را به حقيقت تقوا ملزم ساخت و آنان از هر كس شايستهتر و اهل آن بودند و خداوند به همه چيز داناست.
9- هرگاه ما قرآن را بر بعضى از عجمها (غير عرب) نازل مىكرديم- و او آن را بر ايشان مىخواند (به خاطر تعصّب و لجاجت) به آن ايمان نمىآوردند!
10- يهوديان گفتند: «مسيحيان هيچ موقعيّتى (نزد خدا) ندارند» و مسيحيان نيز گفتند:
«يهوديان هيچ موقعيّتى ندارند (و بر باطلند)» در حالى كه هر دو دسته كتاب آسمانى را مىخوانند (و بايد از اين گونه تعصّبها بركنار باشند) افراد نادان (ديگر، همچون مشركان) نيز، سخنى همانند سخن آنها داشتند خداوند، روز قيامت در باره آنچه در آن اختلاف داشتند داورى مىكند.
11- و اين گونه در هيچ شهر و ديارى پيش از تو پيامبر انذار كنندهاى نفرستاديم مگر اينكه ثروتمندان مست و مغروران گفتند: «ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مىكنيم»!
12- و پيوسته مىگفتند: «آيا ما معبودان خود را به خاطر شاعرى ديوانه رها كنيم»؟!
تفسير و جمعبندى
برنامه عمومى اقوام منحرف!
همانگونه كه در بالا اشاره شد اين رذايل سهگانه اخلاقى يعنى«تعصّب»و«لجاجت»و«تقليد كوركورانه»يك برنامه عام براى همه اقوام زشتكار پيشين بوده است، آنها به خاطر وابستگى شديد به افكار و برنامههاى خرافى، و لجاجت و اصرار بر آنها، چشم و گوش بسته به پيروى نياكانشان ادامه مىدادند و به اين طريق، خرافات بىاساس از نسلى به نسل ديگر منتقل مىشد، وصداى دلنشين مردان الهى كه براى هدايت آنها آمده بودند، در ميان نعرههاى جاهلانه آنان گم مىشد.
نخستاز داستان نوح عليه السلام شروع مىكنيم مىبينيم كه بتپرستان عصر آن پيامبر اولواالعزم به قدرى لجوج و متعصّب بودند كه حتّى از شنيدن صداى اين منادى توحيد وحشت داشتند، همان گونه كه در نخستين آيه مورد بحث از زبان نوح عليه السلام مىخوانيم: «و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه ايمان بياورند، و تو (اى خدا) آنها را بيامرزى انگشتان خود
را در گوشها قرار داده و لباسهايشان را بر سر و صورت مىپيچيدند و در مخالفت با حق اصرار ورزيدند و شديداً تكبّر كردند»!(وَ انِّى كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اصَابِعَهُمْ فِى آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَاراً).[1]
آرى تعصّب و لجاجت آنها به قدرى شديد بود كه اجازه نمىدادند ذرّهاى از امواج صوتى نوح عليه السلام كه حامل پيام حقيقت بود به گوش آنها برسد، و يا چهره او را ببينند و اين گونه گريز از حقيقت به راستى عجيب و خطرناك است.
درآيه بعدچهره ديگرى از همين رذايل اخلاقى در قوم نوح عليه السلام به چشم مىخورد، قرآن درباره آنها مىگويد: «آنها گفتند: دست از خدايان و بتهاى خود برنداريد مخصوصاً بتهاى (بزرگ) «وَدّ»، «سواع»، «يَغُوث»، «يعوق» و «نسر» را رها نكنيد»،(وَ قَالُوا لَاتَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ وَ لَاتَذَرُنَّ وَدّاً وَ لَاسُوَاعاً وَ لَايَغُوثَ وَ يَعُوقَ وَ نَسْراً).[2]
امّا چرا و به چه دليل دست از اين بتهاى رنگارنگ كه ساخته و پرداخته دست خودشان بود برندارند و آنها را بر مقدّرات جهان هستى، و هم بر مقدّرات سازندگانش حاكم بدانند؟! هيچ دليلى بر آن جز تعصّب و تقليد كوركورانه نداشتند.
