بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 197

بوده باشد، نه تنها نشانه پستى نيست كه نشانه كمال انسان است.

اساساً همان گونه كه در آغاز اين بحث نيز اشاره شد اميد و آرزو نسبت به آينده نيروى محرّك انسان براى تلاشها و كوششهاست و اگر چراغ پرفروغ اميد و آرزو در دل انسان خاموش گردد، در واقع روح او مى‌ميرد، نشاط زندگى از او رخت برمى‌بندد و انسان را به موجودى سست و بى هدف و بى تلاش مبدّل مى‌كند.

در واقع آرزو بر دو قسم است‌«آرزوهاى كاذب»كه همچون سراب در بيابان زندگى ظاهر مى‌شوند و تشنه كامان را به دنبال خود مى‌كشانند و هر لحظه تشنه‌تر مى‌سازند تا از شدّت تشنگى هلاك شوند.

و«آرزوهاى صادق»و مثبت و سازنده كه همچون آب حيات، گلستان وجود آدمى را سيراب و پرثمر مى‌سازد و هر چه زحمت مى‌كشد نشاط و معنويّت بيشترى مى‌يابد.

اين همان چيزى است كه در قرآن مجيد به آن اشاره شده است:«الْمَالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ الْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوَاباً وَ خيْرٌ امَلًا؛مال و فرزندان، زيور حيات دنيا هست و باقيات الصّالحات (ارزشهاى پايدار و شايسته) نزد پروردگارت ثوابش بهتر و اميد بخش‌تر است».[1]

در اين آيه به هر دو بخش از آرزوها اشاره شده است (دقّت كنيد).

در روايات اسلامى نيز اشارات پرمعنايى به آرزوهاى مثبت و سازنده ديده مى‌شود از جمله در حديثى از امام صادق عليه السلام مى‌خوانيم:«انَّ الْعَبْدَ الْمُؤْمِنَ الْفَقِيرَ لَيَقُولُ يَا رَبِّ ارْزُقْنِى حَتَّى افْعَلَ كَذَا وَ كَذَا مِنَ الْبِرِّ وَ وُجُوهُ الْخَيْرِ، فَاذَا عَلِمَ اللَّهُ ذَلِكَ مِنْهُ بِصِدْقِ نِيَّتِهِ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ مِنَ الْاجْرِ مِثْلَ مَا يَكْتُبُ لَهُ لَوْ عَمِلَهُ، انَّ اللَّهَ وَاسِعٌ كَرِيمٌ؛گاهى بنده مؤمن تهى‌دست مى‌گويد: خداوندا! به من روزى عطا كن تا فلان كار خير و نيك را بجا آورم، هرگاه خداوند در او صدق نيّت بداند (نه اينكه اين آرزو پوششى براى رسيدن به هوا و هوسها باشد) تمام اجر و پاداشى را كه در صورت رسيدن به اين آرزو و انجام آن كارهاى خير استحقاق پيدا مى‌كرد براى او نوشته مى‌شود (هر چند هيچ يك را انجام نداده باشد) رحمت خداوند گسترده و كرمش بى‌پايان است».[2]

[1]-/ كهف، 46

[2]-/ بحارالانوار، جلد 8، صفحه 261


صفحه 198

اصولًا همّت انسان به اندازه آرزوهاى مثبت اوست، هر قدر دامنه آنها گسترده‌تر باشد همّت او والاتر است و جالب اينكه از روايات اسلامى نيز به خوبى استفاده مى‌شود كه خداوند به مقدار اين آرزوها به افراد با ايمان، اجر و پاداش مى‌دهد، چرا كه نشانه آمادگى روح و جسم آنها براى انجام هر چه بيشتر اعمال صالح است و حتّى از روايات استفاده مى‌شود كه اگر انسان آرزوى خوبى براى رضاى خدا داشته باشد از دنيا بيرون نمى‌رود مگر اينكه خداوند او را به آرزويش مى‌رساند، در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‌خوانيم:«مَنْ تَمَنَّى شَيْئاً وَ هُوَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ رِضاً، لَمْ يَخْرُجْ مِنَ الدُّنْيَا حَتَّى يُعْطَاهُ؛كسى كه آرزوى چيزى كند در حالى كه رضاى خداوند متعال در آن باشد از دنيا خارج نمى‌شود مگر اينكه به خواسته خود مى‌رسد».[1]

البتّه ممكن است در مواردى مصالحى ايجاب كند كه انسان به آرزويش نرسد، چرا كه اگر برسد آثار بدى مانند غرور و غفلت و عشق به دنيا و مانند آن در او ايجاد مى‌شود.

