15
عفّت؛ فضيلت بزرگ اخلاقى
اشاره
«عفّت»نقطه مقابل«شكم پرستى و شهوت پرستى»است كه از مهمترين فضايل انسانى محسوب مىشود.
«عفّت»به گفته راغب اصفهانى در كتاب«المفردات»، به معنى پديدآمدن حالتى در نفس است كه آدمى را از غلبه شهوت باز مىدارد و«عفيف»به كسى گفته مىشود كه داراى اين وصف و حالت باشد.
صاحب«مقاييس اللّغة»مىنويسد: «عفت در اصل به دو معنى آمده است: نخست، خوددارى از انجام كارهاى زشت و ديگر، كم بودن چيزى. لذا عرب به باقى مانده شير در پستان مادر «عُفَّه» (بر وزن مدّت) مىگويد.» ولى از كلام راغب اصفهانى در مفردات، استفاده مىشود كه هر دو معنى به يك چيز باز مىگردد. (زيرا افراد عفيف به چيز كم قانع هستند.)
مؤلف التّحقيق مىنويسد: «اين ماده در اصل، به معنى حفظ نفس از تمايلات و شهوات نفسانى است؛ همان گونه كه تقوا به معنى حفظ نفس از انجام گناهان مىباشد، بنابراين عفّت يك صفت درونى است؛ در حالى كه تقوا ناظر به اعمال خارجى است».
علماى اخلاق نيز در تعريف«عفت»، آن را صفتى حدّ وسط در ميان شهوت پرستى
و خمودى دانستهاند.
آنچه بيان شد، تفسير«عفت»به مفهوم عام كلمه بود؛ زيرا بعضى براى معرّفى«عفت»از نقطه مقابل آن؛ يعنى، پردهدرى نيز استفاده كردهاند. به همين علت در بسيارى از موارد، واژه«عفت»را در مورد پرهيزكارى در خصوص مسايل جنسى استعمال كردهاند.
به هر حال از آيات قرآن مجيد و روايات اسلامى استفاده مىشود كه«عفت»- به هر دو معنى- از بزرگترين فضايل انسانى است و هيچ كس در سير الى اللّه، بدون داشتن«عفت»به جايى نمىرسد. در زندگى دنيا نيز آبرو و حيثيت و شخصيت انسان در گرو عفّت است.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و آيات ذيل را بررسى مىكنيم:
1- لِلْفُقَرآءِ الَّذينَ أُحْصِرُوا في سَبيلِ اللّهِ لايَستَطيعُونَ ضَرْباً في الْارضِ يَحْسَبُهُم الجَاهِلُ أَغْنِيآءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسيمَاهُم لايَسئَلُونَ النّاسَ الْحَافاً وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَانَّ اللّهَ بِهِ عَليمٌ(سوره بقره، آيه 273)
2- وَ رَاوَدَتْهُ الَّتى هُوَ في بَيْتِهَا عَن نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الابْوابَ وَ قَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللّهِ انَّهُ رَبّى احْسَنَ مَثْواىَ انَّهُ لايُفْلِحُ الظَّالِمُونَ(سورهيوسف، آيه 23)
3- وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهَا لَولَا انْ رَءَا بُرهانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الفَحْشآءَ انَّهُ مِنْ عِبَادِنَا المُخْلَصينَ(سوره يوسف، آيه 24)
4- قَالَتْ فَذَلِكُنَّ الَّذِى لُمْتُنَّنى فِيهِ وَ لَقَد رَاوَدْتُهُ عَن نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِن لَم يَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرينَ- قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ الىَّ مِمّا يَدْعُونَني اليهِ وَ الّا تَصْرِفْ عَنّى كَيدَهُنَّ اصْبُ الَيْهِنَّ وَ أَكُن مِنَ الجَاهِلِينَ- فاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ انَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ(سورهيوسف، آيات 32 تا 34)
5- وَالَّذينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ* الّا عَلَى ازْوَاجِهِمْ أَو مَا مَلَكَتْ أَيمَانُهُمْ فَانَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ- فَمَنِ ابْتَغَى وَرَآءَ ذَلِكَ فَأُولئكَ هُمُ العَادُونَ(سورهمؤمنون، آيات 5 تا 7)
6- ... وَالحَافِظِينَ فُروجَهُمْ وَ الحَافِظاتِ ...(سورهاحزاب، آيه 35)
ترجمه
1- (انفاق شما مخصوصاً بايد) براى نيازمندانى باشد كه در راه خدا، در تنگنا قرار گرفتهاند؛ (و توجه به آيين خدا، آنها را از وطنهاى خويش آواره ساخته و شركت در ميدان جهاد به آنها اجازه نمىدهد تا براى تأمين هزينه زندگى، دست به كسب و تجارت بزنند)؛ نمىتوانند مسافرتى كنند (و سرمايهاى به دست آورند) و از شدّت خويشتن دارى، افراد ناآگاه آنها را بىنياز مىپندارند؛ امّا آنها را از چهرههايشان مىشناسى و هرگز با اصرار چيزى از مردم نمىخواهند (اين است مشخصات آنها!) و هر چيز خوبى در راه خدا انفاق كنيد، خداوند از آن آگاه است.