درسومينآيه كه از قوم عاد و گفتگوى پيامبرشان هود عليه السلام با آنها سخن مىگويد، مىفرمايد: «قوم عاد به قدرى لجوج و متعصّب و جاهل بودند كه در برابر دعوت آن حضرت به توحيد خالص و ناب گفتند: آيا به سراغ ما آمدهاى كه تنها خداى يكتا را بپرستيم و آنچه را پدران ما مىپرستيدند رها كنيم؟ (ما هرگز چنين كارى نخواهيم كرد، هر كارى از دست تو ساخته است انجام بده و) آنچه را (از بلا و عذاب الهى) به ما وعده مىدهى بياور اگر راست مىگويى»!(قَالُوا اجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ مَا كَانَ يَعْبُدُ آبَائَنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا انْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ).[3]
به اين ترتيب بر اثر تعصّب و لجاجت و تقليد كوركورانه، توحيد خالص كهروح جهان هستىاست در نظر آنها امرى وحشتناك، وپرستش بتهاى بى عقل و شعورامرى شايسته
[1]-/ نوح، 7
[2]-/ همان، 23
[3]-/ اعراف، 70
و با ارزش جلوه مىكرد، و حتّى برخلاف قانون دفع ضرر محتمل كه عقل حاكم به آن است كمترين اعتنايى به احتمال عذاب الهى نمىكردند و مصرّاً از او مىخواستند كه به تهديدهاى خود جامه عمل بپوشاند، اين خيرهسرى چيزى جز محصول تعصّب و لجاجت نبود.
آرى آنها براى فرار از حق و ادامه تقليد كوركورانه به سوى عذاب الهى شتافتند و سرانجام خود را در آتش عذاب سوزاندند، و اين است نتيجه لجاجت و تعصّب خشك و تقليد غلط!
درچهارمينآيه، سخن از پيامدهاى شوم اين رذايل اخلاقى درباره«نمرود»و نمروديان است، مىفرمايد: «هنگامى كه ابراهيم به پدرش (عمويش آزر) و قوم او گفت اين مجسّمههاى بىروحى را كه شما همواره پرستش مىكنيد چيست»؟(اذْ قَالَ لِابِيهِ وَ قَوْمِهِ مَا هَذِهِ الَّتمَاثِيلُ الَّتِى انْتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ).[1]
ولى آنها جوابى نداشتند جز اينكه «گفتند: ما پدران خود را ديديم كه آنها را عبادت مىكنند»،(قَالُوا وَجَدْنَا آبَائَنَا لَهَا عَابِدِينَ).[2]
و هنگامى كه ابراهيم عليه السلام با صراحت به آنها گفت كه هم خودتان و هم نياكانتان در گمراهى آشكارى بودهايد بيدار نشدند، ابراهيم عليه السلام بى اعتبار بودن اين خدايان ساختگى و بى ارزش را از طريق بت شكنى به آنها نشان داد، باز هم بر سر عقل نيامدند، بلكه ابراهيم بيدارگر و پاره كننده پردههاى جهل و تعصّب و لجاجت را به سوزاندن در آتش تهديد كردند، و به تهديد خود جامه عمل پوشاندند و او را در ميان دريايى از آتش پرتاب كردند، و هنگامى كه آتش بر ابراهيم عليه السلام سرد و خاموش و گلستان شد، و بزرگترين معجزه الهى در برابر چشمانشان به وقوع پيوست باز هم اين اسيران زنجيرهاى جهل و تعصّب و لجاجت به بهانههاى ديگرى همچون سحر به راه خود ادامه دادند.
اينها همه نشان مىدهد كه تا چه حدّ اين رذايل اخلاقى خطرناك و مانع از آزاد انديشى و رسيدن به حق است، و آنها كه در چنگال آن گرفتار مىشوند تن به هر ذلّت و
[1]-/ انبياء، 52
[2]-/ انبياء، 53
حقارتى مىدهند و عظمت مقام انسان و روح بلند او را در هم مىشكنند ولى تسليم حق نمىشوند.
