بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 310

تفسير

نيازمندان آبرومند

در آيه‌نخست‌، درباره بهترين مورد انفاق، مى‌فرمايد: انفاق شما (مخصوصاً) بايد براى نيازمندانى باشد كه در راه خدا محصور شده (و از خانه و كاشانه خود آواره گشته‌اند و شركت در ميدان جهاد به آنها اجازه نمى‌دهد براى تأمين زندگى خود تلاش كنند) و نمى‌توانند سفرى كنند (و سرمايه‌اى به دست آورند)؛«لِلْفُقَراءِ الَّذينَ احْصِرُوا في سَبيلِ اللّهِ لايَسْتَطيعُونَ ضَرْباً في الارضِ ...».[1]

سپس به ويژگى مهم ديگرى از آنها اشاره مى‌كند: «از شدت خويشتن‌دارى و عفاف، افراد بى‌اطلاع، آنها را غنى مى‌پندارند؛ در حالى كه آنها را از چهره‌هايشان مى‌شناسى؛... يَحْسَبُهُمُ الجَاهِلُ اغنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسيمَاهُمْ ...».[2]

آرى! آنها رنجهاى درونى خود را كاملًا حفظ مى‌كنند و زبان به شكوه نمى‌گشايند و در عين نيازمندى شديد، همچون بى‌نيازان گام برمى‌دارند، ولى براى آگاهان رنگ رخساره آنها از سرّ درونشان خبر مى‌دهد.

باز به بيان ويژگى ديگرى پرداخته، مى‌افزايد: «هرگز با اصرار چيزى را از مردم نمى‌خواهند؛... لايَسْئَلُونَ النَّاسَ الحَافاً ...».[3]

تا حد امكان، از كسى تقاضا نمى‌كنند و اگر كارد به استخوانشان رسد و ناچار شوند وامى از كسى بگيرند يا كمكى بخواهند، هيچ گونه اصرار به فرد مقابل نمى‌كنند.

در پايان آيه مى‌فرمايد: «و هر چيز خوبى در راه خدا انفاق كنيد، خداوند به آن آگاه است؛... وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيرٍ فَانَّ اللّهَ بِهِ عَليمٌ».[4]آرى! انفاق بسيار خوب است، خصوصاً براى كسانى كه عزّت نفس و طبع بلند دارند و خويشتن دار و عفيفند.

بديهى است كه‌«عفّت»در اين آيه به معنى خويشتن‌دارى در مسايل مالى است، نه امور جنسى. جمعى از مفسران، شأن نزول آن را«اصحاب صفّه»دانسته‌اند. آنها يك گروه چهارصد نفرى از مسلمانان مكّه و اطراف مدينه بودند كه نه خانه‌اى در مدينه داشتند و نه خويشاوندانى كه به منزل آنها بروند و نه كسب و كار؛ ولى در عين حال، در

[1]-/ بقره، 273

[2]-/ همان.

[3]-/ همان‌

[4]-/ بقره، 273


صفحه 311

نهايت تعفّف در محلّى كه به صورت سكوى بزرگ‌[1]در كنار مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله بود، زندگى مى‌كردند. آنها مجاهدانى بودند كه به فرمان رسول اللّه صلى الله عليه و آله به ميدان‌هاى جنگ حركت مى‌كردند و در عين گرسنگى و نيازمندى شديد، عزّت نفس و خويشتن دارى و عفّت خويش را حفظ مى‌كردند.

به هر حال، قرآن مجيد اين گروه از عفيفان را در آيه فوق با تعبيرات مختلف ستوده است و آنها را به عنوان الگو براى ساير مسلمانان معرّفى نموده است.

در آيه‌دوّم و سوّم‌، سخن از«عفّت»و پاكدامنى يوسف عليه السلام است كه در سخت‌ترين شرايطى كه تمام اسباب گناه در آن آماده بود، خود را حفظ كرد. به خداوند خويش پناهنده شد و از كوره يك امتحان بزرگ الهى، آبرومندانه بيرون آمد.