خداوند با الطاف خفيّه‌اش او را از وصول به آرزويش بازمى‌دارد.

اين بحث را با اشاره به نكته ديگرى پايان مى‌دهيم و آن اينكه: آرزوهاى سازنده و بلند انسان را به سازندگى خويش دعوت مى‌كند و سبب تكامل و ترقّى روحى او مى‌شود، زيرا مى‌داند تكيه بر جاى بزرگان زدن بدون آماده ساختن اسباب بزرگى ميسّر نيست و به گفته شاعر عرب:

اعَلِّلُ النّفس بالآمال ادركُهَا

مَا اضْيَقَ الْعَيْشُ لَوْلَا فُسْحَةُ الْامَلِ!

«خويشتن را به وسيله آرزوهاى سازنده پرورش مى‌دهم تا به آن برسم. چقدر ميدان زندگى تنگ است اگر گستردگى آرزوها نباشد»!

[1]-/ بحارالانوار، جلد 68، صفحه 261


صفحه 199

9

تعصّب و لجاجت‌

اشاره‌

بى ترديد اساسى‌ترين پايه عبوديّت و بندگى خدا، تسليم و تواضع در برابر حق است و به عكس هرگونه‌تعصّب و لجاجت‌مايه دورى از حقّ و محروم شدن از سعادت است.

تعصّب به معنى «وابستگى غير منطقى به چيزى» تا آنجا كه انسان حق را فداى آن كند و لجاجت به معنى اصرار بر چيزى است به گونه‌اى كه منطق و عقل را زير پا بگذارد، ثمره اين دوشجره خبيثه‌نيز«تقليد كوركورانه»است كه سدّ راه پيشرفت و تكامل انسانهاست.

هنگامى كه به تاريخ انبياى بزرگ بازمى‌گرديم و علل انحراف و گمراهى اقوام پيشين را مورد بررسى قرار مى‌دهيم به خوبى مى‌توان دريافت كه اين سه امر (تعصّب و لجاجت و تقليد كوركورانه) نقش اصلى را در انحراف آنها داشته است و قرآن مجيد پر است از اشارات روشن به اين مسئله كه در يك بررسى فشرده در اينجا به سراغ آن مى‌رويم:

از قوم نوح عليه السلام آغاز مى‌كنيم، قرآن مجيد مى‌گويد:

1- وَ انِّى كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اصَابِعَهُمْ فِى آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَاراً(سوره‌نوح، آيه 7)

2- وَ قَالُوا لَاتَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ وَ لَاتَذَرُنَّ وَدّاً وَ لَاسُوَاعاً وَ لَايَغُوثَ وَ يَعُوقَ وَ نَسْراً(سوره‌نوح، آيه 23)


صفحه 200

سپس به داستان هود نگاه مى‌كنيم، قرآن درباره آنها مى‌گويد:

3- قَالُوا اجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ مَا كَانَ يَعْبُدُ آبَائُنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا انْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ‌(سوره‌اعراف، آيه 70)

سپس نوبت به داستان ابراهيم عليه السلام مى‌رسد، قرآن در اين زمينه مى‌گويد:

4- اذْ قَالَ لِابِيهِ وَ قَوْمِهِ مَا هَذِهِ الَّتمَاثِيلُ الَّتِى انْتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ* قَالُوا وَجَدْنَا آبَائَنَا لَهَا عَابِدِينَ‌(سوره‌انبياء، آيات 52 و 53)

5- قَالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ اذْ تَدْعُونَ* اوْ يَنْفَعُونَكُمْ اوْ يَضُرُّونَ* قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَائَنَا كَذَلِكَ يَفْعَلُونَ‌(سوره‌شعراء، آيات 72 تا 74)

سپس نوبت به قوم موسى و فرعون مى‌رسد، مى‌فرمايد:

6- قَالُوا اجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَائَنَا وَ تَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِيَاءُ فِى الْارْضِ وَ مَا نَحْنُ لَكُمَا بِمُؤْمِنِينَ‌(سوره‌يونس، آيه 78)

سپس به عصر پيامبر گرامى اسلام بازمى‌گرديم و همين معنى را در سخنان و اعمال دشمنان آن حضرت نمايان مى‌بينيم:

7- وَ اذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا انْزلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا الْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَائَنَا اوَلَوْ كَانَ آبَائُهُمْ لَايَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لَايَهْتَدُونَ‌(سوره‌بقره، آيه 170)

8- اذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِى قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَانْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى‌ وَ كَانُوا احَقَّ بِهَا وَ اهْلَهَا وَ كَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْئٍ عَلِيماً(سوره‌فتح، آيه 26)

9- و نيز مى‌فرمايد:وَ لَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْاعْجَمِينَ* فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ مَا كَانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ‌(سوره‌شعراء، آيات 198 و 199)

گاه تعصّب اقوام را بر ضدّ يكديگر بيان مى‌كند و مى‌فرمايد:

10- وَ قَالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصَارَى عَلَى شَىْ‌ءٍ وَ قَالَتِ النَّصَارَى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَى شىْ‌ءٍ وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتَابَ كَذَلِكَ قَالَ الَّذِينَ لَايَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ‌(سوره‌بقره، آيه 113)

در جاى ديگر مسئله تقليد كوركورانه و تعصّب و لجاجت را به عنوان يك برنامه عمومى همه اقوام گمراه شمرده، مى‌فرمايد:


صفحه 201

11- وَ كَذَلِكَ مَا ارْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ الّا قَالَ مُتْرَفُوهَا انَّا وَجَدْنَا آبَائَنَا عَلَى امَّةٍ وَ انَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ‌(سوره‌زخرف، آيه 23)

12- وَ يَقُولُونَ ائِنَّا لَتَارِكُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَجْنُونٍ‌(سوره‌صافّات، آيه 36)

ترجمه‌

1- و من (نوح) هر زمان آنها را دعوت كردم كه (ايمان بياورند) تو آنها را بيامرزى، انگشتان خويش را در گوشهايشان قرار داده و لباسهايشان را بر خود پيچيدند و در مخالفت اصرار ورزيدند و به شدّت استكبار كردند.

2- و (قوم نوح) گفتند: دست از خدايان و بتهاى خود برنداريد (به خصوص) بتهاى «وَدّ»، «سواع»، «يغوث»، «يعوق» و «نسر» را رها نكنيد!

3- گفتند: آيا به سراغ ما آمده‌اى كه تنها خداى يگانه را بپرستيم و آنچه را پدران ما مى‌پرستيدند، رها كنيم؟! پس اگر راست مى‌گويى آنچه را (از بلا و عذاب الهى) به ما وعده مى‌دهى، بياور (ما آماده‌ايم)!

4- (به ياد بياور ابراهيم را) آن هنگام كه به پدرش (آزر) و قوم او گفت: «اين مجسّمه‌هاى بى روح چيست كه شما همواره آنها را پرستش مى‌كنيد»؟! گفتند: «ما پدران خود را ديديم كه آنها را عبادت مى‌كنند»!

5- گفت: «آيا هنگامى كه آنها را مى‌خوانيد صداى شما را مى‌شنوند؟! يا سود و زيانى به شما مى‌رسانند»؟! گفتند: «ما فقط نياكان خود را يافتيم كه چنين مى‌كنند».

6- (فرعونيان به موسى) گفتند: «آيا آمده‌اى كه ما را از آنچه پدرانمان را بر آن يافتيم منصرف سازى و بزرگى (و رياست) در روى زمين، از آن شما دو تن (موسى و هارون) باشد؟! ما (هرگز) به شما ايمان نمى‌آوريم»!

7- و هنگامى كه به آنها گفته شود: «از آنچه خدا نازل كرده است پيروى كنيد!» مى‌گويند:

« (نه) ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم پيروى مى‌نماييم» آيا اگر پدران آنها چيزى نمى‌فهميدند و هدايت نيافتند (باز از آنها پيروى خواهند كرد)؟!