درپنجمينآيه نيز اشاره به بتپرستى لجوجانه قوم«نمرود»مىكند، هنگامى كه ابراهيم عليه السلام با دليل بسيار روشن و قاطع، بتپرستى را ابطال مىنمايد و به آنها مىگويد:
«آيا آنها را كه مىخوانيد صداى شما را مىشنوند؟ يا سود و زيانى به شما مىرسانند»؟(قَالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ اذْ تَدْعُونَ* اوْ يَنْفَعُونَكُمْ اوْ يَضُرُّونَ).[1]
آنها هيچ پاسخ منطقى در برابر اين گفتار روشن نداشتند، جز اينكه پناه به تقليد كوركورانه ببرند و بگويند: «ما فقط نياكان خود را يافتيم كه چنين مىكردند»،(قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَائَنَا كَذَلِكَ يَفْعَلُونَ).[2]
در حالى كه اگر انسان مىخواهد تقليد كند حدّاقل بايد از عالم و دانشمندى تبعيّت كند كه او را به واقعيّتها رهنمون گردد نه از جاهل و گمراهى بدتر از خود! ولى اين حجاب تعصّب و لجاجت به قدرى ضخيم است كه اجازه نمىدهد كمترين نور آفتاب هدايت و منطق و دليل عقل در آن نفوذ كند، و ماوراى آن را روشن سازد.
درششمينآيه سخن از لجاجت فرعونيان در برابر معجزات روشن حضرت موسى عليه السلام است، آنها بر آيين بتپرستى نياكانشان لجاجت و اصرار ورزيدند و گفتند:
« (اى موسى) آيا آمدى كه ما را از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم منصرف سازى؟ و بزرگى (و رياست) در روى زمين فقط از آن تو و برادرت باشد، ما هرگز به شما ايمان نمىآوريم»!(قَالُوا اجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا[3]عَمَّا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَائَنَا وَ تَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِيَاءُ فِى الْارْضِ وَ مَا نَحْنُ لَكُمَا بِمُؤْمِنِينَ).[4]
آنها هرگز از خود سؤال نمىكردند كه آيين موسى عليه السلام حق است يا باطل و در برابر
[1]-/ شعراء، 73، 72
[2]-/ شعراء، 74
[3]-/ «لِتَلْفِتَنا» از مادّه «لفت» (بروزن نفت) به معنى منصرف ساختن است، و التفات نيز از همين مادّه گرفتهشده و به معنى توجّه به چيزى بعد از انصراف از چيز ديگر است
[4]-/ يونس، 78
آيين نياكانشان چه امتيازى دارد؟ سخن آنها فقط اين بود كه ما بايد آيين نياكان خود را حفظ كنيم، خواه حق باشد يا باطل! ارزش واقعى براى ما همين است و بس، سپس آن را با سوء ظن نيز آميختند و گفتند آنچه را موسى عليه السلام به عنوان آيين الهى ارائه مىدهد در واقع مقدّمهاى است براى رسيدن به مقاصد سياسى و حكومت بر مردم، نه خدايى در كار است و نه وحى آسمانى! اين بدبينى نيز از آثار همان تعصّب و لجاجت بود كه جهت فرار از حق، عذر و بهانههاى واهى براى خود مىتراشيدند.
و شايد آنها از اين بيم داشتند كه اگر نور هدايت از طريق آيين موسى عليه السلام بر افكار مصريان بيفتد، هم آيين خرافى نياكانشان را از دست مىدهند، و هم حكومتى را كه بر اساس آن بنيان نهاده بودند. به همين دليل با تمام قدرت در برابر آن به پا خاستند و مردم را به تعصّب و لجاجت تشويق كردند و از آنجا كه درباريان فرعون همه چيز را براى ادامه حكومت خود مىخواستند، تصوّرشان اين بود كه موسى و هارون نيز همه چيز را ابزار وصول به حكومت كردهاند.
اين رشته در طول تاريخ همچنان ادامه مىيابد تا عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله مىرسد.
درهفتمينآيه نيز مىبينيم كه عامل اصلى انحراف مشركان عرب تقليد كوركورانه و تعصّب است كه درهاى معرفت و شناخت را از هر سو به روى صاحبان اين صفات رذيله مىبندد، مىفرمايد: «هنگامى كه به آنها (مشركان عرب) گفته شود از آنچه خدا نازل كرده است پيروى كنيد مىگويند: ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم پيروى مىنماييم»،(وَ اذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا انْزلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا الْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَائَنَا ...).[1]
و قرآن بلافاصله در پايان اين آيه جواب دندان شكنى به آنها مىدهد و مىگويد:
«مگر نه اين است كه پدران آنها چيزى نمىفهميدند و هدايت نيافتند»؟(... اوَلَوْ كَانَ آبَائُهُمْ لَايَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لَايَهْتَدُونَ).[2]
تعبيرات آيه نشان مىدهد كه آنها انكار نمىكردند كه آنچه را پيغمبر آورده«مَا انْزَلَ اللَّهُ»و فرمان الهى است، بلكه به قدرى گرفتار جهل و تعصّب بودند كه آيين نياكانشان را
[1]-/ بقره، 170
[2]-/ همان مدرك
بر آن مقدّم مىشمردند، نياكانى كه واقف به جهل و گمراهيشان بودند.
به اين ترتيب جهل و تعصّب سبب مىشود كه انسان به راحتىمَا انْزَلَ اللَّهُرا رها سازد و پشت به حق كند و رو به باطل نمايد، هر چند حق را از باطل بشناسد!
درهشتمينآيه خداوند مسلمانان را به ياد ماجراى حديبيّه مىاندازد كه كفّار با ديدن آن همه آيات و نشانههاى حقّانيّت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به خاطر تعصّبهاى جاهلى ايمان نياوردند و اين رذيله اخلاقى آنها را از سعادت بزرگ بازداشت، مىفرمايد: «به خاطر بياوريد هنگامى را كه كافران در دلهاى خود خشم و نفرت جاهليّت داشتند (به همين دليل نه تنها ايمان نياوردند بلكه در مقام مبارزه با حق برآمدند) و در مقابل خداوند آرامش و سكينه را بر رسول خود و مؤمنان نازل فرمود (تا با رعايت اصول حق و عدالت در برابر آن دشمنان متعصّب بايستد، و آنها را به كلمه تقوا ملزم ساخت كه از هر كس شايستهتر و اهل آن بودند و خداوند بر هر چيز غالب است»،(اذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِى قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَانْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى وَ كَانُوا احَقُّ بِهَا وَ اهْلَهَا وَ كَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيماً).[1]
حميّت از مادّه حمى (بر وزن حمد) به معنى حرارتى است كه بر اثر عوامل خارجى در بدن انسان يا اشياى ديگر به وجود مىآيد، به همين دليل به حالت تب، حُمّى (بر وزن كبرى) گفته مىشود.
سپس به حالات روحى همچون خشم و تكبّر و تعصّب، حميّت اطلاق شده است، چرا كه همه اينها حالتى آتشين در انسان ايجاد مىكند.
جالب اينكه در اين آيه حميّت به جاهليّت اضافه شده كه اشارهاى به تعصّبهاى برخاسته از جهل و نادانى، و سكينه كه نقطه مقابل آن است به خدا نسبت داده شده است كه آرامشى است آگاهانه و برخاسته از ايمان.
در بحثهاى آينده پيرامون تعصّب منفى و مثبت نكته اضافه شدن حميّت به جاهليّت روشنتر خواهد شد.
[1]-/ فتح، 26
درنهمينآيه اشاره به نكته ديگرى شده است كه پرده از روى تعصّب شديد مشركان عرب در عصر جاهليّت برمىدارد، مىفرمايد: «هرگاه قرآن را بر بعضى از عجمها (غير عربها) نازل مىكرديم و او آن را به ايشان مىخوانده، به آن ايمان نمىآوردند»،(وَ لَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْاعْجَمِينَ* فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ مَا كَانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ).[1]
يعنى نژادپرستى و تعصّب قومى آنها به قدرى شديد بود كه اگر قرآن با تمام معارف عالى و فصاحت و بلاغت فوقالعاده و محتواى بى نظير بر فردى غير عرب نازل مىشد، تعصّب و لجاجت هرگز به آنها اجازه نمىداد كه آن را پذيرا شوند!
اين تعبير قاطع به خوبى نشان مىدهد كه رذيله اخلاقى«تعصّب و لجاجت»تا چه حدّ مىتواند انسان را از درك حقيقت و رسيدن به مقصود بازدارد.
