شجاعت فرمود:«مُوَافِقَةُ الْاقْرَانِ وَ الصَّبْرُ عِنْدَ الطَّعَانِ؛هماهنگى با اقران و ايستادگى در برابر ضربات دشمن».[1]
قرآن مجيد در يك جا مىفرمايد:«وَ لَاتُلْقُوا بِايْديِكُمْ الَى التَّهْلُكَةِ؛با دست خود خويشتن را به هلاكت نيافكنيد»![2]
و در جاى ديگر در وصف مؤمنان راستين مىگويد:«... اشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ ...؛آنها در برابر كافران سخت و شديدند (و ترس و واهمهاى به خود راه نمىدهند)».[3]
از آنچه در بالا گفته شد به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه شجاعت به عنوان يك فضيلت حدّ وسطى است در ميان«تهوّر»و«جبن».
2- آثار منفى جبن و ترس در زندگى فردى و اجتماعى
اين صفت رذيله آثار نامطلوب بسيار زيادى در سراسر زندگى انسانها دارد و به يقين يكى از عوامل قطعى شكست و زبونى و ذلّت است.
ملّتهاى بسيارى را در طول تاريخ مىشناسيم كه با داشتن عِدّه و عُدّه فراوان سالها گرفتار زبونى و اسارت بودند، ولى به محض اينكه رهبرى شجاع و فرماندهى با شهامت پيدا كردند تمام توان آنها بسيج شد و به سرعت عقبماندگى خود را جبران كردند و به اوج عزّت و عظمت رسيدند.
شجاعت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به هنگام هجرت و در ميدان بدر و احد، و در ميدان احزاب و در ساير غزوات يكى از مهمترين عوامل پيروزى و پيشرفت سريع اسلام بود.
به همين دليل در احاديث اسلامى از امام على عليه السلام آمده است كه فرمود:«الشُّجَاعَةُ عِزٌّ حَاضِرٌ وَ الْجُبْنُ ذُلٌّ ظَاهِرٌ؛شجاعت عزّت حاضر است و جبن ذلّت آشكار»!
و در جاى ديگر فرمود:«الشُّجَاعَةُ نُصْرَةٌ حَاضِرَةٌ وَ فَضِيلَةٌ ظَاهِرَةٌ؛شجاعت يارى حاضر و فضيلت آشكار است».[4]
[1]-/ همان مدرك، جلد 2، صفحه 1412
[2]-/ بقره، 195
[3]-/ فتح، 29
[4]-/ هر دو حديث در شرح فارسى غرر و درر آمدى جلد 7 صفحه 171 آمده است
يكى ديگر از آثار منفى اين رذيله اخلاقى اين است كه انسان را از كارهاى بزرگ بازمىدارد، زيرا كارهاى بزرگ هميشه با مشكلات بزرگ رو به روست، و انسانهايى را مىطلبد كه بتوانند از سدّ مشكلات عبور كنند، و اين كار از افراد ترسو ساخته نيست.
بنابراين چنين افرادى به فرض كه در زندگى توفيقى نصيبشان شود ناچيز و محدود خواهد بود، و هرگز نمىتوانند دست به كارهاى مهمّ اجتماعى خواه جنبه انقلابى داشته باشد يا اصلاحى بزنند!
اين مسئله تا آنجا پيش مىرود كه در اسلام از مشورت مديران موفّق جامعه در كارهاى مهم با افراد جبان و ترسو نهى شده است، چرا كه آنها هميشه آيه يأس مىخوانند و مديران را از انجام كارهاى مهم بازمىدارند!
اميرمؤمنان على عليه السلام به مالك اشتر دستور داد كه افراد ترسو را در شوراى خود نپذيرد، چرا كه آنها سبب تضعيف او مىشوند،لَاتَدْخُلَنَّ فِى مَشْوِرَتِكَ ... جَبَاناً يُضَعِّفُكَ عَنِ الْامُورِ.[1]
و در جاى ديگر آمده است:«وَ يُعَظِّمُ عَلَيْكَ مَا لَيْسَ بِعَظِيمٍ؛و موضوعات كوچك را در نظر تو بزرگ نشان مىدهند».
3- ريشههاى جبن
1- ضعف ايمان و سوء ظنّ به خدا، زيرا افراد با ايمان داراى توكّل و اميد به لطف خداوند و اعتقاد به وعدههاى او هستند، و چنين كسانى هرگز سست و زبون نخواهند شد، و از حوادث هر قدر بزرگ باشد نمىترسند، اين همان است كه در فرمان معروف مالك اشتر آمده است كه امام عليه السلام مىفرمايد:«انَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزٌ شَتَّى يَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ؛بخل و ترس و حرص، غرائز و تمايلات متعدّدى هستند كه جامع آنها سوء ظن به خداى بزرگ است»!
2- احساس كمبود شخصيّت و عقده حقارت يكى ديگر از دلايل جبن و ترس است، به همين دليل هر اندازه به افراد شخصيّت داده شود بر شجاعت آنها افزوده مىشود و از
[1]-/ نهج البلاغه، نامه 53
همين رو در حديث امام اميرمؤمنين آمده است كه:«شِدَّةُ الْجُبْنِ مِنْ عَجْزِ النَّفْسِ وَ ضَعْفِ الْيَقِينِ؛شدّت ترس از ناتوانى روحى و ضعف يقين سرچشمه مىگيرد»![1]
3-«عدم آگاهى و جهل»در بسيارى از اوقات سبب ترس مىشود، انسان از اشخاص و جانداران و موجوداتى كه درست آنها را نمىشناسد مىترسد، ولى هنگامى كه به قدر كافى آگاهى مىيابد ضعف او زايل مىشود.
4-«عافيتطلبى»يكى ديگر از اسباب ترس است، چرا كه هميشه شجاعت در عين اينكه پيروزى مىآفريند مشكلات و ناراحتىهايى را نيز ممكن است به همراه داشته باشد كه باب طبع عافيتطلبان ترسو نيست.
5- بروز حوادث تلخ و ناگوار غالباً سبب مىشود كه انسانها به نوعى ترس گرفتار شوند، زيرا اين حوادث تلخ ذهنيّتهاى ترسآلودى در انسان به وجود مىآورد كه گاه تا آخر عمر با اوست و جز با روانكاوى صحيح برطرف نمىگردد.
6- افراط در احتياط مىتواند ناشى از ترس باشد و يا عاملى براى ايجاد ترس، چرا كه به انسان مىگويد از هر احتمال خطرى بايد پرهيز كرد، و اين يكى از ريشههاى اصلى ترس است.
7- انكار نمىتوان كرد كه ساختمان روحى و جسمى افراد نيز در بروز اين پديده شوم مؤثّر است، گروهى از افراد را مىبينيم كه به خاطر ضعف قلب يا ناتوانى اعصاب، يا ضعفهاى ديگر جسمانى، از همه چيز مىترسند، در حالى كه از اين حالت متنفّرند ولى نمىتوانند آن را از خود دور سازند.
آنها مىگويند: چه كنيم اين ترس دست خودمان نيست، و بى اختيار بر ما تحميل مىشود، ولى چنان نيست كه اين حالت از طريق روان درمانى قابل تغيير نباشد.
[1]-/ شرح فارسى غررالحكم، جلد 4، صفحه 185
4- طرق درمان و پيشگيرى
يكى از طرق اصلى درمان اين رذيله اخلاقى- همانند درمان ساير رذايل- از يكسو انديشيدن در ثمرات شوم و آثار زيانبار آن است. هنگامى كه افراد جبان و ترسو آثار نكبتبار و ذلّت و زبونى ناشى از ترس بىجا و عقب ماندگى و محروميّت حاصل از آن را در زندگى خود يا ديگران مشاهده كنند غالباً به فكر تجديد نظر در برنامه اخلاقى خود و دور ساختن اين رذيله مىافتند.
پرداختن به قطع ريشهها راه مهمّ ديگر درمان آن است، هنگامى كه ابرهاى تيره و تار سوء ظن باللَّه از آسمان قلب انسان كنار رود، و خورشيد توكّل بر جان او نور افشان شود ظلمات خيالات واهى كه انسان را به ترس بى جا مىكشاند برچيده خواهد شد، ولى اين كار احتياج به مطالعه و دقّت فراوان دارد.
يكى ديگر از طرق درمان اين رذيله اخلاقى ورود در صحنههاى رعبآور و تكرار آن است، فى المثل بعضى هستند كه از خوردن دارو يا تزريقات مختلف وحشت دارند ولى هنگامى كه چند بار تكرار شود وحشت آنها فرومىريزد.
بعضى ديگر از سفرهاى دريايى يا هوايى سخت متوحّش مىشوند ولى با تمرين و تكرار اين وحشت از بين مىرود، بعضى از سخن گفتن يا سخنرانى در حضور جمع مىترسند ولى غالباً اين ترس با تمرين و تكرار از ميان خواهد رفت.
يكى از فلسفههاى تمرينها و مانورهاى نظامى زدودن آثار ترس از جنگ از دلهاى سربازان و افسران و فرماندهان است.
در كلمات قصار اميرمؤمنان عليه السلام اين معنى به صورت زيبايى بيان شده مى فرمايد:«اذَا هَبْتَ امْراً فَقَعْ فِيهِ، فَانَّ شِدَّةَ تَوَقِّيهِ اعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ؛هنگامى كه از چيزى مىترسى خود را در آن بيفكن كه آن ترس از خود آن سختتر و وحشتناكتر است»![1]
مرحوم علّامه خويى رحمه الله در شرح نهج البلاغه خود در شرح اين جمله مىگويد:
«بسيار مىشود كه براى انسان كارى پيش مىآيد كه به خاطر جبن و جهل از آن وحشت مىكند ... و اين وحشت ناشى از جبن، مانع پيشرفت كارها مىشود. در اينجا
[1]-/ كلمات قصار، جمله 175
امام عليه السلام تشويق به دور ساختن ترس از خود مىكند چرا كه در بسيارى از اوقات تحمّل ترس ناشى از ترديد و دو دلى، سختتر از افتادن در آن امر خوفناك است».
سپس مىافزايد: «مكتشفان و محقّقان جهان با عمل به اين دستور به افتخارات بزرگى نايل شدند، آنها درون جنگلها و صحراهاى آفريقا و بيابانهاى پراكنده وارد شدند و به سير درياها پرداختند، و به درون جزاير دور دست نفوذ كردند، و از اين طريق هم ثروت فراوانى به دست آوردند و هم شهرت جهانى به علاوه به علم و دانش بشرى خدمات قابل ملاحظهاى كردند». و به گفته شاعر:
چو ترسى ز امرى بينداز خويش
در آن و بپيراى تشويش خويش
دو دل بودن و خود نگهداشتن
بسى سختتر مىكند قلب ريش[1]
آرى اين يك واقعيّت است كه ترديدها و دو دلىها و ترس از عواقب خطرناك يك كار غالباً بيش از خود آن انسان را رنج مىدهد.
در زبان عرب ضرب المثلهاى جالبى در اين زمينه ديده مىشود از جمله:
«امُّ الْمَقْتُولِ تَنَامُ و امُّ المُهَدَّدِ لَاتَنَامُ؛مادر مقتول به خواب مىرود، ولى مادر كسى كه تهديد به مرگ شده به خواب نمىرود»!
و نيز گفتهاند:«كُلُّ امْرٍ مِنْ خَيْرٍ اوْ شَرٍّ فَسِمَاعُهُ اعْظَمُ مِنْ عَيَانِهِ؛هر كار خير و شرّى شنيدنش از ديدنش بزرگتر است».[2]
يكى ديگر از طرق درمان جبن و ترس، پاك بودن و پاك زيستن است؛ زيرا افراد آلوده غالباً از نتيجه اعمال خود بيمناكند و از آنجا كه اعمال آنها روزى آفتابى و برملا مىشود در هراسند، به همين دليل در حديث معروف علوى آمده است:«مَا اشْجَعُ الْبرئ وَ اجْبَنَ الْمُريِبُ؛چه شجاع است انسان پاكدامن و چه ترسوست انسان مسئلهدار»![3]
در حديث ديگرى از همان حضرت مىخوانيم:«لَوْ تَمَيَّزَتِ الْاشْيَاءُ لَكَانَ الصِّدْقُ مَعَ الشَّجَاعَةِ وَ كَانَ الْجُبْنُ مَعَ الْكِذْبِ؛اگر اشيا از هم جدا شوند (و گروهبندى گردند) صدق و راستى همراه شجاعت خواهد بود و ترس همراه دروغ»![4]
[1]-/ منهاج البراعه، جلد 21، صفحه 252.
