بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 213

5- و نيز از همان حضرت آمده است:«لَيْسَ لِلَجُوجٍ تَدْبِيرٌ؛لجوج مديريّت و تدبير ندارد».[1]

با توجّه به رواياتى كه در بالا آمد تأثير تخريبى اين دو رذيله اخلاقى (تعصّب و لجاجت) در زندگى فردى و اجتماعى انسانها روشن مى‌شود تا آنجا كه انسان را از ايمان و اسلام بيگانه ساخته، و به سوى كفر و شرك و اقتداى به شيطان و رها كردن رشته محكم ايمان سوق مى‌دهد كه دلايل آن را در بحث بعد خواهيد خواند.

1- مفهوم تعصّب و انگيزه‌هاى آن‌

«تعصّب»از مادّه‌«عَصَب»در اصل به معنى رشته‌هايى است كه مفاصل استخوانها و عضلات را به هم پيوند مى‌دهد، سپس اين مادّه به معنى هر نوع وابستگى شديد فكرى و عملى آمده است كه غالباً بار منفى دارد هر چند وابستگى‌هاى مثبت نيز در مفهوم آن افتاده است كه شرح آن در بحث‌هاى آينده به خواست خدا خواهد آمد.

بديهى است وابستگى‌هاى غير منطقى نسبت به شخص يا عقيده و يا چيزى انسان را به لجاجت و تقليد كوركورانه نسبت به آن وادار مى‌كند، و سرچشمه بسيارى از كشمكشها و جنگ‌ها و خونريزيها و اختلافات مستمر است.

هرگاه اين گونه تعصّب‌ها از ميان جامعه انسانى برود و مردم تسليم منطق و حرف حساب باشند بسيارى از اختلافات برچيده مى‌شود و آرامش بر جوامع بشرى حاكم مى‌شود.

چنين تعصّبى كه نتيجه مستقيم آن لجاجت و تقليد كوركورانه است از امور زير سرچشمه مى‌گيرد:

1- حبّ ذات و علاقه شديد به نياكان-حبّ ذات افراطى سبب مى‌شود كه انسان نسبت به هر چيزى كه به او ارتباط و پيوند دارد دلباختگى و دلدادگى نشان دهد از جمله نسبت به پدر و نياكان و آيين و رسوم آنها.

[1]-/ غررالحكم، حديث 10662


صفحه 214

اين وابستگى شديد عامل انتقال بسيارى از خرافات و زشتى‌ها به بهانه حفظ آداب و سنن، از نسلى به نسل ديگر مى‌باشد، و حجابى در برابر معرفت و شناخت حق است.

دفاع و طرفدارى شديد از قوم و قبيله گاه به جايى مى‌رسد كه بدترين افراد قبيله و زشت‌ترين آداب و سنن آنها در نظر افراد متعصّب بسيار زيبا جلوه مى‌كند در حالى كه بهترين افراد قبايل ديگر و عالى‌ترين آداب و سنن آنها در نظر آنها زشت و بى معنى است!

2- پايين بودن سطح فكر و فرهنگ-هر قدر سطح فكر مردم كوتاه‌تر و فرهنگ آنها ضعيف‌تر باشد، تعصّب‌هاى جاهلانه و لجوجانه و تقليدهاى كوركورانه در ميان آنها بيشتر است، به عكس هر قدر سطح فكر بالاتر رود و فرهنگ كامل‌تر شود توجّه او به منطق و استدلال و نفى تعصّب و لجاجت و جانشين ساختن تحقيق به جاى تقليد كوركورانه بيشتر مى‌شود.

3- شخصيّت‌زدگى عامل ديگرى براى تعصّب و تقليد كوركورانه است-گاه شخصى در نظر انسان چنان قداست پيدا مى‌كند كه گفتار و رفتار او از دايره نقد خارج مى‌شود هر چند از نظر علمى و اخلاقى در سطح پايينى قرار داشته باشد و همين امر سبب مى‌شود كه عدّه‌اى چشم و گوش بسته به دنبال او بيفتند و به خاطر او جان و مال خود را از دست بدهند، بى آنكه در محتواى سخنان و رفتار او كمترين انديشه كنند!

4- انزواى اجتماعى و فكرى يكى ديگر از اسباب تعصّب است-وقتى انسان در خودش و محيط فكرى و اجتماعيش فرو برود و از جوامع و افراد ديگر و افكار آنها بى‌خبر بماند نسبت به آنچه در اختيار اوست سخت وابسته مى‌شود، در برابر آن تعصّب مى‌ورزد، در حالى كه اگر با ديگران بنشيند و فكر خود را با افكار ديگران مقايسه كند نقطه‌هاى قوّت و ضعف و مثبت و منفى به زودى آشكار مى‌گردد، و به او اجازه مى‌دهد بهترين انتخاب را داشته باشد.

