بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 30

باز مى‌بينيم در اينجا صفت رذيله استكبار سبب شد كه به راستى خود را قوى‌ترين موجود جهان بدانند و حتّى قدرت خدا را فراموش كنند و در نتيجه آيات الهى را انكار نمايند و ميان خود و حقّ مانع بزرگى ايجاد كنند.

جالب اينكه آيه بعد از آن (آيه 16 سوره فصّلت) نشان مى‌دهد كه خدا براى تحقير اين متكبّران لجوج آنها را به وسيله تندبادى شديد و هول‌انگيز در روزهاى شوم پرغبارى (كه اجساد آنها را مانند پر كاه به اين سو و آن سو پرتاب مى‌كرد) مجازات نمود!

آرى تكبّر، حجابى است كه به انسان اجازه نمى‌دهد حتّى برترى قدرت خدا را بر نيروى ناچيز خودش ببيند و باور كند!

تعبير«بِغَيْر الْحَقِّ»در واقع قيد توضيحى است، چرا كه تكبّر و استكبار براى انسانها در هر حال حق نيست و سزاوار نمى‌باشد، اين قبايى است كه بر قامت انسانها نارساست، بزرگى تنها به خدا مى‌برازد و بس!

درپنجمين آيه‌به زمان‌«شعيب» عليه السلام‌مى‌رسيم، در آنجا نيز مى‌بينيم عامل اصلى بدبختى و گمراهى قوم شعيب استكبار بود، مى‌فرمايد: «زورمندان قوم شعيب كه تكبّر مى‌ورزيدند گفتند: اى شعيب! سوگند ياد مى‌كنيم كه تو و كسانى را كه به تو ايمان آورده‌اند از شهر و آبادى خود بيرون خواهيم كرد، مگر اينكه به آيين ما بازگرديد آيا (مى‌خواهيد ما را بازگردانيد) اگر چه مايل نباشيم»؟!،(قَالَ الْمَلأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يَا شُعَيْبُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنَا اوْ لَتَعُودُنَّ فِى مِلَّتِنَا قَالَ اوَلَوْ كُنَّا كَارِهِينَ).[1]

چرا شعيب به افرادى كه به او ايمان آورده بودند و راه خداپرستى و تقوا را پيش گرفتند بايد از شهر و ديار خود تبعيد شوند؟ آيا دليلى جز اين داشت كه زورمندان و ثروتمندان متكبّر كه ايمان آوردن به شعيب و ملحق شدن به مؤمنان را براى خود كوچك مى‌شمردند، به مقابله با او برخاستند؟!

اينكه مى‌گفتند:اوْ لَتَعُودُنَّ فِى مِلَّتِنَا(يا اينكه به آيين ما بازگرديد) نه به خاطر اين بود

[1]-/ اعراف، 88


صفحه 31

كه به آيين خود ايمان داشتند، بلكه به خاطر اين بود كه منسوب به آنها و متعلّق به آنها بود و تكبّر و حبّ ذات ايجاب مى‌كرد كه آنچه متعلّق به آنهاست، مورد علاقه آنها باشد!

آيه ششم‌ناظر به‌عصر موسى و فرعون و قارون‌است، در داستان آنها نيز عامل اصلى انحراف و گمراهى و بدبختى- يا يكى از عوامل اصلى- تكبّر ذكر شده، مى‌فرمايد: ما «قارون» و «فرعون» و «هامان» را نيز هلاك كرديم، موسى با دلايل روشن به سراغ آنها آمد ولى آنها در زمين استكبار و برترى‌جويى كردند (به همين دليل تسليم حق نشدند و ما آنها را هلاك كرديم) و آنها نتوانستند بر خدا پيشى گيرند (و از چنگال عذاب الهى فرار كنند)،(وَ قَارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ لَقَدْ جَائَهُمْ مُوسى‌ بِالْبَيِّنَاتِ فَاسْتَكْبَرُوا فِى الْارْضِ وَ مَا كَانُوا سَابِقِينَ).[1]

قارون مرد ثروتمندى بود كه ثروت باد آورده‌اش را دليل بر عظمت خود در پيشگاه خدا مى‌پنداشت و معتقد بود بر اثر لياقتش داراى اين ثروت عظيم شده، پيوسته به خود مى‌باليد و با كبر و غرور خوشحالى مى‌كرد و اصرار داشت با نمايش ثروت، فقيران و تهيدستان را هر چه بيشتر تحقير كند، هر چه به او نصيحت كردند كه اين ثروت را وسيله‌اى براى وصول به سعادت اخروى قرار دهد در او اثر نكرد، چرا كه غرور و كبر اجازه نمى‌داد واقعيّتهاى زندگى را ببيند و اين امانت‌هاى الهى را كه چند روزى در دست اوست به صاحبانش بسپارد!

