آمده است:«اللَّهُمَّ اغْنِنِى بِالْيَقِينِ وَ اكْفِنِى بِالتَّوَكُّلِ عَلَيْكَ؛ خداوندا!مرا با يقين (به ذات پاكت) بى نياز كن، و با توكّل بر خودت همه چيز مرا كفايت فرما»![1]
از سوى چهارم توكّل بر خداوند نور اميد بر دل مىپاشد و به خاطر آن توان و استعداد انسان شكوفا مىگردد، خستگى راه بر او چيره نمىشود، و در همه حال احساس آرامش مىكند، لذا اميرمؤمنان على عليه السلام در سخن كوتاه و پرمعنايى مىفرمايد:«لَيْسَ لِمُتَوَكِّلٍ عَنَاءُ؛كسى كه توكّل بر خدا دارد رنج و خستگى ندارد»![2]
از سوى پنجم توكّل بر خدا، هوش و قدرت تفكّر را مىافزايد و روشنبينى خاصّى به انسان مىدهد، زيرا قطع نظر از بركات معنوى اين فضيلت اخلاقى، توكّل، سبب مىشود كه انسان در برابر مشكلات دستپاچه و وحشتزده نشود و قدرت بر تصميمگيرى را حفظ كند و نزديكترين راه درمان و حلّ مشكل را بيابد.
از اين رو در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم:«مَنْ تَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ اضَائَتْ لَهُ الشُّبُهَاتِ وَ كَفَى الْمَؤُونَاتِ وَ امِنَ التَّبِعَاتِ؛كسى كه بر خدا توكّل كند تاريكى شبهات براى او روشن مىشود، و اسباب پيروزى او فراهم مىگردد و از مشكلات رهايى مىيابد»![3]
3- اسباب توكّل
توكّل مانند ساير فضايل اخلاقى، اسباب و سرچشمههاى متعدّدى دارد ولى مىتوان گفت: عمدهترين اسباب توكّل ايمان و يقين به ذات پاك خدا و صفات جمال و جلال اوست.
هنگامى كه انسان به علم اليقين از قدرت و علم خدا با خبر باشد، و در پهنه هستى همه چيز و همه كس را ريزهخوار خوان نعمت او بداند و به مفهوم«لَامُؤَثِّرَ فِى الْوُجُودِ الَّا اللَّه»آشنا باشد، روح و جان و دل خويش را در گرو اين امر بداند، و جهان را صحنه الطاف بيكران الهى ببيند، به يقين به او توكّل مىكند، خويش را به او مىسپارد، در
[1]-/ بحارالانوار، جلد 87، صفحه 14
[2]-/ شرح غررالحكم، جلد 5، صفحه 72، حديث 7451
[3]-/ شرح غررالحكم، جلد 5، صفحه 414، حديث 8985
كاستىها و مشكلات به دامان لطف او چنگ مىزند، و پيروزى نهايى را (پس از به كارگيرى تلاشهاى خود) از خدا مىخواهد.
و به تعبير ديگر توكّل ميوه شجره«توحيد افعالى»است، همان شجره مباركهاى كه ريشه آن ثابت و شاخههايش بر فراز آسمانهاست و هر زمان ميوههاى تازهاى بر شاخسار آن ظاهر مىشود كه از مهمترين آنها ميوه توكّل است!
در آيات قرآن و احاديث اسلامى نيز مكرّر به اين جمله اشاره شده از جمله: در هفت آيه از قرآن مجيد، جملهوَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَآمده است يعنى افراد با ايمان تنها بر خدا بايد تكيه كنند، اين تعبير مكرّر به خوبى رابطه ميان ايمان و توكّل را آشكار مىسازد.
امام اميرمؤمنان على عليه السلام نيز مىفرمايد:«التَّوَكُّلُ مِنْ قُوَّةِ الْيَقِينِ؛توكّل زاييده قوّت و يقين است»![1]
و در تعبير ديگرى مىفرمايد:«اقْوَى النَّاسُ ايِمَاناً اكْثَرُهُمْ تَوَكُّلًا عَلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ؛آن كس كه ايمانش قوىتر است توكّلش بر خداوند سبحان بيشتر خواهد بود»![2]
و در حديثى از«اصْبَغِ بْنِ نباته»از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم كه در سجده چنين مىفرمود:«وَ اتَوَكَّلُ عَلَيْكَ تَوَكُّلَ مَنْ يَعْلَمُ انَّكَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٍ؛بر تو توكّل مىكنم توكّل كسى كه مىداند تو بر هر چيز توانا هستى».[3]
اين نكته قابل توجّه است كه معمولًا افراد ترسو و جبان اهل توكّل نيستند چرا كه توكّل، ظلمت ترس و جبن را از روح و جان انسان برطرف مىسازد.
اگر اين مسئله را هم بشكافيم باز به همان مسئله يقين و ايمان قوى مىرسيم، زيرا هر قدر ايمان قوىتر شود، ترس و جبن از انسان دورتر مىگردد.
اين نكته را نيز نبايد از نظر دور داشت كه مطالعه پيامدهاى توكّل و آثار مثبت آن و بررسى حالات متوكّلان على اللَّه و تاريخچه زندگى آنان، روح توكّل را در انسان قوىتر و اين شجره طيّبه را در وجود او بارورتر مىسازد.
[1]-/ غررالحكم، حديث 699
[2]-/ همان مدرك، حديث 3150
[3]-/ بحارالانوار، جلد 83، صفحه 227
4- درجات توكّل
از آنچه در بحث قبل آمد به خوبى روشن مىشود كه چرا بعضى توكّل قوىتر دارند و چرا بعضى مرتبه ضعيفترى از توكّل را دارا هستند، هنگامى كه پذيرفتيم توكّل زاييده ايمان است، هر قدر ايمان به خدا و صفات پروردگار قوىتر گردد، به همان نسبت توكّل او بيشتر مىشود، توكّل فوقالعاده ابراهيم زاييده ايمان فوقالعاده او بود و توكّل عجيب اميرمؤمنان على عليه السلام در«ليلة المبيت»(شبى كه به جاى پيامبر صلى الله عليه و آله خوابيد تا حضرتش مخفيانه از مكّه به مدينه مهاجرت كند) نيز زاييده ايمان آن حضرت بود، مؤمنانى را نيز مىبينيم كه در مراحل متوسّط يا پايين ايمانند و به همان نسبت بر خدا تكيه دارند.
كسى از امام علىّ بن موسى الرضا عليه السلام پرسيد: آيه«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»مفهومش چيست؟ امام فرمود:«لِلتَّوَكُّلِ دَرَجَاتٌ؛توكّل درجاتى دارد» سپس افزود:«مِنْهَا انْ تَثِقَ بِهِ فِى امْرِكَ كُلِّهِ فِى مَا فَعَلَ بِكَ فَمَا فَعَلَ بِكَ كُنْتَ رَاضِياً وَ تَعْلَمَ انَّهُ لَمْ يَأْلُكَ خَيْراً وَ نَظَراً، وَ تَعْلَمَ انَّ الْحُكْمَ فِى ذَلِكَ لَهُ، فَتَتَوَكَّلْ عَلَيْهِ بِتَفْويِضِ ذَلِكَ الِيْهِ؛يكى از آنها اين است كه در تمام امورت، آنچه را در مورد تو انجام مىدهد به او اعتماد كنى و راضى باشى، و بدانى خداوند در خير و نظارت بر امور تو فروگذار نمىكند، و نيز بدانى كه حاكميّت در همه اينها از آن اوست، و كار خود را به او واگذارى و بر او توكّل كنى»[1](البتّه آنچه در اين روايت آمده بالاترين درجه توكّل بر خداست و درجات ديگر با مقايسه با آن روشن مىشود).
بعضى از بزرگان علم اخلاق براى توكّل سه درجه بيان كردهاند:
نخست اينكهاعتماد و اطمينان انسان نسبت به خداوند مانند كسى باشد كه وكيل لايق و دلسوزى دارد كار خود را به او وامىگذارد (بى آنكه اصالت و استقلال خود را فراموش كرده باشد) و اين ضعيفترين درجات توكّل است!
دوّم اينكهحال او در وابستگى به لطف پروردگار مانند حال كودك نسبت به مادر باشد، او در ابتداى طفوليّت كسى جز مادر را نمىشناسد، و به غير او اعتماد ندارد، و چون او را ببيند، به دامن وى مىآويزد، و اگر مادر حضور نداشته باشد هر حادثهاى براى
[1]-/ بحارالانوار، جلد 75، صفحه 336
او پيش آيد فوراً مادر را صدا مىكند، و به هنگام گريه او را مىطلبد.
بى شك اين درجهاى بالاتر از توكّل است، زيرا در اين حالت انسان غرق عنايات حق است و جز او كسى را نمىبيند و در مشكلات غير او را صدا نمىزند.
مرحله سوّمكه از اين هم بالاتر است اين است كه در برابر خدا هيچ گونه ارادهاى از خود نداشته باشد هر چه او بخواهد همان مطلوب اوست، و هر چه او نخواهد مورد بى اعتنايى اوست.
بعضى از دانشمندان توكّل ابراهيم عليه السلام را در اين مرحله دانستهاند كه وقتى برفراز منجنيق، آماده براى پرتاب در آتش مىشد، از فرشتگان چيزى نخواست و هنگامى كه از او پرسيدند آيا حاجتى دارى، گفت: دارم ولى نه به شما، و هنگامى كه به او گفته شد حاجتت را از خدا بخواه و نجات خود را از وى طلب كن گفت:«حَسْبِى مِنْ سُؤَالِى عِلْمُهُ بِحَالِى؛علم خداوند به حال من، مرا از سؤال كردن بىنياز مىكند ...» و اين درجه از توكل در ميان مردم بسيار كم است و از مقام صدّيقين مىباشد و اين مخصوص كسانى است كه در برابر ذات پاك خدا و«اله»مبهوتند و غرق صفات جمال و جلال او هستند.[1]
5- راههاى رسيدن به توكّل
علماى علم اخلاق براى رسيدن به توكل، راههايى ارائه كردهاند كه هر كدام عامل مؤثرى براى كسب اين فضيلت بزرگ اخلاقى است، از جمله: توجه به«توحيد افعالى»و اعتقاد به اين كه همه چيز در اين عالم مستند به ذات پاك خداست، سرچشمه هستى اوست و كائنات از وجود«ذى جود»او مىباشند، مسبّب الاسباب اوست و تأثير هر عاملى به فرمان او مىباشد، همه موجودات ريزه خوار خوان نعمت او هستند و از فضل و كرم او بهره مىگيرند.
پس از تأمل در اين امور، به حالات گذشته خويش بنگرد و ببيند كه چگونه خداوند عالم، او را به وسيله نور هستى از ظلمت نيستى خارج ساخته و لباس زيباى وجود كه
[1]-/ اقتباس از معراج السّعاده، صفحه 786
ريشه همه موهبتهاست بر قامت او پوشانيده است. هنگامى كه در رحم مادر، در«ظلمات ثلاث»، دست او از همه جا كوتاه بود، از لطف خداوند بى بهره نبود؛ بلكه هر چه نياز داشت در اختيارش بود.
پس از گام نهادن در فضاى اين جهان نيز آنچه مايه حيات و بقاى او بود، از شير مادر گرفته تا نوازشها و محبّتهاى او را برايش فراهم ساخت.
به او آموخت كه چگونه پستان مادر را بمكد و چگونه عواطف او را به نفع خود برانگيزد و او را شبانه روز به خدمت خود وادار كند؛ در حالى كه مادر، از اين خدمت خسته كننده لذّت ببرد و احساس رضايت كند!
هنگامى كه اين كودك رشد كرده، بزرگ مىشود؛ نعمتهاى گوناگون الهى نيز از آسمان و زمين بر او فرو مىريزد و او را غرق الطاف و عنايات مىسازد.
آرى! هرگاه در اين امور بينديشد، در مىيابد كه همه چيز از ناحيه خداست و تنها بايد بر او توكّل كرد و به مضمون آيه شريفه«وَ ان يَمْسَسْكَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلا كَاشِفَ لَهُ الّا هُوَ وَ ان يُرِدْكَ بِخَيَرٍ فَلا رآدَّ لِفَضلِهِ يُصيبُ بِهِ مَن يَشآءُ مِن عِبَادِهِ وَ هُوَ الغَفُورُ الرَّحيمُ[1]؛ هرگاه خداوند (براى آزمايش يا كيفر گناه،) زيانى به تو رساند، هيچ كس جز او، آن را برطرف نمىسازد و اگر اراده خيرى براى تو كند، هيج كس نمىتواند مانع فضل او شود، به هر كس از بندگانش بخواهد (و شايسته بداند، هر خيرى را) مىرساند و او آمرزنده مهربان است».
ايمان به اين واقعيتها، انسان را به حقيقت«توكّل»نزديك مىسازد و او را در زمره متوكلان حقيقى قرار مىدهد.
[1]-/ يونس، 107
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
14 و 13
شهوت پرستى و عفاف
اشاره
«شهوت»در لغت داراى مفهوم عامى است كه به هرگونه خواهش نفس و ميل و رغبت به لذّات مادى اطلاق مىشود؛ گاهى علاقه شديد به يك امر مادى را نيز شهوت مىگويند.
مفهوم شهوت، علاوه بر مفهوم عام، در خصوص«شهوت جنسى»نيز به كار رفته است. واژه«شهوت»در قرآن كريم هم به معنى عام كلمه آمده است و هم به معنى خاص آن. در اين بحث، نظر ما بيشتر به معناى خاص آن است، زيرا آثار مخرّب و زيانبار آن بيش از ساير كششهاى مادى است.
