چشم و گوش خود را بر همه چيز مىبندند.
گاهراحتطلبى و تنبلىنيز انگيزه تعصّب و لجاجت مىشود، زيرا انتقال از وضع موجود به وضعى ديگر در بسيارى از اوقات نياز به تلاش و كوشش و پيكار با موانع دارد و افراد عافيت طلب حاضر به استقبال اين امور نيستند، به همين دليل آنچه را دارند سخت مىچسبند، و از آن جدا نمىشوند.
3- تعصّب مذموم و ممدوح
«تعصّب»و«حميّت»و«تقليد»سه مفهوم نزديك به هم هستند كه شاخه مذموم و شاخه ممدوح دارند هرچند غالباً واژه تعصّب در بخش مذموم به كار مىرود.
به طور كلّى اگر وابستگى انسان به امور نادرست و غير منطقى باشد تعصّب مذموم است، و اين همان چيزى است كه در قرآن مجيد از آن به عنوان«تعصّب جاهليّت»ياد شده است، و اگر وابستگى به امور مثبت و مفيد و سازنده و از روى علم و آگاهى باشد تعصّب مثبت و ممدوح است.
امام اميرمؤمنان به هر دو قسمت در خطبه قاصعه از نهج البلاغه اشاره مىفرمايد:
در يك جا مىگويد:«فَاطْفِئُوا مَا كَمَنَ فِى قُلُوبِكُمْ مِنْ نِيرَانِ الْعَصَبِيَّةِ، وَ احْقَادِ الْجَاهِلِيَّةِ، فَانَّمَا تِلْكَ الْحَمِيَّةُ تَكُونُ فِى الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ الشَّيْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ؛شرارههاى تعصّب و كينههاى جاهليّت را كه در قلب شما پنهان شده است، خاموش سازيد كه اين نخوت و تعصّب ناروا در مسلمان از القائات و خودخواهىها و فساد و وسوسههاى شيطان است».[1]
و در همين خطبه كه اساس آن بركوبيدن كبر و غرور و تعصّب و لجاجت است در جاى ديگرى مىفرمايد:«فَانْ كَانَ لَابُدَّ مِنَ الْعَصَبِيَّةِ فَلْيَكُنْ تَعَصُّبُكُمْ لِمَكَارِمِ الْخِصَالِ، وَ مَحَامِدِ الْافْعَالِ، وَ مَحَاسِنِ الْامُورِ الَّتِى تَفَاضَلَتْ فِيهَا الُمجَدَاءُ وَ النُّجَدَاءُ مِنْ بُيُوتَاتِ الْعَرَبِ ... فَتَعَصَّبُوا لِخِلَالِ الْحَمْدِ، مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ، وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ، وَ الطَّاعَةِ لِلْبِرِّ، وَ الْمَعْصِيَةِ
[1]-/ نهج البلاغه، خطبه 192 از بند 22 تا 23
لِلْكِبْرِ، وَ الْاخْذِ بِالْفَضْلِ، وَ الْكَفِّ عَنِ الْبَغْىِ ...؛اگر قرار است تعصّبى در كار باشد، تعصّب خود را در اخلاق پسنديده، افعال نيكو، كارهاى خوب، و اعمال و امورى كه افراد با شخصيّت و شجاع از خاندانهاى (برجسته) عرب داشتند قرار دهيد ... تعصّب شما در راه حفظ صفات با ارزش همچون حفظ حقوق همسايگان، وفاى به عهد، اطاعت از نيكيها، سرپيچى از تكبّر، جود و بخشش و خوددارى از ستم باشد»![1]
به اين ترتيب امام عليه السلام به هر دو شاخه«تعصّب»در اين خطبه اشاره فرموده، و فرزندش امام سجّاد عليه السلام در برابر اين سؤال كه عصبيّت چگونه است، هر دو شاخه را در برابر يكديگر قرار داده چنين مىفرمايد:«الْعَصَبِيّةُ الَّتِى يَأْثِمُ عَلَيْهَا صَاحِبُهَا انْ يَرىَ الرَّجُلُ شَرَارَ قَوْمِهِ خَيْراً مِنْ خِيَارِ قَوْمٍ آخِرِين! وَ لَيْسَ مِنَ الْعَصَبِيَّةِ انْ يُحِبَّ الرَّجُلُ قُوْمَهُ وَ لَكِنْ مِنَ الْعَصَبِيّةِ انْ يُعِينَ قُوْمَهُ عَلَى الظُّلْمِ؛تعصّبى كه دارنده آن مرتكب گناه مىشود اين است كه انسان بدان طايفه خود را از نيكان طوايف ديگر بهتر بداند (و به خاطر تعصّب بدان را بر نيكان مقدّم بشمرد) ولى تعصّب اين نيست كه انسان به طايفه خود علاقه و محبّت داشته باشد تعصّب آن است كه آنها را در ظلمشان يارى دهد».[2]
مطابق اين حديث وابستگى به قوم و طايفه تا آن حدّ كه به آنها علاقه داشته باشد و در كارهاى خير آنان را يارى دهد نكوهيده نيست، چرا كه اين وابستگى نه تنها او را به انجام كار خلافى دعوت نكرده، بلكه تشويق به پيوندهاى محبّت آميز و سازنده نموده است، تعصّب نكوهيده آن است كه انسان به خاطر وابستگىهاى قومى و مانند آن حق و عدالت را زير پا بگذارد و حتّى بدان وابسته را بر نيكان غير وابسته مقدّم بشمرد.