فرعون كه بر تخت سلطنت نشسته بود، گرفتار غرور و تكبّر بيشترى بود او حتّى قانع به اين نبود كه مردم او را پرستش كنند، مايل بود كه او را«رَبِّ اعْلَى»(خداى بزرگ) بدانند!

«هامان»وزير مقرّب فرعون كه در تمام مظالم و ستمها يار و ياور او بود بلكه اين امور به دست او انجام مى‌شد نيز به تصريح قرآن گرفتار كبر و غرور شديدى بود.

و هر سه دست به دست هم دادند و با پيامبر بزرگ خدا موسى عليه السلام به مبارزه برخاستند

[1]-/ عنكبوت، 39


صفحه 32

و در زمين فساد كردند و سرانجام گرفتار شديدترين عذاب الهى شدند، فرعون و هامان در ميان امواج نيل كه سرمايه اصلى قدرت آنها بود، نابود شدند و قارون با گنجهايش در زمين فرو رفت.

درهفتمين آيه‌سخن از قوم عيسى بن مريم عليه السلام است و تفاوت ميان آنها و قوم يهود را بيان مى‌كند، مى‌فرمايد: «به يقين يهود و مشركان را دشمن‌ترين مردم نسبت به مؤمنان خواهى يافت و نزديكترين آنها را از نظر دوستى و محبّت به مؤمنان كسانى مى‌يابى كه مى‌گويند ما نصرانى هستيم»،(لَتَجِدَنَّ اشَدَّ النّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ اشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ اقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قَالُوا انَّا نَصَارى‌ ذَلِكَ بِانَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْبَاناً وَ انَّهُمْ لَايَسْتَكْبِرُونَ).[1]

سپس به دليل و علّت اين تفاوت اشاره كرده، مى‌فرمايد: «اين به خاطر آن است كه در ميان آنها (مسيحيان) افرادى دانشمند و تارك دنيا، هستند و آنان تكبّر نمى‌ورزند»،(ذَلِكَ بِانَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْبَاناً وَ انَّهُمْ لَايَسْتَكْبِرُونَ)

از اين تعبير به خوبى روشن مى‌شود كه يكى از عوامل اصلى عداوت يهود نسبت به اهل ايمان تكبّر و استكبار آنان بود، در حالى كه يكى از دلايل محبّت گروهى از نصارى نسبت به اهل ايمان عدم استكبار آنها بود.

افراد مستكبر خواهان اين هستند كه ديگران در مقابل آنها ذليل و حقير و فقير و ناتوان باشند، به همين دليل اگر آنان از نعمتى برخوردار شوند به عداوت و ستيز با آنان برمى‌خيزند، آرى‌«استكبار»سبب‌«حسد»و«كينه»و«عداوت»مى‌شود.

درست است كه اين سخن در باره همه نصارى نيست بلكه بيشتر ناظر به نجاشى و قوم او در حبشه است كه از مسلمانان مهاجر استقبال كردند و به توطئه‌ها و وسوسه‌هاى نمايندگان قريش بر ضد آنان وقعى ننهادند و همين امر سبب شد كه مسلمانان پناهگاهى مطمئن در سرزمين حبشه براى خود يافتند و خود را از شرّ مشركان قريش كه سخت كينه‌توز بودند حفظ كردند، ولى به هر حال اين آيه نشان مى‌دهد كه استكبار خمير مايه‌

[1]-/ مائده، 82


صفحه 33

عداوت و دشمنى با حق و پيروان حق است در حالى كه تواضع مايه محبّت و دوستى و خضوع در برابر حق و پيروان حق است.

هشتمين آيه‌بر اين معنى تأكيد مى‌كند كه‌«استكبار»سبب‌«كفر و بى‌ايمانى و لجاجت و انعطاف ناپذيرى در برابر حق»است، در اينجا سخن از عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و زمان ظهور اسلام است. سخن از «وليد بن مغيره مخزومى» است، كه مى‌فرمايد: سپس چهره در هم كشيد و با عجله دست به كار شد، آنگاه پشت به حق كرد و تكبّر ورزيد و گفت: «اين (قرآن) چيزى جز يك سحر جالب همچون سحرهاى پيشينيان نيست»!(ثُمَّ عَبَسَ و بَسَرَ* ثُمَّ ادْبَرَ وَاسْتَكْبَرَ* فَقَالَ انْ هَذَا الّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ).[1]