2- آثار و پيامدهاى منفى تعصّب و لجاجت‌

تعصّب و لجاجت، آثار منفى شديدى دارد كه در زندگى انسانهاى متعصّب و لجوج به‌


صفحه 215

زودى ظاهر مى‌شود.

1- تعصّب يعنى وابستگى غير منطقى به شخص يا عقيده يا عادت و رسم خاصّى، همان گونه كه قبلًا نيز اشاره شد، حجاب ضخيمى بر ديده عقل انسان مى‌افكند، و او را از درك حقايق و خير و شرّ و مصلحت و مفسده و عاقبت امور و پيدا كردن راه چاره محروم مى‌سازد.

به همين دليل در احاديث سابق خوانديم كه لجوج مديريّت و تدبير ندارد، و در حالات شيطان ديديم كه به خاطر تعصّب از درك بديهيّات واماند، و رشته عبوديّت و بندگى را از گردن خويش برداشت و براى هميشه رانده درگاه الهى شد.

2- تعصّب و لجاجت آتش سوزانى است كه پيوندهاى وحدت و اتّحاد را در جامعه بشرى مى‌سوزاند، و بذر نفاق و اختلاف را در ميان افراد مى‌پاشد و نيروهايى را كه بايد صرف پيشرفت جوامع انسانى شود، به جنگ و ستيز با يكديگر وامى‌دارد، به همين دليل در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‌خوانيم:«اللِّجَاجُ يُنْتِجُ الْحُرُوبَ وَ يُوغِرُ الْقُلُوبَ؛لجاجت آتش جنگها را روشن مى‌سازد و دلها را پر از كينه و دشمنى مى‌كند».[1]

3- تعصّب و لجاجت سبب مى‌شود كه دوستان از هم دور شوند و محبّت‌ها به عداوت‌ها مبدّل گردد.

4- تعصّب و لجاجت يكى از عوامل مهمّ كفر است، و بسيارى از امّت‌هاى پيشين تنها به اين دليل راه كفر را پيش گرفتند كه تعصّب و لجاجت نسبت به آيين نياكانشان مانع پذيرش حقّ شد (شرح اين معنى را در تفسير آيات گذشته خوانديم).

5- تعصّب و لجاجت مايه درد و رنج و زحمت و ناراحتى است، چرا كه سبب مى‌شود انسان مدّتها، و گاه ساليان دراز، در بيراهه سرگردان شود و چون به بن بست مى‌رسد سرانجام خسته و وامانده از راهى كه رفته است بازمى‌گردد.

روى همين معنى در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‌خوانيم:«ثَمَرةُ اللِّجَاجِ الْعَطَبَ؛ثمره لجاجت شكست خوردن و هلاكت است».[2]

و به همين دليل غالباً مايه ندامت و پشيمانى است همان گونه كه در احاديث گذشته به‌

[1]-/ غررالحكم (طبق نقل ميزان الحكمه، باب اللّجاجة)

[2]-/ همان مدرك‌


صفحه 216

آن اشاره شده بود كه «آغاز لجاجت، جهل است و پايان آن ندامت»!

6- تعصّب و لجاجت در بسيارى از مواقع، كنترل امور را از اختيار انسان خارج مى‌سازد و او را به جاهايى مى‌كشاند كه هرگز مايل به آن نبوده است، روى اين جهت در بعضى از احاديث اسلامى از اميرمؤمنان على عليه السلام نقل شده است كه مى‌فرمايد:«لَامَرْكَبَ اجْمَحَ مِنَ اللِّجاجِ؛هيچ مركبى سركش‌تر از مركب لجاجت نيست»![1]

7- و بالاخره تعصّب و لجاجت هم دنياى انسان را بر باد مى‌دهد و هم آخرت او را، چرا كه در دنيا سرچشمه عداوت‌ها و جدايى‌ها و اشتباهات فراوان و از دست دادن آرامش مى‌شود و در آخرت سبب دورى از رحمت خدا، و اين همان است كه در روايت اميرمؤمنان على عليه السلام خوانديم:«اللِّجَاجُ اكْثَرُ الْاشْيَاءِ مَضَرَّةً فِى الْعَاجِلِ وَ الْآجِلِ؛لجاجت از همه چيز زيانبارتر است در دنيا و آخرت»!

