بر آن مقدّم مىشمردند، نياكانى كه واقف به جهل و گمراهيشان بودند.
به اين ترتيب جهل و تعصّب سبب مىشود كه انسان به راحتىمَا انْزَلَ اللَّهُرا رها سازد و پشت به حق كند و رو به باطل نمايد، هر چند حق را از باطل بشناسد!
درهشتمينآيه خداوند مسلمانان را به ياد ماجراى حديبيّه مىاندازد كه كفّار با ديدن آن همه آيات و نشانههاى حقّانيّت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به خاطر تعصّبهاى جاهلى ايمان نياوردند و اين رذيله اخلاقى آنها را از سعادت بزرگ بازداشت، مىفرمايد: «به خاطر بياوريد هنگامى را كه كافران در دلهاى خود خشم و نفرت جاهليّت داشتند (به همين دليل نه تنها ايمان نياوردند بلكه در مقام مبارزه با حق برآمدند) و در مقابل خداوند آرامش و سكينه را بر رسول خود و مؤمنان نازل فرمود (تا با رعايت اصول حق و عدالت در برابر آن دشمنان متعصّب بايستد، و آنها را به كلمه تقوا ملزم ساخت كه از هر كس شايستهتر و اهل آن بودند و خداوند بر هر چيز غالب است»،(اذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِى قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَانْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى وَ كَانُوا احَقُّ بِهَا وَ اهْلَهَا وَ كَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيماً).[1]
حميّت از مادّه حمى (بر وزن حمد) به معنى حرارتى است كه بر اثر عوامل خارجى در بدن انسان يا اشياى ديگر به وجود مىآيد، به همين دليل به حالت تب، حُمّى (بر وزن كبرى) گفته مىشود.
سپس به حالات روحى همچون خشم و تكبّر و تعصّب، حميّت اطلاق شده است، چرا كه همه اينها حالتى آتشين در انسان ايجاد مىكند.
جالب اينكه در اين آيه حميّت به جاهليّت اضافه شده كه اشارهاى به تعصّبهاى برخاسته از جهل و نادانى، و سكينه كه نقطه مقابل آن است به خدا نسبت داده شده است كه آرامشى است آگاهانه و برخاسته از ايمان.
در بحثهاى آينده پيرامون تعصّب منفى و مثبت نكته اضافه شدن حميّت به جاهليّت روشنتر خواهد شد.
[1]-/ فتح، 26
درنهمينآيه اشاره به نكته ديگرى شده است كه پرده از روى تعصّب شديد مشركان عرب در عصر جاهليّت برمىدارد، مىفرمايد: «هرگاه قرآن را بر بعضى از عجمها (غير عربها) نازل مىكرديم و او آن را به ايشان مىخوانده، به آن ايمان نمىآوردند»،(وَ لَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْاعْجَمِينَ* فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ مَا كَانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ).[1]
يعنى نژادپرستى و تعصّب قومى آنها به قدرى شديد بود كه اگر قرآن با تمام معارف عالى و فصاحت و بلاغت فوقالعاده و محتواى بى نظير بر فردى غير عرب نازل مىشد، تعصّب و لجاجت هرگز به آنها اجازه نمىداد كه آن را پذيرا شوند!
اين تعبير قاطع به خوبى نشان مىدهد كه رذيله اخلاقى«تعصّب و لجاجت»تا چه حدّ مىتواند انسان را از درك حقيقت و رسيدن به مقصود بازدارد.
گرچه بعضى از مفسّران براى اين آيه تفسيرهاى ديگرى ذكر كردهاند ولى روشنترين و مناسبترين تفسير همان است كه در بالا ذكر شد.