طبق بيان قرآن كريم: «آن زن كه يوسف عليه السلام در خانه او بود؛ از وى تمنّاى كامجويى كرد و تمام درها را بست و گفت: بشتاب به سوى آنچه كه براى تو مهيّاست.

يوسف عليه السلام گفت: به خدا پناه مى‌برم، او (عزيز مصر) صاحب نعمت من است، مقام مرا گرامى داشته (آيا ممكن است به او ظلم و خيانت كنم؟)؛ به يقين ظالمان (و خائنان) رستگار نمى‌شوند؛وَ راوَدَتْهُ الَّتى هُوَ في بَيْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الابْوابَ وَ قَالَتْ هَيْتَ لَكَ، قَالَ مَعَاذَ اللّهِ انَّهُ رَبّىِ احْسَنَ مَثواىَ انَّهُ لايُفلِحُ الظَّالِمُونَ»[2]چهره زيبا و ملكوتى حضرت يوسف عليه السلام، نه تنها عزيز مصر را مجذوب كرده بود، بلكه همسر عزيز مصر نيز به او علاقه‌مند شده بود. اين عشق و علاقه همسر عزيز مصر، پنجه در اعماق جانش داشت كه با گذشت زمان داغتر و سوزانتر مى‌شد؛ امّا حضرت يوسف عليه السلام عفيف و پاكدامن و پرهيزكار، قلبش تنها در گرو عشق به خدا بود.

همسر فريباى جوان و زيباى عزيز مصر، از تمام وسايل و روشها، براى رسيدن به مقصد خود استفاده كرد؛ وسايلى كه تنها بخشى از آنها براى تحريك يك جوان مجرّد هم سن و سال حضرت يوسف عليه السلام كافى بود؛ ولى حضرت يوسف عليه السلام در برابر امواج شديد شهوت ايستادگى نمود و خود را به كشتى لطف پروردگار سپرد كه اگر نمى‌سپرد، غرق شده بود، همان گونه كه آيه بعد مى‌فرمايد: «آن زن قصد كامجويى را از او (حضرت‌

[1]-/ عرب به سكوى بزرگ كنار مسجد «صفّه» مى‌گويد كه علت نام گذارى اين عده به اصحاب صفه نيزهمين است.

[2]-/ يوسف، 23


صفحه 312

يوسف عليه السلام) كرد و او نيز- اگر برهان پروردگار را نمى‌ديد- قصد وى مى‌نمود، اين چنين كرديم. (و يوسف را در برابر اين طوفان شديد تنها نگذاشتيم) تا بدى و فحشا را از او دور سازيم؛ زيرا او از بندگان مخلص ما بود؛وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهَا لَولا ان رَءَا بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكِ لِنَصْرِفَ عَنْهُ‌السُّوءَ وَ الْفَحْشَاءَ انَّهُ مِن عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ».[1]

«من عبادنا»(از بندگان ما) و«مخلصين»(خالص شدگان)، تعبيرات بسيار پرمعنايى است كه در اين آيه به عنوان نشان افتخار بر سينه حضرت يوسف عليه السلام نصب شده است.

گرچه حضرت يوسف عليه السلام با وجود عفت و پاكدامنى از سوى همسر عزيز مصر متهم به خيانتى شد كه ممكن بود به قيمت جان او تمام شود؛ ولى خداوندى كه وعده حمايت از مؤمنان پاكدامن را داده است توسط گواهى كودك شيرخوارى كه در گهواره بود، به صورت معجزه‌آسايى، او را نجات داد.

آنچه بعضى از افراد نادان و بى‌خبر، در شرح اين آيات نوشته‌اند كه منظور از«هَمَّ بِها»اين است كه حضرت يوسف عليه السلام نيز آماده كامجويى از زليخا شد، نه با مقام عصمت انبيا سازگار است و نه با لحن آيات فوق؛ بلكه قرآن مى‌گويد: «برهان پروردگار به يارى حضرت يوسف عليه السلام آمد كه اگر نيامده بود، آماده مى‌شد؛ ولى چون به سراغش آمد، قصد گناه نكرد».