2- و آن زن كه يوسف در خانه او بود، از او تمنّاى كامجويى كرد؛ درها را بست و گفت: «بيا (به سوى آنچه براى تو مهيّاست)». (يوسف) گفت: «پناه مىبرم به خدا! او [/ عزيز مصر] صاحب نعمت من است؛ مقام مرا گرامى داشته (آيا ممكن است به او ظلم و خيانت كنم؟!) مسلماً ظالمان رستگار نمىشوند!»
3- آن زن قصد او كرد و او نيز- اگر برهان پروردگار را نمىديد- قصد وى مىنمود! اين چنين كرديم تا بدى و فحشا را از او دور سازيم، زيرا او از بندگان مخلَص ما بود.
4- (همسر عزيز مصر) گفت: «اين همان كسى است كه به خاطر (عشق) او مرا سرزنش كرديد! (آرى!) من او را به خويشتن دعوت كردم و او خوددارى كرد و اگر آنچه را دستور مىدهم؛ انجام ندهد، به زندان خواهد افتاد و مسلّماً خوار و ذليل خواهد شد!»
(يوسف) گفت: «پروردگارا! زندان، نزد من محبوبتر است از آنچه اينها مرا به سوى آن مىخوانند! و اگر مكر و نيرنگ آنها را از من باز نگردانى؛ به سوى آنان متمايل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود!»
پروردگارش دعاى او را اجابت كرد و مكر آنان را از او گردانيد؛ زيرا او شنوا و داناست.
5- و آنها كه دامان خود را (از آلوده شدن به بى عفتى) حفظ مىكنند. تنها آميزش جنسى با همسران و كنيزانشان دارند كه در بهرهگيرى از آنان ملامت نمىشوند و كسانى كه غير از اين راه را طلب كنند، تجاوز گرند!
6- ... مردان پاكدامن و زنان پاكدامن ....
تفسير
نيازمندان آبرومند
در آيهنخست، درباره بهترين مورد انفاق، مىفرمايد: انفاق شما (مخصوصاً) بايد براى نيازمندانى باشد كه در راه خدا محصور شده (و از خانه و كاشانه خود آواره گشتهاند و شركت در ميدان جهاد به آنها اجازه نمىدهد براى تأمين زندگى خود تلاش كنند) و نمىتوانند سفرى كنند (و سرمايهاى به دست آورند)؛«لِلْفُقَراءِ الَّذينَ احْصِرُوا في سَبيلِ اللّهِ لايَسْتَطيعُونَ ضَرْباً في الارضِ ...».[1]
سپس به ويژگى مهم ديگرى از آنها اشاره مىكند: «از شدت خويشتندارى و عفاف، افراد بىاطلاع، آنها را غنى مىپندارند؛ در حالى كه آنها را از چهرههايشان مىشناسى؛... يَحْسَبُهُمُ الجَاهِلُ اغنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسيمَاهُمْ ...».[2]
آرى! آنها رنجهاى درونى خود را كاملًا حفظ مىكنند و زبان به شكوه نمىگشايند و در عين نيازمندى شديد، همچون بىنيازان گام برمىدارند، ولى براى آگاهان رنگ رخساره آنها از سرّ درونشان خبر مىدهد.