روى همين اصل در بعضى از روايات اسلامى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله افراد متعصّب و لجوج را در سرنوشت شوم اعراب جاهلى شريك مىشمرد و مىفرمايد:«مَنْ كَانَ فِى قَلْبِهِ حَبَّةً مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ عَصَبِيَّةٍ بَعَثَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَعَ اعْرَابِ الْجَاهِلِيَّةِ؛هر كس در دلش به اندازه دانه خردلى عصبيّت باشد، خداوند روز قيامت او را با اعراب جاهليّت محشور مىكند»، (دانه خردل دانه بسيار ريزى است كه همواره به عنوان ضرب المثل براى خُردى ذكر مىشود).[2]
دردهمينآيه، چهره ديگرى از اين رذيله اخلاقى در اقوام مختلف ديده مىشود و آن اينكه هر گروهى به خاطر تعصّب و لجاجت، خود را بهترين مىداند، و ديگران را نفى مىكند گويى تنها بندگان برگزيده خدا آنها هستند و ديگران هيچ، و همين امر سبب درگيرى مستمرّ در ميان اقوام مىشود، مىفرمايد: «يهود گفتند مسيحيان (نزد خدا) هيچ ارزشى ندارند، و مسيحيان نيز گفتند: يهوديان ارزشى ندارند، در حالى كه هر دو گروه، كتاب
[1]-/ شعراء، 199- 198
[2]-/ اصول كافى، جلد 2، صفحه 308، باب العصبيّة، حديث 3
آسمانى را مىخواندند (كه به آنها دستور مىداد بايد از اينگونه تعصّبها به كنار باشند) آرى افراد نادان (از مشركان عرب) نيز سخنى همانند آنها داشتند، خداوند روز قيامت درباره اختلاف آنها داورى خواهد كرد»،(وَ قَالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصَارَى عَلَى شَىْءٍ وَ قَالَتِ النَّصَارَى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَى شىْءٍ وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتَابَ كَذَلِكَ قَالَ الَّذِينَ لَايَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ).[1]
از تعبيرات اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه اين گونه تعصّبها و خودبينىها از جهل و نادانى سرچشمه مىگيرد، و هر قوم جاهل و بى خبر گرفتار اين رذيله اخلاقى خواهد شد.
تعبير به«الَّذِينَ لَايَعْلَمُونَ»(كسانى كه نمىدانند) مفهوم وسيع و گستردهاى دارد كه مشركان عرب يكى از آن بودند و لذا بعضى از مفسّران آن را به قوم نوح، يا همه امّتهاى پيشين كه بر اثر جهل و نادانى گرفتار تعصّب و لجاجت بودند، تفسير كردهاند.
دريازدهمينآيه سخن از يك حكم كلّى و عمومى است و نشان مىدهد كه در تمام طول تاريخ تعصّب و لجاجت نقش اصلى را در ادامه كفر و توحيدستيزى ايفا مىكرده است، مىفرمايد: «اين گونه در هيچ شهر و ديارى پيش از تو پيامبرى بيم دهنده نفرستاديم، مگر اينكه ثروتمندان مست و مغرور آن گفتند: ما نياكان خود را بر آيينى يافتيم و به آثار و روش آنها اقتدا مىكنيم»!(وَ كَذَلِكَ مَا ارْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ الّا قَالَ مُتْرَفُوهَا انَّا وَجَدْنَا آبَائَنَا عَلَى امَّةٍ وَ انَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ).[2]
اين تعبير نشان مىدهد كه هميشه مهمترين مانع در برابر ايمان به آيين پيامبران الهى همان تعصّب و تقليد كوركورانه ناشى از جهل بوده است.
و از اينجا خطر اين رذيله اخلاقى آشكارتر مىشود.
دردوازدهمينو آخرين آيه مىخوانيم كه اقوام جاهلى به خاطر تعصّب و لجاجت بزرگترين انبياى الهى و عقل كلّ را متّهم به جنون مىكردند و آن را بهانه مخالفت خود
[1]-/ بقره، 113
[2]-/ زخرف، 23
با آيين آنها قرار مىدادند، مىفرمايد: «آنها پيوسته مىگفتند: آيا ما خدايان خود را به خاطر شاعرى ديوانه رها كنيم؟»(وَ يَقُولُونَ ائِنَّا لَتَارِكُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَجْنُونِ).[1]
عجب اينكه آنها به قدرى در حجاب تاريك جهل و تعصّب گرفتار بودند كه نمىفهميدند اين سخن يك گفتار ضدّ و نقيض است،«شاعر بودن»احتياج به تفكّر و ذوق سليم و آگاهى كافى از دقايق سخن دارد (توجّه داشته باشيد كه شاعر از مادّه شعور گرفته شده است) و اين با مجنون بودن هرگز سازگار نيست.
