آگاه بوديم»،(وَ لَقَدْ آتَيْنَا ابْرَاهيِمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا بِهِ عَالِمِينَ).[1]
در واقع خداوند استعدادهاى شايان توجّهى را به ابراهيم عليه السلام داده بود، ولى بى شك ابراهيم عليه السلام كه در بهرهگيرى از اين استعدادها آزاد بود از آن بهترين بهرهگيرى را كرد، و به مبارزه با عامل اصلى بدبختى انسانها يعنى بتپرستى برخاست و چنانكه در ادامه اين آيات آمده است با قوّت و قدرت و صراحت، نخست از عمويش آزر شروع كرد، و گفت: «اين مجسّمههاى بىروحى را كه پرستش مىكنيد چيست؟!»
و هنگامى كه «آزر» به او جواب داد: «اين رسم و سنّت نياكان ماست گفت: به يقين هم شما و هم پدران و نياكانتان در گمراهى آشكارى بوديد»!
«آزر»هنوز باور نمىكرد كه ابراهيم با اين صراحت به طور جدّى به مبارزه با بتها كه آن همه خواهان داشت برخيزد، پرسيد: آيا شوخى مىكنى؟! و ابراهيم عليه السلام در جواب گفت: اين يك مطلب كاملًا جدّى است، پروردگار شما همان آفريننده زمين و آسمان است ... سپس افزود: «به خدا سوگند من نقشهاى براى نابودى اين بتها در غياب شما مىكشم!»،(وَ تَاللَّهِ لَاكِيدَنَّ اصْنَامَكُمْ بَعْدَ انْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ).[2]
و سرانجام به گفته خود عمل كرد و با استفاده از يك فرصت مناسب همه آنها را جز بت بزرگ آنها قطعه قطعه كرد شايد به هنگامى كه به سوى آن باز مىگردند از آن عبرت گيرند،(فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً الّا كَبِيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ الَيْهِ يَرْجِعُونَ).[3]
در اينكه مرجع ضمير«اليه»در بخش اخير آيه چيست؟ مفسّران احتمالات زيادى دادهاند: بعضى گفتهاند ضمير به«كبيرهم»برمىگردد، يعنى به سوى بت بزرگ برگردند و از او سؤال كنند چه حادثهاى سبب شسكستن ساير بتها شده و چه عاملى سبب نجات او گرديده است و طبيعى است بت از پاسخ به آن عاجز است و از اينجا بى اعتبارى بتها را دريابند.
احتمال ديگر اينكه ضمير به«ابراهيم»بازمىگردد، يعنى بتپرستان به سراغ ابراهيم عليه السلام آيند، و از او در باره انگيزه بتشكنيش سؤال كنند و او حقايق را براى آنان بازگو كند (البتّه در اين صورت جملهالّا كَبِيراً لَهُمْتأثيرى در مفهوم آيه
[1]-/ انبياء، 51
[2]-/ انبياء، 57
[3]-/ انبياء، 58
ندارد به خلاف تفسير قبل).
احتمال سوّم اينكه ضمير به«خداوند متعال»برمىگردد، يعنى مشاهده ضعف و زبونى بتها در مقابل يك انسان سبب شود كه آيين بتپرستى را رها كنند و به سوى خدا بازگردند (اين تفسير نيز اشكال سابق را دارد).
و از همه مناسبتر همان تفسير اوّل است.
به هر حال آيه نشان مىدهد كه يكى از فضايل بزرگ پيامبران اولواالعزم شجاعت بىنظير آنها بوده است، آنها از غير خدا نمىترسيدند، و در راه خدا كمترين سستى به خود راه نمىدادند و از جبن و ترس كه يك رذيله بزرگ اخلاقى است پاك و مبرّا بودند و به همين دليل يك تنه در برابر انبوه دشمنان مىايستادند و پيروز مىشدند.
بى شك اگر رذيله اخلاقى ترس و جبن بر آنها مسلّط مىشد هرگز نه قادر به انجام رسالت خويش بودند، و نه بر دشمنان پيروز مىشدند.