باز به بيان ويژگى ديگرى پرداخته، مىافزايد: «هرگز با اصرار چيزى را از مردم نمىخواهند؛... لايَسْئَلُونَ النَّاسَ الحَافاً ...».[3]
تا حد امكان، از كسى تقاضا نمىكنند و اگر كارد به استخوانشان رسد و ناچار شوند وامى از كسى بگيرند يا كمكى بخواهند، هيچ گونه اصرار به فرد مقابل نمىكنند.
در پايان آيه مىفرمايد: «و هر چيز خوبى در راه خدا انفاق كنيد، خداوند به آن آگاه است؛... وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيرٍ فَانَّ اللّهَ بِهِ عَليمٌ».[4]آرى! انفاق بسيار خوب است، خصوصاً براى كسانى كه عزّت نفس و طبع بلند دارند و خويشتن دار و عفيفند.
بديهى است كه«عفّت»در اين آيه به معنى خويشتندارى در مسايل مالى است، نه امور جنسى. جمعى از مفسران، شأن نزول آن را«اصحاب صفّه»دانستهاند. آنها يك گروه چهارصد نفرى از مسلمانان مكّه و اطراف مدينه بودند كه نه خانهاى در مدينه داشتند و نه خويشاوندانى كه به منزل آنها بروند و نه كسب و كار؛ ولى در عين حال، در
[1]-/ بقره، 273
[2]-/ همان.
[3]-/ همان
[4]-/ بقره، 273
نهايت تعفّف در محلّى كه به صورت سكوى بزرگ[1]در كنار مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله بود، زندگى مىكردند. آنها مجاهدانى بودند كه به فرمان رسول اللّه صلى الله عليه و آله به ميدانهاى جنگ حركت مىكردند و در عين گرسنگى و نيازمندى شديد، عزّت نفس و خويشتن دارى و عفّت خويش را حفظ مىكردند.
به هر حال، قرآن مجيد اين گروه از عفيفان را در آيه فوق با تعبيرات مختلف ستوده است و آنها را به عنوان الگو براى ساير مسلمانان معرّفى نموده است.
در آيهدوّم و سوّم، سخن از«عفّت»و پاكدامنى يوسف عليه السلام است كه در سختترين شرايطى كه تمام اسباب گناه در آن آماده بود، خود را حفظ كرد. به خداوند خويش پناهنده شد و از كوره يك امتحان بزرگ الهى، آبرومندانه بيرون آمد.
طبق بيان قرآن كريم: «آن زن كه يوسف عليه السلام در خانه او بود؛ از وى تمنّاى كامجويى كرد و تمام درها را بست و گفت: بشتاب به سوى آنچه كه براى تو مهيّاست.
يوسف عليه السلام گفت: به خدا پناه مىبرم، او (عزيز مصر) صاحب نعمت من است، مقام مرا گرامى داشته (آيا ممكن است به او ظلم و خيانت كنم؟)؛ به يقين ظالمان (و خائنان) رستگار نمىشوند؛وَ راوَدَتْهُ الَّتى هُوَ في بَيْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الابْوابَ وَ قَالَتْ هَيْتَ لَكَ، قَالَ مَعَاذَ اللّهِ انَّهُ رَبّىِ احْسَنَ مَثواىَ انَّهُ لايُفلِحُ الظَّالِمُونَ»[2]چهره زيبا و ملكوتى حضرت يوسف عليه السلام، نه تنها عزيز مصر را مجذوب كرده بود، بلكه همسر عزيز مصر نيز به او علاقهمند شده بود. اين عشق و علاقه همسر عزيز مصر، پنجه در اعماق جانش داشت كه با گذشت زمان داغتر و سوزانتر مىشد؛ امّا حضرت يوسف عليه السلام عفيف و پاكدامن و پرهيزكار، قلبش تنها در گرو عشق به خدا بود.
همسر فريباى جوان و زيباى عزيز مصر، از تمام وسايل و روشها، براى رسيدن به مقصد خود استفاده كرد؛ وسايلى كه تنها بخشى از آنها براى تحريك يك جوان مجرّد هم سن و سال حضرت يوسف عليه السلام كافى بود؛ ولى حضرت يوسف عليه السلام در برابر امواج شديد شهوت ايستادگى نمود و خود را به كشتى لطف پروردگار سپرد كه اگر نمىسپرد، غرق شده بود، همان گونه كه آيه بعد مىفرمايد: «آن زن قصد كامجويى را از او (حضرت
[1]-/ عرب به سكوى بزرگ كنار مسجد «صفّه» مىگويد كه علت نام گذارى اين عده به اصحاب صفه نيزهمين است.
[2]-/ يوسف، 23
يوسف عليه السلام) كرد و او نيز- اگر برهان پروردگار را نمىديد- قصد وى مىنمود، اين چنين كرديم. (و يوسف را در برابر اين طوفان شديد تنها نگذاشتيم) تا بدى و فحشا را از او دور سازيم؛ زيرا او از بندگان مخلص ما بود؛وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهَا لَولا ان رَءَا بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكِ لِنَصْرِفَ عَنْهُالسُّوءَ وَ الْفَحْشَاءَ انَّهُ مِن عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ».[1]
«من عبادنا»(از بندگان ما) و«مخلصين»(خالص شدگان)، تعبيرات بسيار پرمعنايى است كه در اين آيه به عنوان نشان افتخار بر سينه حضرت يوسف عليه السلام نصب شده است.
گرچه حضرت يوسف عليه السلام با وجود عفت و پاكدامنى از سوى همسر عزيز مصر متهم به خيانتى شد كه ممكن بود به قيمت جان او تمام شود؛ ولى خداوندى كه وعده حمايت از مؤمنان پاكدامن را داده است توسط گواهى كودك شيرخوارى كه در گهواره بود، به صورت معجزهآسايى، او را نجات داد.
آنچه بعضى از افراد نادان و بىخبر، در شرح اين آيات نوشتهاند كه منظور از«هَمَّ بِها»اين است كه حضرت يوسف عليه السلام نيز آماده كامجويى از زليخا شد، نه با مقام عصمت انبيا سازگار است و نه با لحن آيات فوق؛ بلكه قرآن مىگويد: «برهان پروردگار به يارى حضرت يوسف عليه السلام آمد كه اگر نيامده بود، آماده مىشد؛ ولى چون به سراغش آمد، قصد گناه نكرد».
فخر رازى در تفسير اين آيه، تعبير جالبى دارد. او مىنويسد: «همه، حتى شيطان شهادت به پاكى حضرت يوسف عليه السلام دادند؛ زيرا شيطان در همان زمانى كه رانده درگاه خدا شد، گفت: من براى گمراه ساختن همه فرزندان آدم تلاش مىكنم؛ جز بندگان مخلَص تو؛قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعينَ* الّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»[2]
سپس فخر رازى مىافزايد: «اگر گويندگان اين سخنان بى اساس و خرافى، تابع خداوند هستند، خداوند شهادت به پاكى حضرت يوسف عليه السلام داد و اگر پيرو شيطانند، شيطان نيز شهادت به پاكى او داده است».[3]
درچهارمينآيه كه ادامه شرح زندگى پرماجراى حضرت يوسف عليه السلام و بيان مقام
[1]-/ يوسف، 24
[2]-/ تفسير كبير فخر رازى، جلد 18، صفحه 82 و 83
[3]-/ تفسير كبير فخر رازى، جلد 18، صفحه 117
والاى عفّت و پارسايى اوست، ضمن اشاره به آزمون ديگرى كه مانند طوفانى سخت در برابر او پديدار شده بود، مىفرمايد: «هنگامى كه آوازه عشق سوزان عزيز مصر به غلام كنعانيش حضرت يوسف عليه السلام، در شهر پيچيد و زنان مصر، زبان به ملامت و سرزنش او گشودند؛ او براى اثبات بىگناهى خود، مجلس ميهمانى عظيمى ترتيب داد و از زنان سرشناس مصر دعوت كرد و در يك لحظه حسّاس، حضرت يوسف عليه السلام را وادار كرد كه وارد آن مجلس شود.
هنگامى كه آنها چشمشان به جمال دلآراى حضرت يوسف عليه السلام افتاد؛ زمام اختيار را از دست دادند و با كاردهايى كه براى خوردن ميوه در دست داشتند، بى اختيار دستهايشان را بريدند و همگى گفتند: اين جوان، يك انسان نيست كه يك فرشته زيبا و عجيب است!»