در حديث ديگرى از همان حضرت مىخوانيم:«لَمْ يَدْخُلِ الْجَنَّةَ حَمِيَّةٌ غَيْرُ حَمِيَّةِ حَمْزَةِ ابْنِ عَبْدِالْمُطِّلِبِ، وَ ذَلِكَ حِينَ اسْلَمَ غَضَباً لِلنَّبِىِّ فِى حَدِيثِ السِّلَا[3]الَّذِى الْقِىَ عَلَى النّبِىّ صلى الله عليه و آله؛هيچ تعصّبى وارد بهشت نمىشود جز تعصّب حمزة بن عبدالمطّلب[4]و اين زمانى بود كه اسلام آورد و به خاطر (بى احترامى به پيامبر صلى الله عليه و آله از جهت) بچهدان حيوانى كه بر آن
[1]-/ نهجالبلاغه، خطبه 192، بند 76 تا 79
[2]-/ اصول كافى، جلد 2، صفحه 308 (باب العصبيّة، حديث 7)
[3]-/ بچهدان حيوان
[4]-/ منظور از وارد شدن تعصّب در بهشت، وارد شدن صاحب آن است
حضرت فكنده شده بود خشمگين گشت (و به يارى آن حضرت شتافت و اسلام را پذيرا شد)».[1]
بديهى است تعصّب حمزه در دفاع از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در مقابل مشركان كثيف و ننگين و بى منطق چيزى جز دفاع از حق و عدالت نبود، و اين تعصّب ممدوح است، اگر حمزه عليه السلام به خاطر تعصّب چيزى بر خلاف حق و عدالت انجام مىداد مذموم بود.
4- تقليد سازنده و كوركورانه
«تقليد»نيز همانند«تعصّب»داراى دو شاخه است: شاخه مثبت، و شاخه منفى، و به تعبير دقيقتر براى تقليد چهار قسم تصوّر مىشود كه سه قسم آن منفى است و يك قسم آن مثبت.
نخست«تقليد جاهل از جاهل»است كه گروهى نادان چشم و گوش بسته از گروه نادان ديگرى تبعيّت كنند و اعتقادات و رسوم و سنّتهاى غلط آنان را پذيرا گردند، اين گونه تقليد است كه در آيات قرآن شديداً از آن مذمّت شده و از اسباب لجاجت و تعصّب و گاه از آثار آن محسوب مىشود و سبب انتقال خرافات از قومى به قوم ديگر، و ايستادن در برابر انبياى الهى و داعيان به سوى حق است.
دوّم«تقليد عالم از جاهل»است كه بدترين نوع تقليد مىباشد و آن اينكه انسان آگاهى به خاطر گرفتار شدن در چنگال تعصّب، علم خود را رها ساخته و چشم و گوش بسته به دنبال جاهلان بيفتد.
مسئلهعوامزدگىو تسليم دانشمندان قوم در برابر عوام نوعى تقليد عالم از جاهل است.