دردوّمينآيه مخاطب موسى بن عمران عليه السلام است، آنجا كه براى نخستين بار مخاطب به خطاب وحى شد و به او دستود داده شد عصايش را بيفكند، و عصا به اعجاز الهى به مار عظيمى تبديل شد، موسى وحشت كرد و فرار نمود. در اينجا نخستين درس اخلاقى به موسى عليه السلام داده شد كه: «اى موسى! نترس كه رسولان در نزد من نمىترسند»!(... يَا مُوسَى لَاتَخَفْ انِّى لَايَخَافُ لَدَىَّ الْمُرْسَلُونَ).[1]
و با توجّه به اينكه تمام عالم محضر خداست و همه جا ذات پاكش حاضر و ناظر است مؤمنان در هيچ حال و در هيچ جا نبايد بترسند، بلكه بر ذات پاك او توكّل كنند و با شجاعت و شهامت به سوى اهداف مقدّسى كه دارند پيش بروند.
مطابق آنچه در سوره قصص آيه 31 آمده است، به موسى عليه السلام گفته شد: «اى موسى! نترس و پيش بيا كه تو در امن و امانى»!(يَا مُوسَى اقْبِلْ وَ لَاتَخَفْ انَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ).
موسى با اين خطاب الهى آرامش خود را بازيافت و در اينجا دستور مهمترى به او داده شد و آن اينكه نه تنها از آن مار عظيم نبايد بترسد بلكه بايد به سوى آن پيش برود،
[1]-/ نمل، 10
و آن را با دست خود بگيرد! تا عصا به حالت اول بازگردد!(قَالَ خُذْهَا وَ لَاتَخَفْ سَنُعِيدُهَا سِيرَتَهَا الْاولَى).[1]
به يقين اين كار براى موسى عليه السلام بسيار شاقّ و سنگين بود ولى آن را انجام داد و بر آن پيروز شد.
آرى موسى عليه السلام بايد اين تجربه بزرگ را در محضر الهى فراگيرد تا بتواند در برابر اژدهاى ديگرى همچون فرعون و فرعونيان بايستد، و حكومت و ملك آنها را در واقع عصاى دست خود كند!
بسيارى از مفسّران«جانّ»را كه در آيه بالا آمده به معنى مار كوچك و باريك كه با سرعت حمله مىكند تفسير كردهاند، در حالى كه در جاى ديگر كه موسى عصا را در برابر فرعون انداخت تعبير به«ثعبان»شده كه به معنى اژدهاى عظيم است، به همين دليل بعضى احتمال دادهاند عصا در آغاز كار مبدّل به مار كوچكى شد و تدريجاً به صورت اژدهاى عظيمى در آمد!
بعضى نيز گفتهاند«عصا»مبدّل به مار عظيمى شد، ولى از نظر سرعت همچون مارهاى كوچك حركت مىكرد!
جالب اينكه در قرآن مجيد نُه بار جمله«لَاتَخَفْ»(نترس) آمده است كه در پنج مورد، مخاطب موسى بن عمران است، شايد به اين جهت كه موسى عليه السلام دشمن بسيار بزرگ و خطرناكى همچون فرعون داشت، و بايد با اين خطابهاى الهى براى مبارزه با او آماده مىشد.
سوّمينبخش از اين آيات در باره قوم«طالوت»است همان مردى كه از سوى پيامبر زمان (اشموئيل) به عنوان زمامدار و فرمانده لشكر بنى اسرائيل براى مبارزه با«جالوت»بيدادگر انتخاب شده بود.
او هنگامى كه مىخواست براى مبارزه با جالوت قيام كند، آزمونى براى لشكر خود ترتيب داد، تا سَره از ناسَره جدا شود، و سست عنصران ترسو كه وجود آنها در يك
[1]-/ طه، 21
لشكر سبب سستى ديگران مىشود، بازشناخته شوند.