در آن هنگام كه همسر عزيز مصر خودش را پيروز مىديد، رو به آنها كرد و گفت:
«اين همان كسى است كه مرا به خاطر (عشق) به او سرزنش كرديد. (آرى!) من او را به خويشتن دعوت كردم و او خوددارى كرد. اگر آنچه را كه من دستور مىدهم، انجام ندهد؛ به زندان خواهد افتاد و به يقين خوار و ذليل خواهد شد؛قَالَتْ فَذَلِكُنَّ الّذى لُمْتُنَنَّى فِيهِ وَ لَقَدْ رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ»[1]
ايندوّمينامتحان سخت و سنگين حضرت يوسف عليه السلام بود. او بر سر دو راهى قرار داشت؛ يكى، تسليم شدن در برابر درخواست همسر عزيز مصر و به كام دل رسيدن و از هرگونه ناز و نعمت و محبت برخوردار شدن و ديگرى مقاومت كردن و به زندان افتادن و اعمال سخت آن را تحمّل نمودن.
او بدون لحظهاى ترديد، راه خود را انتخاب كرد و به درگاه خداوند متعال رو آورد و گفت: «پروردگارا! زندان (با آن همه مشكلات و رنجهايش) نزد من، محبوبتر است از آنچه اينها مرا به آن مىخوانند. اگر مكر و نيرنگ آنها را از من بازنگردانى، قلب من متمايل به آنها خواهد شد و از جاهلان خواهم بود؛قَالَ رَبِّ السِّجْنُ احَبُّ الَىَّ مِمّا يَدْعُونَنى الَيهِ وَ الَّا تَصْرِفْ عَنىّ كَيْدَهُنَّ أَصْبُ الَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الجَاهِلينَ».[2]
از تعبيرات آيه روشن مىشود كه زنان آن مجلس نيز با همسر عزيز مصر هم صدا
[1]-/ يوسف، 32
[2]-/ يوسف، 33
شدند و حضرت يوسف عليه السلام را به تسليم در برابر آن زن دعوت مىكردند و هر كدام به نوعى او را به اجابت دعوت همسر عزيز مصر فرا مىخواندند. يكى مىگفت: اى جوان! مگر جمال دل آرا و خيره كننده همسر عزيز مصر را نمىبينى؟ مگر از عشق و زيبايى او لذّت نمىبرى؟!
ديگرى مىگفت: اگر زيبايى خيره كننده او در قلب تو اثر نمىگذارد؛ ولى فراموش مكن كه او همسر عزيز مصر است، اگر قلب او را به دست آورى، هر چه از مال و مقام بخواهى، در اختيار تو قرار خواهد داد.
سوّمى به او هشدار مىداد كه اگر جمال و زيبايى و يا مال و مقام او براى تو اهمّيّت و ارزش ندارد؛ ولى بدان كه اگر آن زن، خشمگين شود؛ به يك موجود خطرناك انتقامجو تبديل خواهد شد، آنگاه تو را در قعر زندان خواهد انداخت و تو در آنجا براى هميشه فراموش خواهى شد.
چون آخرين راه، همان زندان وحشتناك بود؛ حضرت يوسف عليه السلام به درگاه خداوند عرضه داشت: «من براى اطاعت فرمان تو و حفظ پاكى و تقوا و پارسايى و عفّت خويش، حاضرم روانه زندان وحشتناك گردم؛ اما آلوده خواست شوم آنها نشوم».
اين تهديد جدّى بود و عملى هم شد. حضرت يوسف عليه السلام به زندان افتاد؛ ولى روح بلندش از محيط ننگين و آلوده كاخ عزيز مصر رهايى يافت. در ادامه همين آيات آمده است كه خداوند، اين زندان وحشتناك را نردبان ترقّى حضرت يوسف عليه السلام قرار داد.
سرانجام به خواست خداوند، او بر تخت قدرت عزيز مصر تكيه زد و با حفظ آبرو و تقوا، به همه چيز رسيد؛ در حالى كه همه آلودگان رسوا شده و كنار رفتند. اين پاداشى بود كه خداوند در دنيا به اين سلاله نيكان و پاكان عنايت كرد.
قرآن كريم در ادامه مىفرمايد: «پروردگار او، دعاى خالصانهاش را اجابت كرد و مكر و نقشههاى شوم آنها را از او برگردانيد؛ زيرا او شنوا و داناست؛فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ انَّهُ هُوَ السَّميعُ العَليمُ».[1]
[1]-/ يوسف، 34