سوّم«تقليد عالم از عالم ديگر»است به اين صورت كه انسان آگاه، زحمت بحث و بررسى و تحقيق در باره بعضى از مسائل را به خود ندهد و چشم و گوش بسته به دنبال عالمى بيفتد، روشن است كه اين تقليد نيز نكوهيده است، هر چند مانند قسم اوّل و دوّم
[1]-/ اصول كافى، جلد 2، صفحه 308
نيست، زيرا بر علما و دانشمندان هر امّت لازم است به تحقيق و بررسى مسائل بپردازند و با داشتن سرمايههاى علمى در برابر تقليد كوركورانه تسليم نشوند، به همين دليل در فقه اسلامى آمده است كه تقليد كردن بر مجتهد حرام است، و يكى از تعبيرهاى معروفى كه در اجازههاى اجتهاد نوشته مىشود«يحرم عليه التقليد»مىباشد، مگر اينكه رشته تخصّصى آن دو عالم از هم جدا باشد (مانند طبيب متخصّص قلب كه مثلًا در بيمارى چشم خود به متخصّصان چشمپزشكى مراجعه مىكنند) و يا متخصّصى كه به استاد خود رجوع مىكند كه در واقع هر دو از قبيل قسم چهارم است كه به آن اشاره خواهد شد.
نوع چهارم«تقليد جاهل از عالم»در آنچه مربوط به علم اوست، و به تعبير ديگر مراجعه غير متخصّصين به متخصّصين هر فن، و باز به تعبير ديگر آنچه را انسان نمىداند از كسانى كه آگاه و اهل خبره آنند فراگيرد و به آن عمل كند (درست مانند مراجعه بيماران به اطبّاء در بيمارىهاى مختلف) اين مسئله پايه زندگى فردى و اجتماعى انسان را تشكيل مىدهد.
توضيح اينكه:علوم و فنون و دانشها به حدّى وسيع و گسترده است كه يك انسان هرگز نمىتواند در همه آنها صاحب نظر و اهل اطّلاع باشد، از قديم الايّام چنين بوده و در عصر ما كه علوم به شاخههاى بسيار متعدّد و پيشرفتهاى تقسيم شده اين مسئله ظاهرتر و آشكارتر است تا آنجا كه حتّى يك انسان نمىتواند مثلًا در تمام رشتههاى پزشكى يا راه و ساختمان صاحب نظر باشد، تا چه رسد به رشتههاى ديگر.
با اين حال چارهاى جز اين نيست كه افراد ناآگاه به آگاهان هر رشته مراجعه كنند، اين يك اصل مسلّم است كه از سوى تمام عقلاى جهان به رسميّت شناخته شده است و رها كردن آن سبب از هم پاشيدگى تمام پيوندهاى اجتماعى مىشود.
در مسائل معنوى و اخلاقى و علوم دينى نيز همين گونه است، هرگز نمىتوان انتظار داشت كه همه مردم در همه رشتههاى علوم اسلامى صاحب نظر باشند، بعضى از اين رشتهها به اندازهاى وسيع و گسترده است كه بعد از پنجاه سال نيز احتياج به بحث و بررسى بيشتر دارد (مانند علم فقه).
طبيعى است كه در اين گونه علوم نيز افراد غير وارد به آگاهان اين علوم مراجعه كنند.
ولى البتّه در مورد اصول دين كه پايههاى اصلى دين را تشكيل مىدهد و هر كس به
فراخور حالش مىتواند در باره آن تحقيق كند بايد دليلى متناسب با فكر و فهم خود به دست آورد، و تقليد در آن جايز نيست، بايد تحقيق كرد و آن را از روى دليل شناخت.
به هر حال اين قسم تقليد مذموم و نكوهيده حساب نمىشود، اين مصداق... انَّا وَجَدْنَا آبَائَنَا عَلَى امَّةٍ وَ انَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ[1]نيست بلكه مصداق... فَاسْئَلُوا اهْلَ الذِّكْرِ انْ كُنْتُمْ لَاتَعْلَمُونَ[2]است.
تعصّب مذموم كه سبب لجاجت و تقليد كوركورانه است، ارتباطى با اين مسئله ندارد.
5- طرق درمان
راه علاج اين رذيله اخلاقى مانند ساير رذايل اخلاقى در درجه اوّل توجّه به انگيزهها و ريشهها و از بين بردن آن است، و با توجّه به اينكه ريشه تعصّب، حبّ ذات افراطى، پايين بودن سطح فرهنگ، شخصيّتزدگى، و انزواى اجتماعى و فكرى است، براى از ميان بردن اين صفت رذيله بايد سطح آگاهى افراد بالا رود، با اقوام و ملل ديگر و گروههاى مختلف اجتماعى بياميزند، حبّ ذات در آنها تعديل گردد، و گرايشهاى زيانبار قومى و قبيلگى از ميان آنها برچيده شود تا پايههاى تعصّب و لجاجت و تقليدهاى كوركورانه برچيده شود.