8- (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه كافران در دلهاى خود خشم و نخوت جاهليّت داشتند

(در مقابل) خداوند آرامش و سكينه خود را بر فرستاده خويش و مؤمنان نازل فرمود و آنها


صفحه 202

را به حقيقت تقوا ملزم ساخت و آنان از هر كس شايسته‌تر و اهل آن بودند و خداوند به همه چيز داناست.

9- هرگاه ما قرآن را بر بعضى از عجم‌ها (غير عرب) نازل مى‌كرديم- و او آن را بر ايشان مى‌خواند (به خاطر تعصّب و لجاجت) به آن ايمان نمى‌آوردند!

10- يهوديان گفتند: «مسيحيان هيچ موقعيّتى (نزد خدا) ندارند» و مسيحيان نيز گفتند:

«يهوديان هيچ موقعيّتى ندارند (و بر باطلند)» در حالى كه هر دو دسته كتاب آسمانى را مى‌خوانند (و بايد از اين گونه تعصّب‌ها بركنار باشند) افراد نادان (ديگر، همچون مشركان) نيز، سخنى همانند سخن آنها داشتند خداوند، روز قيامت در باره آنچه در آن اختلاف داشتند داورى مى‌كند.

11- و اين گونه در هيچ شهر و ديارى پيش از تو پيامبر انذار كننده‌اى نفرستاديم مگر اينكه ثروتمندان مست و مغروران گفتند: «ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مى‌كنيم»!

12- و پيوسته مى‌گفتند: «آيا ما معبودان خود را به خاطر شاعرى ديوانه رها كنيم»؟!

تفسير و جمع‌بندى‌

برنامه عمومى اقوام منحرف!

همان‌گونه كه در بالا اشاره شد اين رذايل سه‌گانه اخلاقى يعنى‌«تعصّب»و«لجاجت»و«تقليد كوركورانه»يك برنامه عام براى همه اقوام زشتكار پيشين بوده است، آنها به خاطر وابستگى شديد به افكار و برنامه‌هاى خرافى، و لجاجت و اصرار بر آنها، چشم و گوش بسته به پيروى نياكانشان ادامه مى‌دادند و به اين طريق، خرافات بى‌اساس از نسلى به نسل ديگر منتقل مى‌شد، وصداى دلنشين مردان الهى كه براى هدايت آنها آمده بودند، در ميان نعره‌هاى جاهلانه آنان گم مى‌شد.

نخست‌از داستان نوح عليه السلام شروع مى‌كنيم مى‌بينيم كه بت‌پرستان عصر آن پيامبر اولواالعزم به قدرى لجوج و متعصّب بودند كه حتّى از شنيدن صداى اين منادى توحيد وحشت داشتند، همان گونه كه در نخستين آيه مورد بحث از زبان نوح عليه السلام مى‌خوانيم: «و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه ايمان بياورند، و تو (اى خدا) آنها را بيامرزى انگشتان خود


صفحه 203

را در گوشها قرار داده و لباسهايشان را بر سر و صورت مى‌پيچيدند و در مخالفت با حق اصرار ورزيدند و شديداً تكبّر كردند»!(وَ انِّى كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اصَابِعَهُمْ فِى آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَاراً).[1]

آرى تعصّب و لجاجت آنها به قدرى شديد بود كه اجازه نمى‌دادند ذرّه‌اى از امواج صوتى نوح عليه السلام كه حامل پيام حقيقت بود به گوش آنها برسد، و يا چهره او را ببينند و اين گونه گريز از حقيقت به راستى عجيب و خطرناك است.

درآيه بعدچهره ديگرى از همين رذايل اخلاقى در قوم نوح عليه السلام به چشم مى‌خورد، قرآن درباره آنها مى‌گويد: «آنها گفتند: دست از خدايان و بتهاى خود برنداريد مخصوصاً بتهاى (بزرگ) «وَدّ»، «سواع»، «يَغُوث»، «يعوق» و «نسر» را رها نكنيد»،(وَ قَالُوا لَاتَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ وَ لَاتَذَرُنَّ وَدّاً وَ لَاسُوَاعاً وَ لَايَغُوثَ وَ يَعُوقَ وَ نَسْراً).[2]

امّا چرا و به چه دليل دست از اين بت‌هاى رنگارنگ كه ساخته و پرداخته دست خودشان بود برندارند و آنها را بر مقدّرات جهان هستى، و هم بر مقدّرات سازندگانش حاكم بدانند؟! هيچ دليلى بر آن جز تعصّب و تقليد كوركورانه نداشتند.