«شهوت»نقطه مقابل«عفت»است.«عفت»نيز داراى مفهوم عام و خاص است.
مفهوم عام آن، خويشتن دارى در برابر هر گونه تمايل افراطى نفسانى است و مفهوم خاص آن، خويشتن دارى در برابر تمايلات بى بند و بار جنسى است.
«عفت»يكى از فضايل مهم اخلاقى در رشد و پيشرفت و تكامل جوامع انسانى است؛ اما شهوت كه مقابل عفت قرار دارد، موجب سقوط فرد و جامعه مىشود.
مطالعات تاريخى نشان مىدهد كه اشخاص يا جوامعى كه بهره كافى از عفّت داشتهاند، از نيروهاى خداداد خود، بالاترين استفاده را در راه پيشرفت خود و جامعه خويش برده و در سطح بالايى از آرامش و امنيت زيستهاند، اما افراد يا جوامعى كه در
«شهوت پرستى»غرق شدهاند، نيروهاى خود را از دست داده و در معرض سقوط قرار گرفتهاند.
طبق نظر كارشناسان حقوقى،«شهوت جنسى»در ايجاد جرم و جنايت نقش عمده را دارد تا جايى كه گفته شده است: «در هر جنايتى، شهوت جنسى نيز دخيل بوده است». شايد اين تعبير، مبالغهآميز باشد، ولى به يقين منشأ بسيارى از جنايات و انحرافات، طغيان«غريزه جنسى»و شهوت پرستى است. خونهاى بسيارى در اين راه ريخته شده و اموال فراوانى برباد رفته، اسرار مهم كشورها به وسيله زنان جاسوسى كه سرمايه و ترفند كارشان استفاده از زيبايى و آلودگىيشان بوده، افشا شده و آبروى بسيارى از آبرومندان در اين راه ريخته شده است.
طبق بيان آيات و روايات در مىيابيم كه يكى از ابزارهاى مهم شيطان همين«شهوت جنسى»است. در قرآن كريم در موارد مختلف به«عفت»و«شهوت پرستى»اشاره شده است كه ما در ذيل به بررسى آنها مىپردازيم:
1- فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمَ خَلْفٌ اضَاعُوا الصَّلوَةَ وَ اتَّبِعُوا الشَّهواتِ فَسَوْفَ يَلقَونَ غَيّاً* الّا مَن تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لا يُظْلَمُونَ شَيْئاً(سورهمريم، آيه 59 و 60)
2- وَاللّهُ يُريدُ أَن يَتُوبَ عَلَيكُم وَ يُريدُ الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ أَن تَمِيلُوا مَيْلًا عَظِيماً(سوره نساء، آيه 27)
3- وَ لُوطاً اذ قَالَ لِقَوْمِهِ انّكُم لَتَأتُونَ الْفَاحِشِةَ مَا سَبَقَكُم بِهَا مِن أحَدٍ مِنَ الْعَالَمينَ*أئِنَّكُم لَتَأتُونَ الرِّجَالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبيلَ وَ تَأتُونَ فِى نَادِيكُمُ الْمُنكَرَ فَمَا كَانَ جَوابَ قَوْمِه الّا أَن قَالُوا ائْتِنَا بِعَذَابِ اللّهِ ان كُنتَ مِنَ الصَّادِقِينَ(سورهعنكبوت، آيه 28 و 29)
4- وَ لَمَّا جَاءَت رُسُلُنَا لُوطاً سىءَ بِهِمْ وَ ضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قَالَ هَذَا يَومٌ عَصِيبٌ* و جآءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ الَيْهِ وَ مِنْ قَبْلُ كَانُوا يَعمَلُونَ السَّيِّئاتِ قَالَ يَا قَومِ هَؤُلاءِ بَنَاتِى هُن أَطْهَرُلَكُم فَاتَّقُوا اللّهَ وَ لاتُخزُونِ فِى ضَيْفِى أَلَيْسَ مِنكُمْ رَجُلٌ رَشيدٌ* قَالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ مَا لَنَا فِى بَنَاتِكَ مِنْ حَقٍّ وَ انَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نُرِيدُ* قَالَ لَو أَنَّ لِى بِكُمْ قُوَّةً أَو ءَاوِى الىَ رُكنٍ شَديدٍ* قَالُوا يَا لُوطُ انَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا الَيْكَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ الَّيلِ وَ لايَلْتَفِتْ مِنكُمْ أَحَدٌ الّا امرَأَتَكَ انَّهُ مُصِيبُهَا مَآ أصَابَهُم انَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَيسَ الصُّبحُ