فخر رازى در تفسير اين آيه، تعبير جالبى دارد. او مى‌نويسد: «همه، حتى شيطان شهادت به پاكى حضرت يوسف عليه السلام دادند؛ زيرا شيطان در همان زمانى كه رانده درگاه خدا شد، گفت: من براى گمراه ساختن همه فرزندان آدم تلاش مى‌كنم؛ جز بندگان مخلَص تو؛قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعينَ* الّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»[2]

سپس فخر رازى مى‌افزايد: «اگر گويندگان اين سخنان بى اساس و خرافى، تابع خداوند هستند، خداوند شهادت به پاكى حضرت يوسف عليه السلام داد و اگر پيرو شيطانند، شيطان نيز شهادت به پاكى او داده است».[3]

درچهارمين‌آيه كه ادامه شرح زندگى پرماجراى حضرت يوسف عليه السلام و بيان مقام‌

[1]-/ يوسف، 24

[2]-/ تفسير كبير فخر رازى، جلد 18، صفحه 82 و 83

[3]-/ تفسير كبير فخر رازى، جلد 18، صفحه 117


صفحه 313

والاى عفّت و پارسايى اوست، ضمن اشاره به آزمون ديگرى كه مانند طوفانى سخت در برابر او پديدار شده بود، مى‌فرمايد: «هنگامى كه آوازه عشق سوزان عزيز مصر به غلام كنعانيش حضرت يوسف عليه السلام، در شهر پيچيد و زنان مصر، زبان به ملامت و سرزنش او گشودند؛ او براى اثبات بى‌گناهى خود، مجلس ميهمانى عظيمى ترتيب داد و از زنان سرشناس مصر دعوت كرد و در يك لحظه حسّاس، حضرت يوسف عليه السلام را وادار كرد كه وارد آن مجلس شود.

هنگامى كه آنها چشمشان به جمال دل‌آراى حضرت يوسف عليه السلام افتاد؛ زمام اختيار را از دست دادند و با كاردهايى كه براى خوردن ميوه در دست داشتند، بى اختيار دستهايشان را بريدند و همگى گفتند: اين جوان، يك انسان نيست كه يك فرشته زيبا و عجيب است!»

در آن هنگام كه همسر عزيز مصر خودش را پيروز مى‌ديد، رو به آنها كرد و گفت:

«اين همان كسى است كه مرا به خاطر (عشق) به او سرزنش كرديد. (آرى!) من او را به خويشتن دعوت كردم و او خوددارى كرد. اگر آنچه را كه من دستور مى‌دهم، انجام ندهد؛ به زندان خواهد افتاد و به يقين خوار و ذليل خواهد شد؛قَالَتْ فَذَلِكُنَّ الّذى لُمْتُنَنَّى فِيهِ وَ لَقَدْ رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ»[1]

اين‌دوّمين‌امتحان سخت و سنگين حضرت يوسف عليه السلام بود. او بر سر دو راهى قرار داشت؛ يكى، تسليم شدن در برابر درخواست همسر عزيز مصر و به كام دل رسيدن و از هرگونه ناز و نعمت و محبت برخوردار شدن و ديگرى مقاومت كردن و به زندان افتادن و اعمال سخت آن را تحمّل نمودن.

او بدون لحظه‌اى ترديد، راه خود را انتخاب كرد و به درگاه خداوند متعال رو آورد و گفت: «پروردگارا! زندان (با آن همه مشكلات و رنجهايش) نزد من، محبوبتر است از آنچه اينها مرا به آن مى‌خوانند. اگر مكر و نيرنگ آنها را از من بازنگردانى، قلب من متمايل به آنها خواهد شد و از جاهلان خواهم بود؛قَالَ رَبِّ السِّجْنُ احَبُّ الَىَّ مِمّا يَدْعُونَنى الَيهِ وَ الَّا تَصْرِفْ عَنىّ كَيْدَهُنَّ أَصْبُ الَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الجَاهِلينَ».[2]

از تعبيرات آيه روشن مى‌شود كه زنان آن مجلس نيز با همسر عزيز مصر هم صدا

[1]-/ يوسف، 32

[2]-/ يوسف، 33


صفحه 314

شدند و حضرت يوسف عليه السلام را به تسليم در برابر آن زن دعوت مى‌كردند و هر كدام به نوعى او را به اجابت دعوت همسر عزيز مصر فرا مى‌خواندند. يكى مى‌گفت: اى جوان! مگر جمال دل آرا و خيره كننده همسر عزيز مصر را نمى‌بينى؟ مگر از عشق و زيبايى او لذّت نمى‌برى؟!