آرى آنها را در حالى كه شديداً تشنه بودند به وسيله نهر آبى آزمود، و گفت هر كس از آن بنوشد از ما نيست، و آنان كه مقاومت كنند و ننوشند و فقط گلويى تر كنند از ما هستند. اكثريّت لشكر كه افرادى سست و كم مقاومت بودند از عهده اين امتحان برنيامدند، تنها گروه اندكى باقى ماندند، ولى شجاع و نيرومند كه قرآن درباره آنان مىگويد: «هنگامى كه لشكر طالوت در برابر جالوت قرار گرفت، شجاعان نخبه با اين سخن كه چه بسيار گروه اندكى كه به فرمان خدا بر گروه كثيرى پيروز شدهاند به ديگران دلدارى داده و سپس افزودند:«... رَبَّنَا افْرِغْ عَلَيْنَا صَبْراً وَ ثَبِّتْ اقْدَامَنَا وَ انْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِريِنَ؛ پروردگارا! صبر و استقامت را بر ما فروريز و گامهاى ما را استوار دار، و ما را بر جمعيّت كافران پيروز گردان»![1]
خداوند به بركت شجاعت و پايمردى همين گروه اندك آنان را بر آن لشكر عظيم و سر تا پا مسلّح طالوت پيروز كرد.
در آيات بعد سخن از ترس و جبن گروهى از منافقان و افراد ضعيف الايمان عصر پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ احزاب، و نيز سخن از شجاعت و پايمردى و ثبات قدم مؤمنان راستين است.
نخست مىفرمايد: «به خاطر بياوريد زمانى را كه گروهى از آنها (منافقان) گفتند: اى مردم مدينه! اينجا (ميدان جنگ احزاب) جاى توقّف نيست، به خانههاى خود بازگرديد، و گروهى از آنان از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه بازگشت مىخواستند و مىگفتند: خانههاى ما بدون حفاظ است، در حالى كه بدون حفاظ نبود بلكه (اينها بهانه بود، به خاطر ترس و وحشت) مىخواستند فرار كنند»!(وَ اذْ قَالَتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ يَا اهْلَ يَثْرِبَ لَامُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِىَّ يَقُولُونَ انَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَ مَا هِىَ بِعَوْرَةٍ انْ يُرِيدُونَ الّا فِرَاراً).[2]
البتّه ميدان جنگ احزاب آنچنان به خاطر فزونى لشكر دشمن و تجهيزات زياد آنها وحشتناك بود كه افراد سست و ترسو هرگز تاب مقاومت نداشتند.
[1]-/ بقره، 250
[2]-/ احزاب، 13
ولى چنانكه در آيه 22 همين سوره آمده «مؤمنان راستين نه تنها از مشاهده لشكر احزاب هراسى به دل راه ندادند، بلكه آن را دليل بر صدق وعدههاى الهى و پيامبر دانستند، و بر ايمان و تسليم و پايمرديشان افزوده شد»!(وَ لَمَّا رَأَى الْمُؤْمِنُونَ الْاحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ مَا زَادَهُمْ الّا ايمَاناً وَ تَسْلِيماً).[1]
جالب اينكه از بعضى روايات استفاده مىشود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به منافقان و افراد ضعيف الايمان و ترسو اجازه بازگشت به مدينه را داد، چرا كه اگر مىماندند نه تنها كارى از آنها ساخته نبود، بلكه بذر ضعف و سستى را در دل ديگران مىپاشيدند!
به همين دليل در آيه 47 سوره توبه درباره جمعى از اين گونه افراد مىخوانيم:«لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ مَا زَادُوكُمْ الّا خَبَالًا ...؛اگر آنها همراه شما (به سوى ميدان جهاد) خارج مىشدند جز اضطراب و ترديد، چيزى بر شما نمىافزودند»!
بايد توجّه داشت كه«خَبَل»و«خَبَال»به معنى اضطراب و ترديدى است كه از ضعف عقل و عدم قدرت بر تصميمگيرى حاصل مىشود كه يكى از عوامل آن ترس و وحشت زياد است كه موجب مىشود انسان تعادل فكرى خود را از دست بدهد.
درپنجمينآيه با چهره ديگرى از شجاعت ياران پيامبر صلى الله عليه و آله روبهرو مىشويم، شجاعتى كه از منطق ايمان سرچشمه مىگرفت، آنها به خوبى مىديدند كه در ميدان نبرد بر سر دو راهى قرار دارند كه هر دو به سوى بهشت و خشنودى خدا مىرود: راهى به سوى«شهادت»پيش مىرود كه نهايت آن سعادت است و راهى به سوى زنده ماندن و پيروز شدن بر دشمن، كه آن هم باعث افتخار در دنيا و آخرت است اين در حالى است كه دشمن در هر صورت محكوم به شكست است يا مرگ ذلّتبار در اين دنيا يا عذاب پروردگار در آخرت.