گرچه بعضى از مفسّران براى اين آيه تفسيرهاى ديگرى ذكر كردهاند ولى روشنترين و مناسبترين تفسير همان است كه در بالا ذكر شد.
روى همين اصل در بعضى از روايات اسلامى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله افراد متعصّب و لجوج را در سرنوشت شوم اعراب جاهلى شريك مىشمرد و مىفرمايد:«مَنْ كَانَ فِى قَلْبِهِ حَبَّةً مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ عَصَبِيَّةٍ بَعَثَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَعَ اعْرَابِ الْجَاهِلِيَّةِ؛هر كس در دلش به اندازه دانه خردلى عصبيّت باشد، خداوند روز قيامت او را با اعراب جاهليّت محشور مىكند»، (دانه خردل دانه بسيار ريزى است كه همواره به عنوان ضرب المثل براى خُردى ذكر مىشود).[2]
دردهمينآيه، چهره ديگرى از اين رذيله اخلاقى در اقوام مختلف ديده مىشود و آن اينكه هر گروهى به خاطر تعصّب و لجاجت، خود را بهترين مىداند، و ديگران را نفى مىكند گويى تنها بندگان برگزيده خدا آنها هستند و ديگران هيچ، و همين امر سبب درگيرى مستمرّ در ميان اقوام مىشود، مىفرمايد: «يهود گفتند مسيحيان (نزد خدا) هيچ ارزشى ندارند، و مسيحيان نيز گفتند: يهوديان ارزشى ندارند، در حالى كه هر دو گروه، كتاب
[1]-/ شعراء، 199- 198
[2]-/ اصول كافى، جلد 2، صفحه 308، باب العصبيّة، حديث 3
آسمانى را مىخواندند (كه به آنها دستور مىداد بايد از اينگونه تعصّبها به كنار باشند) آرى افراد نادان (از مشركان عرب) نيز سخنى همانند آنها داشتند، خداوند روز قيامت درباره اختلاف آنها داورى خواهد كرد»،(وَ قَالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصَارَى عَلَى شَىْءٍ وَ قَالَتِ النَّصَارَى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَى شىْءٍ وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتَابَ كَذَلِكَ قَالَ الَّذِينَ لَايَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ).[1]
از تعبيرات اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه اين گونه تعصّبها و خودبينىها از جهل و نادانى سرچشمه مىگيرد، و هر قوم جاهل و بى خبر گرفتار اين رذيله اخلاقى خواهد شد.
تعبير به«الَّذِينَ لَايَعْلَمُونَ»(كسانى كه نمىدانند) مفهوم وسيع و گستردهاى دارد كه مشركان عرب يكى از آن بودند و لذا بعضى از مفسّران آن را به قوم نوح، يا همه امّتهاى پيشين كه بر اثر جهل و نادانى گرفتار تعصّب و لجاجت بودند، تفسير كردهاند.
دريازدهمينآيه سخن از يك حكم كلّى و عمومى است و نشان مىدهد كه در تمام طول تاريخ تعصّب و لجاجت نقش اصلى را در ادامه كفر و توحيدستيزى ايفا مىكرده است، مىفرمايد: «اين گونه در هيچ شهر و ديارى پيش از تو پيامبرى بيم دهنده نفرستاديم، مگر اينكه ثروتمندان مست و مغرور آن گفتند: ما نياكان خود را بر آيينى يافتيم و به آثار و روش آنها اقتدا مىكنيم»!(وَ كَذَلِكَ مَا ارْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ الّا قَالَ مُتْرَفُوهَا انَّا وَجَدْنَا آبَائَنَا عَلَى امَّةٍ وَ انَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ).[2]
اين تعبير نشان مىدهد كه هميشه مهمترين مانع در برابر ايمان به آيين پيامبران الهى همان تعصّب و تقليد كوركورانه ناشى از جهل بوده است.
و از اينجا خطر اين رذيله اخلاقى آشكارتر مىشود.
دردوازدهمينو آخرين آيه مىخوانيم كه اقوام جاهلى به خاطر تعصّب و لجاجت بزرگترين انبياى الهى و عقل كلّ را متّهم به جنون مىكردند و آن را بهانه مخالفت خود
[1]-/ بقره، 113
[2]-/ زخرف، 23