ديگرى مى‌گفت: اگر زيبايى خيره كننده او در قلب تو اثر نمى‌گذارد؛ ولى فراموش مكن كه او همسر عزيز مصر است، اگر قلب او را به دست آورى، هر چه از مال و مقام بخواهى، در اختيار تو قرار خواهد داد.

سوّمى به او هشدار مى‌داد كه اگر جمال و زيبايى و يا مال و مقام او براى تو اهمّيّت و ارزش ندارد؛ ولى بدان كه اگر آن زن، خشمگين شود؛ به يك موجود خطرناك انتقام‌جو تبديل خواهد شد، آنگاه تو را در قعر زندان خواهد انداخت و تو در آنجا براى هميشه فراموش خواهى شد.

چون آخرين راه، همان زندان وحشتناك بود؛ حضرت يوسف عليه السلام به درگاه خداوند عرضه داشت: «من براى اطاعت فرمان تو و حفظ پاكى و تقوا و پارسايى و عفّت خويش، حاضرم روانه زندان وحشتناك گردم؛ اما آلوده خواست شوم آنها نشوم».

اين تهديد جدّى بود و عملى هم شد. حضرت يوسف عليه السلام به زندان افتاد؛ ولى روح بلندش از محيط ننگين و آلوده كاخ عزيز مصر رهايى يافت. در ادامه همين آيات آمده است كه خداوند، اين زندان وحشتناك را نردبان ترقّى حضرت يوسف عليه السلام قرار داد.

سرانجام به خواست خداوند، او بر تخت قدرت عزيز مصر تكيه زد و با حفظ آبرو و تقوا، به همه چيز رسيد؛ در حالى كه همه آلودگان رسوا شده و كنار رفتند. اين پاداشى بود كه خداوند در دنيا به اين سلاله نيكان و پاكان عنايت كرد.

قرآن كريم در ادامه مى‌فرمايد: «پروردگار او، دعاى خالصانه‌اش را اجابت كرد و مكر و نقشه‌هاى شوم آنها را از او برگردانيد؛ زيرا او شنوا و داناست؛فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ انَّهُ هُوَ السَّميعُ العَليمُ».[1]

[1]-/ يوسف، 34


صفحه 315

عفت، صفت بارز يك مؤمن‌

درپنجمين‌آيه مورد بحث، سخن از صفات برجسته مؤمنان است. قرآن در عبارت‌هاى كوتاه و بسيار پرمعنى، ضمن بيان بخش مهمى از صفات مؤمنان، پاكدامنى و عفّت را يكى از خصلت‌هاى برجسته آنها دانسته و مى‌گويد: «آنها كسانى هستند كه دامان خود را (از آلودگى به بى‌عفتى) حفظ مى‌كنند و تنها آميزش جنسى با همسران و كنيزانشان دارند كه در بهره‌گيرى از آنان، ملامت نمى‌شوند و كسانى كه غير از اين راهى را طلب كنند، تجاوزگرند؛وَالّذينَ هُمْ لِفُرُوجِهِم حَافِظُونَ- الّا عَلَى ازْوَاجِهِمْ أَو مَا مَلَكَتْ ايمَانُهُمْ فَانَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ- فَمَنِ ابْتَغى‌ وَ رَآءَ ذَلِكَ فَأُولئكَ هُمُ العَادُونَ».[1]

جالب اين كه، قرآن در بيان صفات برجسته مؤمنان، عفت را بعد از نماز و زكات و پرهيز از لغو مطرح كرده و حتّى آن را بر مسئله امانت و پايبندى به عهد و پيمان نيز مقدم داشته است.