همچنين بايد به آثار و پيامدهاى زيانبار آن توجّه شود، كه اين خود عامل ديگرى براى از ميان بردن اين رذيله اخلاقى است.
هنگامى كه انسان توجّه داشته باشد كه تعصّب و لجاجت، پردهاى بر فكر و عقل او مىاندازد و او را از درك صحيح بازمىدارد، و نيز پيوندهاى وحدت و اتّحاد را در جامعه بشرى پاره مىكند، و بذر نفاق و اختلاف را در ميان آنها مىپاشد، و مايه درد و رنج انسانها مىگردد، و حتّى گاه او را به پرتگاههايى كه هرگز انتظار آن را نداشته است مىكشاند، به يقين توجّه به اين امور، او را از مركب سركش تعصّب و لجاجت پايين مىآورد، و از بيراهههاى خطرناك به شاهراه سعادت و خوشبختى رهنمون مىگردد.
[1]-/ زخرف، 23
[2]-/ نحل، 43
يكى ديگر از طرق درمان رذايل اخلاقى تغيير شكل و تعويض محتواى آن است به اين معنى كه انگيزهها را از بخشهاى منفى به بخشهاى مثبت هدايت كنيم:
مثلًا كسى كه داراى تعصّب شديد نسبت به مسائل نادرستى است، به جاى اينكه انگيزه تعصّب را در او بميرانيم، تعصّب او را به امور مثبت متوجّه سازيم.
اين همان چيزى است كه در سخنان نورانى اميرمؤمنان على عليه السلام در خطبه قاصعه خوانديم كه مىفرمايد: «اگر بنا هست تعصّب داشته باشيد سعى كنيد تعصّب شما به خاطر مكارم اخلاق و محامد افعال و محاسن امور باشد».[1]
يعنى اگر بناست وابستگى توأم با اصرار نسبت به چيزى داشته باشيد اين وابستگى را نسبت به فضايل اخلاقى قرار دهيد.
6- تسليم در برابر حق
نقطه مقابل«تعصّب»و«لجاج»و«تقليد كوركورانه»تسليم در برابر حق است كه از فضايل مهمّ اخلاقى محسوب مىشود، يعنى انسان حق را نزد هركس، حتّى دورترين و كوچكترين افراد ببيند، در برابر آن تسليم شود و آن را با آغوش باز پذيرا گردد.
اين فضيلت اخلاقى سبب پيشرفت علم و دانش انسان و پرهيز از گمراهىها و گام نهادن در صراط مستقيم است.
اين فضيلت اخلاقى جز براى مؤمنان و صالحان و كسانى كه از حبّ ذات افراطى دورند و از وابستگىهاى تعصّب آلود قومى و گرايشهاى گروهى بركنارند حاصل نمىشود.
تسليم در برابر حق نشانه ايمان، سلامت فكر و روح، و بالا بودن سطح فرهنگ و تهذيب نفس است. قرآن مجيد خطاب به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله چنين مىفرمايد:
«فَلَا وَ رَبِّكَ لَايُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَايَجِدُوا فِى انْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً؛به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود مگر اينكه در
[1]-/ نهج البلاغه، خطبه 192
اختلافاتشان، تو را به داورى طلبند و سپس از داورى تو در دل خود احساس ناراحتى نكنند و كاملًا تسليم باشند»![1]
و در جاى ديگر مىفرمايد:«وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لَامُؤْمِنَةٍ اذَا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ امْراً انْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ امْرِهِمْ ...؛هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارند هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشند ...».[2]
البتّه تسليم- به عنوان يك فضيلت اخلاقى- به دو معنى استعمال مىشود، يكى تسليم در برابر حق كه نقطه مقابل تعصّب و لجاجت و تقليد كوركورانه است و ديگر تسليم در برابر قضا و قدر الهى و خواستههاى او، در برابر اعتراض و نارضايى و ناشكرى.
موضوع بحث ما در اينجا معنى اوّل است و معنى دوّم به خواست خدا در بحث«رضا و تسليم»خواهد آمد.
[1]-/ نساء، 65
[2]-/ احزاب، 36
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة