‌


صفحه 120

خفى محسوب مى‌شود.

نقطه مقابل حسد،«خيرخواهى»است و آن اين است كه انسان از نعمت‌هايى كه نصيب ديگرى مى‌شود لذّت ببرد و در راه حفظ آن بكوشد و سعادت خود را در سعادت ديگران بداند و منافع ديگران را با منافع خود به يك چشم بنگرد.

با اين اشاره به آيات قرآن بازمى‌گرديم و بازتاب اين مسئله را در آيات قرآنى مشاهده مى‌كنيم.

1- وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ بِالْحَقِّ اذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ احَدِهِمَا وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قَالَ لَاقْتُلَنَّكَ قَالَ انَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ* لَئِنْ بَسَطْتَ الَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِى مَا انَا بِبَاسِطٍ يَدِىَ الَيْكَ لِاقْتُلَكَ انِّى اخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ* فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ اخِيهِ فَقَتَلَهُ فَاصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِينَ‌(سوره مائده، آيات 27 و 28 و 30)

2- اذْ قَالَ يُوسُفُ لِابِيهِ يَا ابَتِ انِّى رَأَيْتُ احَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِى سَاجِدِينَ* قَالَ يَا بُنَىَّ لَاتَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى اخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً انَّ الشَّيْطَانَ لِلْانْسَانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ‌(سوره يوسف، آيه 4 و 5)

3- امْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا ءَاتَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ ابْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْنَاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً(سوره نساء، آيه 54)

4- وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ اهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ ايمَانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ انْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِىَ اللَّهُ بِامْرِهِ انَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدِيرٌ(سوره بقره، آيه 109)

5- وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اذَا حَسَدَ(سوره فلق، آيه 5)

6- وَ الَّذِينَ جَائُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِاخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْايمَانِ وَ لَاتَجْعَلْ فِى قُلُوبِنَا غِلًاّ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا انَّكَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ‌(سوره حشر، آيه 10)

7- وَ نَزَعْنَا مَا فِى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ اخْوَاناً عَلَى سُرُرٍ مُتَقَابِلِينَ‌(سوره حجر، آيه 47)

ترجمه‌

1- و داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان: هنگامى كه هر كدام، كارى براى تقرّب (به پروردگار) انجام دادند، امّا از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد (برادرى كه‌


صفحه 121

عملش مردود شده بود، به برادر ديگر) گفت: «به خدا سوگند تو را خواهم كشت» (برادر ديگر) گفت: «من چه گناهى دارم (زيرا) خدا تنها از پرهيزگاران مى‌پذيرد».

اگر تو براى كشتن من دست دراز كنى، من هرگز به قتل تو دست نمى‌گشايم، چون از پروردگار جهانيان مى‌ترسم.

نفس سركش كم كم او را به كشتن برادرش ترغيب كرد (سرانجام) او را كشت و از زيانكاران شد.

2- (به خاطر بياور) هنگامى را كه يوسف به پدرش گفت: «پدرم! من در خواب ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده مى‌كنند».

گفت: فرزندم! خواب خود را براى برادرانت بازگو مكن كه براى تو نقشه (خطرناكى) مى‌كشند، چرا كه شيطان، دشمن آشكار انسان است.

3- يا اينكه نسبت به مردم (پيامبر و خاندانش) بر آنچه خدا از فضلش به آنان بخشيده، حسد مى‌ورزند؟ ما به آل ابراهيم (كه يهود از خاندان او هستند نيز) كتاب و حكمت داديم و حكومت عظيمى در اختيار آنها (پيامبران بنى اسرائيل) قرار داديم.

4- بسيارى از اهل كتاب از روى حسد- كه در وجود آنها ريشه دوانده- آرزو مى‌كردند شما را بعد از اسلام و ايمان به حال كفر بازگردانند با اينكه حق براى آنها كاملًا روشن شده است، شما آنها را عفو كنيد و گذشت نماييد تا خداوند فرمان خودش (فرمان جهاد) را فرستد، خداوند بر هر چيزى تواناست.

5- و از شر هر حسودى هنگامى كه حسد مى‌ورزد.

6- (همچنين) كسانى كه بعد از آنها (بعد از مهاجران و انصار) آمدند و مى‌گويند: «پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفته‌اند بيامرز و در دلهايمان حسد و كينه‌اى نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا تو مهربان و رحيمى!

7- هرگونه غلّ (حسد و كينه و دشمنى) را از سينه آنها برمى‌كنيم (و روحشان را پاك مى‌سازيم) در حالى كه همه برادرند و بر تختها رو به روى يكديگر قرار دارند.


صفحه 122

تفسير و جمع بندى‌

آتش سوزان حسد

در نخستين آيات مورد بحث، سخن از داستان فرزندان آدم است كه يكى بر ديگرى حسد برد و سرانجام دستش به خون برادر آغشته شد و نخستين قتل و جنايت در روى زمين صورت گرفت و سرآغازى براى جنايتهاى ديگر شد!

مى‌فرمايد: «داستان دو فرزند آدم را آن گونه كه بوده است بر آنها بخوان آن زمان كه هر كدام كارى براى تقرّب به پروردگار انجام دادند امّا از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد (برادرى كه عملش مردود شده بود به برادر ديگر) گفت: به خدا سوگند تو را خواهم كشت! (او در پاسخ) گفت: (اگر عمل تو پذيرفته نشده است من گناهى ندارم زيرا) خداوند تنها از پرهيزكاران مى‌پذيرد»!(وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ بِالْحَقِّ اذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ احَدِهِمَا وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قَالَ لَاقْتُلَنَّكَ قَالَ انَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ).[1]

يعنى من مشكلى براى تو ايجاد نكرده‌ام كه قصد جان مرا كرده‌اى، مشكل تو از درون جان توست، تو عملت ناخالص بوده و با تقوا آميخته نشده و به همين دليل مقبول درگاه خداوند نگرديده است، او پاك است و جز پاك نمى‌پذيرد!

سپس افزود: «اگر تو براى كشتن من دست دراز كنى من هرگز اين كار نمى‌كنم و دست به قتل تو نمى‌گشايم، چون از پروردگار جهانيان مى‌ترسم».(لَئِنْ بَسَطْتَ الَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِى مَا انَا بِبَاسِطٍ يَدِىَ الَيْكَ لِاقْتُلَكَ انِّى اخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ).[2]

سرانجام آتش كينه و حسد در دل او چنان شعله‌ور شد كه پيوندهاى برادرى و اخوّت را نابود كرد، خون چشمان قابيل را گرفت و آن گونه كه قرآن مى‌گويد: «نفس سركش او، وى را مصمّم به كشتن برادر كرد و او را كشت و از زيانكاران شد»!(فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ اخِيهِ فَقَتَلَهُ فَاصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِينَ).[3]

آرى او گرفتار زيان و خسران شد، هم برادر خود را از دست داد، هم آرامش دنيا را، چرا كه قاتل اگر ذرّه‌اى وجدان داشته باشد پيوسته در عذاب وجدان است و آرامشى در دنيا نخواهد داشت و آخرت خود را نيز به تباهى مى‌كشاند.

[1]-/ مائده، 27

[2]-/ مائده، 28

[3]-/ مائده، 30