بديهى است كسى كه چنين درك و ديدى داشته باشد هرگز ترس و سستى به خود راه نمىدهد، و از اين رذيله بزرگ اخلاقى بركنار است(قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا الّا احْدَى الْحُسْنَيَيْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ انْ يُصِيبَكُمُ اللَّهُ بِعَذَابٍ مِنْ عِنْدِهُ اوْ بِايْدِينَا فَتَرَبَّصُوا انَّا مَعَكُمْ
[1]-/ احزاب، 22
مُتَرَبِّصُونَ).[1]
و به گفته بعضى از دانشمندان عامل اصلى پيروزى مسلمانان همين شجاعت زاييده از ايمان و منطق«قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا الّا احْدَى الْحُسْنَيَيْنِ»بود.
درششمينآيه، با چهره ديگرى از شجاعت اين دينباوران شجاع در جنگ احد روبهرو مىشويم:
مىدانيم در احد مسلمانان بر اثر غفلت گروهى از افراد دنياپرست كه سنگرهاى حسّاس خود را رها كردند و به جمع غنايم پرداختند گرفتار شكست سختى شدند، و ضايعات فراوانى به بار آمد، و طبق آنچه در تواريخ آمده است دشمن پيروزمند به هنگام بازگشت از ميدان جنگ در اثناى راه مكّه از بازگشت خود پشيمان شد و با يكديگر توافق كردند كه به مدينه بازگردند و از فرصت به دست آمده استفاده كنند و ضربه نهايى را بر مسلمين وارد كنند.
هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از اين مسئله آگاه شد ابتكار مهمّى به خرج داد، دستور داد لشكر اسلام حتّى كسانى كه جراحتى در ميدان احد بر تن داشتند به استقبال لشكر دشمن بروند.
اين دستور بسيار مؤثّر واقع شد و وحشت و اضطرابى در لشكر دشمن افكند به گونهاى كه ترجيح دادند، پيروزى نسبى خود را با حمله مجدّد به خطر نيافكنند و به مكّه بازگشتند.
آيه مورد بحث به اين معنى اشاره كرده، و شجاعت مسلمانان و عدم ترس آنها را از دشمن مىستايد، مىفرمايد: «آنها كه دعوت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله را پس از آنكه جراحاتى به آنها رسيده بود اجابت كردند (و در حالى كه هنوز زخمهاى ميدان احد التيام نيافته بود، به سوى ميدان حمراء الاسد شتافتند آرى) كسانى از آنها كه نيكى كردند و تقوا پيش گرفتند پاداش بزرگى دارند»،(الَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مَا اصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ احْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوا اجْرٌ عَظِيمٌ).[2]
[1]-/ توبه، 52
[2]-/ آل عمران، 172
سپس ايمان و شهامت را چنين مىستايد: «آنها كسانى بودند كه مردم به آنان گفتند:
مردم (لشكر دشمن) براى حمله به شما اجتماع كردهاند، از آنان بترسيد، امّا (نه تنها نترسيدند بلكه) بر ايمانشان افزوده شد و گفتند: خدا ما را كافى است و بهترين حامى ماست»!(الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ انَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ ايمَاناً وَ قَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ).[1]
در كجاى دنيا ديده شده است كه مجروحان جنگى فوراً به ميدان بازگردند و در صفوف مقدّم جاى گيرند، آرى اين شجاعت و شهامت بى نظير بود كه وسوسههاى دشمن را خنثى كرد، و با چنين حضورى در ميدان جنگ او را مأيوس و ناكام نمود.
به هر حال حمراء الاسد صحنه عجيبى بود كه طعم پيروزى موقّت احد را در كام قريش تلخ كرد، و به آنها نشان داد كه مسلمانان اگر چه بر اثر اشتباه گروهى موقّتاً عقب نشستند ولى ابتكار عمل را از دست ندادهاند، و دشمن بايد منتظر ضربات آينده مسلمين باشد.
به اين ترتيب نه تنها از يك شكست خطرناك پيشگيرى كردند بلكه پايه پيروزيهاى آينده را نهادند و آثار منفى شكست را از دل دوستان خود زدودند و با توكّل بر پروردگار چراغ اميد را در قلبها فروزان ساختند.