تعبير به‌«سحر»به خوبى نشان مى‌دهد كه‌«وليد»اين واقعيّت را پذيرفته بود كه قرآن تأثير فوق العاده‌اى در افكار و دلها مى‌گذارد و جاذبه عجيبى دارد كه دلها را به سوى خود مى‌كشاند، اگر«وليد»به ديده حق‌طلبانه در آن مى‌نگريست، اين تأثير فوق‌العاده را دليل بر اعجاز قرآن مى‌شمرد و ايمان مى‌آورد، ولى چون با ديده غرور و استكبار به آن نگاه كرد قرآن را به صورت سحرى همچون سحرهاى پيشينيان مشاهده كرد.

آرى هرگاه حجاب استكبار بر چشم دل انسان بيفتد، حق در نظر او باطل و باطل حق جلوه مى‌كند.

مشهور است كه‌«وليد»به قدرى مغرور و خودخواه بود كه مى‌گفت:«انَا الْوَحِيدُ بْنُ الْوَحِيدِ، لَيْسَ لِى فِى الْعَرَبِ نَظِيرٌ، وَ لَالِابِى نَظِيرٌ!؛من منحصر به فردم! پدر من نيز منحصر به فرد بود! در ميان عرب همانندى ندارم، پدر من نيز همانند نداشت!».

اين در حالى است كه‌«وليد»نسبت به مردم آن محيط فرد دانشمندى محسوب مى‌شد و عظمت قرآن را به خوبى دريافته بود و جمله عجيب او در باره قرآن كه محرمانه به طايفه بنى مخزوم گفت شاهد اين مدّعاست:«انَّ لَهُ لَحَلَاوَةً، وَ انَّ عَلَيْهِ لَطَلَاوَةً، وَ انَّ اعْلَاهُ لَمُثْمَرٌ وَ انَّ اسْفَلَهُ لَمُغْدَقٌ، وَ انَّهُ لَيَعْلُو وَ لَايُعْلى‌ عَلَيْهِ؛گفتار او (قرآن) شيرينى خاص و زيبايى و طراوت ويژه‌اى دارد، شاخه‌هايش پرميوه و ريشه‌هايش قوى و

[1]-/ مدثر، آيه 22 تا 24


صفحه 34

نيرومند است، سخنى است كه از هر سخنى بالاتر مى‌رود و هيچ سخنى بر آن برترى ندارد!»[1]

اين تعبير نشان مى‌دهد كه او بيش از هر كس در آن زمان به عظمت قرآن آشنا بود، ولى كبر و غرورش اجازه نمى‌داد كه آفتاب عالمتاب حق را ببيند و در برابر آن تسليم گردد!

درنهمين آيه‌كه به دنبال سخنان مؤمن آل فرعون آمده و احتمال دارد بخشى از سخنان او و يا جمله مستقل معترضه‌اى از آيات قرآن مجيد باشد مى‌خوانيم:

« (اسرافكاران وسوسه‌گر) كسانى هستند كه در آيات الهى به مجادله برمى‌خيزند بى‌آنكه حجّتى براى آنها آمده باشد»!(الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِى آيَاتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ اتَاهُمْ).[2]

سپس مى‌افزايد: «اين كار (يعنى جدال بى‌اساس در مقابل حق) خشم عظيمى براى آنها نزد خدا و كسانى كه ايمان آورده‌اند بر مى‌انگيزد»،(كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَاللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِينَ آمَنُوا)

و در پايان آيه در واقع به دليل اين اعمال يعنى عدم تسليم آنها در برابر حق اشاره كرده، مى‌فرمايد: «اين گونه خداوند بر قلب هر متكبّر جبّارى مهر مى‌نهد»،(كَذَلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى كُلِّ قَلْبٍ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ).

«يَطْبَعُ»از ماده‌«طَبْع»در اين گونه موارد به معنى مهر نهادن است و اشاره به كارى است كه در گذشته و حال انجام مى‌شود كه هرگاه بخواهند چيزى دست نخورده باقى بماند و دخل و تصرّفى در آن نشود، آن را محكم مى‌بندند و گره مى‌زنند و روى آن گره را مادّه چسبنده‌اى گذاشته و بر آن مهر مى‌نهند كه اگر كسى بخواهد در آن تصرّفى كند مجبور است مهر را بشكند، در نتيجه عملش فاش خواهد شد و تحت تعقيب قرار خواهد گرفت و در فارسى امروز از آن تعبير به‌«لاك و مهر»يا«سيم و سرب»مى‌كنند.

بنابراين، مهر نهادن بر دلهاى متكبّران جبّار اشاره به اين است كه لجاجتها و دشمنى‌ها در برابر حق چنان پرده ظلمانى بر فكر آنها مى‌اندازد كه به هيچ وجه قادر به درك حقيقتى نيستند، تنها خودشان را مى‌بينند و منافعشان و هوا و هوسهايشان را، فكر آنها به‌

[1]-/ تفسير قرطبى، جلد 10، صفحه 6866؛ شبيه همين معنى در بسيارى از تفاسير و كتب ديگر نيز نقل شده است‌

[2]-/ مؤمن، 35


صفحه 35

صورت ظرف دربسته‌اى در مى‌آيد كه نه محتواى فاسد را مى‌توان از آن بيرون كرد و نه محتواى صحيح را وارد آن ساخت، اين نتيجه‌«تكبّر»و«جبّاريّت»است كه در واقع صفت دوم نيز از صفت اوّل متولّد مى‌شود؛ زيرا«جبّار»در اين گونه موارد به معنى كسى است كه از روى خشم و عضب، مخالفان خود را مى‌زند و مى‌كشد و نابود مى‌كند و پيرو فرمان عقل نيست، و به تعبير ديگر كسى است كه به خاطر خودمحورى و خود بزرگ‌بينى، ديگران را مجبور به پيروى از خود مى‌كند (بنابراين جبّاريّت ثمره شوم تكبّر است).

البتّه اين واژه (جبّار) گاهى بر خداوند اطلاق مى‌شود كه مفهوم ديگرى دارد و به معنى شخص جبران كننده نقايص و اصلاح كننده شكستگى‌ها و كاستى‌هاست.

دردهمين آيه‌به يك اصل كلّى اشاره شده است كه مخصوص به گروه معيّنى نيست و آن اينكه هنگامى كه كافران را به كنار دوزخ مى‌برند: «به آنها گفته مى‌شود از درهاى جهنّم وارد شويد و جاودانه در آن بمانيد» سپس مى‌افزايد: «چه بد جايگاهى است جايگاه متكبّران!»،(قِيلَ ادْخُلُوا ابْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ).[1]

شبيه همين معنى در آيات متعدّد ديگرى نيز آمده است، از جمله در آيه 60 سوره زمر مى‌خوانيم:«الَيْسَ فِى جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ؛آيا در جهنّم جايگاه خاصّى براى متكبّران نيست؟!»

اين نكته قابل توجّه است كه از ميان تمام صفات رذيله دوزخيان، تكيه بر تكبّر آنها شده است و اين نشان مى‌دهد تا چه حدّ اين صفت رذيله در سقوط و بدبختى انسان مؤثّر است، تا آنجا كه انسان را به دوزخ مى‌كشاند و در دوزخ نيز جايگاه ويژه‌اى كه عذابى سخت‌تر و دردناكتر دارد براى او مهيّا مى‌سازد.

اين نكته نيز شايان دقّت است كه‌«مَثْوى‌»از مادّه‌«ثَوى»به معنى قرارگاه و محلّ استقرار و يا اقامت توأم با استمرار است، اشاره به اينكه آنها خلاصى از دوزخ ندارند.

[1]-/ زمر، 72


صفحه 36

دريازدهمين آيه‌باز به صورت يك اصل كلّى سخن از متكبّران به ميان آمده مى‌فرمايد: «به زودى كسانى را كه در روى زمين به ناحق تكبّر ورزيدند از ايمان به آيات خود روى‌گردان مى‌سازيم، به گونه‌اى كه هر آيه و نشانه‌اى را (از حق) ببينند به آن ايمان نمى‌آورند، اگر راه هدايت را ببينند آن را انتخاب نمى‌كنند و اگر راه ضلالت را مشاهده كنند، آن را راه خود برمى‌گزينند! (همه اينها) به خاطر آن است كه آيات ما را تكذيب كردند و از آن غافل ماندند»،(سَاصْرِفُ عَنْ آيَاتِىَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِى الْارْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ انْ يَرَوا كُلَّ آيَةٍ لايُؤْمِنُوا بِهَا وَ انْ يَرَوْا سَبيلَ الرُّشْدِ لَايَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا وَ انْ يَرَوا سَبِيلَ الْغَىِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا ذَلِكَ بِانَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَ كَانُوا عَنْهَا غَافِلِينَ).[1]

تعبيرات تكان‌دهنده اين آيه از عمق مصايبى كه متكبّران به آن گرفتار مى‌شوند خبر مى‌دهد، خداوند اين گونه افراد را چنان مجازات مى‌كند كه در برابر حق نفوذ ناپذير شوند، به گونه‌اى كه اگر تمام آيات الهى و معجزات گوناگون را ببينند باز ايمان نمى‌آورند، اگر راه راست را مقابل پاى آنها بنهند از آن راه نمى‌روند و اگر طريق گمراهى را مشاهده كنند فوراً آن را به عنوان طريق و مسلك خود مى‌پذيرند.