همچنين گاه آنها را متّهم به«سحر»و«جنون»مىكردند در حالى كه سحر نيز احتياج به آگاهى قابل ملاحظهاى نسبت به بخشى از علوم و دانشها دارد، و هوشيارى خاصّى را مىطلبد، و اين با جنون سازگار نيست، اين سخنان ضدّ و نقيض ناشى از جهل و تعصّب بود.
نتيجه نهايى
يك نگاه اجمالى به آيات گذشته كه اشباه و نظاير ديگرى نيز در قرآن مجيد دارد اين حقيقت را اثبات مىكند كه از مهمترين موانع معرفت و شناخت، تقليدهاى كوركورانهاى است كه از تعصّب و لجاجت و وابستگى بى قيد و شرط نسبت به امورى كه با تمايلات نفسانى و هوا و هوسهاى انسان مىسازد ناشى مىشود.
ضايعات و آثار زيانبار اين رذيله اخلاقى صفحات تاريخ بشريّت را سياه كرده و پيامبران الهى را با مشكلترين موانع رو به رو ساخته، و خونهاى زيادى را بر خاك ريخته است و همين معنى براى پى بردن به آثار زيانبار آن كافى است.
اگر اين رذيله اخلاقى در درون جان انسانها نبود، تاريخ بشريّت چهره ديگرى داشت و پيشرفت تكامل تمدّنها شتاب ديگرى پيدا مىكرد، و نيروهاى خلّاق در مسير سعادت انسانها به كار مىافتاد، و به جاى اينكه به صورت سيل ويرانگرى در آيد، نهرهاى منظّمى از معارف الهيّه را تشكيل مىداد كه همه جا مايه عمران و آبادى قلوب بود.
[1]-/ صافّات، 36
تعصّب و لجاجت در احاديث اسلامى
پيش از آنكه به تحليل معنى تعصّب و سرچشمه و انگيزهها و آثار زيانبار آن بپردازيم لازم است نگاهى به احاديث اسلامى كه در اين زمينه وارد شده است بيفكنيم، چرا كه بسيارى از مسايل مورد نظر در لابهلاى اين احاديث به صورت اجمالى مطرح شده است.
احاديث در اين زمينه فراوان است كه در ذيل به نمونههايى از آن اشاره مىكنيم:
1- در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مىخوانيم:«مَنْ كَانَ فِى قَلْبِهِ حَبَّةً مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ عَصَبِيَّةٍ بَعَثَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَعَ اعْرَابِ الْجَاهِلِيَّةِ؛هر كسى در دلش به اندازه دانه خردلى عصبيّت باشد خداوند روز قيامت او را با اعراب جاهليّت محشور مىكند».[1]
اين تعبير نشان مىدهد كه اين رذيله اخلاقى به قدرى خطرناك است كه پايينترين درجات آن نيز با ايمان خالص سازگار نيست.
2- در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم:«انَّ اللَّهَ يُعَذِّبُ السِّتَّةَ بِالسِّتَّةِ، الْعَرَبَ بِالْعَصَبِيَّةِ، وَ الدَّهَاقِينَ بِالْكِبْرِ، وَ الْامَرَاءَ بِالْجَوْرِ، وَالْفُقَهَاءَ بِالْحَسَدِ، وَ التُّجَّارَ بِالْخِيَانَةِ، وَ اهْلَ الرَّسَاتِيقِ بِالْجَهْلِ؛خداوند شش گروه را به خاطر شش چيز عذاب مىكند: عرب را به خاطر تعصّب، و اربابان را به خاطر تكبّر، و حاكمان را به خاطر ستم، و فقيهان را به خاطر حسد، و تجّار را به خاطر خيانت، و اهل روستاها را به خاطر جهل و نادانى»![2]
جالب اينكه تعصّب را نخستين امر از امور ششگانه ذكر فرموده، در حالى كه همه آنها از گناهان بزرگ است.