بار ديگر لازم است اين نكته را يادآور شويم كه اين سه رذيله اخلاقى (تعصّب و لجاجت و تقليد كوركورانه) گرچه از نظر مفهوم و محتوا از هم جدا هستند ولى چون رابطه بسيار نزديكى با هم دارند، و به اصطلاح لازم و ملزوم يكديگرند هر سه را با هم عنوان كرديم.

انگيزه‌هاى تعصّب و لجاجت نيز روشن است، زيرا: تعصّب‌هاى كور و مخرّب قبل از هر چيز برخاسته از جهل و نادانى است، به همين دليل هر قومى جاهل‌تر باشند، تعصّب و وابستگيش به آنچه دارد بيشتر است، تا آنجا كه حاضر نيستند از طريق ايجاد تحوّل در وضع خود، گامهايى به سوى تكامل بردارند، و همين تعصّب و لجاجت عامل عقب ماندگى آنها مى‌شود.

در اخبار گذشته نيز خوانديم كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‌فرمود: «از لجاجت بپرهيزيد كه آغاز آن جهل و پايان آن پشيمانى است»!

عامل ديگر تعصّب و لجاجت، خودخواهى است، چه اينكه افراد خودخواه به آنچه دارند سخت علاقه‌مند و وابسته‌اند، هر چند آيين غلط و رسوم و آداب نادرستى باشد، همين كه احساس مى‌كنند مربوط به قوم و قبيله و نياكانشان است، آن را پذيرا مى‌شوند و

[1]-/ همان مدرك (مادّه لجاجت)


صفحه 217

چشم و گوش خود را بر همه چيز مى‌بندند.

گاه‌راحت‌طلبى و تنبلى‌نيز انگيزه تعصّب و لجاجت مى‌شود، زيرا انتقال از وضع موجود به وضعى ديگر در بسيارى از اوقات نياز به تلاش و كوشش و پيكار با موانع دارد و افراد عافيت طلب حاضر به استقبال اين امور نيستند، به همين دليل آنچه را دارند سخت مى‌چسبند، و از آن جدا نمى‌شوند.

3- تعصّب مذموم و ممدوح‌

«تعصّب»و«حميّت»و«تقليد»سه مفهوم نزديك به هم هستند كه شاخه مذموم و شاخه ممدوح دارند هرچند غالباً واژه تعصّب در بخش مذموم به كار مى‌رود.

به طور كلّى اگر وابستگى انسان به امور نادرست و غير منطقى باشد تعصّب مذموم است، و اين همان چيزى است كه در قرآن مجيد از آن به عنوان‌«تعصّب جاهليّت»ياد شده است، و اگر وابستگى به امور مثبت و مفيد و سازنده و از روى علم و آگاهى باشد تعصّب مثبت و ممدوح است.

امام اميرمؤمنان به هر دو قسمت در خطبه قاصعه از نهج البلاغه اشاره مى‌فرمايد:

در يك جا مى‌گويد:«فَاطْفِئُوا مَا كَمَنَ فِى قُلُوبِكُمْ مِنْ نِيرَانِ الْعَصَبِيَّةِ، وَ احْقَادِ الْجَاهِلِيَّةِ، فَانَّمَا تِلْكَ الْحَمِيَّةُ تَكُونُ فِى الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ الشَّيْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ؛شراره‌هاى تعصّب و كينه‌هاى جاهليّت را كه در قلب شما پنهان شده است، خاموش سازيد كه اين نخوت و تعصّب ناروا در مسلمان از القائات و خودخواهى‌ها و فساد و وسوسه‌هاى شيطان است».[1]

و در همين خطبه كه اساس آن بركوبيدن كبر و غرور و تعصّب و لجاجت است در جاى ديگرى مى‌فرمايد:«فَانْ كَانَ لَابُدَّ مِنَ الْعَصَبِيَّةِ فَلْيَكُنْ تَعَصُّبُكُمْ لِمَكَارِمِ الْخِصَالِ، وَ مَحَامِدِ الْافْعَالِ، وَ مَحَاسِنِ الْامُورِ الَّتِى تَفَاضَلَتْ فِيهَا الُمجَدَاءُ وَ النُّجَدَاءُ مِنْ بُيُوتَاتِ الْعَرَبِ ... فَتَعَصَّبُوا لِخِلَالِ الْحَمْدِ، مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ، وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ، وَ الطَّاعَةِ لِلْبِرِّ، وَ الْمَعْصِيَةِ