عفت؛ كليد نجات‌

در آخرين آيه مورد بحث، قرآن بيان مى‌كند كه خداوند، ده گروه از مردان و زنان برجسته را مورد مغفرت و اجر عظيم قرار مى‌دهد كه نهمين آنها مردان و زنانى است كه دامان خود را از آلودگى به بى عفّتى، نگه داشته و پاكدامن و عفيفند.

در بيان اوصاف دهمين گروه، اشاره مى‌كند كه آنها بسيار ياد خدا مى‌كنند و بعيد نيست كه بيان اين مطلب، دليل رابطه نزديكى ميان عفّت و ياد خدا بودن، باشد كه نتيجه همه اينها، آمرزش الهى و اجر عظيمى است كه عظمتش را تنها خودش مى‌داند.

در جاى ديگر اشاره شده است كه روزه نيز يكى از راه‌هاى مهار طغيان‌«شهوت جنسى»است؛ بنابراين ميان عفت و روزه، رابطه مستقيم وجود دارد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‌فرمايد:«يَا مَعْشَرَ الشَّبَابِ انِ اسْتَطَاعَ مِنْكُمْ الْبَاءَةُ فَلْيَتَزَوَّجُ فَانَّهُ اغَضُّ لِلْبَصَرِ وَ احْصَنُ لِلْفَرْجِ وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعُ فَعَلَيهِ بِالصَّوْمِ‌[2]؛اى گروه جوانان! كسى كه از شما توانايى بر ازدواج داشته باشد، ازدواج كند؛ زيرا ازدواج سبب مى‌شود كه از نواميس مردم چشم‌

[1]-/ مؤمنون، 5 تا 7

[2]-/ تفسير مراغى، جلد 22، صفحه 10


صفحه 316

فروبندد و دامان خويش را از آلودگى به بى عفتى حفظ كند و كسى كه توانايى بر ازدواج ندارد؛ روزه بگيرد».

عفّت در روايات اسلامى‌

در منابع حديثى، اهمّيّت فوق العاده‌اى به‌«عفّت»داده شده است كه به بعضى از آنها اشاره مى‌كنيم:

1- امام اميرالمؤمنين عليه السلام، عفت را برترين عبادت شمرده است:«افْضَلُ الْعِبادة الْعِفافُ‌[1]»تعبير به عفت در اين‌جا، ممكن است به معنى وسيع آن استعمال شده و يا ممكن است در مقابل شكم پرستى و شهوت جنسى به كار رفته باشد.

2- امام باقر عليه السلام مى‌فرمايند:«مَا عُبِدَاللّهُ بِشى‌ءٍ افْضَلَ مِنْ عِفَّةِ بَطْنٍ وَ فَرْجٍ؛هيچ عبادتى در پيشگاه خداوند، برتر از عفّت در برابر شكم و مسايل جنسى نيست»[2]

3- در روايت ديگرى از آن حضرت- كه تفسيرى بر روايت سابق است- آمده است كه مردى خدمت امام عليه السلام عرض كرد: اعمال و طاعات من ضعيف و روزه‌ام كم است؛ ولى اميدوارم كه هرگز مال حرامى نخورده‌ام. امام عليه السلام در پاسخ فرمود:«اىُّ الاجْتَهَادِ افْضَلُ مِنْ عِفَّةِ بِطْنٍ وَ فَرْجٍ؛كدام تلاش در راه اطاعت خدا، برتر از عفّت در مقابل شكم و مسايل جنسى است».[3]

4- امام على بن ابيطالب عليه السلام در اين رابطه مى‌فرمايند:«اذا ارَادَ اللّهُ بِعَبْدٍ خَيراً اعَفَّ بَطْنَهُ وَ فَرْجَهُ؛هنگامى كه خداوند خير و خوبى براى بنده‌اش بخواهد؛ به او توفيق مى‌دهد كه در برابر شكم و شهوت پرستى عفّت پيدا كند».[4]