3- در حديث ديگرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم:«لَيْسَ مِنَّا مَنْ دَعَا الَى عَصَبِيَّةٍ، وَ لَيْسَ مِنَّا مَنْ قَاتَلَ عَلَى عَصَبِيَّةٍ، وَ لَيْسَ مِنَّا مَنْ مَاتَ عَلَى عَصَبِيَّةٍ؛كسى كه مردم را دعوت به تعصّب كند از ما نيست، و كسى كه به خاطر تعصّب بجنگد از ما نيست، و كسى كه با تعصّب بميرد از ما نيست»![3]
[1]-/ اصول كافى، جلد 2، صفحه 308 (باب العصبيّة)
[2]-/ كافى، جلد 8، صفحه 162، حديث 17
[3]-/ سنن ابى داوود، حديث 5121، طبق نقل ميزان الحكمه
4- اميرمؤمنان على عليه السلام در خطبه معروف«قاصعه»كه اساس آن بر نفى تكبّر و تعصّب است عامل اصلى انحراف و بدبختى ابليس را تعصّب و تكبّر مىشمرد، و مىفرمايد:
«هنگامى كه خداوند به فرشتگان دستور داد براى آدم عليه السلام سجده كنند، همگى اطاعت كردند جز ابليس» سپس مىافزايد:«اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِيَّةُ فَافْتَخَرَ عَلَى آدَمَ بِخَلْقِهِ وَ تَعَصَّبَ عَلَيْهِ لِاصْلِهِ فَعَدُوُّ اللَّهِ امَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ، وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِينَ الَّذِى وَضَعَ اسَاسَ الْعَصَبِيَّةِ؛تكبّر و تعصّب به او دست داد، و بر آدم عليه السلام به خاطر خلقت خويش افتخار كرد، و از جهت اصل و ريشه خود نسبت به او تعصّب ورزيد، به همين دليل اين دشمن خدا پيشواى متعصّبان، و سر سلسله مستكبران است، و كسى است كه بناى تعصّب را پى ريزى كرد»![1]
5- در حديث ديگرى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مىخوانيم:«مَنْ تَعَصَّبَ اوْ تُعُصِّبَ لَهُ فَقَدْ خَلَعَ رَبَقَ الْايمَانِ مِنْ عُنُقِهِ؛هر كس تعصّب بورزد، يا ديگران به خاطر او تعصّب بورزند، رشتههاى ايمان را از گردن خود بازگردانده است».[2]
مىدانيم«تعصّب»و«لجاجت»لازم و ملزوم يكديگرند، و به همين دليل ما هر دو را تحت يك عنوان آورديم، در رابطه با نكوهش رذيله لجاجت نيز روايات زيادى داريم از جمله:
1- در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مىخوانيم:«ايَّاكَ وَ اللِّجَاجةَ، فَانَّ اوَّلَهَا جَهْلٌ وَ آخِرَهَا نَدَامَةً؛از لجاجت بپرهيزيد كه آغازش جهل و پايانش پشيمانى است»![3]
2- در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است كه فرمود:«اللِّجَاجُ اكْثَرُ الْاشْيَاءِ مَضَرَّةً فِى الْعَاجِلِ وَ الْآجِلِ؛لجاجت در دنيا و آخرت از همه چيز زيانبارتر است».[4]
3- در حديث ديگرى از همان حضرت مىخوانيم:«اللِّجَاجُ بَذْرُ الشَّرِّ؛لجاجت بذر شرّ و بدى است»![5]
4- در نهج البلاغه آمده است كه فرمود:«اللِّجَاجَةُ تَسِلُّ الرَّأْىَ؛لجاجت آراء انسان را سست، و او را به خطا مىافكند».[6]
[1]-/ نهج البلاغه، خطبه قاصعه، خطبه 192
[2]-/ اصول كافى، جلد 2، صفحه 308، حديث 2
[3]-/ ميزان الحكمه، جلد 4، صفحه 2770 (مادّه لجاجه)
[4]-/ همان مدرك
[5]-/ همان مدرك
[6]-/ نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 179
5- و نيز از همان حضرت آمده است:«لَيْسَ لِلَجُوجٍ تَدْبِيرٌ؛لجوج مديريّت و تدبير ندارد».[1]
با توجّه به رواياتى كه در بالا آمد تأثير تخريبى اين دو رذيله اخلاقى (تعصّب و لجاجت) در زندگى فردى و اجتماعى انسانها روشن مىشود تا آنجا كه انسان را از ايمان و اسلام بيگانه ساخته، و به سوى كفر و شرك و اقتداى به شيطان و رها كردن رشته محكم ايمان سوق مىدهد كه دلايل آن را در بحث بعد خواهيد خواند.