[2]-/ شرح نهج البلاغه، جلد 18، صفحه 177
[3]-/ غررالحكم، حديث 9626
[4]-/ شرح فارسى غررالحكم، جلد 7، صفحه 172
5- آثار شجاعت در زندگى انسانها
نقطه مقابل صفت رذيله جبن و ترس همان شجاعت و دليرى است كه بحثهاى مربوط به آن در لابهلاى مباحث جبن و ترس آمد و هر يك از اين دو به قرينه مقابله در غالب بحثها روشن مىشود، شناخت مفهوم جبن و ترس بدون شناخت مفهوم شجاعت مشكل است، همان گونه كه شناخت مفهوم شجاعت بدون شناخت جبن و ترس دشوار مىباشد.
با اين حال براى تكميل بحثهاى گذشته لازم به نظر مىرسد كه توضيحات بيشترى درباره شجاعت و آثار و پيامدهاى آن به ويژه از ديدگاه اخبار و احاديث اسلامى داشته باشيم.
1- در فرمان مالك اشتر كه«جامعترين فرمان الهى سياسى»براى كشوردارى است در موارد متعدّدى به اين مسئله اشاره فرموده است. در يك جا به مالك هشدار مىدهد كه افراد ترسو و حريص را جزء مشاوران خود قرار ندهد.
در جاى ديگر در مورد فرماندهان بزرگ لشكر (يا همه معاونان و كارگزاران) مىفرمايد:«ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِى الْمُرُوآتِ وَ الْاحْسَابِ وَ اهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ ثُمّ اهْلِ النَّجْدَةِ وَ الشَّجَاعَةِ وَالسَّخاء وَ السَمَاحَةِ، فَانَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْكَرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ؛رابطه خود را با افراد با شخصيّت و اصيل و خاندانهاى صالح و خوش سابقه برقرار ساز، سپس با افراد شجاع و با شهامت و سخاوتمند و بزرگوار همكارى داشته باش، چرا كه آنها كانون بزرگوارى و مركز نيكى هستند»![1]
در اينجا امام عليه السلام مسئله شجاعت و شهامت را از اصول اساسى صفات برجسته انسانى و فرماندهان لشكر يا كارگزاران به طور عام شمرده است.
2- در حديث ديگرى از همان حضرت مىخوانيم:«الشَّجَاعَةُ زَيْنٌ، الْجُبْنُ شَيْنٌ؛شجاعت زينت است و ترس عيب است».[2]
3- و نيز همان حضرت در حديث ديگرى مىفرمايد:«السَّخَاءُ وَ الشَّجَاعَةُ غَرَائِزٌ شَريِفَةٌ يَضَعُهَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ فِى مَنْ احَبَّهُ وَ امْتَحِنْهُ؛سخاوت و شجاعت صفات شريفى است
[1]-/ نهج البلاغه، نامه 53
[2]-/ شرح فارسى غررالحكم، جلد 7، صفحه 171
كه خداوند سبحان آن را در وجود كسانى كه دوستشان دارد و آزموده است قرار مىدهد».[1]
4- پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در مقام ذكر افتخارات اهل بيتش هفت صفت را ذكر مىكند كه يكى از آنها شجاعت است.[2]
و در جاى ديگر افتخارات خود و خاندانش را در دو چيز خلاصه مىكند كه باز يكى از آنها شجاعت است.[3]
5- در حديث ليلة المبيت (شبى كه على عليه السلام به جاى پيامبر صلى الله عليه و آله در بسترش خوابيد تا آن حضرت هجرت به مدينه را آغاز كند) مىخوانيم: صبحگاهان هنگامى كه محاصره كنندگان خانه پيامبر صلى الله عليه و آله به درون خانه ريختند و به سوى بستر حمله كردند، على عليه السلام را به جاى پيامبر صلى الله عليه و آله در بستر ديدند و با سخنان زشتى نسبت به مقام والاى على عليه السلام اهانت كردند، امام عليه السلام فرمود: اين سخنان را درباره من مىگوييد در حالى كه خداوند افتخارات بزرگى به من داده- و از جمله آنها- اين افتخار را ذكر فرمود:«وَ مِنَ الشَّجَاعَةِ مَا لَوْ قُسِّمَ عَلَى جَمِيعِ جُبَنَاءِ الدُّنْيَا لَصَارُوا بِهِ شَجْعَاناً؛خداوند آن قدر شجاعت به من عطا فرموده كه اگر بر تمام افراد ترسو و جبان دنيا تقسيم شود همه شجاع خواهند شد»![4]