تعبير به‌«بغير الحقّ»در واقع قيد توضيحى است، چرا كه عظمت و كبريايى تنها خدا را مى‌سزد كه وجودش بى‌نهايت در بى‌نهايت است، امّا براى انسان كه ذرّه ناچيز و بى‌مقدارى در پهنه عالم هستى است هرگونه خود بزرگ‌بينى غلط و ناحق است.

بعضى آن را به اصطلاح قيد احترازى شمرده‌اند و گفته‌اند تكبّر دو گونه است، تكبّر در مقابل اولياء اللَّه‌«ناحق»است، ولى در مقابل دشمنان خدا«حق»است.

امّا با توجّه به جمله‌«يَتَكَبَّرُونَ فِى الْارْضِ؛آنها در روى زمين تكبّر مى‌ورزند» روشن مى‌شود كه اين تفسير مطابق محتواى آيه نيست؛[2]زيرا تكبّر در زمين (استكبار در روى زمين و در برابر بندگان خدا) به هر صورت مذموم و نكوهيده است.

به هر حال در ادامه اين آيه به يكى از مهمترين آثار زيان‌بار تكبّر اشاره كرده مى‌فرمايد: «آنها هر آيه و نشانه‌اى را از حق ببينند به آن ايمان نمى‌آورند و به عكس اگر راه ضلالت و گمراهى را مشاهده كنند فوراً به آن متمايل مى‌شوند».

[1]-/ اعراف، 146

[2]-/ اقتباس از تفسير الميزان، جلد 8، صفحه 246، (ذيل آيه.)


صفحه 37

آرى كبر و غرور حجابى است كه سبب مى‌شود انسان حق را باطل و باطل را حق ببيند، حجابى كه شاهراه‌هاى سعادت را از نظر پنهان مى‌كند و كوره راه‌هاى خطرناك ضلالت را شاهراه سعادت نشان مى‌دهد، چه بدبختى از اين بالاتر كه انسان تمام نشانه‌هاى حق را ناديده بگيرد و قدم در راه ضلالت بگذارد و گمان كند در مسير سعادت گام برمى‌دارد.

دردوازدهمين آيه‌مى‌فرمايد: «به يقين خداوند از آنچه آنها پنهان مى‌كنند يا آشكار مى‌سازند با خبر است او مستكبران را دوست نمى‌دارد»،(لَاجَرَمَ انَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ انَّهُ لَايُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ).[1]

شبيه اين تعبير در قرآن مجيد كراراً ديده مى‌شود مانند:

«وَاللَّهُ لَايُحِبُّ الظَّالِمِينَ؛خدا ظالمان را دوست ندارد»(سوره آل عمران، آيه 140)

«وَاللَّهُ لَايُحِبُّ الْمُفْسِدينَ؛خداوند مفسدان را دوست ندارد»(سوره مائده، آيه 64)

«انَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ؛خداوند تجاوزگران را دوست ندارد»(سوره مائده، آيه 87)

«انَّهُ لَايُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ؛خداوند اسرافكاران را دوست ندارد»(سوره انعام، آيه 141)

«انَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْخَائِنِينَ؛خداوند خائنان را دوست ندارد»(سوره انفال، آيه 58)

«انَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْفَرِحِينَ؛خداوند شادى كنندگان مغرور و سركش را دوست نمى‌دارد»(سوره قصص، آيه 76)

در آيه مورد بحث مى‌فرمايد:«انَّهُ لَايُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ».

دقّت در اين گونه تعبيرات نشان مى‌دهد كه رابطه خاصّى در ميان آنها وجود دارد.

مى‌توان گفت قدر مشترك ميان صفات رذيله‌اى كه در آيات هفتگانه بالا آمده، همان‌حبّ ذات و خود بزرگ‌بينى‌است كه سرچشمه‌«ظلم»و«فساد»و«اسراف»و«فخرفروشى»بر ديگران مى‌شود.

اينكه مى‌فرمايد: خدا اين گروه‌هاى هفتگانه را دوست ندارد، مفهومش اين است كه آنها را از ساحت قدسش طرد مى‌كند؛ چرا كه بدترين و خطرناكترين رذايل اخلاقى كه‌

[1]-/ نحل، 23