از آيه فوق استفاده مىشود كه سخنان وحشتانگيز بعضى از شياطين كه مسلمانان را از اجتماع لشكر قريش مىترساندند، نه تنها ترس و وحشتى در آنها ايجاد نكرد، بلكه بر ايمانشان افزود، و ميزان توكّل آنها را بالا برد، اين به خاطر آن بود كه متذكّر وعدههاى الهى و صدق گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله شدند كه اگر در ميدان احد به دستور حضرتش عمل مىكردند، هرگز آن شكست نيز به وجود نمىآمد.
از شگفتىهاى اين جنگ آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «تنها كسانى كه در احُد شركت كردند به ميدان حمراء الاسد بيايند، و به ديگران اجازه نداد كه در اين پيكار شركت جويند، تا به دشمن بفهماند لشكر احد حتّى با وجود آن همه مجروحان جنگى باز نيرومند و آماده پيكار است، و به هيچ وجه ضعف و فتورى در آن راه نيافته، و اين همان است كه دشمن را به شدّت
[1]-/ آل عمران، 173
مضطرب ساخت».
در ادامه اين آيات، در آيه 175 همين سوره به تفاوت ميان افراد جبان و ترسو و شجاعان مؤمن اشاره مىكند، و چنين مىفرمايد: «اين فقط شيطان است كه پيروان خود را مىترساند، از آنها نترسيد و تنها از من بترسيد اگر ايمان داريد»،(انَّمَا ذَلِكُمُ الشَّيْطَانُ يُخَوِّفُ اوْلِيَائَهُ فَلَاتَخَافُوهُمْ وَ خَافُونِ انْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ).[1]
از اين تعبير به خوبى استفاده مىشود كه اين گونه ترسها جنبه شيطانى دارد و هدفش تضعيف روحيّه مؤمنان و كشاندن آنها به موضع انفعالى است تا از زير بار مسئوليّتها فرار كنند، در حالى كه مؤمنان راستين هيچ گونه ترس و وحشتى جز از خدا ندارند!
مطابق اين تعبيرات، ترس و جبن ريشه شيطانى دارد، در حالى كه شجاعت و شهامت داراى ريشه ايمانى است، آرى شجاعت از آثار ايمان است، چرا كه مؤمن با اتّكا به خدا كه قدرتش ما فوق همه قدرتهاست خود را در همه صحنهها پيروز مىبيند و افراد ضعيف الايمان با اتّكا به قدرت خود كه به هر حال شكستپذير است خويش را ناتوان مشاهده مىكنند و به همين دليل ترس و وحشت در صحنههاى مهمّ زندگى بر آنها چيره مىشود.
در داستان غزوه«حمراء الاسد»شياطين انس و جنّ دست به دست هم دادند تا قدرت لشكر قريش را بزرگ نشان دهند، و مؤمنان را از رويارويى با آنها بترسانند، در حالى كه به تعبير قرآن تنها اولياى شيطان و دوستان او از اين گونه امور مىترسند، و اولياء اللَّه وحشتى به خود راه نمىدهند.[2]
درهفتمينو آخرين آيه مورد بحث يكى از صفات ويژه مبلّغان رسالتهاى الهى
[1]-/ آل عمران، 175
[2]-/ در تركيب جمله «انّمَا ذَلِكُمُ الشَّيْطَانُ يُخَوِّفُ اوْلِيَائَهُ» دو عقيده در ميان مفسّران وجود دارد كه در مفهوم آيه بسيار اثر مىگذارد، بعضى «اولياء» را فاعل (يا به منزله فاعل با تقدير مِنْ اوْلِيَائِهِ) دانستهاند، مطابق اين تفسير پيروان شيطان بودند كه به تهديد و ارعاب مردم پرداختند، در حالى كه بعضى ديگر براى «اولياء» معنى مفعولى قائلند همان گونه كه ظاهر آيه شريفه، طبق قرائت مشهور دلالت دارد، بنابراين مطابق اين نظر معنى آيه چنين مىشود: «شيطان تنها مىتواند در پيروانش مانند منافقين نفوذ كند و آنها را بترساند نه در مؤمنين»