5- در حديث ديگرى كه مفضّل از امام صادق عليه السلام، در توصيف شيعيان واقعى نقل شده، آن حضرت چنين مى‌فرمايند:«انَّمَا شِيعَةُ جَعْفَرٍ مَنْ عَفَّ بَطْنَهُ وَ فَرْجَهُ وَ اشْتَدَّ جَهَادَهُ وَ عَمَلُهُ لِخَالِقِهِ وَ رَجَاءُ ثَوابِهُ وَ خَافَ عِقَابَهُ فَاذَا رَأَيْتَ اولئكَ فَاولئكَ شِيعَةُ جَعْفرٍ؛پيروان حقيقى جعفر بن محمد، كسانى هستند كه در برابر شكم پرستى و بى بند و بارى جنسى، عفت‌

[1]-/ اصول كافى، جلد 2، صفحه 79

[2]-/ اصول كافى، جلد 2، صفحه 79

[3]-/ همان مدرك‌

[4]-/ غررالحكم، حديث 4114


صفحه 317

و (در راه بندگى خدا) تلاش و كوشش فراوان دارند؛ به ثواب او اميدوارند و از عقاب او بيمناك. (به همين دليل، پيوسته، در راه حق حركت مى‌كنند. هرگاه كسى را با اين صفات ببينى) آنها پيروان و شيعيان جعفر بن محمد عليه السلام مى‌باشند».[1]

6- امير مؤمنان على عليه السلام مى‌فرمايند:«قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَى‌ قَدْرِ هِمَّتِهِ، وَ صِدْقُهُ عَلى قَدْرِ مُرُوَّتِهِ، وَ شُجَاعَتُهُ عَلَى‌ قَدْرِ انْفَتِهِ وَ عِفَّتُهُ عَلَى‌ قَدْرِ غَيْرَتِهِ؛ارزش هر كس به اندازه همّت او و صداقت هر كس به اندازه شخصيت او و شجاعت هر كس به اندازه زهد و بى اعتنايى او به ارزشهاى مادى و عفّت هر كس به اندازه غيرت اوست».[2]

بديهى است، افراد غيرتمند راضى نمى‌شوند كه كسى نگاه آلوده به نواميس آنها كند؛ به همين دليل، نسبت به نواميس ديگران نيز حسّاسند و متعرض آنها نمى‌شوند.

7- اين بحث را با حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پايان مى‌دهيم؛ آن حضرت صلى الله عليه و آله در اين روايت ضمن بيان اين كه: «سه چيز است كه بر امّتم از آن سه بيمناكم» سوّمين آنها را«شَهْوَةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ؛شكم‌پرستى و شهوت‌پرستى جنسى»[3]مى‌دانند.

نتيجه‌

آنچه از آيات و روايات فوق حاصل مى‌شود، اين است كه: اسلام اهتمام فوق العاده به مسئله پرهيزكارى در برابر شهوت شكم و بى بند و بارى جنسى دارد تا جايى كه آن را نشانه شخصيت، غيرت، ايمان و پيروى از مكتب اهلبيت عليهم السلام معرفى مى‌كند. تاريخ نيز سرچشمه بسيارى از گرفتارى‌هاى انسان را از همين دو امر (شهوت شكم و شهوت جنسى) مى‌داند؛ زيرا شهوتِ شكم، به انسان اجازه تفكر مشروع را نمى‌دهد تا به وسيله آن، حقوق انسان‌ها را رعايت كند و در مسير عدالت گام بردارد. به همين علت، انسان را به ارتكاب انواع گناهان وامى دارد.

علاوه بر اينها، شهوت شكم، سرچشمه بسيارى از بيمارى‌هاى جسمانى و اخلاقى است تا آنجا كه گاهى، شكم به بت خطرناكى مبدّل شده و انسان را به پرستش و اطاعت خويش در همه زمينه‌ها وادار مى‌سازد.

[1]-/ وسايل الشيعه، جلد 11، صفحه 199

[2]-/ نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 47

[3]-/ اصول كافى، جلد 2، صفحه 79