درسومين‌آيه كه از قوم عاد و گفتگوى پيامبرشان هود عليه السلام با آنها سخن مى‌گويد، مى‌فرمايد: «قوم عاد به قدرى لجوج و متعصّب و جاهل بودند كه در برابر دعوت آن حضرت به توحيد خالص و ناب گفتند: آيا به سراغ ما آمده‌اى كه تنها خداى يكتا را بپرستيم و آنچه را پدران ما مى‌پرستيدند رها كنيم؟ (ما هرگز چنين كارى نخواهيم كرد، هر كارى از دست تو ساخته است انجام بده و) آنچه را (از بلا و عذاب الهى) به ما وعده مى‌دهى بياور اگر راست مى‌گويى»!(قَالُوا اجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ مَا كَانَ يَعْبُدُ آبَائَنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا انْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ).[3]

به اين ترتيب بر اثر تعصّب و لجاجت و تقليد كوركورانه، توحيد خالص كه‌روح جهان هستى‌است در نظر آنها امرى وحشتناك، وپرستش بت‌هاى بى عقل و شعورامرى شايسته‌

[1]-/ نوح، 7

[2]-/ همان، 23

[3]-/ اعراف، 70


صفحه 204

و با ارزش جلوه مى‌كرد، و حتّى برخلاف قانون دفع ضرر محتمل كه عقل حاكم به آن است كمترين اعتنايى به احتمال عذاب الهى نمى‌كردند و مصرّاً از او مى‌خواستند كه به تهديدهاى خود جامه عمل بپوشاند، اين خيره‌سرى چيزى جز محصول تعصّب و لجاجت نبود.

آرى آنها براى فرار از حق و ادامه تقليد كوركورانه به سوى عذاب الهى شتافتند و سرانجام خود را در آتش عذاب سوزاندند، و اين است نتيجه لجاجت و تعصّب خشك و تقليد غلط!

درچهارمين‌آيه، سخن از پيامدهاى شوم اين رذايل اخلاقى درباره‌«نمرود»و نمروديان است، مى‌فرمايد: «هنگامى كه ابراهيم به پدرش (عمويش آزر) و قوم او گفت اين مجسّمه‌هاى بى‌روحى را كه شما همواره پرستش مى‌كنيد چيست»؟(اذْ قَالَ لِابِيهِ وَ قَوْمِهِ مَا هَذِهِ الَّتمَاثِيلُ الَّتِى انْتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ).[1]

ولى آنها جوابى نداشتند جز اينكه «گفتند: ما پدران خود را ديديم كه آنها را عبادت مى‌كنند»،(قَالُوا وَجَدْنَا آبَائَنَا لَهَا عَابِدِينَ).[2]

و هنگامى كه ابراهيم عليه السلام با صراحت به آنها گفت كه هم خودتان و هم نياكانتان در گمراهى آشكارى بوده‌ايد بيدار نشدند، ابراهيم عليه السلام بى اعتبار بودن اين خدايان ساختگى و بى ارزش را از طريق بت شكنى به آنها نشان داد، باز هم بر سر عقل نيامدند، بلكه ابراهيم بيدارگر و پاره كننده پرده‌هاى جهل و تعصّب و لجاجت را به سوزاندن در آتش تهديد كردند، و به تهديد خود جامه عمل پوشاندند و او را در ميان دريايى از آتش پرتاب كردند، و هنگامى كه آتش بر ابراهيم عليه السلام سرد و خاموش و گلستان شد، و بزرگترين معجزه الهى در برابر چشمانشان به وقوع پيوست باز هم اين اسيران زنجيرهاى جهل و تعصّب و لجاجت به بهانه‌هاى ديگرى همچون سحر به راه خود ادامه دادند.

اينها همه نشان مى‌دهد كه تا چه حدّ اين رذايل اخلاقى خطرناك و مانع از آزاد انديشى و رسيدن به حق است، و آنها كه در چنگال آن گرفتار مى‌شوند تن به هر ذلّت و

[1]-/ انبياء، 52

[2]-/ انبياء، 53