6- در خطبه معروف امام سجّاد على بن الحسين عليه السلام در شام نيز مىخوانيم كه امام در آغاز خطبه تكان دهنده و تاريخيش فرمود:«ايُّهَا النَّاسُ: اعْطِينَا سِتّاً وَ فُضِّلْنَا بِسَبْعٍ اعْطِينَا الْعِلْمَ وَ الْحِلْمَ وَ السَّمَاحَةَ وَ الْفَصَاحَةَ وَ الشَّجَاعَةَ وَ الَمحَبَّةَ فِى قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ؛اى مردم! خداوند شش موهبت به ما عطا فرموده و به هفت چيز ما را برترى داده است. آن شش موهبت عبارت است از علم، بردبارى، سخاوت، فصاحت، شجاعت و محبوبيّت در دلهاى مؤمنان»![5]
7- اين بحث را با حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام پايان مىدهيم- هر چند سخن در اين زمينه بسيار است- فرمود: گروهى از اسيران را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند پيامبر صلى الله عليه و آله (به خاطر جناياتى كه آنها انجام داده بودند) دستور قتل آنها را صادر كرد به استثناى يك نفر، آن فرد تعجّب نمود و عرض كرد چگونه مرا از ميان همه آنها آزاد
[1]-/ غررالحكم، حديث 1820
[2]-/ بحارالانوار، جلد 26، صفحه 265
[3]-/ همان مدرك، صفحه 244
[4]-/ بحارالانوار، جلد 19، صفحه 83
[5]-/ بحارالانوار، جلد 45، صفحه 138
كردى؟! فرمود: جبرئيل از سوى خدا اين خبر را به من داده است كه تو داراى پنج صفت هستى كه خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله آن را دوست دارند؛«الْغِيرَةُ الشَّدِيدَةُ عَلَى حَرَمِكَ، وَ السَّخَاءُ، وَ حُسْنُ الْخُلْقِ، وَ صِدْقُ اللِّسَانِ وَ الشَّجَاعَةُ؛غيرت شديد نسبت به ناموست، و سخاوت، و خسن خلق، و راستگويى و شجاعت»!
هنگامى كه آن مرد اسير آزاد شده اين سخن را شنيد اسلام آورد و در زمره مسلمانان شايسته قرار گرفت.[1]
از احاديث بالا و روايات متعدّد و آياتى كه در بحث بالا داشتيم ارزش والاى اين فضيلت اخلاقى كاملًا روشن مىشود، و اهمّيّتى را كه اسلام براى آن قائل است در لابهلاى اين روايات و احاديث نمايان است.
ذكر اين نكته نيز لازم به نظر مىرسد كه«شجاعت»معنى وسيع و گستردهاى دارد كه دليرى در ميدان نبرد يكى از شاخههاى آن است. شجاعت در ميدان سياست، در مسائل علمى، و ابراز و اظهار نظرات جديد منطقى و نوآوريها، و شجاعت در مقام قضاوت و داورى و مانند آن هر كدام يكى از شاخههاى مهمّ شجاعت محسوب مىشود، لذا در بعضى از روايات مىخوانيم:«الصَّبْرُ شَجَاعَةٌ؛صبر نوعى شجاعت است».[2]
در حديث ديگرى از على عليه السلام آمده است:«اشْجَعَ النَّاسُ اسْخَاهُمْ؛شجاعترين مردم كسى است كه از همه با سخاوتتر باشد»![3]
و در حديث ديگرى از همان بزرگوار مىخوانيم:«لَوْ تَمَيَّزَتِ الْاشْيَاءُ لَكَانَ الصِّدْقُ مَعَ الشَّجَاعَةِ وَ كَانَ الْجُبْنُ مَعَ الْكِذْبِ؛هرگاه اشياء از هم جدا شوند، صدق و راستى در كنار شجاعت و ترس در كنار دروغگويى قرار خواهد گرفت».[4]
اين احاديث هر كدام به يكى از شاخههاى شجاعت اشاره مىكند كه در مفهوم جامع اين واژه درج شده است (دقّت كنيد).
[1]-/ بحارالانوار، جلد 18، صفحه 108
[2]-/ نهج البلاغه، حكمت 4
[3]-/ غررالحكم، حديث 2899
[4]-/ شرح فارسى غررالحكم، جلد 5، صفحه 118، حديث 7597