[1]-/ نهج البلاغه، خطبه 192 از بند 22 تا 23


صفحه 218

لِلْكِبْرِ، وَ الْاخْذِ بِالْفَضْلِ، وَ الْكَفِّ عَنِ الْبَغْىِ ...؛اگر قرار است تعصّبى در كار باشد، تعصّب خود را در اخلاق پسنديده، افعال نيكو، كارهاى خوب، و اعمال و امورى كه افراد با شخصيّت و شجاع از خاندان‌هاى (برجسته) عرب داشتند قرار دهيد ... تعصّب شما در راه حفظ صفات با ارزش همچون حفظ حقوق همسايگان، وفاى به عهد، اطاعت از نيكيها، سرپيچى از تكبّر، جود و بخشش و خوددارى از ستم باشد»![1]

به اين ترتيب امام عليه السلام به هر دو شاخه‌«تعصّب»در اين خطبه اشاره فرموده، و فرزندش امام سجّاد عليه السلام در برابر اين سؤال كه عصبيّت چگونه است، هر دو شاخه را در برابر يكديگر قرار داده چنين مى‌فرمايد:«الْعَصَبِيّةُ الَّتِى يَأْثِمُ عَلَيْهَا صَاحِبُهَا انْ يَرىَ الرَّجُلُ شَرَارَ قَوْمِهِ خَيْراً مِنْ خِيَارِ قَوْمٍ آخِرِين! وَ لَيْسَ مِنَ الْعَصَبِيَّةِ انْ يُحِبَّ الرَّجُلُ قُوْمَهُ وَ لَكِنْ مِنَ الْعَصَبِيّةِ انْ يُعِينَ قُوْمَهُ عَلَى الظُّلْمِ؛تعصّبى كه دارنده آن مرتكب گناه مى‌شود اين است كه انسان بدان طايفه خود را از نيكان طوايف ديگر بهتر بداند (و به خاطر تعصّب بدان را بر نيكان مقدّم بشمرد) ولى تعصّب اين نيست كه انسان به طايفه خود علاقه و محبّت داشته باشد تعصّب آن است كه آنها را در ظلمشان يارى دهد».[2]

مطابق اين حديث وابستگى به قوم و طايفه تا آن حدّ كه به آنها علاقه داشته باشد و در كارهاى خير آنان را يارى دهد نكوهيده نيست، چرا كه اين وابستگى نه تنها او را به انجام كار خلافى دعوت نكرده، بلكه تشويق به پيوندهاى محبّت آميز و سازنده نموده است، تعصّب نكوهيده آن است كه انسان به خاطر وابستگى‌هاى قومى و مانند آن حق و عدالت را زير پا بگذارد و حتّى بدان وابسته را بر نيكان غير وابسته مقدّم بشمرد.

در حديث ديگرى از همان حضرت مى‌خوانيم:«لَمْ يَدْخُلِ الْجَنَّةَ حَمِيَّةٌ غَيْرُ حَمِيَّةِ حَمْزَةِ ابْنِ عَبْدِالْمُطِّلِبِ، وَ ذَلِكَ حِينَ اسْلَمَ غَضَباً لِلنَّبِىِّ فِى حَدِيثِ السِّلَا[3]الَّذِى الْقِىَ عَلَى‌ النّبِىّ صلى الله عليه و آله؛هيچ تعصّبى وارد بهشت نمى‌شود جز تعصّب حمزة بن عبدالمطّلب‌[4]و اين زمانى بود كه اسلام آورد و به خاطر (بى احترامى به پيامبر صلى الله عليه و آله از جهت) بچه‌دان حيوانى كه بر آن‌

[1]-/ نهج‌البلاغه، خطبه 192، بند 76 تا 79

[2]-/ اصول كافى، جلد 2، صفحه 308 (باب العصبيّة، حديث 7)

[3]-/ بچه‌دان حيوان‌

[4]-/ منظور از وارد شدن تعصّب در بهشت، وارد شدن صاحب آن است‌


صفحه 219

حضرت فكنده شده بود خشمگين گشت (و به يارى آن حضرت شتافت و اسلام را پذيرا شد)».[1]

بديهى است تعصّب حمزه در دفاع از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در مقابل مشركان كثيف و ننگين و بى منطق چيزى جز دفاع از حق و عدالت نبود، و اين تعصّب ممدوح است، اگر حمزه عليه السلام به خاطر تعصّب چيزى بر خلاف حق و عدالت انجام مى‌داد مذموم بود.

4- تقليد سازنده و كوركورانه‌

«تقليد»نيز همانند«تعصّب»داراى دو شاخه است: شاخه مثبت، و شاخه منفى، و به تعبير دقيق‌تر براى تقليد چهار قسم تصوّر مى‌شود كه سه قسم آن منفى است و يك قسم آن مثبت.