1- مفهوم تعصّب و انگيزههاى آن
«تعصّب»از مادّه«عَصَب»در اصل به معنى رشتههايى است كه مفاصل استخوانها و عضلات را به هم پيوند مىدهد، سپس اين مادّه به معنى هر نوع وابستگى شديد فكرى و عملى آمده است كه غالباً بار منفى دارد هر چند وابستگىهاى مثبت نيز در مفهوم آن افتاده است كه شرح آن در بحثهاى آينده به خواست خدا خواهد آمد.
بديهى است وابستگىهاى غير منطقى نسبت به شخص يا عقيده و يا چيزى انسان را به لجاجت و تقليد كوركورانه نسبت به آن وادار مىكند، و سرچشمه بسيارى از كشمكشها و جنگها و خونريزيها و اختلافات مستمر است.
هرگاه اين گونه تعصّبها از ميان جامعه انسانى برود و مردم تسليم منطق و حرف حساب باشند بسيارى از اختلافات برچيده مىشود و آرامش بر جوامع بشرى حاكم مىشود.
چنين تعصّبى كه نتيجه مستقيم آن لجاجت و تقليد كوركورانه است از امور زير سرچشمه مىگيرد:
1- حبّ ذات و علاقه شديد به نياكان-حبّ ذات افراطى سبب مىشود كه انسان نسبت به هر چيزى كه به او ارتباط و پيوند دارد دلباختگى و دلدادگى نشان دهد از جمله نسبت به پدر و نياكان و آيين و رسوم آنها.
[1]-/ غررالحكم، حديث 10662
اين وابستگى شديد عامل انتقال بسيارى از خرافات و زشتىها به بهانه حفظ آداب و سنن، از نسلى به نسل ديگر مىباشد، و حجابى در برابر معرفت و شناخت حق است.
دفاع و طرفدارى شديد از قوم و قبيله گاه به جايى مىرسد كه بدترين افراد قبيله و زشتترين آداب و سنن آنها در نظر افراد متعصّب بسيار زيبا جلوه مىكند در حالى كه بهترين افراد قبايل ديگر و عالىترين آداب و سنن آنها در نظر آنها زشت و بى معنى است!
2- پايين بودن سطح فكر و فرهنگ-هر قدر سطح فكر مردم كوتاهتر و فرهنگ آنها ضعيفتر باشد، تعصّبهاى جاهلانه و لجوجانه و تقليدهاى كوركورانه در ميان آنها بيشتر است، به عكس هر قدر سطح فكر بالاتر رود و فرهنگ كاملتر شود توجّه او به منطق و استدلال و نفى تعصّب و لجاجت و جانشين ساختن تحقيق به جاى تقليد كوركورانه بيشتر مىشود.
3- شخصيّتزدگى عامل ديگرى براى تعصّب و تقليد كوركورانه است-گاه شخصى در نظر انسان چنان قداست پيدا مىكند كه گفتار و رفتار او از دايره نقد خارج مىشود هر چند از نظر علمى و اخلاقى در سطح پايينى قرار داشته باشد و همين امر سبب مىشود كه عدّهاى چشم و گوش بسته به دنبال او بيفتند و به خاطر او جان و مال خود را از دست بدهند، بى آنكه در محتواى سخنان و رفتار او كمترين انديشه كنند!
4- انزواى اجتماعى و فكرى يكى ديگر از اسباب تعصّب است-وقتى انسان در خودش و محيط فكرى و اجتماعيش فرو برود و از جوامع و افراد ديگر و افكار آنها بىخبر بماند نسبت به آنچه در اختيار اوست سخت وابسته مىشود، در برابر آن تعصّب مىورزد، در حالى كه اگر با ديگران بنشيند و فكر خود را با افكار ديگران مقايسه كند نقطههاى قوّت و ضعف و مثبت و منفى به زودى آشكار مىگردد، و به او اجازه مىدهد بهترين انتخاب را داشته باشد.
2- آثار و پيامدهاى منفى تعصّب و لجاجت
تعصّب و لجاجت، آثار منفى شديدى دارد كه در زندگى انسانهاى متعصّب و لجوج به