نخست‌«تقليد جاهل از جاهل»است كه گروهى نادان چشم و گوش بسته از گروه نادان ديگرى تبعيّت كنند و اعتقادات و رسوم و سنّت‌هاى غلط آنان را پذيرا گردند، اين گونه تقليد است كه در آيات قرآن شديداً از آن مذمّت شده و از اسباب لجاجت و تعصّب و گاه از آثار آن محسوب مى‌شود و سبب انتقال خرافات از قومى به قوم ديگر، و ايستادن در برابر انبياى الهى و داعيان به سوى حق است.

دوّم‌«تقليد عالم از جاهل»است كه بدترين نوع تقليد مى‌باشد و آن اينكه انسان آگاهى به خاطر گرفتار شدن در چنگال تعصّب، علم خود را رها ساخته و چشم و گوش بسته به دنبال جاهلان بيفتد.

مسئله‌عوام‌زدگى‌و تسليم دانشمندان قوم در برابر عوام نوعى تقليد عالم از جاهل است.

سوّم‌«تقليد عالم از عالم ديگر»است به اين صورت كه انسان آگاه، زحمت بحث و بررسى و تحقيق در باره بعضى از مسائل را به خود ندهد و چشم و گوش بسته به دنبال عالمى بيفتد، روشن است كه اين تقليد نيز نكوهيده است، هر چند مانند قسم اوّل و دوّم‌

[1]-/ اصول كافى، جلد 2، صفحه 308


صفحه 220

نيست، زيرا بر علما و دانشمندان هر امّت لازم است به تحقيق و بررسى مسائل بپردازند و با داشتن سرمايه‌هاى علمى در برابر تقليد كوركورانه تسليم نشوند، به همين دليل در فقه اسلامى آمده است كه تقليد كردن بر مجتهد حرام است، و يكى از تعبيرهاى معروفى كه در اجازه‌هاى اجتهاد نوشته مى‌شود«يحرم عليه التقليد»مى‌باشد، مگر اينكه رشته تخصّصى آن دو عالم از هم جدا باشد (مانند طبيب متخصّص قلب كه مثلًا در بيمارى چشم خود به متخصّصان چشم‌پزشكى مراجعه مى‌كنند) و يا متخصّصى كه به استاد خود رجوع مى‌كند كه در واقع هر دو از قبيل قسم چهارم است كه به آن اشاره خواهد شد.

نوع چهارم‌«تقليد جاهل از عالم»در آنچه مربوط به علم اوست، و به تعبير ديگر مراجعه غير متخصّصين به متخصّصين هر فن، و باز به تعبير ديگر آنچه را انسان نمى‌داند از كسانى كه آگاه و اهل خبره آنند فراگيرد و به آن عمل كند (درست مانند مراجعه بيماران به اطبّاء در بيمارى‌هاى مختلف) اين مسئله پايه زندگى فردى و اجتماعى انسان را تشكيل مى‌دهد.

توضيح اينكه:علوم و فنون و دانشها به حدّى وسيع و گسترده است كه يك انسان هرگز نمى‌تواند در همه آنها صاحب نظر و اهل اطّلاع باشد، از قديم الايّام چنين بوده و در عصر ما كه علوم به شاخه‌هاى بسيار متعدّد و پيشرفته‌اى تقسيم شده اين مسئله ظاهرتر و آشكارتر است تا آنجا كه حتّى يك انسان نمى‌تواند مثلًا در تمام رشته‌هاى پزشكى يا راه و ساختمان صاحب نظر باشد، تا چه رسد به رشته‌هاى ديگر.

با اين حال چاره‌اى جز اين نيست كه افراد ناآگاه به آگاهان هر رشته مراجعه كنند، اين يك اصل مسلّم است كه از سوى تمام عقلاى جهان به رسميّت شناخته شده است و رها كردن آن سبب از هم پاشيدگى تمام پيوندهاى اجتماعى مى‌شود.

در مسائل معنوى و اخلاقى و علوم دينى نيز همين گونه است، هرگز نمى‌توان انتظار داشت كه همه مردم در همه رشته‌هاى علوم اسلامى صاحب نظر باشند، بعضى از اين رشته‌ها به اندازه‌اى وسيع و گسترده است كه بعد از پنجاه سال نيز احتياج به بحث و بررسى بيشتر دارد (مانند علم فقه).

طبيعى است كه در اين گونه علوم نيز افراد غير وارد به آگاهان اين علوم مراجعه كنند.

ولى البتّه در مورد اصول دين كه پايه‌هاى اصلى دين را تشكيل مى‌دهد و هر كس به‌